تاریخ انتشار : ۰۱ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۱۸۷۱۰۶
گروه فرهنگی، رضا آزادپور اشاره: انقلاب و رهیافت‌های آن، در هر سرزمینی بیش از آنچه بیانگر یک سلسله رویدادها و حوادث تاریخی باشد، بیانگر یک سمبل، اسطوره، آرمان و آرزوست که در راستای نیل به ارزش‌ها و کرامت‌های انسانی به وقوع می‌پیوندند، انقلاب در هر دیار و کشوری انرژی‌های عظیم و انباشته در جوامع و ملت‌ها را آزاد می‌کند و نفوذ آن فقط در گستره یک کشور نیست بلکه در همه جوامع اثرات عمیقی می‌گذارد و به عبارتی، بسیاری از ناممکن‌ها را ممکن می‌کند. در این نوشته برآنیم تا ضمن بررسی عوامل مهم و تاثیرگذار در سه انقلاب بزرگ قرون اخیر یعنی؛ انقلاب ایران، فرانسه و روسیه به مقایسه و تطبیق آنها نیز اشاراتی هر چند به اجمال داشته باشیم:

الف: نقش رهبری
رهبر به عنوان معمار و طراح انقلاب در حقیقت سازنده جامعه و نظام بعد از پیروزی و ایدئولوگ قبل از پیروزی مهمترین عنصر در پدید آمدن یک انقلاب مردمی است. رهبران انقلاب برای اینکه بتوانند موقعیت مطلوب و جایگاه مناسب خود را بیابند، باید از استعداد و نبوغ و جامعیت ویژه‌ای برخوردار باشند تا در شرایط بحرانی و تلاطم‌های سیاسی- اجتماعی حاکم بر شرایط انقلاب بتوانند اعتماد گروه‌های انقلابی را نسبت به توانایی و صداقت خود جلب نمایند.
1- انقلاب ایران
انقلاب ایران به رهبری ابرمردی به پیروزی رسید که واجد همه صفات و ویژگی‌های حسنه بود و انبوهی از توانایی‌های خدادادی، روحی، سیاسی، فکری و اخلاقی از او یک شخصیت ممتاز ساخته بود و می‌توانست امواج و طوفان‌های ویرانگر قبل و بعد از پیروزی انقلاب را مهار و مدیریت کند.
امام خمینی(ره) رهبر فقید انقلاب اسلامی تبلور سنتی علمای شیعه بود که علاوه بر مقام ممتاز فقاهت در علوم هیات، فلسفه، حکمت و عرفان دارای تخصص بود. از نظر تهذیب نفس و کشف و شهود از دوران جوانی به به بالاترین مقامات نایل شده بود. از نظر نظم تا واپسین روزهای عمر پربرکت خویش زبانزد خاص و عام بود زمان استراحت، عبادت، مطالعه، قدم زدن و تدریس ایشان، همه و همه روی اصول و نظم خاصی بود به گونه‌ای که سایر اجزای خانواده برنامه خود را روی برنامه‌های ایشان تنظیم می‌کردند.
امام خمینی(ره) از نظر خط مشی سیاسی و مبارزاتی نیز در بین اقران خود ممتاز بود. در دوره رضاخان با نوشتن کتاب "کشف‌الاسرار" در لوای مباحث اخلاقی و عرفانی به انتقاد از حکومت دیکتاتوری رضاخان، پرداخت و تسلیم پذیری وی در برابر قدرت‌های بیگانه را نکوهش کرده، پس از مرگ آیت‌الله بروجردی در سال 1341 محمدرضا شاه پهلوی نسبت به اقدامات ضد مذهبی و ضد اخلاقی، گستاخی بیشتری از خود نشان داد و در این لحظات امام به طور کلی وارد صحنه مبارزاتی و سیاسی خویش شده و مرجعیت و رهبری سیاسی را عهده‌دار شدند. امام در این برهه ضمن شکستن سنت تقیه و حرمت آن، فتوای معروف "ولو بلغ ما بلغ" (1) را صادر کردند.
