تعریف سیاست
سیاست، قبضه یا تأثیرگذاری بر قدرت است برای نیل به اهداف و برنامههای از پیش تعیین شده یا بعداً تعیینشونده. این یک معنای تحتاللفظی از سیاست است.
سیاست در ادبیات ما در معانی مختلفی به کار برده شده است که برای تدقیق منظور آنها را برشمرده و دخول آن معانی را در بحث مانع میشویم.
در تداول عامه گاهی از سیاست به معنای «دوز و کلک و موذیگری» مراد میشود. میگویند فلانی آدم سیاسی است یعنی آدم کلک و رندی است. بعد از مشروطیت در فرهنگ سیاسی اصطلاحی باب شد که اوج این معنا را میرساند و آن «جانور سیاسی» بود. این اصطلاح حتی در اشعار دوران مشروطه هم حضور دارد. جانور سیاسی به کسی میگفتند که مبادی هیچ آدابی نبود و کارش اصول فروشی و فرصتطلبی بود.
البته اصل این اصطلاح از ارسطو است. ارسطو میگوید انسان حیوان مدنی بالطبع است. «جانور مدنی Homopoliticos» یعنی انسان به طور طبیعی به گونه انفرادی نمیتواند زندگی کند و باید در شهر Police به زندگی بپردازد. طبع انسان اقتضای زندگی جمعی را دارد و از آنجا بحث مدینه فاضله را مطرح میکند. فارابی نیز به تأسی از ارسطو همین بحث را مطرح میسازد. بعد از انقلاب مشروطه در عالم سیاست آدمهای بد طینتی ظهور کردند و این اصطلاح برای آنان وضع شد. «جانوران سیاسی» رفتاری شبیه به مافیای قدرت داشتند.
مقصود ما از سیاست، طبعاً رفتار آن جانوران سیاسی نیست.
گاهی نیز سیاست به معنای تدبیر به کار برده میشود. آنچنانکه در ترجمه عبارت «سیاست العائلیه» ما عبارت تدبیر منزل را به کار میبریم. این تدبیر به معنای چگونگی تنظیم دخل و خرج و برنامهریزی برای امور خانه توسط سرپرست خانوار به کار میرفته است. اگر چه این تدبیر و سیاست را حکمای قدیم در ادامه اخلاق میدانستند و اخلاق عملی را شامل تربیت نفس و تدبیر منزل میدانستند؛ و از این جهت با موضوع بحث قرابت پیدا میکند؛ اما سیاست به معنای تدبیر نیز آنچه مورد نظر ماست، نیست.
سیاست را به معنای Manage نیز میگویند و گاهی آنچه مدیریت عمومی Public Administration یا Public Policy به عنوان یک فن و حرفه است را سیاست معنا میکنند. طبعاً این معنا از سیاست نیز مورد نظر نیست.
سیاست معنای دیگری نیز دارد که آن هم از بحث ما خارج است. سیاست کردن به معنای تأدیب و تعذیب نیز به کار برده شده است. کسی را سیاست میکردند تا برای دیگران عبرت و اعتبار شود؛ آنچنان که در تاریخ بیهقی هست که حسنک وزیر را سیاست کردند.
پس با آنچه که احصا شد دقیقاً مراد ما همان مفهومی است که ابتدا آورده شد: «قبض یا تأثیرگذاری بر قدرت برای نیل به اهداف و برنامههای از پیش تعیین شده یا بعداً تعیینشونده.»
میدان سیاستورزی میدان رقابت نیروهای سیاسی است؛ آنچه که آن را Polity میگویند. در این عرصه است که از کنشها و واکنشهای نیروهای سیاسی نسبت به یکدیگر و راندن بازی بر اساس قواعد پذیرفته شده سیاسی توسط نیروها قبض و بسط مییابد.
در این میان سیاستورزی در دو سطح معنا مییابد. سیاست بالادستی High Politics و سیاست پایین دستی. Low Politics سیاست بالادستی از جنس قوای قهریه است و نمود آن در دولت بیشتر در وزارت کشور و اطلاعات و خارجه متجلی است، آنچه که بیشتر جنبه «زاجره» دارد. در سیاست پایین دستی که جنبه «جابره» پیدا میکند، اعمالی مشابه آنچه که توسط دولت در وزارت فرهنگ و ارشاد یا سازمان تأمین اجتماعی انجام میشود رایج است. برنامههای اقتصادی دولتها نیز از جنس سیاستهای جابره به شمار میآید.
