دکتر محمدعلی موحد
دوران مصیبتها و شکوفایی فرهنگ
دو قرن ششم و هفتم را باید دوران مصیبتهای اجتماعی و سیاسی در جهان اسلام دانست. این دوران شاهد لحظات احتضار و سقوط نهایی خلافت فاطمی قاهره و خلافت عباسی بغداد بود. در آستانه قرن ششم بیتالمقدس، قبله اول مسلمانان به دست صلیبیان افتاد (سال 492). فتوحات مسیحیان با قتلعام فجیع مسلمانان و یهودیان توام بود و فغان و ضجه فراریان انطاکیه و اورشلیم کوچهها و بازارهای بغداد را پر کرد1 جنگهای صلیبی در تمام طول دو قرن ادامه داشت و با سقوط آخرین پایگاه مهم فرنگان (عکا) در آخر قرن هفتم (690) پایان یافت؛ شکست قطعی مسلمانان اندلس در برابر قوای متحد آراگون و کاستیل و پرتغال در جنگ لاس ناواس در آغاز قرن هفتم (609) اتفاق افتاد و تا پایان آن قرن شهرهای مهم اندلس ـ قرطبه در 633 بلنسیه در 636 و اشبیلیه در 647 از دست مسلمانان خارج شد و کمکم قلمرو امپراتوری اسلامی اندلس منحصر شد به ناحیه کوهستانی غرناطه که موجودیت ضعیف آن به مویی بسته بود.2 در شرق عالم اسلام تاخت و تاز غُزان و قراختانیان و خوارزمشاهیان و جنگ و ستیزهای مدام میان اتابکان و امارتهای محلی در سرتاسر قرن هفتم عرصه را بر مردم تنگ کرده بود و تروریستهای اسماعیلی قرار و آرام از دل حاکمان و دیوانیان ربوده بودند. در قرن هفتم با حمله بیامان مغولان امواج هولناک ویرانی و خونریزی همه جا را در نوردید و به قول سعدی «سختی به غایت رسید و مشقت به حد نهایت رسید.»
به رغم آفت و مخافت و بلا و مصیبتی که از کران تا کران در هر گوشه و کنار فرو میبارید، این دو قرن به لحاظ شکوفایی فرهنگی از برجستهترین و بارورترین ادوار تاریخی اسلام و ایران بود. در این محیط نامهربان و بلاخیز، بزرگانی در هر رشته از علوم معارف سر برآوردند. ابن رشد و ابن طفیل و خیام و باباافضل و زمخشری و فخر رازی و ابن اثیر و یاقوت و خواجه نصیر از برآمدگان همین دورانند. دفتر این ایام به ویژه در تصوف و عرفان به نام سرآمدانی چون عین القضاه همدانی، شهاب سهروردی (صاحب عوارف)، شهاب سهروردی (معروف به شیخ اشراق)، سنایی، عطار، نجم کبری، نجم رازی، ابن عربی، شمس تبریزی، مولانا، صدرالدین قونوی آراسته است.
سه شخصیت تأثیرگذار
اگر ملاک بزرگی اشخاص را تاثیری بدانیم که از خود برجای میگذارند، بیگمان شیخ اشراق و ابن عربی و شمس تبریزی را که به فاصله اندکی از هم به دنیا آمدند،3 از تاثیرگذارترین بزرگان در زمینه تصوف و عرفان باید به شمار آورد. شیخ اشراق در اوایل جوانی پس از پایان تحصیلات در مراغه و تبریز، به آسیای صغیر رفت و مدتی نزد سلطان علاءالدین کیکاوس در قونیه به سر برد و آخر سر به حلب رفت و حاکم حلب، ملک ظاهر، فرزند سلطان صلاحالدین ایوبی فاتح نامدار جنگهای صلیبی، بود. شیخ اشراق هم نزد سلطان علاءالدین و هم نزد ملک ظاهر از عزت و احترام فراوان برخوردار بود؛ ولی در سال 587 به دستور همین ملک ظاهر بازداشت و اعدام شد.
