تاریخ انتشار : ۳۱ تير ۱۳۸۹ - ۱۰:۰۵  ، 
شناسه خبر : ۱۸۷۱۸۰

سعید حجاریان
دموکراسی از کجا می‌آید؟
این سئوال، یک سئوال معطوف به مباحث نظری سیاست است. پیش از آنکه ببینیم که دموکراسی از کجا می‌آید و منشاء دموکراسی چیست لازم است تعریفمان را از دموکراسی روشن کنیم. بسته به اینکه چه تعریفی از دموکراسی داشته باشیم منشاء دموکراسی نیز تفاوت خواهد کرد. همان‌گونه که در مورد بوروکراسی تعریف مختلف و متعددی وجود دارد، در مورد دموکراسی نیز تعاریف چندگانه‌ای موجود است. پس ابتدا باید روشن شود که مراد ما از دموکراسی کدام مفهوم است. بعضاً دموکراسی را یک قاعده بازی صرف و یا یک قاعده بلامضمون می‌دانند. چیزی شبیه قاعده بازی فوتبال که در آن قواعد و سازوکارها روشن و معلوم است اما نتیجه از پیش روشن نیست.
با این نگاه به یک معنای کاملاً رئال و خشن از دموکراسی می‌رسیم، صورتی از دموکراسی که می‌توان آن را دموکراسی سیسیلی نامید. در سیسیل باندهای مافیایی پس از رویارویی و مبارزه هنگامی که به تکافوی قدرت و موازنه وحشت رسیدند پدرخوانده‌های مافیایی با هم به توافق می‌رسند که سیسیل را به بخش‌های تحت‌نظر هریک از باندها تقسیم کنند و براساس قواعد و قراردادهایی با یکدیگر تعامل داشته باشند. از این رو دموکراسی سیسیلی مجموعه قراردادهایی است که متکی بر موازنه وحشت میان قدرت‌های موجود است. این نوع دموکراسی است که در سطح جهانی شده خود مبنای رفتار دولت‌ها شده است.
در سطح جهانی شده دموکراسی و آنچه Macro Democracy نامیده می‌شود تعامل دولت‌ها و قدرت‌ها براساس موازنه وحشت صورت می‌گیرد. آنچنان که پس از جنگ دوم جهانی و بعد از معاهده Westfully دنیا به این نتیجه رسید که دولت ملت‌ها (Nation-States) باید براساس قراردادهای جهانی با یکدیگر تعامل داشته باشند. به همین سبب سازمان ملل متحد شکل گرفت و پس از آن سازمان ملل متحد به واسطه قراردادهای بین‌المللی و سازمان‌ها و کنوانسیون‌های منبعث از آن مانند یونسکو، یونیسف، فائو، آنسکام، کمیسیون حقوق بشر و... معاملات بین دولت ملت‌ها را تنظیم می‌کند. در مجمع عمومی سازمان ملل هر کشور یک حق رأی دارد. به این ترتیب دنیا یک سیسیل بزرگ است. یک دنیای هابزی تعدیل شده. در این دموکراسی بزرگ هیچ ارزشی حاکم نیست و خالی از ارزش‌های دموکراتیک است و اساس شکل‌گیری آن موازنه قدرت و وحشت است. به همین جهت این نوع دموکراسی را که لزوماً اجزای آن دموکرات نیستند «دموکراسی بدون دموکرات Democracy Without Democrats» می‌نامند. این نوع دموکراسی خالی از مضمون است؛ خالی از فرهنگ دموکرات و تنها متکی بر موازنه قدرت و موازنه وحشت. نوع دیگری از دموکراسی، دموکراسی آتنی است. این نوع دموکراسی، دموکراسی طبقات برتر است. در آن شهروندان دارای حق رأی هستند اما نه همه شهروندان، شهروندانی که با ملاک‌ها و معیارهایی متمایز می‌شوند. در آتن فقط مردان آزاد ثروتمند اهل آتن حق رأی داشتند. دموکراسی آتنی، دموکراسی مستقیم است و نه دموکراسی نمایندگی. بدین‌ترتیب بسیاری از افراد از محدوده دموکراسی بیرون گذارده می‌شدند، زنان، فقرا، بردگان، مهاجران و... حق رأی نداشتند و شرافت‌هایی که نام برده شد تنها منشاء دموکراسی بود.
