دکتر حسین هوشیار
در خصوص کشورهاى جهان سوم شاید به یقین بتوان ادعا کرد که این اتفاق نظر وجود دارد که شرایط در حیطههاى مختلف کاملاً غیر انسانى و وجدانستیز هستند. وضعیت این کشورها به گونهاى است که کمترین فرصتى را براى انکار واقعیات حزنانگیز برجاى نمىگذارد. اما در خصوص اینکه نگاه را باید به کدامین سمت براى مشخص ساختن سرچشمه این نابسامانىها معطوف ساخت به ضرورت اجماعى وجود ندارد. محققاً علل را مىتوان مبناى داخلى اعطا کرد یا اینکه تاکید را بر صحنه بیرونى متمرکز ساخت.
اما با توجه به تجارب تاریخى و جابهجایى کشورهاى قدرتمند و بزرگ که به طور مداوم اتفاق مىافتد منطقىتر و معتبرتر به نظر مىرسد که به صحنه داخلى براى توصیف و تحلیل عمل شکلگیرى وضعیت باید توجه را جهت داد. تاکید بر منبع خارجى توجیهکننده شرایط در کشورهاى جهان سوم در دوران تعارضات ایدئولوژیک از اعتبار و مقبولیت فراوان برخوردار بود هرچند که فاقد مبناى تئوریک معتبر محسوب مىشد. آگاهى کاذب که وجه مشخصه درک ایدئولوژیک از مسائل و معضلات است سادهانگارى کشورهاى خارجى و ترتیبات حاکم در صحنه بینالمللى را سبب مىشود.
اما یک تفسیر چند بعدى و غیر ایدئولوژیک توجه را به این سو معطوف مىکند که گره را باید در داخل و چگونگى حیات داخلى را سرچشمه همه مشکلات دانست. بیشتر کسانى که چشمانداز درونى را براى تحلیل چرایى وضعیت کشورهاى جهان سوم مطلوب مىیابند مشکل اصلى را تودههاى مردم مىدانند. از دیدگاه آنان که به شدت متاثر از تجارب شخصى و به دور از کند و کاو رفتارگرایانه هستند کشورهاى جهان سوم با مشکلى مواجه هستند که موسوم به «دست مرده تودهها» است.
بر مبناى این نظریه سطح پایین فرهنگى تودهها، دغدغههاى منحصراً مادى آنان، فهم به شدت متافیزیکى آنان از علل شکلگیرى پدیدهها و شرایط، پایبندى آنان به سنتهاى بومى و مقاومت آنان در برابر اشاعه ارزشهاى مدرن را باید حیاتبخش کیفیت حزنانگیز زندگى در کشورهاى جهان سوم یافت. عوامگرایى رهبران سیاسى، اقتدارگرایى تصمیمگیرندگان در سطوح مختلف جامعه، عدم کارآمدى ساختارهاى اقتصادى، نازایى فرهنگى و ترتیبات اجتماعى به شدت قهقراگرا با چالش تودهها مواجه نمىشوند و همچنان تداوم مىیابند.
دست مرده تودهها که سمبل این ویژگىها است این فرصت را از جهان سوم دریغ کرده که نگاه خودانتقادى را پرورش دهد. با وقوف به این واقعیت است که رهبران جامعه با توسل به منفىترین جنبههاى ارزشى در بین تودهها به توجیه شرایط و مقصر شمردن عوامل غیر بومى و غیر داخلى مىپردازند و حضور خود را در سریر قدرت با وجود بىکفایتى وسیع خود ادامه مىدهند. در بین کسانى که بر شرایط داخلى تاکید مىکنند گروهى نیز هستند که لبه تیز انتقاد را متوجه نخبگان و روشنفکران جامعه مىسازند.