سال‌های آغازین دهه 40 سال‌های اوج مبارزات همه‌جانبه امام است. امام در این سال‌ها لبه حملات خود را به کانون اصلی فساد، یعنی سلطنت و شخص شاه قرار داده بود و با حمله مستقیم به همه قدرت‌های بزرگ به ویژه آمریکا و انگلیس ملاحظه کارهای گذشته در دوران مشروطه و نهضت ملی شدن نفت را مطرود می‌دانست و با شناخت دقیق از تجربیات مبارزاتی گذشته در سال 1343 با بیان معروف "آمریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریکا بدتر و شوروی از هر دو بدتر و همه از هم پلیدتر اما امروز سروکار ما با این خبیث‌هاست، با آمریکاست" (2) راه هر نوع نفوذ و امید را بر وابستگان به سیاست‌های خارجی بستند.
امام پس از تبعید به ترکیه و سپس نجف نقش ایدئولوگ انقلاب را به نحوی شایسته عهده‌دار شدند و با پیام‌ها و نصایح خود چارچوبه اصلی حکومت اسلامی را برای انقلابیون، تبیین می‌نمودند. در سال 1357 با عزیمت به فرانسه و "نوفل لوشاتو" امکان دسترسی بیشتر برای عاشقان و مشتاقان پدید آمد و دهکده "نوفل لوشاتو" به صورت پایتخت دوم ایران درآمد. امام توانست در دوران کوتاهی که در آنجا بودند شور و هیجان مردم را هدایت نمایند و در کوتاه‌ترین مدت ممکن بدون دست یازی به اسلحه و خشونت به اهداف ممکن دست یابند.
2- فرانسه:
در انقلاب کبیر فرانسه بر عکس انقلاب اسلامی ایران، نقش مردم و گروه‌های اجتماعی، بسیار ضعیف بود. رهبران انقلاب فرانسه در مراحل اولیه انقلاب (1788-1789) بیشتر از اشراف و نجبا بودند و برجسته‌ترین آنها "دوک اورلئان" برادرزاده پادشاه بود. تعداد رهبران نیز زیاد بود که از صنف‌های مختلفی تشکیل شده بودند از برادرزاده شاه دوک "اورلئان" گرفته تا "تالیران" کشیش انقلابی و "روسپیر" خطیب معروف و "لافایت" و غیره. از آنجا که این رهبران اغلب از طبقه اشراف بودند، هیچ کدام پایگاه وسیع مردمی نداشتند و نمی‌توانستند برای مدتی طولانی بر مسند قدرت باقی بمانند از طرفی جنگ قدرت نیز تا مدت طولانی بین آنها وجود داشت و همین امر سبب سرخوردگی و رویگردانی مردم از آنها می‌شد.
در تمام مراحل انقلاب اسلامی، یعنی دوران بحرانی انقلاب و دوره‌های بعد، نقش رهبری تعیین کننده و راهبردی است اما در انقلاب فرانسه چهره شاخصی از رهبران متعدد را که به نحو مستمر دارای مشروعیت، محبوبیت و مقبولیت نزد نزد قشر وسیعی از مردم باشد مشاهده نمی‌کنیم و هر کدام از آنها به فراخور موقعیت، امکانات و روحیات خود در زمان معینی نقش محدودی را بر عهده داشته‌اند. اصولا امواج حوادث انقلاب است که رهبران را به دنبال خود می‌کشاند نه اینکه رهبران تعیین کننده باشند. کربن برنیتون می‌گوید: "رهبران انقلاب فرانسه احتمالا چند درجه‌ای محدود روی مسیر حوادث تاثیرگذار بوده‌اند." (3)
3- روسیه:

انقلاب و سقوط رژیم تزاری در فوریه 1917 تنها و تنها ناشی از حرکت و قیام خودجوشی بود که توسط سربازان در پادگان و کارگران کارخانجات پتروگراد انجام شد. انقلاب فوریه بیشتر شبیه به یک شورش مردمی علیه نظام حاکم است و جز شعارهای ضدحکومت شعارهای دیگری که بیانگر ایده آن و هدف بلند مدتی باشد، در آن دیده نمی‌شد.
