تاریخ انتشار : ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۶  ، 
شناسه خبر : ۱۸۷۸۶۵
تدوین:‌ محمود السرساوی ـ عدنان علی ترجمه: اسلام ملکی معاف اشاره: به مناسبت خروج اشغالگران رژیم صهیونیستی از غزه و برای آشنایی کامل‌تر با شخصیت بنیانگذار جنبش جهاد اسلامی شهید دکتر فتحی شقاقی، مصاحبه‌ای که حدود 25 روز پس از شهادت ایشان با همسرش سرکار خانم فتحیه شقاقی ترتیب داده شده در ذیل ارایه می‌شود. این مصاحبه، بسیار صمیمی و به دور از تکلف انجام شده است. گاهی نیز با گریه آرام همسر شهید همراه شده است. زندگی مشترک شهید با همسرش و مشکلات طاقت‌فرسایی که طی این سال‌ها تحمل کرده‌اند به راستی شنیدنی و خواندنی است. خانم فتحیه شقاقی سخنش را چنین شروع کرد:

ـ اوایل دهه هفتاد در قدس با دکتر شقاقی آشنا شدم. برادر دکتر با برادرم در دبیرستان همکلاسی بودند و دوستی صمیمانه‌ای با هم داشتند که کم‌کم برادرم با خود دکتر شقاقی آشنا شد و کم‌کم روابطشان عمیق‌تر و مستحکم‌تر شد تا حدی که مدتی در آپارتمان کوچکی که بیرون خانه ما بود با برادرم اقامت داشت. آن وقت‌ها ایشان در قدس تدریس می‌کرد و کمتر پیش می‌آمد که مرا دیده باشد و حتی فکر می‌کرد من دختر همسایه هستم. نمی‌دانست که خواهر دوستش هستم.
از طرف دیگر شهید شقاقی در همان مدرسه‌ای که من در آنجا درس می‌خواندم تدریس می‌کرد. البته او در مقطع دبیرستان تدریس می‌کرد و من در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کردم. بعد از دو سال تدریس در مدرسه نظامیه بیت حانین به مدرسه ایتام در قدس منتقل شد و همزمان در دانشگاه بیرزیت تحصیل می‌کرد.
بعد از چهار سال تدریس در قدس به مصر رفت تا در دانشگاه زقازیق در رشته پزشکی تحصیل کند. همان وقت که من دانش‌آموز راهنمایی بودم (قبل از آنکه به مصر برود) به برادرم گفته بود که علاقه‌مند به ازدواج با من است اما من جواب صریحی به او ندادم چون سنم کم بود. همچنین چون در جریان رفت و آمد به خانه ایشان در رفح فهمیده بودم در خانه ایشان هیچ زنی نیست. چون مادرش وقتی او پانزده سال داشت فوت کرده بود و چند بچه قد و نیم قد به جا گذاشته بود می‌ترسیدم اگر در آن شرایط با او ازدواج کنم با توجه به سن اندک خودم نتوانم از مسئولیت سنگین اداره خانه پدری ایشان به تنهایی و بدون همکاری هیچ زنی برآیم.
بنابراین جواب صریحی به خواستگاری ایشان ندادم.
* منظورتان این است که انتخاب زندگی با دکتر شقاقی برای شما سخت و دشوار بود؟
** در آغاز سخت بود به خاطر شرایطی که گفتم. شرایط ایشان آسان نبود. امکان آرام و قرار گرفتن نداشت. خانه ایشان در رفح به هیچ وجه خانه مناسبی برای زندگی مشترک زناشویی نبود چون اصلاًَ هیچ اتاق مستقلی نداشت. دو برادر متأهل هم داشت که در همان خانه ساکن بودند. حتی وقتی کسی برای دیدن ایشان می‌آمد به خاطر کمبود اتاق، زن برادرش باید موقتاً از اتاقش بیرون می‌رفت تا دکتر از مهمان خود در آن اتاق پذیرایی کند.
از طرف دیگر خود فتحی اصلاًَ آرام و قرار نداشت؛ از جنوب نوار غزه به شمال و از غرب به شرق در حرکت و جنب و جوش بود. چون آن زمان اوایل کار سازمان‌دهی جنبش جهاد اسلامی بود.
بالاخره پس از 4 سال نامزدی در 26/1/1985 م ازدواج کردیم و در اتاقی در منزل خانواده‌اش ساکن شدیم. در آن منزل 8 نفر زندگی می‌کردند: برادر کوچکش که متأهل بود. پدرش، عمه‌اش و خواهر کوچکش و برادر کوچک دیگرش.