ابن عربی در 560 در اندلس متولد شد و در 580 در طریق تصوف قدم نهاد و در 598 به زیارت مکه رفت و دو سه سالی در آنجا ماند و آنگاه به بغداد و مصر رفت و باز در 604 به مکه برگشت و از آنجا به آسیای صغیر رفت و مدتی در قونیه نزد سلطان علاءالدین کیکاوس بود و عاقبت او نیز از حلب سر درآورد و ازعزت و احترام فراوان نزد ملک ظاهر برخوردار گشت. او سالهای آخر عمر را در دمشق به سر برد و هم در آن شهر به سال 638 وفات یافت. 4 ابن عربی دست کم از 598 که به مکه رفت، با محافل ایرانی آشنایی پیدا کرد. او در نوشتههای خود از برخی شیوخ ایرانی چون شهاب الدین سهروردی (صاحب عوارف) و اوحدالدین کرمانی نام میبرد و اما به رغم نزدیکی با سلطان علاءالدین کیکاوس و ملک ظاهر و اقامت چندین ساله در حلب و دمشق، اشارهای به شیخ اشراق و ماجرای دردناک شهادت او در آثار ابن عربی دیده نمیشود.
شیخ اشراق و ابن عربی از هر دو میتوان به عنوان «فیلسوف متصوف» یاد کرد. البته هر یک از آنها اصطلاحات خاص خود را دارد؛ اما رویکرد و بافت کلام آنها همسان است. هر دو در معارف مرسوم آن زمان از فلسفه و کلام و تفسیر و حدیث و لغت و علوم بلاغی دست داشتند و به لحاظ محتوایی، مشابهتهای بسیار در اندیشههای آنان میتوان یافت. پس سر سکون ابن عربی درباره او چیست؟ آیا میتوان سکوت او را حمل بر بیخبری کرد؟ داستان قتل شیخ اشراق چیزی نبود که به زودی فراموش شود و ابن عربی از آن بیخبر بماند. ابنخلکان، زندگی نامه نویس شهیر که اندکی پس از این واقعه به حلب رسید و دو سالی دراین شهر برای تحصیل توقف داشت، میگوید مردم شهر بر دو دسته بودند: دستهای هوادار شهاب و دسته دیگر مخالف او بودند و اکثریت مخالفان بود که او را ملحد میدانستند و میگفتند که به هیچ چیز اعتقاد نداشت «و اکثر الناس علی انه کان ملحداً لایعتقد شیئاً». شمس تبریزی نیز که سی چهل سالی دیرتر به صحنه ماجرا یعنی حلب و دمشق رفت، از مخالفان شهاب یاد میکند. معلوم میشود که داستان شهاب پس از گذشت چندین سال، هنوز بر سر زبانها بود و موافق و مخالف همچنان به جرّ و بحث درباره او ادامه میدادند. شمس برمخالفانی که شهاب را تکفیر می کردند، سخت میتازد.5
روایت شمس تبریزی از ماجرای قتل سهروردی
چگونگی قتل شیخ اشراق روشن نیست. برخی روایت کردهاند که او را در زندان خفه کردند و برخی دیگر گفتهاند که در زندان نان و آب از وی دریغ داشتند، چندان که از گرسنگی مرد و شمس میگوید که او را به شمشیر کشتند و سبب قتلش را سعایت بدخواهان میداند که به او حسد میبردند؛ چه، ملک ظاهر حاکم حلب خاطر او را بسیار عزیز میداشت.
روایت شمس در این باره که شهاب سهروردی نزد ملک ظاهر «سخت مقبول بود» مورد تایید منابع دیگر هم هست؛ اما روایت مشهور چنین است که شیخ را به جرم الحاد کشتند و ملک ظاهر به رغم فشار علمای دین مدتی دست به دست میکرد و به سبب ارادت و احترامی که به شیخ داشت، نمیخواست گناه قتل او را به گردن بگیرد. آخر سر علمای حلب به قاهره مراجعه کردند و دستور قتل شیخ را از خود سلطان صلاحالدین گرفتند؛ اما ملک ظاهر همچنان مقاومت مینمود تا صلاحالدین برای بار دوم در این باب نامه نوشت و ملک ظاهر را در برابر یک دوراهی قرار داد که کار شیخ را تمام کند و یا از حکومت حلب کنار برود. ملک ظاهر دریافت که سلطان به هیچ رو از خون شیخ در نخواهد گذشت و اگر هم او از حکومت حلب بگذرد، شیخ در هر حال کشته خواهد شد و در چنین شرایطی بود که به اکراه تن به اجرای فرمان پدر داد.