دولتها باید سیاست زاجره داشته باشند و اساساً پیدایش دولتها بدواً با پدیدار شدن قدرت و سیاست زاجره آنان بوده است، در حالی که سیاستهای جابره جنس مؤخر بر قدرت و سیاستهای جابره در دولتهاست.
در میدان رقابت سیاسی، نیروهای سیاسی سیاستهای خود را عرضه میکنند و در رقابت با یکدیگر، قدرت را برای اعمال آن سیاستها توزیع مینمایند. اما اگر میدان سیاست توسط یک نیرو پر شده باشد و جایی برای ظهور و رقابت نیروهای متکثر سیاسی نباشد، آیا سیاستورزی منتفی میشود؟ در این حالت سیاستورزی و تأثیر بر قدرت در عرصههای دیگر صورت میپذیرد. در یک حالت نیروهای سیاسی در خارج از مرزها تشکل مییابند و اپوزیسیون غیرقانونی شکل میدهند یا دولت در تبعید میسازند.
در حالت دیگر نیروها از عرصه سیاسی به عرصه اجتماعی میروند و گروههای لابی و ذینفوذ و یا NGOها را شکل داده و از این طریق نه با هدف قبضه قدرت بلکه با هدف تأثیرگذاری بر قدرت فعالیت میکنند. یا این نیروها به عرصه فرهنگ میروند و گفتمانهای بدیل میسازند و به تغیییر و باز تولید سمبلها و گفتمانها روی میآورند. سیاستورزی فقط در عرصه سیاست معنا نمییابد بلکه در عرصه رویارویی سمبلها و گفتمانها نیز پدیدار میشود.
اما در جوامع سازمان یافته و پیشرفته صنعتی (نه جوامعی چون جامعه ما) چنانچه نیروی پر کننده عرصه سیاسی توتالیتر بود، یعنی تنها به پر کردن عرصه سیاسی بسنده نکرد و تمام عرصهها را اشغال نمود، در این وضعیت به طور طبیعی چنین نیرویی عرصه اجتماع و فرهنگ و حتی عرصه خصوصی و عرصه ذهن شهروندان را نیز پر خواهد کرد. تنها در این حالت است که میتوان از انسداد کامل سخن گفت و در این حالت است که میتوان مدعی شد که امتناع سیاستورزی وجود دارد.
سه رویکرد به مفهوم روشنفکری
در تبیین نسبت سیاست و فرزانگی تلاش شد تا تنقیحی از معنای مورد نظر از سیاست ارائه شود. لازم است تا مراد خود از فرزانگی را نیز بیان نمایم. فرزانگی به خودی خود لفظی اجمالی، گنگ و مبهم است. برای روشن شدن مفهوم فرزانگی، باید به ارائه مفهومی از روشنفکری پرداخت تا از آن به مقارنهای میان فرزانگی و روشنفکری دست یافت.
از اوایل قرن بیستم سه رویکرد نسبت به روشنفکری و جایگاه روشنفکران وجود داشته است:
رویکرد اول تبیینی از جایگاه روشنفکران به عنوان «طبقه در خود» ارائه میدهد. این رویکرد یا به اصطلاح Class in Themselves Approach بر گرفته از یک اصطلاح مارکسیستی است.
کسانی که در مورد روشنفکران این نگرش را دارند معتقدند از آْنجا که روشنفکران فاقد ابزار تولیدند و قدرت کار یدی و سرمایه اندوخته ندارند و تنها کار فکری میکنند، دارای پیوندهای ناخواسته با یکدیگرند. البته این پیوندها به گونهای نیست که از آنان طبقهای مجزا به عنوان «طبقه برای خود» بسازد. آنان آگاهی مشترک طبقاتی ندارند. سازمان مشترک پیدا نمیکنند، پیشتاز ندارند، حزب مشترک ندارند و زیر یک چتر حزبی نمیآیند و سازمانیابی آنان حداکثر در خصوص امور صنفی (نظیر کانون نویسندگان و کانون اهل قلم و ...) صورت میپذیرد.
