تاریخ انتشار : ۲۶ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۸  ، 
شناسه خبر : ۱۸۷۲۴۸
دکتر محمد تقی قزلسفلی، استاد علوم سیاسی دانشگاه مازندران

گفت‌وگوی حکومت و مردم
«بزرگ‌ترین هنر حکومت در این است که وضعیتی را ایجاد کند که بر اساس آن مردم،‌ این حق را پیدا کنند که با عرق جبین بر زمین سلطه یابند و بر وسعت اراضی دایر بیفزایند.»
جان لاک، دو رساله حکومت
* خبرنگار: فکر می‌کند قضاوت مردم و تاریخ درباره شما چه باشد؟
** خاتمی: نمی‌دانم، اما انتظار دارم ملت و اهل نظر درباره من با انصاف قضاوت کنند؟
روزنامه شرق، 6/12/1383
سید محمدخاتمی‌، که نام او بیانگر عرصه رویارویی دو الگو گفتمانی متعارض و چه بسا دو گونه فرهنگ سیاسی در ایران است _ الگوی گفتمانی که قرین دموکراسی،‌ جامعه مدنی، آزادی بیان و مواجهه با ساختار متصلب فرهنگ از پیش موجود است(1)_ یک بار در جمع تشکل‌های دانشجویی، در اشاره به خطرات «گفتمان سکوت» از سوی حکومت در برابر سطح فرهنگ پویا اما غیر رسمی موجود در جامعه گفته بود: هنگامی که حاکمیت بد عمل کند و پاسخگو هم نباشد کم‌کم انتقادها به اعتراض تبدیل می‌شود ... نتیجه سکوت (یا عدم پاسخگویی) انفجار است.» (خاتمی در 18 آذر 1381) آنچه در کلام رئیس جمهور بازتاب یافته همانا خطر تمایز و شکاف میان دو سطح از فرهنگ موجود در جامعه معاصر ایرانی است که بی‌شک تا رسیدن به سطح بالقوه خطر‌آفرین کنونی فرآیند پرفراز و نشیبی را گذرانده است مراد از اشاره به این تمایز در نوشته حاضر با چشم‌انداز تاریخی نوعی مقایسه نظری میان سطوح گفتمانی «فرهنگ رسمی» و «فرهنگ غیر رسمی» با استناد به جهت‌گیری خاتمی است.
در تجربه سیاست و حکومت چنان که در چارچوب بحث فلسفه سیاسی غرب قابل ردیابی است به استثنای تجربه دولت_ شهرهای یونان آن هم در عصر زرین پریکلس که در آن تعارض چندانی میان دو سطح گفتاری رسمی و غیر رسمی وجود نداشت و البته با وضعیت کمی و کیفی حاکمیت‌های مدرن امروزی، چندان محل اعتنای بیشتری هم نیست، به نظر می‌رسد در اکثر تجربه‌های سیاسی از حکومت‌های پس از رنسانس، این تمایز یا شکاف میان حاکمیت و مردم وجود داشته است. وقوع انقلاب‌های خشونت بار اجتماعی چون فرانسه سال 1789 و یا مواجهه تدریجی پارلمان‌ها در برابر شاه در انگلستان که به انقلاب با شکوه 1688 پیوند خورد، بیان متفاوتی برای پرکردن این شکاف یا خواست فرهنگ غیر رسمی برای پذیرش اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در بنیان حاکمیت‌ها بوده است. اهمیت رویدادهایی چون انقلاب اجتماعی در فرانسه، انگلستان و حتی آمریکا، به گونه‌ای بود که پس از آن، کشورها بارها در معرض رخدادهای خشونت‌بار، اعتصابات و ناآرامی‌ها برای حذف نشانه‌های شکاف و تبعیض میان خود و حاکمیت موجود شدند. روسیه تزاری، چین سلسله منچوچینگ و ایران پهلوی‌ها نیز این سطح دوگانه زیستی فرهنگی و سیاسی را تجربه کرده و انقلاب‌هایی در این کشورها نیز به وقوع پیوست. این اتفاقات بزرگ نشان دادند که هر چند آموزه‌ها، ارزش‌ها و ایستاهای منسوب به حکومت برای