به جز تروتسکی که معتقد است کارگران بر اساس تعلیم لنین انقلاب فوریه را به وجود آورده‌اند هیچ محقق دیگر چنین استنباطی ندارد. کارمایکل اعتقاد دارد که سقوط رژیم پوسیده رومانف‌ها یکی از بی‌رهبرترین و بی‌اختیارترین و خودجوش‌ترین انقلاب‌ها بوده است. وی بر خلاف تروتسکی استنباط می‌کند که برخی از گروه‌های بلشویکی پس از انقلاب تبلیغات شدیدی علیه اصناف کارگری به راه انداخته است. (4)
وقتی انقلاب اعتراض‌آمیز روسیه به پیروزی رسید رهبران سیاسی و مخالف اغلب در سرزمین‌های دور و سوئیس و کانادا بودند و یا در تبعید و زندان به سر می‌بردند. بنابراین باید گفت سقوط حکومت رومانف‌ها توسط هیچ رهبر و جناح سیاسی انجام نشد. انقلاب روسیه نیز مانند انقلاب کبیر فرانسه از رهبری ویژه و برجسته‌ای که "کاریزما" باشد برخوردار نبود. پس از سقوط حکومت پوسیده رومانف‌ها به وسیله جمعی از کارگران رهبران سیاسی به میدان آمدند که مشهورترین آنها از احزاب سوسیال دموکرات روسیه، سوسیالیست‌های انقلابی و کادتها بودند.
رهبران مشهور بلشویک‌ها: لنین، استالین، تروتسکی، کامنف و زینوویف بودند که با نیرنگ و تفرعن حکومت را به دست گرفتند و رقیب مردمی‌تر خود را که منشویک‌ها بودند به حاشیه راندند و سپس ترورهای مخوف و دهشتناکی را انجام دادند که همه این اعمال ناشی از نداشتن محبوبیت و پایگاه اجتماعی است.
ب- نقش ایدئولوژی

ایدئولوژی انقلابی تشکیل‌دهنده محتوای تاریخی و ملی یک انقلاب هستند و به مردم امکان می‌دهد تا نظریات جهانی و همگانی خود را انسجام بخشند و در راستای دست‌یابی به هدفی واحد بکوشند. ایدئولوژی‌ها به دو صورت دینی و اجتماعی در انقلاب‌ها متبلور می‌شوند و سه انقلابی که پیرامون آنها بحث می‌کنیم همه از ایدئولوژی‌های مستحکمی برخوردارند.
انقلاب ایران:
انقلاب اسلامی بی‌شک مبتنی بر ایدئولوژی دینی و اسلامی است و این خصیصه انقلاب ایران را از سایر انقلاب‌ها جدا می‌کند. در ایدئولوژی انقلاب اسلامی واقعیت و هستی با ماده و طبیعت مساوی نیست و جهانی مادی، پدیده‌ای است که از هستی و واقعیت مطلق سرچشمه می‌گیرد همچنین در این جهان‌بینی انسان تنها دارای بعد مادی نیست بلکه بعد معنوی هم دارد و موجودی ابدی و جاودانه است که با مرگ فنا نمی‌شود و عوامل دیگری در پیش دارد.
انقلاب اسلامی ضمن تعهد و وفاداری که اصول مشترک اسلامی به اصل "مهدویت" نیز معتقد است و با تکیه بر این تصور است که رهبران انقلاب، نواب امام عصر هستند و همین امر سبب می‌شود خود را دارای اختیار مطلق ندانند و با واسطه به غیب است که مردم را، هدایت می‌کنند. در ایدئولوژی اسلامی رهبر جامعه اسلامی باید دو شرط اساسی برای حاکمیت داشته باشد: اول اینکه آگاهی جامع و کامل به احکام خدا داشته باشد و دوم اینکه در اجرای احکام مزبور راه عدالت را پیشه خود سازد و به عبارت مختصر حاکم اسلامی باید "فقیه عادل" باشد. بر اساس همین نظریه است که سه اصل مهم استراتژی انقلاب را تشکیل می‌دهد: 1- واژگونی حکومت شاهنشاهی 2- تلاش برای نیل به حکومت اسلامی 3- حکومت اسلامی با اعمال اصل ولایت فقیه.