تعاریف و انواع دیگری را نیز می‌توان برای دموکراسی یاد کرد، دموکراسی خلقی، آن نوع از دموکراسی که در شوروی سابق و اقمار آن حاکم بود، دموکراسی نمایندگی، دموکراسی رهبرسالار، دموکراسی بورژوایی و... اما در اینجا یک معنای عام‌تر و کلی‌تری از دموکراسی را موردنظر قرار می‌دهیم و به تبیین آن می‌پردازیم و سپس براساس این تعریف از دموکراسی پاسخ این سئوال که دموکراسی از کجا می‌آید را خواهیم داد. دموکراسی مجموعه‌ای است از مشارکت همگانی موثر و قابل قبول در عرصه جامعه در کنار رقابت الیت‌ها و نخبگان. به علاوه مجموعه‌ای است از قواعد عمومی و آزادی‌های همگانی نظیر آزادی بیان، آزادی سازمان‌یابی، آزادی اجتماع، حقوق به رسمیت شناخته شده انسان‌ها که در مجموع این امکان را فراهم می‌آورد که اقلیت بتواند به اکثریت تبدیل شود و چرخش نخبگان بدون خونریزی و به صورت مسالمت‌آمیز صورت پذیرد و بدین‌ترتیب دموکراسی برگشت‌ناپذیر محقق شود.
در برخی از جوامع عنصر مشارکت پایین است، اما عنصر رقابت بالا. در اینگونه جوامع نوعی پولی آرشی حاکم است. نخبگان با هم رقابت می‌کنند اما توده مردم مشارکت ندارند یا میزان مشارکت کم است. باید متذکر شد که منظور از مشارکت صرفاً شرکت در انتخابات و رأی دادن‌ها نیست بلکه مشارکت موردنظر مشارکت در همه صحنه‌های عمومی و امور مربوط به جامعه است. در برخی جوامع نیز به عکس مشارکت توده‌ای وجود دارد و نرخ آن نیز به نسبت بالا است اما رقابت وجود ندارد. در این نوع جوامع پوپولیسم حاکم است. به عنوان مثال آنچه در عراق جاری بود و میان برمر حاکم آمریکایی و آیت‌الله سیستانی تفاوت ایجاد می‌کند در این دو نوع رهیافت به دموکراسی است. برمر به دنبال نوعی پولی آرشی و حضور همه نخبگان و گروه‌های سیاسی نژادی و مذهبی در رقابت قدرت است بی‌آنکه توجه چندانی به نرخ مشارکت عمومی در پروسه شکل‌گیری حکومت جدید عراق داشته باشد. اما آیت‌الله سیتانی با تکیه بر نقش و اکثریت آماری شیعیان عراق تاکید بر مشارکت بالا و حضور توده‌های مردم عراق در تعیین سرنوشت آینده عراق دارد؛ بی‌آنکه چندان دغدغه حضور رقابت گروه‌های سیاسی، قومی و مذهبی را داشته باشد.
اگر بر روی محور مختصات رقابت را در یک بعد و مشارکت را در یک بعد نمایش دهیم، دموکراسی تمام‌عیار یا Full Democracy بر روی خط نیمساز محورهای افقی و عمودی و در بالاترین نقاط آن قابل تصور است. در دموکراسی تمام‌عیار مشارکت در بالاترین حد و متناسب با آن رقابت نیز در بالاترین سطح و در کنار این دو مجموعه‌ای از آزادی‌های تضمین‌کننده تبدیل اقلیت به اکثریت و چرخش آزاد و مسالمت‌آمیز نخبگان وجود دارد. این نوع دموکراسی علاوه بر شکل و قالب صورتی که مشارکت و رقابت صورت‌دهنده آن است، دارای مضمون و محتوا نیز هست که همان آزادی‌های بنیادی و ارزش‌های دموکراتیک است.