شاید بتوان ریشه بحث طبقه در خود بودن روشنفکران را در قضیه دریفوس و کاری که امیل زولا برای او انجام داد، دانست. در پانزدهم اکتبر 1894 آلفرد دریفوس افسر یهودی در دادگاهی به جرم خیانت به ارتش فرانسه، دستگیر و در دسامبر همان سال محکوم به تبعید ابدی در جزیره شیطان در ناحیه گویان در شمال شرقی آمریکای جنوبی شد. پس از حدود پنج سال، و کشف اسناد و مدارک جدید که دریفوس را بیگناه نشان میداد، بحثهای سیاسی در مورد محاکمه او بالا گرفت. در همین رابطه امیل زولا در ژانویه 1898 نامهای تحت عنوان «من متهم میکنم» به رئیسجمهور نوشت.
این نامه در روزنامههای آن زمان به چاپ رسید و مورد اقبال خوانندگان روزنامه قرار گرفت. زولا به خاطر نوشتن این نامه محاکمه و به یک سال زندان و پرداخت سه هزار فرانک جریمه نقدی محکوم شد. بلافاصله پس از انتشار نامه زولا، بیانیهای با امضای حدود سیصد نفر که در میان آنها نام بسیاری از نویسندگان، هنرمندان و دانشمندان فرانسه به چشم میخورد، منتشر شد. در این بیانیه محاکمه دریفوس غیرقانونی اعلام شد و به محاکمه زولا اعتراض شده بود. پس از انتشار این بیانیه که به بیانیه روشنفکران جایگاه شهرت یافت ارتش و دادگستری فرانسه مجبور به عقبنشینی شدند و در احکام خود تجدید نظر کردند. پس از آن بود که روشنفکران جایگاه ویژهای در افکار عمومی و جامعه فرانسه یافتند.
آناتول فرانس که خود از امضا کنندگان آن بیانیه بود، پس از آن واقعه تعریفی از روشنفکران به این صورت ارائه داد: «روشنفکران آن گروه از فرهیختگان جامعهاند که بیآنکه تکلیفی سیاسی ورای فعالیتی در محدوده حرفه ایشان ـ به آنها واگذار شده باشد، در اموری نیز دخالت میکنند و نسبت به آن واکنش نشان میدهند که به منافع و مصالح عمومی جامعه بستگی دارد.»
پس از او ژولین بندا به این معنا پرداخت. بندا تأکید میکند که طبقه روشنفکران ابزار تولید ندارد و خاصیتی که این طبقه دارد، عرق ضد فساد بودن و فسادپذیری آنهاست. نداشتن ابزار تولید نقطه پیوند روشنفکران است و آنان را تبدیل به طبقه در خود و نه طبقه برای خود میکند.
کوزر هم دنبال همین ایده را گرفت. قبل از کوزر هم میلوان جیلاس در کتاب New Class خود اظهار داشت که طبقه روشنفکران اگر چه طبقه در خود و فساد ناپذیر است، اما هنگامی که این طبقه صاحب قدرت میشود، خاصیت ضد فساد بودنشان از میان میرود و کمکم طبقه برای خود میشوند. نظیر «نومن کلاتورا» بعد از انقلاب اکتبر.
این اصطلاح را آیزیابرلین برای روشنفکران روس که بعد از انقلاب اکتبر به قدرت رسیدند و تبدیل به طبقه ممتازه دولتی شدند، به کار برد، این طبقه از ابزار قدرت برای باز تولید خود و تداول قدرت در میان طبقه خود بهره میجویند و مدارس کادرسازی برای فرزندان خود تعبیه می کنند. البته مشابه این واقعه در کل اروپای شرقی و در کشورهای نظیر بلغارستان، رومانی، یوگسلاوی رخ داد، حتی روشنفکرانی نظیر گورکی و بازاروف و امثال آنان نیز کمابیش دچار این وضعیت شدند.