امام خمینی(ره) شرط نیل به حکومت عدل اسلامی را حرکت توده‌ای و انقلابی مردم می‌بیند و برای دست‌یابی به چنین مقصودی اولین وظیفه روحانیون را آگاهی داده به مردم می‌داند. (5) برخلاف لیبرالیسم که به اصالت فرد یا آحاد بشر تکیه دارد و مارکسیسم که با اصالت جمع اصرار دارد، مکتب اسلام اصالت را تنها به خداوند متعال می‌دهد و حاکمیت مطلقه را از آن او می‌داند. به طور کلی در ایدئولوژی اسلامی نه منافع فرد باید فدای منافع جمع شود و نه منافع جمع فدای فرد می‌شود.
انقلاب فرانسه
انقلاب فرانسه، انقلاب روشنفکران و ایدئولوگ‌هاست. دانشمندان و روشنفکرانی نظیر: ولتر، روسو، دیدرو، دلامبر، دبومارشه همگی معتقد بودند که در فرانسه باید اصول اخلاقی و حقوقی بازسازی شود. تا قبل از انقلاب کبیر به واسطه القاء و آموزش‌های قرون وسطایی مردم بر این باور بودند که سلطنت ودیعه‌ای الهی است و مقام شاه نایب خداست - همان اعتقادی که سالیان متمادی در ایران رایج بوده است - بر اساس این تکفر دست سلطان بر جان و مال مردم باز بود. هر کسی که در طبقه نجبا متولد می‌شد، از تعرض مصون بود این اصول غلط از دوران‌های گذشته بعضا توسط دانشمندان و فلاسفه‌ای نظیر: توماس آکویناس، ماکیاولی، تامس هابز و ... توجیه و تبیین می‌شد.
این عقاید و افکار در قرن هفدهم و هجدهم توسط دانشمندان و متفکرانی مانند "مونتسکیو" و "ژان ژاک روسو" و ولتر به انتقاد گرفته شد و ادبیات نوینی در علم‌الاجتماع پدید آمد.
مونتسکیو (1685-1755) در کتاب‌های "نامه‌های ایرانی" و روح‌القوانین اوضاع اجتماعی فرانسویان را به استهزاء گرفت و از حکومت "مشروطه سلطنتی" انگلستان تمجید کرد. روسو و ولتر نیز با نظریاتی مشابه مونتسکیو وضعیت موجود را به چالش کشیده‌اند. وجه اشتراک اغلب نظریات آزادی انسان از تبعیض و انقیاد است. به طور کلی مکتب انقلاب فرانسه بر اساس "لیبرالیسم" است و نظام استبداد مذهبی و کلیسایی را نفی می‌کند و حاکمیت را از خدا و پادشاهان می‌گیرد و به مردم می‌دهد. بنابراین فردگرایی و اندیویدوالیسم (اصالت فرد) محور اصلی انقلاب فرانسه است، برای دستیابی به این مقصود نظریه‌پردازان انقلاب فرانسه همواره کوشیده‌اند تا رابطه مذهب و سیاست را جدا کنند تا از این رهیافت بتوانند حکومت خدا را نیز ساقط کنند و حاکمیت بشر را جایگزین آن نمایند.