حال این دموکراسی از کجا می‌آید یا از کجا نشأت گرفته است؟
در عرصه پیش از «دموکراسی» به مفهوم موردنظر ما، عرصه سیاسی (Polity) تنها در اختیار سلاطین و اشراف زمین‌دار و فئودال‌ها بود و امورات جامعه با تصمیمات آنان اداره می‌شد. تاریخ نشان می‌دهد که اولین منشاء دموکراسی، سرمایه‌داری و بورژوازی بوده است. جنبش پیشه‌وران شهری که بر اثر مازاد کشاورزی رفته رفته قدرت گرفته بودند و توانستند به عنوان دنباله بازار ملی تعریف شوند. تجمیع این قدرت نوخاسته و قرار گرفتن آن در برابر فئودالیسم و نیروهای مرتجع سبب شد که سلاطین و فئودال‌ها وادار شوند که قواعدی را بپذیرند و آزادی‌ها را نه فقط برای پیشه‌وران شهری، که به طبقات دیگر نیز بدهند. بدین‌ترتیب شعارهایی نظیر «تفرد (lndividualism)»، «جامعه مدنی»، «حقوق بشر» و... توسط بورژواها همه‌گیر شد و عرصه سیاسی (Polity) توسعه یافت و مشارکت بدین‌ترتیب بالا گرفت.
آرام آرام طبقه بورژوا خود به طبقات و اقشار متمایزی شقه شدند و احزاب و سندیکاهای مختلفی شکل گرفت. زنان، سیاهان، کارگران و فقرا دارای حق رأی شدند و احزاب مختلفی آنان را در عرصه سیاسی نمایندگی نمودند و بدین شکل رقابت نیز معنا یافت و صورت پذیرفت. فیلسوفان بزرگ و اندیشمندانی چون لک، توکویل، روسو، جفرسون، تام پین آزادی‌های بنیادین را برای مردم تبیین کردند و مردم را با حقوق خود آشنا نمودند و این خود پایه دیگری برای شکل‌گیری و بسط و تعمیق دموکراسی شد. این روند گاهی به همراه انقلاب‌های دفعی و خونین نظیر آنچه در فرانسه اتفاق افتاد توأم بوده است و گاه با قیام‌های نرم و طولانی مانند روندی که در انگلستان طی شد.
در برخی از کشورها مانند آلمان نیز به دلیل ضعف بورژوازی و بی‌رمقی آن این روند تا تاخیر صورت گرفته است. این‌گونه دموکراسی‌ها منتج به لیبرال دموکراسی‌های کنونی شدند و در حقیقت اسلاف دموکراسی با قرائت لیبرال هستند.
منشاء بعدی دموکراسی خصوصاً در کشورهای عقب‌مانده‌تر که بورژوازی در آنها عقب‌مانده‌تر بوده است، شکل‌گیری «طبقه متوسط جدید» است. در این نوع دموکراسی‌ها خرده بورژواها حامل دموکراسی شدند. کشورهایی که دموکراسی این‌گونه در آنها رشد پیدا کرده است، کشورهایی هستند که معمولاً دیرتر صنعتی شده‌اند یا پس از استقلال و طی روند مستعمره بودند‌، طبقه متوسط جدید در آنان جان گرفته و پویا شده است. طبقه متوسط جدید یا صاحبان سرمایه‌های کوچک و اقشار مزد بگیرد به دلیل آنکه شهرنشین شده بودند، سطح سواد و آگاهی‌های عمومی در آنان بالا گرفته بود، نرخ مرگ‌ومیر اطفال پایین آمده بود و جمعیت جوان نسبت به کل جمعیت افزایش یافته بود. به دلیل ارتباطات با دنیای خارج منبع اطلاعات آنها دولت به تنهایی نبود و آنان دیگر تک منبعی نبودند، رفته رفته صاحب مطالبات سیاسی شدند و این مطالبات سیاسی را به عرصه سیاسی جامعه تزریق کرده بودند.
