تاریخ انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۸۹ - ۱۱:۵۴  ، 
شناسه خبر : ۱۸۶۶۴۱

گروه فرهنگی
قرنها این بحث رابطه علم و دین در حوزه علم و در حوزه دین مطرح است. آیا اصولا دین و علم با هم سازگار هستند یا نیستند؟ این دعوا به حوزه علم و دین منحصر نشده است و این پرسش درباره رابطه دین و فلسفه نیر مطرح است. فیلسوف متاله مرحوم ملاصدرا و بوعلی‌سینا و شیخ اشراق از کسانی بودند که اعتقاد داشتند، بین فلسفه و دین سازگاری وجود دارد، خودشان هم متاله بودند.
شیخ اشراق در اواخر کتاب وطارحات میگوید: حکیم، حکیم نخواهد بود مگر این که موت اختیاری داشته باشد. و در جای جای آثارش نیز مساله تعبد و زهد و قرائت قرآن و تمسک به عبادات آشکار است.
در غرب هم مساله تعارض علم و دین مطرح بوده است، به ویژه از زمانی که فلسفه‌های جدید پدید آمد و اصالت تجربه محور علوم شد و به خصوص پس از اصالت تجربه به شویه هیوم در آثار کانت و بعد از کانت و بعد از کانت هم، هگل و پس از او نیز پوزیتیویست‌های دهه سوم قرن بیستم (بین سالهای 1920 تا 1932) و ظاهرا از سال 1926 که حلقه وین تشکیل شد، و گرچه این حلقه پنج، شش سال بیشتر طول نکشید، اما در همه این دورانها بذر نامطلوبی که کاشته شده بود، رشد کرد و اثرش در حوزه علم نمودار شد.
بعدها هم اصل ایندترمینیسم "هایزم برگ" که مولود همان اصالت تجربه بود، در فیزیک راه پیدا کرد و زمینه را گسترده‌تر نمود.
آن آرا و تفکرات فلسفی از یک سو و پیشرفت‌هایی که در حوزه علوم از برکت اصالت تجربه حاصل شده بود از سوی دیگر وسیله‌ای شد تا این که عده‌ای از الحاد سرمایه بگذارند، جنبه‌های سیاسی و پیشرفت اقتصادی و گسترش بازار و رواج فساد و فحشا نیز زمینه را هموارتر کرد، و ملحمه‌ای پدید آمد که دعوای علم و دین بود. یادآور می‌شوم بررسی هر کدام از این زمینه‌ها و تبیین آن، نیاز به تحقیقات عمیق و گستردهای دارد که جایش در حوزه‌های علمیه خالی است.
به هر حال اجمال مساله این است که از دعوای عقل و دین شروع شده و پس از آن مبدل به دعوای علوم پوزیتیویسم ـ که بخشی از آن، از فلسفه است ـ با دین گردید و بعدها هم این دعوا وارد حوزه علوم تجربی و پس از آن علوم کاربردی شد.
اما حرف ارزشمندی را محیی الدین در این باره در آغاز فتوحات دارد که بسیار راهگشاست و باید در این مباحث کاملا مورد توجه و دقت باشد. محیی الدین بعد از فهرست مفصل پانصد و شصت، هفتاد بابی که برای فتوحات می‌آورد و علوم را تقسیم می‌کند، اشاراتی دارد که اسماعیلیه چنین می‌گویند و لاادریه این چنان می‌گویند و گذرا از این مطالب رد می‌شود و می‌گوید من با آنها هیچ کاری ندارم، در حقیقت آنها سرجای خودشان هستند. من می‌خواهم شما را از این مرحله فراتر ببرم و حقایقی را که یافته‌ام به شما بگویم، این جایگاه عرفان است.