انقلاب روسیه:
قرن نوزدهم برای روسیه دوران شکوفایی نظریات سوسیالیستی و افکار اشتراکی بود که این امر ناشی از عوارض بد سرمایه‌داری در اثر استثماری بود که در روسیه سرمایه‌داران و به ویژه کارفرمایان در کارخانجات صنعتی خود، از کارگران در مقابل مزد اندک سود فراوان به کف می‌آوردند. این پدیده‌ها سبب خلق مکتب جدیدی به نام "سوسیالیسم" بر اساس مبانی فکر کارل مارکس در روسیه شد که هدف کلی و اساسی آن از بین بردن بی‌عدالتی اجتماعی و دگرگونی کلی در امور اقتصادی بود. مکتب‌های سوسیالیستی سیستم اقتصاد آزاد را مورد تنقید قرار می‌دادند و معتقد بودند این شیوه موجب افزایش تولید، اسراف و هرج و مرج اقتصادی می‌شود. کارل مارکس معتقد بود کارگران باید در مقابل بورژوازی سرمایه‌دار یک حزب بین‌المللی تشکیل دهند و در سایه منازعات طبقاتی دولت تشکیل دهند و توزیع ثروت در جامعه سوسیالیستی بر اساسی باشد که هر کسی به اندازه کارش بهره‌مند شود.(6)
شالوده ایدئولوژی انقلاب روسیه بر پایه تفکر "مارکسیست" و سوسیالیسم است و تردیدی نیست که افکار و اندیشه‌های سوسیالیستی و به ویژه مارکس و لنین در شکل‌گیری احزاب گروه‌های سیاسی، از اوایل قرن بیستم نقش مهمی داشته است.
ج- نقش مردم
1- انقلاب اسلامی ایران:
ایران زمین از دیرباز منطقه حساس و استراتژی بوده است. معمولا بیش از سایر کشورها مورد تاخت و تاز قرار گرفته است. فرهنگ عمیق و ریشه‌دار ایران باعث شده است بسیاری از مهاجمان پس از مدتی جذب فرهنگ بومی ایران شوند. در اواخر حکومت ساسانیان، بر اثر فساد و تباهی درباریان و استبداد مذهبی موبدان مردم ایران در مقابل سپاه اسلام مقاومت چندانی از خود بروز ندادند و آیین اسلام را با رغبت در آغوش کشیدند. ایرانیان فرهیخته آرمان‌های گم گشته خود را در اسلام یافتند و در کوتاه‌ترین زمان به جز شمال و شمال غرب تمامی ساکنین ایران به دین اسلام گرویدند.
پیوند مردم ایران با اسلام رفته رفته عمیق و اجتناب‌ناپذیر شد و لذا حاکمان و سلسله پادشاهان ناگزیر بودند دست کم بدیهیات اسلام را بپذیرند و اجرا نمایند. مذهب تنها عامل فرهنگی است که از گذشته دور همه اقشار جامعه را به هم پیوند داده است. هر حکومتی با باورهای مذهبی ایرانیان مقابله کرده است مردم آن را ساقط کرده‌اند. در دوران پهلوی پدر و پسر علاوه بر تبعیض و بی‌عدالتی و تفاوت فاحش فقر و غنا و شهری و روستایی به اعتقادات مذهبی ایرانیان همواره اهانت و استهزاء می‌شد. رضاشاه با طرح استعماری " کشف حجاب" زمینه خشم انقلابی را فراهم ساخت. در دوران پهلوی کوچک اقدامات مباین با اصول مذهبی رنگ بیشتری به خود گرفت و همان گونه که قبلا اشاره شد پس از مرگ آیت‌الله بروجردی، محمدرضا شاه در اعمال غیردینی خود جری‌تری شد. بی‌عدالتی طبقاتی نیز به اوج رسید. اقشار فرودست هر روز شاهد توهین و بی‌حرمتی به مذهب و توزیع ناعادلانه ثروت بودند. آنتونی پارسنز، سفیر انگلیس در ایران در خاطرات خود می‌نویسد: "شاه در یکی از ملاقات‌های مکرری که با او داشتم با حالت محزونی پرسید: چرا توده‌های مردم پس از آن همه خدماتی که برایشان انجام داده‌ام رودروری من ایستاده‌اند؟ من در پاسخ گفتم: به نظر من دلایل زیادی وجود داشت. هجوم انبوه مردم به داخل شهرها منتهی به تشکیل گروه کارگران بی‌بنیاد ناراضی شده بود. بسیاری از آنها به کارهای ساختمانی اشتغال داشتند. آنها روزها برای ثروتمندان خانه می‌ساختند و شب‌ها به کلبه‌های خود یا حتی به سوراخ‌هایی که به وسیله پلاستیک محصور شده بود باز می‌گشتند. ... "(7) البته پارسنز بعد مادی انقلاب را مورد توجه قرار داده است هر چند چنین اقداماتی محرک انقلاب بوده‌اند اما، دغدغه اصلی مردم از بین رفتن هنجار و ارزش‌های مسلط بر جامعه بوده است که به خوبی در شعارهای دوران انقلاب مطرح بود.