در روایت شمس آمده است که ملک ظاهر پس از قتل شیخ، از کرده پشیمان شد و از مسببان امر یعنی فتنهانگیزان و آتشافروزان که پشت سر این ماجرا بودند، انتقام گرفت. بهانه بدخواهانی که توطئه بر ضد شیخ چیده بودند، چه بود؛ و آنان چگونه و از چه راه سلطان را برانگیختند تا به قتل او فرمان داد؟ روایتها در این باب مختلف است. گفتهاند که شیخ را به جرم فساد در دین کشتند و نیز گفتهاند که او متهم به دعوی نبوت بود و یا علمای دین او را به سبب آرایی که در باب خلقت و اراده الهی داشت، مرتد خواندند و دو تن از علمای حلب فتوی به قتل او دادند. جامی پس از آنکه به اختلاف روایات درباره قتل وی به نقل از تاریخ امام یافعی میپردازد، میگوید: «و اهل حلب درشان وی مختلف بودند؛ بعضی وی را به الحاد و زندقه نسبت میکردند و بعضی به کرامات و مقامات اعتقاد داشتند و میگفتند که بعد از قتل، شواهد بسیار بر کرامت وی ظاهر شد.»6
جامی پس از این مطلب، به اظهارنظر شمس تبریزی درباره شهاب میپردازد. روایت جامی در این باب کمابیش همان است که در مقالات شمس آمده است و ما آن را از اصل مقالات نقل میکنیم: «آن شهاب را آشکارا کافر میگفتند آن سگان. گفتم: حاشا، شهاب کافر چون باشد؟ چون نورانی است. آری پیش شمس، شهاب کافر باشد. چون درآید به خدمت شمس، بدر شود، کامل گردد.»
شمس در این گفته با معانی لغوی «شهاب» و «کافر» و «شمس» بازی میکند. شهاب به معنی رگه نورانی ضعیف و زودگذری است که در آسمان پیدا میشود و کافر از کفر است؛ به معنی پوشیدگی و تاریکی، و شمس خورشید است. ماحصل مطلب این است که «شهاب نورانی است و او را تاریک (کافر) نمیتوان خواند، مگر آنکه در قیاس با خورشید تاریک خوانده شود.» شمس در چند سسطر پایینتر در مقام مقایسه سخن خود با سخن بزرگان دیگر تصوف، از نبات و دوشاب یاد میکند. دوشاب خود اگر چه شیرین است، اگر بعد از نبات بخورند، مزهاش به ترشی میزند. شمس تبریزی در جای دیگر از «مقالات»، گزارش خود را درباره شهاب پی میگیرد. او «اسدالدین متکلم» ـ یکی از علمای دمشق ـ را که از شهاب بد میگفت «بیانصاف» میخواند و در مقایسه میان دو معاصر همنام و همشهری، یعنی همین شهاب سهروردی که بعدها معروف به شیخ اشراق شد و شهاب سهروردی دیگر که صاحب عوارف المعارف است، مقام اولی را بالاتر و سخن او را پرمحتواتر و عمیقتر میداند. شمس تبریزی شیخ اشراق را مردی بسیار دانشمند، ولی سادهدل و احساساتی معرفی میکند: «آن شهابالدین را علمش بر عقلش غالب بود. عقل میباید که بر علم غالب باشد، حاکم باشد.» 7 و این همان قضاوتی است که به نقل از خلکان سیفالدین آمدی درباره شیخ داشت. سیف آمد شخصاً با شیخ اشراق آشنا بود و میگفت: او را مردی دیدم که علمش بسیار بود و عقلش کم «وراءیته کثیر العلم، قلیل العقل!» ابن ابی اصیبعه نیز در طبقات الاطبا شهاب را در حکمت و فلسفه یگانه روزگار میخواند و میگوید: «مردی بود بسیار هوشمند و فصیح؛ اما علمش بر عقلش میچربید.» سیف آمدی برای اثبات نظر خود داستانی را حکایت میکند:
«در حلب با سهروردی ملاقات کردم، گفت که: ملک روی زمین به دست من خواهد افتاد. پرسیدمش که: از کجا این حرف را میگوید؟ پاسخ داد: خواب دیدم مثل اینکه دارم آب دریا را سر میکشم، گفتم: شاید تعبیر خوابی که دیدی، چیزی از قبیل شهرت علمی و یا امثال آن باشد، ولی دیدم که او از اندیشهای که در دلش جای گرفته است، دست بردار نیست.»