جلوگیری از دگرگونی انقلابی جامعه پاسخی داشته اما در پروسه طولانی در تعامل ذهنیت حاصل از نگرش‌های عام که خود فضای عمومی از کثرت علایق را باز تولید می‌کند، دوام نمی‌آورد. برای مثال پس از انقلاب اکتبر 1917 روسیه که انقلابی از بالا علیه تحول قبلی در فوریه 1917 بود، حاکمان بلشویک چون مدعی پیشگامی انقلاب پرولتاریا و طبقه تحت ستم بودند و در آستانه پیروزی، مکرر در آموزه‌های رسمی اعلام می‌کردند که در جامعه برابر آینده حتی یک کدبانو هم می‌تواند صاحب قدرت شود. اما در طول سالهای بعدی حاکمیت، سرانجام این فرهنگ رسمی بود که به اشکال گوناگون خود را به متن جامعه یا فرهنگ غیررسمی تحمیل کرد. خطوط تمایز میان فرهنگ رسمی و غیررسمی که مبتنی بر ایدئولوژی مارکسیستی _ لنینیستی بود،‌ در واقع تا هنگام زوال کشور شوروی و طرح دیر هنگام اصلاحات گورباچف برای طرح گفت‌وگوی مردم و حکومت، عملی نشد.
این خطوط متمایزکننده در دمادم انقلاب از قول لاسیس (Lazis) یکی از نخستین رؤسای چکا، به این ترتیب تبیین شده است: «ما علیه افراد مشخص نمی‌جنگیم، ما بورژوازی را به عنوان طبقه نابود می‌کنیم. در تحقیقات خود به دنبال دلایل اثباتی برای آنچه متهم با کلام یا عمل علیه قدرت مردم اتحاد شوروی انجام داده است، نگردید. نخستین مطلبی که باید از او پرسید این است که به کدام طبقه تعلق دارد.» ‌(کورتوا، 1382، ص 21) و دیدیم که چنین رژیمی فرجامی خوش نیافت. الکساندر زینووف نویسنده ناراضی شوروی از رشته آدم‌های فرهنگ غیر رسمی به درستی گفته است: پیش از آنکه فرهنگ رسمی اتحاد شوروی تجزیه شود، تباهی و تجزیه در وجدان‌های مردم رخ ‌داده بود شهروندان در سطح فرهنگ غیررسمی در گفت‌وگوی با خود،‌خبردار شدند که جهان بیرون متفاوت است. علی‌رغم نابینایی حاصل از چند دهه سلطه آموزه‌های رسمی،‌ آنها سرانجام قادر شدند بین آنچه سیستم رسمی ادعا می‌کرد و آنچه واقعاً بود یا بهتر بگوییم فاصله بین واقعی و غیرواقعی را ببینند، بفهمند و سرانجام قیام کنند. در مورد چین هم با وجود سرکوب خشونت‌بار قیام‌های دانشجویی _ کارگری سال‌های 1989 و 1990، از سوی حاکمیت حزب کمونیسم، بخش‌های قابل توجهی از مردم به اشکال متعدد در برابر جهان‌نگری فرهنگ رسمی مبارزه کرده‌اند لذا با وجود مقررات اجتماعی و قدرت محصور کننده، این مبارزه ‌طلبی‌ها از سوی مردم به اهداف قابل توجهی رسیده است.(1379، ص 92)
سید محمد خاتمی نیز در جریان اصلاح ‌طلبی به کرات بر ارتباط منطقی میان جامعه پویا و وضعیت جهانی پیشرو و امکان برخورد این سطوح با حاکمیت رسمی و خطرات آن اشاره کرده است. به عقیده او «لازمه جوان‌ بودن،‌ نوگرایی و نوخواهی است. لازمه جوان‌ بودن تحرک و نشاط خواهی است. لازمه جوان بودن تنوع ‌طلبی است. لازمه جوان بودن لذات‌خواهی است و لازمه جوان بودن حادثه‌جویی است.» (خاتمی، 1380، ص 93) از این رو فرهنگ رسمی یا حاکمیت موجود، اگر بخواهد، امکان تعامل منطقی با چنین جریانی را که هر لحظه امکان زیرزمینی شدن و اپوزیسیون شدن آنها می‌رود را عملی نماید، ضروری است «زمینه بروز استعدادها و اندیشه‌ورزی را فراهم کند. صاحبان اندیشه، امکان و امنیت ابراز اندیشه خویش را داشته باشند و همچنین زمینه نقد اندیشه‌ها فراهم باشد.»