پتانسیل‌های انباشته ناگهان باعث شد تا ملت یک پارچه قیام کند، قیام مردم به تهران و پایتخت محدود نمی‌شد و دامنه آن تا دورترین روستاها نیز کشیده شد. برخلاف انقلاب روسیه این قیام محدود به صنف کارگران نبود بلکه کارمندان، بازاریان، دانشجویان، روشنفکران و ... همه در براندازی رژیم فاسد پهلوی اتفاق‌نظر داشتند. هیچ انقلابی در جهان از نظر قیام مردمی قابل مقایسه با انقلاب اسلامی نیست. در انقلاب فرانسه ضعف مفرط طبقه حاکم باعث فروپاشی آن شد و قیام کنندگان نیز نخبگان و نجبا بودند و مردم کمتر در آن دخیل بودند در انقلاب روسیه نیز [کارگردان] و آن هم در شهر پتروگراد باعث سقوط رومانف‌ها شدند.
یکی از مهمترین دلایل مردمی بودن انقلاب اسلامی تعداد کشته شدگان مردم در مراحل انقلاب است. بیش از 150 هزار نفر در چند ماه به شهادت رسیدند در حالی که در انقلاب 1917 روسیه 1400 نفر از کارگران جان خویش را از دست دادند و انقلاب فرانسه نیز تلفات بسیار اندکی را در پی داشت.
2- انقلاب کبیر فرانسه
کشور فرانسه در قرن هجدهم، دوران انقلاب کبیر 25 میلیون جمعیت داشته است که به سه دسته روحانیون، نجبا و رعایا تقسیم می‌شدند. دو طبقه اول از نظر جمعیتی 2 درصد کل جمعیت را تشکیل می‌دادند در حالی که بیش از 90 درصد ثروت و امکانات کشور را در دست داشتند روحانیون و نجبا جمعا 270 هزار نفر از جمعیت 25 میلیونی فرانسه را تشکیل می‌دادند و امتیازات بی‌حد و حصری را در اختیار داشتند. روحانیون که جمعیت آنها کمتر از 60هزار نفر بود به حکم شرافت و قداست شغلی که داشتند طبقه اول کشور محسوب می‌شدند. کشیش‌ها ثروت هنگفتی داشتند و طبق گزارش کمیته دارایی در سال 1791 سرمایه آنها بالغ بر سه میلیارد فرانک برآورده شده است. روحانیون با اقتدار و نفوذی که در کشور داشتند بسیاری از مواهب را مربوط به خود می‌دانستند، 90 درصد مردم فرانسه در اواخر قرن 19 میلادی کشاورز بودند و از دیدگاه طبقه حاکم و روحانیون فقط بارکش جامعه بودند. کاردینال مذهبی "ریشیلیو" می‌گفت: "رعیت قاطر مملکت است." (8)
رفته رفته طبقه بورژوا از دل طبقه سوم (رعایا) به وجود آمده و رقیب سرسختی برای دو طبقه نخست گردید. دولت ناچار آنها را پذیرفت و برای رهایی از بحران اقتصادی با آنان به مشورت پرداخت، طبقه بورژوا نیز از این فرصت بهره گرفتند و تقاضاهای سیاسی و اجتماعی خود را مبنی بر لغو امتیازات ویژه برای نجبا و روحانیون، مطرح کردند. طبقه رعیت و کشاورزان نیز برای رهای از یوغ اشراف و روحانیون فئودالیسم حمایت خود را از طبقه بورژوا اعلام داشتند و بدین صورت نوعی رفرم در نظام حاکم فرانسه به وجود آمد و قانون اساسی در زمان لویی شانزدهم تدوین شد که ملهم از افکار اندیشمندان و متفکرین اروپایی بود.