به هر حال، رویکرد اول به مفهوم روشنفکری با آنچه که من از آن فرهیختگی و فرزانگی مراد مینمایم فاصله دارد و باید این رویکرد را از بحث جدا نماییم.
رویکرد دوم معتقد است روشنفکران Class Bonded هستند. یعنی طبقه پیچ و محفوف بالطبقه هستند. معنای این حرف آن است که هر طبقه اجتماعی، روشنفکران خاص خود را دارد؛ کارگران روشنفکران خود را دارند و طبقه بورژوا نیز روشنفکران طبقه خود را دارند. در این رویکرد کار روشنفکران ایجاد آگاهی مشترک بین طبقه است. روشنفکران وجدان طبقه خود هستند. از سوی دیگر آنان تلاش دارند که ایدئولوژی طبقه خود را به عنوان ایدئولوژی کل جامعه جا بزنند.
مخصوصاً در جهان سرمایهداری، که ایدئولوژی طبقه مسلط، ایدئولوژی مسلط در کل جامعه است. در جوامع پیشرفته همانطور که رقابت میان احزاب متکی به طبقات اجتماعی در حوزه اقتصاد و برنامه و Politics وجود دارد، پیکار عمیقی نیز میان ایدئولوژیها وجود دارد، که توسط روشنفکران پیش برده میشود.
در میان صاحبان این رویکرد، شاید رادیکالترین آنها را باید گرامشی و آلتوسر دانست. این دو معتقدند که روشنفکران به هر حال جزو آپارات (دستگاه) دولت یا یک طبقه هستند. آلتوسر از اصطلاح آپارات خیلی استفاده میکند. او در تبیین نقش دولت جانب افراط را میگیرد و نهادهای مدنی حتی خانوادهها را هم جزئی از آپارات دولت میگیرد، در این دیدگاه آخوند و روشنفکر دستگاهی ماشین دولت را پیش میبرند. روشنفکر و آخوند دستگاهی توجیهگر رفتارهای دولت و القاگر نظریات دولت به تودهها هستند.
اینکه گفته میشود روشنفکران از بیخوبن وابسته به دولت بودند تنها اختصاص به روشنفکران ندارد بلکه از این نظر آخوندها را نیز شامل میشود. بسیاری از آخوندها حکم ملاباشی و مفتی بودن خود را از آپارات دولت میگرفتند. حتی در بحث تفاوت میان روشنفکران ارگانیک و روشنفکران سنتی، گرامشی معتقد است که در طبقات سنتی تنها روحانیان هستند که روشنفکران ارگانیک هستند.
فرزانگی مورد نظر من از این رویکرد نیز استخراج نمیشود.
رویکرد سوم رویکرد Class less Approach است که خصوصاً مانهایم در کتاب ایدئولوژی و یوتوپیا آن را مطرح میکند.
حرف اساسی معتقدان به این رویکرد این است که روشنفکران اتمیزه هستند و قاب و قالب به خود نمیگیرند و از این جهت فاقد طبقه هستند لذا تحرک و مانور آنان بسیار است و میتوانند از این گروه، از آن طبقه یا از این قشر دفاع کنند.
مانهایم میگوید روشنفکران جهانبینی بازتر و گستردهتری دارند و به طبقه خاصی متعهد نیستند، لذا قدرت مانور بیشتر و استقلال رأی مستحکمتری دارند.
در میان این سه رویکرد به روشنفکری، منظور من از «فرزانگی» به رویکرد سوم نزدیکتر است. در حقیقت فرهیختگی و فرزانگی مورد نظر از بحث مانهایم بیشتر بیرون میآید. به ویژه آنکه همچون کاری که دوست عزیزم آقای دکتر احمد صدری با پیوند بحثهای مانهایم با دیدگاههای وبر انجام داده است تدقیقی از نقش روشنفکری صورت پذیرد. به عبارت دیگر اگر مختصاتی را در نظر بگیریم که یک محور آن را آن جهانی ـ این جهانی و محور دیگر آن را مولد ـ موزع بودن روشنفکران در نظر بگیریم، آن جایگاهی از روشنفکران که به بحث فرزانگی ما نزدیکتر است، در ناحیه «این جهانیمولد» خواهد بود.