(خاتمی یک بار در سخنرانی به مناسبت 22 بهمن سال 1379 چنان از این موضوع خشمگین بود که این گونه شروع کرد: «به نام خدای منتقم متجاوزین به حقوق مردم» (خاتمی، 1379، ص 22). چند ماه پیش از پایان دوره هشت‌ساله حاکمیت خود بر قوه مجریه نیز تجربه حاصله را با همین نقادی مورد تأکید قرار داد. او در پاسخ به سؤالی درباره تفاوت خاتمی سال 76 با خاتمی سال 83 می‌گوید: «خیلی چیزها فهمیدم و با خیلی مسائل آشنا شدم با بسیاری از مشکلات اجتماعی_تاریخی که برای جامعه‌ ما وجود دارد و مانع تحقق صددرصد تصورات و آرمان‌های ما می‌شود آشنا شدم.»( خاتمی در شرق، 6/12/1383 وی در همایش امنیت عمومی و وحدت ملی، به قدری با صراحت سخن گفت و لب به انتقاد گشود که مطبوعات موسوم به جناح مخالف دولت (راست) به شدت از چنین «صناعات ادبی، تشبیه، ایهام و اعجاز استعاره شکایت کردند.» با این همه خاتمی در مقابل نسلی که به پشتوانه رأی ایشان بر مسند کار قرار گرفته بود،‌ جز تصریح به چنین فضایی و این که مردم و جوانان بایستی مطالبات خود را پی بگیرند. جواب دیگری نداد یا ندارد. او با اشاره به آخرین ماه‌های حکومت‌اش می‌گوید: «حرفی برای گفتن ندارم، ‌پنج ماه‌دیگر هم می‌روم ولی دلم برای شما تنگ می‌شود.» (شرق،‌ همان)
در مراسم 16 آذر 1377، هنگام ایراد سخنانی در نعت آزادی،‌ نقادی و جامعه مدنی دانشجویی یادآوری وعده‌های محقق نشده رئیس‌جمهور، از جایگاه فرهنگ غیر رسمی که همواره مورد بی‌احترامی و بی‌توجهی به حقوق حقه خود بوده‌اند،‌ چنین واکنشی نشان می‌دهند: «شما حرف‌های منطقی و قشنگی زدید، ‌جامعه ما باید همین‌ طوری بشود که شما توصیف کردید. ولی شما چه تضمینی می‌دهید که اگر ما حرف‌ها و انتقادهای خود را مطرح کنیم، مشکلی برایمان پیش نیاید،‌ «آقای خاتمی! می‌خواهم اندکی رک حرف بزنم. آیا فکر می‌کنید با گذشت یک سوم از دوران ریاست جمهوری‌،‌ توانسته‌اید به یک سوم از وعده‌های انتخاباتی خود عمل کنید؟»
البته سید محمد خاتمی در آخرین سال از دوره دوم ریاست جمهوری خود، دیگر بار به مناسبت 16 آذر، مقابل دانشجویان حاضر شد تا با امکان حصر «گفتمان سکوت» از جانب خود، این بار به طور جدی تن به گفت‌وگوی صریح دهد با این همه او ضمن اشاراتی جسته و گریخته بر همان مسائل سال‌های حیات سیاسی‌اش، تصریح کرد که جریانات کج اندیش متعصب،‌ از مهمترین عوامل ناکامی او در پروژه اصلاحات و طبعاً موانع جدی رویکرد گفت‌وگویی حکومت و مردم بوده‌اند. خاتمی چنین ناکامی را در ایجاد وضعیت آرمانی میان خود با مردم به کسانی منتسب کرد که به زعم او در این سال‌ها مطالبات مردم را ندیدند و به هر شکلی در برابر آن صف‌آرایی کردند. آنها تنگ نظرانه ایستادند و سنگ‌اندازی کردند و در مقابل کسانی که در برابر آنچه که در مردم ایجاد امید کرده و وجهه ایران را در جهان اسلام و دنیا باز یافته بود،‌ ایستادند تا آن را خراب کنند. (خاتمی،‌ 1383، ص 2).