با این ترتیب غالب مردم، که از طبقه سوم بودند دخالتی در سقوط نظام حاکم نداشتند بلکه طبقه بورژوا و اشراف موجبات تسلیم شاه در برابر تمکین به قانون فراهم کردند و سپس سرنگونی کامل را مهیا کرد.
3- انقلاب روسیه
روسیه قبل از انقلاب فوریه 1917 دارای 60 میلیون جمعیت بود که ده درصد آنها در شهرها زندگی می‌کردند و بقیه در روستاها زمین‌دار بودند. در روسیه قبل از انقلاب دو نوع اشراف وجود داشت، یک گروه اشراف زمین‌دار و یک گروه اشراف دولتی. این طبقات مسلط و بالای روسیه هر دو به طور مستقیم از روستاییان درآمد خود را کسب می‌کردند.
در روسیه برخلاف فرانسه قبل از انقلاب گروه‌های منسجمی به دشمنی با حاکمیت پرورش‌یافته بودند. آنارشیست‌ها، نهیلیست‌ها، انواع سوسیالیست‌ها، غرب‌گرایان‌ و ... با هر ترفندی ابراز وجود می‌کردند و مدعی سهم‌خواهی از تزارها بودند. حزب سوسیال دموکرات روسیه(SDR) یکی از مهمترین و قوی‌ترین این احزاب بود که با گرایشی مارکسیستی به فعایت مشغول بود و در سال 1903 به دو گروه اکثریت (بلشویک‌ها) و اقلیت (منشویک‌ها) منشعب شدند. گروه دیگر موسوم به سوسیا‌ل‌های انقلابی وجود داشتند که به (S.R) شهرت داشتند و گرایشاتی به روستاییان و کشاورزان داشتند.
علی رغم احزاب متعدد عضوگیری احزاب محدود بود در سال پیروزی انقلاب مهمترین حزب روسیه (بلشویک) در سراسر روسیه فقط 30 هزار عضو داشت که در مقابل 600 هزار کارگر معترض پتروگرادی ناچیز بود. همان‌گونه که قبلا اشاره شد انقلاب روسیه یک انقلاب کاملا کارگری بود نه مردمی و یا حزبی، در فوریه 1917 ابتدا 90 هزار کارگر به اعتراض پرداختند و روز سوم به 240 هزار نفر رسید و در کوتاه مدت سایر اقشار به کارگران پیوستند و حکومت تزارها به پایان رسید.
به طور خلاطه عوامل مهم سقوط رژیم تزارها در سال 1917 عبارتند از:
بی‌کفایتی و بی‌تدبیری و عدم لیاقت رژیم - اعتصابات گسترده و مداوم کارگران در پتروگراد و مسکو - انجام تظاهرات وسیع - عدم همکاری سربازان با هیات حاکمه در مقابله با مردم.
انقلاب روسیه را نمی‌توان یک انقلاب غیرمردمی دانست، اما نباید فراموش کرد که از نظر اقشار مختلف مردمی مانند انقلاب ایران جامعیت ندارد و فقط منحصر به طبقه کارگران است.
نتیجه:
برخلاف برخی از نظریات غیرواقع‌بینانه که انقلاب اسلامی را فاقد شاخص‌های لازم برای یک انقلاب می‌داند و برخی از مغرضان که از انقلاب ایران به عنوان یک کودتای دینی یاد می‌کند باید اذعان نمود که انقلاب اسلامی ایران نه تنها دارای همه ویژگی‌های لازم برای یک انقلاب است بلکه نسبت به انقلاب‌های بزرگ دیگر دنیا نظیر انقلاب فرانسه و روسیه، عوامل لازم مانند نقش مردمی در این انقلاب به مراتب پررنگ‌تر از انقلاب‌های مذکور وجود دارد.