وقتی این روایت سیف آمدی را با دو اشاره دیگر از شمس تبریزی کنار هم میگذاریم و سپس در مطالبی که در خلال سخنان خود شیخ در حکمه الاشراق آمده است تامل میکنیم، به این نتیجه میرسیم که به احتمال بسیار قوی قتل شیخ بیش از آنکه انگیزه مذهبی داشته باشد، انگیزه سیاسی داشته است. شمس میگوید: «این شهابالدین میخواست که این درم و دینار برگیرد که سبب فتنه است و بریدن دستها و سرها، معاملت خلق به چیزی دگر باشد.»8
این سخنی شگرف است و خود بوی خون میدهد. چنین مینماید که شهاب نقشههایی در سر داشت و پول (درم و دینار) را مایه فساد و تباهی میدانست و بر آن بود تا وسیله مبادله دیگری غیر از سیم و زر در میان مردم رایج گرداند. این البته نشان از طرحی وسیع به منظور تغییر ساختار اقتصادی و اجتماعی دارد و از حوزه چون و چراهای مذهبی فراتر میرود. از اشاره دیگر شمس چنین برمیآید که بدخواهان شهاب، خود را جزو مریدان و معتقدان وی جا زده بودند و او را تحریک به قیام میکردند. دمدمه این فتنهانگیزان در شهاب موثر افتاد و نامهای از او گرفتند خطاب به یکی از پادشاهان که دشمن ملک ظاهر بود. این نامه را به دست ملک ظاهر رسانیدند و او را شدت عصبانیت «دستار برگرفت» و بیآنکه بیشتر تحقیق کند، حکم به قتل شهاب داد.9
این روایت با روایت شایعتر که قتل شیخ را به دخالت مستقیم صلاحالدین از قاهره و اصرار او منتسب میسازد و ملک ظاهر را آلت فعلی معرفی میکند که با بیمیلی و اکراه تن به قبول اجرای فرمان پدر داده است، وفق نمیدهد.
در احوال شیخ اشراق آوردهاند که او «به ریاضت معتاد بود»10 و «بعضی وی را منسوب به سیمیا داشتهاند.»11 جامی به نقل از یافعی قصهای آورده است که دلالت بر چیرگی شهاب در تصرف در نفوس و نوعی شعبده دارد. شیخ برحسب این قصه با ترکمانی درگیر شده بود: «ترکمان در پی وی میرفت و فریاد میکرد. چون به وی رسید، دست چپ وی را بگرفت و بکشید که: کجا میروی؟ دست وی از شانه جدا شد و در دست ترکمان بماند و خون میرفت. ترکمان ترسیده، دست وی را بینداخت و بگریخت. آن را برداشت و به یاران رسید. در دست وی مندیلی بود و بس!»12
شمس تبریزی حکایت دیگری از همین مقوله نمایش شعبده آورده است: روزی ملک ظاهر درباره لشکر با شهاب صحبت میداشت؛ «ملک ظاهر را گفت: تو چه دانی لشکر چه باشد؟ نظر کرد بالا و زیر، لشکرها دید ایستاده، شمشیرهای برهنه کشیده، اشخاص با هیبت در و بام و صحن و دهلیز پر!» نمایشی عجیب بود. ملک ظاهر سخت ترسید، بلند شد و رفت و به روی خود نیاورد؛ اما به گفته شمس: «تاثیر آتش در دل بود که قصد او کرد پیش از تفحص.»13