[...]
تأمل نظری بر چارچوب طرح گفت‌وگوی میان حکومت و مردم در فرهنگ سیاسی ایران معاصر حاکی از فراز و فرودهای سخت و توأمان تکرار شده است. حوزه عمومی در جامعه ما به همین دلیل علیرغم تلاش‌های متعدد برای بیرون آمدن از چنبره سترون ناکارآمدی اقبالی نیافته و تنها شاهد نمودهای ناخوشایند تعارض دو سطح از فرهنگ رسمی و غیررسمی بوده‌ایم.
با توجه به زمینه‌حکومت‌های غیر مردمی و استبدادی گذشته سیاسی ایران، اسناد تاریخی نشان داده است که نوعی ناهمگرایی و عدم تجانس بین حکومت (حوزه فرهنگ رسمی)و مردم (حوزه فرهنگ غیر رسمی) وجود داشته است (2). البته همچنان که می‌دانیم این ناهمگرایی و یا ناهمسویی منافع و آرزوها در دو سطح فرهنگی فوق‌الذکر ابعاد گوناگون دارد. به هر حال، در صورت انباشت دائمی و بی‌توجهی به «دیگری» حاشیه مانده جامعه سر به شورش بر می‌دارد و به هر وسیله‌ای تلاش می‌کند تا خواسته‌‌های خود را جنبه عملی ببخشد. شورش یا انقلاب و شکل‌گیری «انسان طاغی»،‌ بیان رنج، درماندگی و ناشناخته ماندن انسان به واسطه غلبه فرهنگ رسمی است که در این صورت انسان خود را به درون «تنهایی» پرتاب می‌کند یا از طریق تعامل با ارزشهای همشکل خود در فرهنگ غیر رسمی به فکر چاره‌جویی برمی‌آید.
فراخوان فرهنگ غیر رسمی برای به نمایش گذاشتن کارناوالی ذهنیت جدا از فرهنگ القا شده از بالا به اشکالی که کمابیش در سال‌های اخیر شاهد آن بوده‌ایم، بخشی از این چالش است. فرهنگ غیر رسمی در این چارچوب، بیشتر تمایل به گفت‌وگو با خود پیدا می‌کند. تجربه فرهنگ سیاسی در جوامع مختلف نشان داده است که مردم همواره با فرهنگ یکپارچه (رسمی) و ایدئولوژی چیره یافته و دیگر نیروهای چیرگی جوی نمادین، سرکوبگر و آرام‌کننده که رویاروی آنهاست، در ستیز بوده‌اند. این تمایل به تعامل با سطح خود، به ستیز با معیار تحمیل شده می‌انجامد. البته چنین اتفاقی نه به یکباره بلکه بیشتر صورتی از یک جریان نهفته‌‌ای است که در‌ «فرصت» مناسب پدیدار می‌گردد و در این صورت است که «فرهنگ رسمی» امکان حل یا دفع این چالش را نمی‌یابد.
دیدگاه‌هایی که خاتمی در بهانه‌ها و وقت‌های مختلف از تجمع‌های سیاسی، دینی تا تشکل‌های فرهنگی، جوانان و زنان بیان کرده‌است، حاکی از چنین واقعیتی است: اینکه بافت جامعه در سطح فرهنگ غیررسمی، هشداری است به افزایش دامنه شکاف میان گونه‌های مختلف از علایق و خواسته‌ها. خاتمی با اعتراف به این واقعیت که چون اصلاح‌طلبان با نوعی احساسات شیفته شعارهای خود شدند لذا فرآیند رو به‌ پیش را با ترافیک شدید و درهم و برهمی مواجه ساختند مدعی است در صورت نبود چنین وضعیتی گفتمان اصلاح‌طلبی دوم خرداد شرایط بهتر می‌داشت. او با اذغان به چنین شرایطی از پیامدهای آن نیز ابراز نگرانی می‌کنند: «نباید کار به جایی برسد که در متن جنبش اصلاحات تجربه‌ای که در سال 52 و 53 توسط مجاهدین خلق ایجاد شد، تکرار شود و کسانی پیدا شوندکه تحت نام دین علیه دین قیام کنند(3)».