آنچه یک جامعه را پویایى و اقتدار مىبخشد عملکرد گروههاى «معیار» و «سرمشق» در جامعه است. از این دیدگاه تودهها به لحاظ نیاز به اولویت دادن به دغدغههاى مادى از امکانات و فرصت کمى براى جهتدهى ارزشى و غنابخشى فرهنگى برخوردار هستند. این گروههاى معیار و سرمشق در جامعه هستند که به ضرورت تاریخى، الزام اخلاقى و از همه مهمتر به علت دسترسى به منابع در اشکال مختلف آن مىبایستى خود را مقید به جهت دادن به تحولات بدانند.
آنچه با در نظر گرفتن تاریخ مدرن در جهان غرب قابل استنتاج است نقش وسیع روشنفکران و نخبگان این ممالک در آگاهسازى تودهها و مهیا کردن بستر ضرورى ارزشى براى چالش جنبههاى غیر بالنده جامعه باید در نظر گرفته شود. در این جوامع گروههاى معیار و سرمشق فضاى روانى و ذهنى لازم را براى وقوف تودهها به غیر انسانى بودن شرایط فراهم آوردند و این امکان را براى عوام شکل دادند که به مقایسه و قیاس بپردازند. آگاهى اجتماعى این فرصت را به وجود آورد تا ناکارآمدى ساختارها، ارتجاعى بودن نهادها، غیر انسانى بودن روابط و ناعادلانه بودن تقسیم منابع دیگر هیچگاه طبیعى و الزامى جلوه نکنند و با چالش درگیر شوند.
در کشورهاى جهان سوم به وضوح مشخص است که گروههاى معیار و بالاخص روشنفکرانه در به وجود آوردن آگاهى نسبت به غیر طبیعى بودن چگونگى عملکرد ساختار، کیفیت نهادها و ماهیت روابط اجتماعى با شکست فاحش روبهرو بودهاند. در کشورهاى جهان سوم بسیارى از مردم همچنان به تفسیرهاى غیر عقلانى براى درک پدیدهها و جریانات متوسل مىشوند و همچنان بر این باور هستند که کیفیت اقتدارگونه روابط شکلى منطقى براى اداره جامعه هستند. گروههاى معیار در جهان سوم کمترین حرکتى در جهت تحول فکرى و معنوى جامعه انجام ندادهاند چرا که دغدغه اصلى آنان بهرهمندى اقتصادى از منابع جامعه است.
اگر هم در مقاطعى شاهد حرکات اقتدارستیز به وسیله این گروهها بودهایم بیش از آنکه مبتنى بر باور اصیل باشد ماهیتى واکنشى در برابر از دست دادن مزایا و امکانات در دسترس بوده است. محققاً در تحلیل چرایى شکلگیرى شرایط در کشورهاى جهان سوم مىبایستى عملکرد تودهها و گروههاى ماخذ را نگاه کرد اما با توجه به میزان منابعى که این دو بخش اجتماع در اختیار دارند به ضرورت سهم وسیعترى را به عملکرد گروههاى ماخذ متوجه کرد. اینان از امکانات گستردهاى براى به چالش کشیدن شرایط حزنانگیز برخوردار هستند که تحت هیچ شرایطى در اختیار تودهها نیست.
روشنفکران و نخبگان جامعه این منابع را به جاى اینکه صرف ارتقاى کلیت جامعه قرار دهند به حیطه برآوردن نیازهاى خصوصى و فردى و خانوادگى سوق دادهاند. اینان ناآگاهى تودهها را سنگ بناى موفقیت خود مىدانند و در نتیجه ضرورتى براى جهت دادن به تودهها نمىیابند. تودهها را باید مسئول یافت اما مسئولیت گروههاى مرجع در جامعه را باید دو صد چندان دانست. تودهها برى از ایراد در این رابطه نیستند که این را باید به ظرفیتهاى محدود وقوف به موضوعات مرتبط دانست در حالى که گروههاى ماخذ آگاهانه به تداوم عقبماندگى فراگیر کمک مىکنند. تودهها لوپنهاى یک چشم و نخبگان و روشنفکران لوپنهاى دو چشم هستند.