بروز مطالبات سیاسی این طبقه گاه مثل نیکاراگوئه و ایران به صورت انقلاب بود و گاه مثل برخی از کشورهای اروپای شرقی نظیر لهستان، گرجستان، و یوگسلاوی به صورت نافرمانی مدنی و انقلاب‌های مخملین. این دگرگونی‌ها در این نوع کشورها با اتکا به مطالبات طبقه متوسط جدید موج دموکراسی‌خواهی را دامن زد و رفته رفته دموکراسی‌هایی در این نوع کشورها پدیدار گشت. مسیر سوم برای دموکراسی در کشورهایی شکل گرفته است که دو راه فوق بسته بوده است. یعنی نه بورژوازی قدرتمندی وجود داشته است و نه طبقه متوسط جدید امکان بروز یافته است. قدرت‌های حاکم اقتدارگرا، فاشیسم یا پوپولیسم بوده‌اند و سیطره کامل بر عرصه جامعه داشته‌اند. این کشورها مادام که ادعای فرامرزی نداشتند و به دنبال توسعه فضای حیاتی خود نبودند کسی کاری به آنها نداشت. اما تجربه نشان داده است که دیکتاتوری به قدرت داخلی بسنده نکرده و سویه‌ای خارجی نیز پیدا می‌کند. این خود موجب می‌شود که توسط دولت‌های قدرتمند خارجی اسباب سرنگونی آن فراهم آید.
به طور معمول پس از سرنگونی رژیم‌های خودکامه در این کشورها شرایط تغییر می‌کند و با اتکا به عامل خارجی به سمت الگوهای لیبرال دموکراسی پیش می‌رود. اگرچه این راه سوم راه قطعی شکل‌گیری دموکراسی نیست و تجربه‌های متفاوتی وجود دارد نظیر آنچه در پاناما بعد از امارتاریخوس یا هائیتی بعد از بی بی دوک یا الجزایر اتفاق افتاد و مسیر به سمت دموکراسی طی نشد و دموکراسی به سمت دیکتاتوری برگشت یافت. تجربه‌هایی نظیر ازبکستان، آذربایجان یا ایران در زمان دولت دکتر مصدق نشان می‌دهد که این الگو الگوی دائمی نیست و لزوماً به دموکراسی ختم نمی‌شود. با این حال این مسیر برای برخی از کشورهای اروپایی معمولاً دموکراسی آورده است اما در جهان سوم چندان موفق نبوده است. این بحث به طور اجمال و از منظر سیاسی مطرح شد. می‌توان همین سئوال را از سویه‌های دیگر نظیر جامعه‌شناختی و اقتصادی نیز مورد کنکاش قرار داد.
پرسیده می‌شود که آیا تحقق دموکراسی منوط به شکل‌گیری بورژوازی اقتصادی است و آیا مسائل فرهنگی اهمیتی ندارد؟
باید گفت فرهنگ هم مهم است. باید فرهنگ دموکراسی شکل گیرد و تمرین شود. بنابراین، مسائل اقتصادی نفی مباحث فرهنگی نیست. منظور من از سه جزء دموکراسی مشارکت، زقابت و دیگری اجزای دیگر بود. اجزای دیگر، منظور فرهنگ بود. تا دموکرات نشویم، دموکراسی حاصل نمی‌شود. در شوره‌زار دموکراسی نمی‌روید. شوره‌زار کجاست؟ وقتی در خانواده‌ای پدرسالاری حاکم باشد، کشور دموکرات نمی‌شود. همه تبدیل به شاه‌های کوچک می‌شوند. یعنی تا وقتی خودمان تمرین نکنیم، در خانواده، بین همسایگان، بین خریدار و فروشنده، بین کارگر و کارفرما اگر دموکراسی نباشد، در سطح بالا هم دولت دموکرات شکل نمی‌گیرد. چون دموکراسی از پایین بازتولید می‌شود. البته این راهی طولانی است.
در مورد ایران، با توجه به عدم حضور سرمایه‌داری، بورژوازی واقعی نیز در ایران شکل نگرفت. حال این سؤال مطرح می‌شود که آیا در مورد طبقه متوسط جدید در ایران نیز می‌توان چنین قضاوتی داشت.
در ابتدا باید گفت که در ایران ضعف تاریخی سرمایه‌داری بیشتر به علت این بوده که مازاد کشاورزی انباشت نمی‌شده. یعنی اینکه کشاورزان آنقدر درآمد نداشتند که بتوانند مازاد محصولات خود را به شهرها بیاورند و این مازاد انباشته شود و به صورت سرمایه صادر گردد یا در بازار به چرخش درآید. درآمد آنها «بخور و نمیر» بوده است. دلیل آن هم، یکی کم‌آبی اقلیمی ایران و دیگری تسلط سلاطین بوده است. یعنی مباشران می‌آمدند و سهم مالکانه شاه و والی را می‌گرفتند و می‌بردند خرج دربار می‌کردند. بدین شکل فئودالیته در ایران شکل نگرفت. برخلاف اروپا که هم سرزمین حاصلخیزی داشت و هم اشراف زمین‌دار آن قوی بود که می‌توانست بورژوازی و به تبع آن «بازار ملی» را شکل داد و بعد هم بازار جهانی شکل داد و در کنار آن «بحری» شد.