باید توجه داشت که جوان امروزی شاهد بسط و تکامل واقعیتی مجازی از نمادها و نشانگان زیستی است که از طریق فرآیند رو به گسترش جهانی شدن تشدید می‌شود. با توجه به اینکه عناصر فرهنگ جهانی به شکلی محتوم قالب‌های رسمی موجود در جوامع درهم می‌ ریزد و بیشتر به سمت و سوی علقه‌های غیر رسمی، کثرت‌گرا و مدام در حال دگرگونی پیش می‌رود، پافشاری و اصرار به یک شیوه از «تک‌گویی» در سطح آموزه‌ای ایدئولوژیک، حاکمیت را با بحران مواجه می‌کند. خاتمی همچون آبراهام لینکلن (1865_ 1809) که در خطابه گتیز برگ 1863، با اتکا بر اندیشه مشهور «حکومت مردم، توسط مردم برای مردم» و با اشاره به مشکل سیاست ‌برده‌داری در آمریکا واقف بود که «خانواده‌ای که در آن شکاف ‌افتد، قابل دوام نخواهد بود» و «هیچ حکومتی نمی‌تواند برای همیشه نیمه برده _ نیمه آزاد بماند». اینک با اشاره به وضعیت امروزی در جهان به هم پیوسته هشدار می‌دهد که «ممکن است حکومت‌هایی در کوتاه مدت بتوانند با زور بر مردم حاکم شوند اما در دنیای به هم پیوسته امروز و با آشنایی مردم به حقوق خود و حدود دولت، دیگر حیات حکومت‌هایی که بخواهند به زور بر مردم حاکم شوند، میسر نیست.» (خاتمی، 1380، ص 35 )
مراد از طرح اجمالی آنچه تحت نام «گفت‌وگوی حکومت و مردم» عنوان شد، بیشتر بیان احساسی است که از سطح خواسته‌های حوزه عمومی در ایران امروز، استنباط می‌شود و بی‌شک اشاره‌ها و تأکیدهای پی‌درپی رئیس‌جمهوری، علیرغم «گفتمان حکومت» از سوی ایشان چنانکه در واقعه کوی دانشگاه 1378 دیدیم، می‌طلبد تا سمت‌وسوی فرهنگ رسمی در تعامل بیشتر با خواسته‌های فرهنگ غیر‌رسمی، مورد ارزیابی و خوانش قرار گیرد. برای درک و فهم چنین خواسته‌هایی، ضرورتی ندارد که دو سطح از فرهنگ ذکر شده به «این همانی» برسند یا نقش هم حسی موقت را بازی کنند اگر گمان کنیم که می‌شود با برخی ابزارها و نمایش‌های کلامی، واقعیات فرهنگ غیر‌رسمی را درک کرد تصوری یکسونگر و کاملاً خطا داشته‌ایم.
فهم چنین رویکردی، همچنان که میخائیل باختین پیشتر گفته است یک«زمان‌مندی عظیم» (4) است که زمینه محدود ندارد و هرگز به استواری کامل و مطلق نمی‌رسد بلکه دائماً در حال نو شدن و تحول است.
به زعم نگارنده این سطور، تجربه شکاف فرهنگ رسمی و غیررسمی و پیامدهای ناخوشایند آن در صد و اندی سال حکومت‌های مختلف در ایران پیش از آنکه نیازمند گفت‌وگو و برخورد نقادانه با دنیای پسا مدرن امروزی باشد که خوانش و تفسیر آن برای ذهنیت ایرانی، دشوار است، بیشتر به زبان گادامر، نیازمند گفت‌وگو با «سنت» است. تنها از درون گفت‌وگو با گذشته ما، که هم جایگاه خوانش دو فرهنگ است و هم نقطه عزیمت برای رویارویی با وضعیت مجازی حاکم بر جهان. دکارت گفته است: «به جای فتح جهان، به فتح خودتان بپردازید!».