در اینجا لازم میدانیم یادآور شویم که کتابهای شیخ اشراق، به ویژه «حکمه الاشراق» او پر است از این قبیل دعاوی که انسان میتواند با ریاضت، از عالم ناسوت انسلاخ حاصل کند و آنگاه نه تنها در هوا پرد و براب رود و با همین بدن خاکی به آسمان صعود کند، بلکه میتواند به مقام «کن» که مقام ایجاد و آفرینش است، برسد و هر صورتی را که بخواهد بیافریند، جامه «عزت و هیبت» پوشد و به هر شکلی که بخواهد، درآید و از مغیبات خبر دهد، و بر نفوس فرمان راند. آن را که بخواهد، مقهور و مغلوب گرداند و یا شیفته و مجذوب خود سازد. میتواند بیماری برجان کسی اندازد و یا بیمار را شفا بخشد، میتواند در آب و آتش و آسمان و زمین تصرف کند...14
شهاب حکومت و ریاست را از آن حکیم الهی میداند. حکیم الهی اگرچه گمنام و ناشناخته باشد، ریاست حق اوست. روزگاری که حکیم الهی به حق خود برسد و عملاً زمام حکومت را به دست گیرد، عصر طلایی یا «دوران نورانی» است و روزگاری که دست حکیم از قدرت کوتاه باشد، عصر تاریکی و دوران ظلمت زدگی است.15
حاکم حکیم دارای «خره کیانی» و «فر نورانی» است. «بارق الهی او را کسوت هیبت و بها بپوشاند و رئیس طبیعی شود عالم را، و او را از عالم اعلی نصرت رسد.»16
خلاصه آنکه روایت شمس درباره قتل شیخ اشراق پرده ابهام از آن واقعه هولناک برمیاندازد. این روایت اگرچه به طعن و دق علما در آرای دینی شیخ اشاره دارد، اما انگیزه قتل او را ملاحظات سیاسی میداند. در واقع اگرهم در این ماجرا پای عقاید مذهبی شیخ در میان کشیده شده باشد، آن روپوشی بوده است برای نهفتن حقیقت امر و توجیه عمل حاکم وقت. آری، نگرش دینی شیخ و شیوه بیان او چیزی نبود که مقبول نظر علمای قشری باشد و بسیاری از اندیشههای او در چارچوب معتقدات سنتی اهل فقه و کلام نمیگنجید، اما این مخالفت خوانیها را ـ اگرچه میتوانست بهانه و دستاویزی برای حکومت در توجیه عمل خود باشد ـ مشکل بتوان دلیل اصلی قتل او دانست. از اقوال شیخ آنچه میتوانست مورد رد و اعتراض علمای ظاهر قرار گیرد، چیزی نیست که غلیظتر و پررنگتر از آن را در اقوال ابن عربی نیابیم. با وجود این، ابن عربی در زمان حکومت همان ملک ظاهر که قاتل شیخ اشراق بود، دو بار به حلب رفت و چند سالی در آن شهر اقامت داشت و او خود حکایت میکند که در حضور ملک ظاهر با بزرگترین فقیه حلب در خصوص فتوایی که داده بود، درافتاد. ابن عربی از جهات مختلف مورد اعتراض و مخالفت فقهای عصر بود؛ ولی این مخالفتها و اعتراضها مانع از این نشد که حاکم حلب مقدم وی را با عزت و احترام تمام پذیرا گردد و بعدها که در شصت سالگی به دمشق رفت و رحل اقامت در آن شهر افکند، قاضی شهر دختر خود را به عقد او درآورد.
ابن عربی در دو جا از «فتوحات مکیه» از روابط گرم خود با ملک ظاهر یاد میکند و میگوید تنها در یک روز یک صد و هیجده حاجت از ملک ظاهر خواسته و او همه را برآورده کرده است. ابن عربی در شرح مقام «لین» (به معنی نرمی و ملایمت) میگوید: این مقام مستلزم خفض جناح و مدارا و سیاست است و من چون بدان مقام رسیدم، مقبولیتی نزد ملوک و سلاطین پیدا کردم که هر حاجتی از آنان خواستم، برآوردند.