او می‌گوید: بین فلسفه و عرفان، بین ریاضیات و عرفان و بین علوم تجربی و عرفان اصلا اصطکاکی وجود ندارد. جایگاه اینها در حوزه نازل و پایینی است. ابن عربی می‌گوید: من سخنی فراتر از اینها دارم آن را بشنوید، اگر دلیلی داشتم، بپذیرید و اگر نداشتم حداقل انکار نکنید.
فراتر از عرفان، وحی است، دین به ما هو وحی، آنچه که منشاش وحی است، آیا با این علوم تعارض دارد یا ندارد، یعنی در عرض است یا در طول اینها است.
از تجربه آغاز می‌کنیم و بعد ریاضیات که یک نوع فرآورده ذهنی است، و از این فراتر فلسفه و پس از آن عرفان و در نهایت وحی، آیا اینها با هم اصطکاک مبنایی دارند؟
اگر وحی فراتر از عرفان هست و دستاورد خاصی است که نبی به ما می‌گوید و ما صدق گفتار نبی را پذیرفته‌ایم دیگر جایی برای ادعای تعارض نمی‌ماند. اساسا این چهار، پنج مرحله در طول همدیگر قرار دارند. بوعلی و محیی‌الدین هم این سخن را می‌گویند.
پس از این بحث مبنایی به سراغ مصادیق می‌رویم. آیا آن چه را که در عرفان گفته‌اند با آن چه در فلسفه آمده اصطکاک دارد یا ندارد؟ کتاب تمهید القواعد "ابن ترکه" در حقیقت تلاشی است برای این که بگوید بین آنچه در فلسفه آمده و آنچه در عرفان آمده اصطکاک وجود ندارد.
مرحوم علامه طباطبایی(ره) بارها می‌فرمودند: قرآن و برهان با همدیگر هماهنگ‌اند.
استاد بزرگوار حضرت آیت‌الله جوادی نیز " تحریر تمهید القواعد" را برای همین نوشته‌اند.
اگر در مبنا، بین عقل و عرفان اصطکاکی وجود ندارد، طبیعی است که بین اینها و بین وحی هم اصطکاک ذاتی و ماهوی وجود ندارد، حقیقتی لایه‌لایه است. علوم تجربی و فلسفه یک بخش فراتر را و پیغمبر بخشی فراتر از آن را می‌یابد و می‌گوید و هیچ‌کس حق ندارد انکار کند، فقط حق دارد بگوید من نمی‌فهمم.
به گفته ویتگنشتاین، کسی که می‌خواهد مرز را تعیین کند باید از آن طرف مرز هم آگاه باشد، و الا بگوید این همین است و آن طرف‌اش نیست، این سخن ناصواب و نسنجیده‌ای است. برای انکار هر چیزی باید به آن طرف مقابل نیز آگاه باشد تا آن را انکار کند، کسی حق ندارد ندانسته‌هایش را منکر شود.
بنابراین عالم تجربی و فیلسوف یا عالم در هر علمی، تنها می‌توانند در حوزه علم خودشان بگویند ما این قدر یافتیم و درباره امور دیگر، اگر کسی وسیله‌ای برای ادراک داشت، می‌سنجیم، اگر توانستیم تشخیص می‌دهیم حالا با معجزه یا هر چیز دیگر و چنانچه نتوانستیم تشخیص دهیم، ساکت می‌مانیم.
امام(ره) بارها می‌فرمودند، انکار نکنید، این حرف خیلی معنی دارد، یعنی شما اصلا حق انکار ندارید، برای این که انکار کردن آن است که می‌گوییم نیست و کسی که می‌گوید نیست باید آگاهی داشته باشد که این محمول مال این موضوع نیست. و وقتی خبر نداریم، حق نداریم انکار کنیم. عارف ادعایی میکند، حرفش را بررسی می‌کنیم، اگر می‌خواهد ما را از طریق استدلال ببرد و استدلال نداشت، نمی‌پذیریم، اگر گفت دنبال من بیا:
برو اندر پی خواجه به اسرا
تفرج کن همه آیات کبری