همین مسائل اثربخش بود. پرتغال و اسپانیا به پایانه‌ای برای همین اقدامات تبدیل شده بودند. اما در ایران، بورژوازی ضعیف بود و هنوز هم ضعیف است. الان هم به دلیل ناامنی، سرمایه‌ها به خارج از کشور می‌رود. چون سرمایه‌داران وضعیت ایران را قابل پیش‌بینی نمی‌دانند و سرمایه‌گذاری بلندمدت نمی‌کنند. حتی ایرانیان می‌روند و به‌رغم علاقه به کشور خود، در دیگر کشورها سرمایه‌گذاری می‌کنند. اما طبقه متوسط جدید در ایران قوی شده است. بیش از 70 درصد جمعیت شهرنشین شده‌اند. سطح سواد عمومی بالا رفته، ارتباطات جمعی گسترش یافته، میانگین سنی پایین آمده و جامعه ایران جوان شده است. علائم موجود، حاکی از تقویت طبقه متوسط جدید است. اما مشکل این طبقه، نبود سازماندهی و تشکیلات است.
بحث دیگری در مورد ایران وجود دارد و آن حضور پارامتر اساسی دین در جامعه ایرانی است که این سؤال را ایجاد می‌کند که آیا شکل دینی دموکراسی هم ممکن است.
به طور اجمال سه منشاء برای دموکراسی برشمردم، اگر دموکراسی دینی از یکی از این سه منشاء درآمد، پس دموکراسی دینی هم وجود دارد. توکویل بحث خوبی درباره آمریکا دارد و توضیح می‌دهد که در آمریکای اولیه (بیش از 200 سال قبل)، دین در شکل‌گیری دموکراسی نقش مهمی داشته است. احزاب غیردینی نبودند. قانون اساسی آمریکا خیلی مواد خود را از منابع دینی گرفته است. بنیانگذاران آمریکا خیلی از قوانین خود را از مسیحیت گرفتند. در این قانون اساسی آشکار است که دین چه نقشی دارد. احزاب سوسیال مسیحی و دموکرات مسیحی در اروپا مثل سایر احزاب فعال هستند. اما فعالیت حول حزبیت است، نه حول مسیحیت. قواعد بازی را رعایت می‌کنند و به خاطر مسیحیت خود، امتیازی طلب نمی‌کنند. حزب فضیلت ترکیه نیز مثال دیگری است؛ حزبی کمابیش دینی که در نظامی لائیک مصادر قدرت را به دست گرفت. از این جهت، در عالم واقع مشکلی وجود ندارد که احزاب دینی فعال شوند.
یکی از سؤالات مطرح در مورد ایران این است که فرایند دموکراسی‌خواهی در یکصد سال اخیر چه الگویی داشته است. در پاسخ باید گفت دموکراسی‌خواهی دوران مشروطه بیشتر نخبه‌گرا بوده است. اول تحت‌تاثیر انقلاب فرانسه و بعد انقلاب بلشویکی روسیه بود. با این حال، اقشار پائین‌دست هم به این جنبش پیوستند که ستارخان از آنها بود. انقلاب ایران هر دو حالت را داشت؛ اما پولی آرشی به دلیل ضعف بورژوازی نتوانست به جایی برسد. انقلاب اسلامی کاملاً طرفدار مشارکت بود و نه رقابت. از شعارها هم مشخص بود. صحبتی از زقابت نمی‌شود. شعار «حزب فقط حزب‌الله» به معنی رقابتی نبودن است؛ اما مشارکت خیلی بالا بود. مثلاً تا انتخابات سال 76 رقابت جدی‌ای در عرصه سیاسی وجود نداشت. فقط یک بار رقابت جدی بود، آن هم دوم خرداد بود که حماسه‌ای پرشور شکل گرفت. رقابت یک پایه دموکراسی است که همواره در کشور ما غایب بوده است.