تفاوت و. فصل ممیزه روشنفکران و توده، موضوع خردورزی نقاد است. در گذار از سنت به تجدد، اینتلکتوئل به دنبال بهره بردن از نقد اجتماعی برای عقلانی کردن جامعه به منظور تسهیل سیر این گذار است. کارکرد روشنفکر در مقام سیاستورزی از همینجا روشن میشود و نسبت فرزانگی، روشنفکری و سیاستورزی نیز در اینجا معنا مییابد.
«روشنفکر فرزانه که به هیچ طبقهای متعهد و وابسته نیست و با استقلال رأی خود و با بهرهگیری از عنصر نقد اجتماعی تلاش میکند تا بر عنصر اصلی میدان سیاستورزی یعنی قدرت تأثیر بگذارد.»
در اینجا با استفاده از بحثی که آلوین گلدنر دارد، میکوشیم یکی از آفات این مسیر و یکی از دامهایی که در این راه وجود دارد را تبیین کنم.
گلدنر میان lntellectual و lntellegenciaتفاوت قائل میشود.
برای روشن شدن این تفاوت باید از دام ایدئولوژی یاد کرد؛ دام روشنفکران نقد ناتمام و گرفتار آمدن در دام ایدئولوژی است. خردورزی تناسب هدف و وسیله است. هنگامی که اهداف آرمانی میشود و وسیله مناسب آن یافت نمیشود، روشنفکر نقد سنت را ناتمام میگذارد و دقیقاً و تماماً آن را نقد نمیکند و دچار پسماندههای سنت میشود.
ریمن آرون تعبیر خوبی دارد، او در کتاب «افیون روشنفکران» میگوید که برخی روشنفکران آمال و آرزوهای این دنیایی خود را که نمیتوانند به آن برسند، در فضایی غبارآلود و موهوم فرافکنی میکنند. همانطور که تؤدههای، برای خود بهشت برین متصور میشوند، روشنفکران نیز میگفتند با انقلاب جهانی، دنیا را بهشت میکنیم و پدر سرمایهداری را در میآوریم.
اکبر گودرزی سردسته گروه فرقان در تفسیر آیه «اذا الوحوش حشرت» میگفت یعنی زمانی که همه سرمایهداران را پای میز محاکمه بکشیم.
ایدئولوژی روشنفکری را به lntellegencia یا روشنفکر ناتمام تبدیل میکند. گلدنر میگوید lntelegencia یا روشنفکر تکنیکی را باید از lntellectual یا روشنفکر نقاد جدا نمود.
روشنفکران تکنیکی را روسها آپاراتچیک میگویند که به درد کار تشکیلاتی میخوردند و شاید آکتور خوبی هم باشند. طبعاً این دسته از روشنفکران هم نمیتوانند د ر تعریف ما از فرزانگی بگنجند.
در اقسام مختلف سیاستورزی میتوان به اکتیویست بودن، پراتیشنر بودن و تئوریشنر بودن اشاره کرد، اما بحث فرزانگی و نقش فرزانگان در سیاست از این اقسام بالاتر است.
آفت دیگر روشنفکری در جوامع ما بعد صنعتی Homoacademicشدن روشنفکران است. گفتیم که ویژگی روشنفکران فرزانه، برخورداری از جهانبینی باز، ذوابعاد بودن است. اما در جوامع صنعتی روشنفکران را در آکادمیها تقطیع میکنند و برای هر یک میدان کاری خاصی مشخص کرده از آنها میخواهند که فقط به طور تخصصی در این Fild کار کنند.
آن اتفاقی که چاپلین در فیلم عصر جدید برای جامعه کارگری تصویر میکند و از آن به بهینهسازی خط تولید کارگران یاد میکنند، در جوامع ما بعد صنعتی برای روشنفکران نیز تحت عنوان Tilorization ofintellectual laborرخ میدهد. به عبارتی به روشنفکر میگویند که سرت در آخور خودت باشد و بدین ترتیب Worldview و جهانبینی او را باریک میکنند. این نیز مانعی جدی برای فرزانگی است و از آن سیاستورزی بیرون نمیآید.