وقتی به صورت عینی‌تر به قضیه نگاه کنیم، به نقش نیروهایی مثل جنبش دانشجویی و نیروهای اصلاح‌طلب می‌رسیم.
گفته شد که دموکراسی میان سه طیف بورژوازی، بیگانه و یا طبقه متوسط جدید شکل یافت. جنبش دانشجویی جزء طبقه متوسط جدید است. البته وجود این طبقه کافی نیست. باید سازمان، استراتژی و تئوری داشته باشد تا بتواند فعال شود و به صحنه آید. اگر جنبش دانشجویی چنین باشد، می‌توان روی آن حساب کرد. اما مادام که به دنبال خرده‌کاری، دعواهای بیهوده باشد و شقه شقه باشد، نمی‌تواند جنبش دموکراسی‌خواهی شود. اصلاح‌طلبان هم همین‌طور. اصلاح‌طلبان دو دسته‌اند. دسته‌ای که دوم خرداد را ساختند بورژوازی هستند؛ اما «بورژوازی رانتی». بخش دیگر همان طبقه متوسط جدید است، اما اصلاح‌طلبان هم همان مشکلات جنبش دانشجویی را کمابیش دارند. بخشی از اصلاح‌طلبان فقط اسمشان اصلاح‌طلب است. اینها مثل شبه‌دموکراسی، «شبه‌اصلاح‌طلب» هستند. البته باید از نیروهای ضعیف‌تر هم استفاده کرد. اما نباید سرکردگی جنبش را به اینها داد. اصلاح‌طلبان مشکلات خاص خود را دارند که نقد آن جای خود دارد.
پرسیده شده است که تأکید بنده در مقاله‌ای مبنی بر اولویت دولت بر دموکراسی به این معنی نیست که دموکراسی نیازمند دولت اقتدارگراست؟
باید توضیح دهم که دولت اقتدارگرا برای جامعه ناموزون است. معنای جامعه ناموزون، کشور کثیرالمله است که هر گوشه آن دست یک قومیت باشد و با هم در ستیز باشند. اینها نیازمند «لویاتان» هستند. ولی ایران چنین دولتی نمی‌خواهد. بعد از انقلاب چین، چینی‌های مخالف به هنگ‌کنگ، تایوان و مالزی فرار کردند. این مسئله تعادل جمعیت مالزی را برهم زد. 60 درصد مردم این کشور مالایی هستند که مسلمانند. 40 درصد هم چینی هستند که کنفوسیوس و بودا را قبول دارند. برای اداره این کشور چه باید کرد؟ جنگ طولانی مدتی بین مالایی‌ها و چینی‌ها درگرفت. آن‌موقع، مالایی‌ها چینی‌ها را مجبور کردند که در سیاست دخالت نکنند. چینی‌ها هم به سراغ اقتصاد رفتند. حالا مناصب در اختیار مالایی‌ها و ثروت نزد چینی‌هاست. مثال بهتر، پاکستان است. پاکستان جامعه ناموزون‌تری است. همیشه در ایالت‌های این کشور دعواست. به همین خاطر، به جای رژیم دموکراتیک بی‌نظیر بوتو، کلوپ نظامیان حاکم شدند. پس کشورهایی هستند که دموکراسی نمایشی دارند؛ اما پشت آن یک دولت اقتدارگرا و میلیتاریستی قرار دارد. من نمی‌خواهم این را نفی کنم. ترکیه هم مدتی مثل پاکستان بود. اما کم‌کم این کشور دارد اروپایی می‌شود و میلیتاریستی نیست. مسأله دموکراسی در کشورهای مختلف متفاوت است و نمی‌توان کلی حرف زد.
شاید تعریف «شبه‌دموکراسی» که فکر می‌کنم اولین بار آن را دکتر «حسین بشیریه» مطرح کرد، همین مفهوم را داشت که نقابی از دموکراسی وجود داشته باشد اما پشت آن اقتدارگرایی موجود باشد. مثل پاکستان زمان «ذوالفقار بوتو» و «بی‌نظیر بوتو» که توضیح دادم. این دموکراسی را یک شبه می‌شود برچید و بساط آن را به دریا ریخت! وقتی تانک‌ها حاکم هستند اما با دموکراسی استتار شده‌اند، می‌توان آن را «شبه‌دموکراسی» نامید.