یک سال پس از ازدواجمان به خاطر تشکیل جنبش جهاد اسلامی و رد و بدل کردن سلاحی که چند صهیونیست با آن کشته شده بودند بازداشت و زندانی شد. در تمام ایام بازداشت دکتر، در منزل خانواده‌اش بودم یعنی حدود 5/2 سال. گاهی برای ملاقات با او به زندان می‌رفتم و چیزهایی که لازم داشت؛ لباس و غذا و کتاب و پول... برایش می‌بردم.
تا اینکه در 17/8/1988 م از زندان مستقیماً به لبنان تبعید شد بعداً‌ به الجزایر رفت. بنابراین به الجزایر رفتیم و مدتی در الجزایر ماندیم. بعد هم که به سوریه رفت همراه او رفتم. مدت کوتاهی هم قبل از رفتن به سوریه در بیروت با هم زندگی کردیم. در سوریه 6 سال با هم زندگی کردیم و سه فرزند برایش آوردم، خوله که شش سال دارد و ابراهیم چهار ساله و اسامه که نوزاد است.
فرزندانم همگی در دمشق به دنیا آمدند. در سوریه اوایل به مدت یک سال در منزلی در اردوگاه یرموک سکونت داشتیم که دخترم همانجا به دنیا آمد.
در آن یک سال دفتر کار و منزل ما در یک ساختمان بود. دکتر شبانه‌روز با برادران کار می‌کرد و ساعت‌های کمی به استراحت می‌پرداخت که در آن فاصله دریافت نامه‌ها و مکتوبات و پاسخ به تلفن‌ها با من بود.
بعد از یک سال منزل ما از دفتر جنبش در دمشق مستقل شد. خانه جدید دو آپارتمان بود که یکی برای ما و دیگری برای پذیرایی از مهمانان جنبش بود. گاهی دکتر برای اینکه کسی مزاحمش نشود و دور از صدای گریه بچه باشد در همان آپارتمان مهمانان می‌خوابید.
در این مدت خرید خانه را من انجام می‌دادم چون دکتر اصلاًَ وقت نداشت و همه‌اش در مسافرت بود. حتی دو تا از بچه‌هایم زمانی به دنیا آمدند که او خارج از کشور بود.
ما در اینجا در سوریه در غربت هستیم: فامیل و آشنایی در اینجا نداریم. البته همه برادران و دوستان برای ما مثل بستگان بودند.
* دیدگاه شهید شقاقی درباره زن چگونه بود؟
** اهمیت ویژه‌ای برای نقش زن قایل بود. علاقه‌مند بود زنان در جنبش جهاد اسلامی خودشان نقش خود را پیدا کنند و معتقد بود زن در بیرون خانه هم مثل درون خانه باید مشارکت داشته باشد.
البته درباره خودم گفتم که به خاطر شرایط ویژه مجبور بودم کارهای خانه و خرید بیرون همه را تنهایی انجام بدهم بنابراین نمی‌توانستم فعالیتی در بیرون منزل داشته باشم. چون اینجا ما هیچکس را نداشتیم و به تنهایی باید به بچه‌ها می‌رسیدم.
* درباره سفر آخر ایشان به لیبی بفرمایید.
** "با اینکه برادران جنبش به خاطر خطرات این سفر او را از این سفر منع می‌کردند باز هم دکتر اصرار داشت سفر لیبی را انجام بدهد. به هر حال خطرات معلوم بود آمریکایی‌ها می‌خواهند کار جنبش‌های مجاهد فلسطین را یکسره کنند.
دولت لیبی اصرار داشت سران گروه‌های دهگانه فلسطین حتماً برای گفت‌وگو درباره مسأله فلسطینی‌های آواره اخراج شده از لیبی، به لیبی بروند. همه به دکتر گفتند که صلاح نیست به این سفر برود ولی بعد از بحث‌های طولانی به این نتیجه رسید که برود.
به سلامت به لیبی رسید ولی برای برگشتنش نگران بودم چون خطر در راه بازگشت بیشتر بود. به دلم افتاده بود در مسیر بازگشت دامی برایش تهیه دیده‌اند. خبر شهادتش در چند مرحله به من رسید... روز جمعه ساعت 5 برادران رفتند و بدون دکتر برگشتند. گفتند هواپیما غروب می‌آید. ساعت‌های آخر شب سر و صدا در دفتر جنبش (ساختمان مجاور) زیاد شد. رفتم تا خبری بگیرم برادرن گفتند چون جمعه است خبر گرفتن از دکتر مشکل است. شب اصلاً‌ خوابم نبرد. صبح دوباره به دفتر رفتم گفتند به سفارت لیبی می‌روند تا خبر بگیرند. غروب به خانه آمدند و خبر ترور شدنش در مالت را به من رساندند..."
در اینجا خانم شقاقی در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کند می‌گوید:
"با شنیدن خبر شهادتش اصلاً‌ غافلگیر نشدم. وقتی ما را از قدس بیرون کردند از حرف‌هایش فهمیده بودم که می‌خواهند از دستش راحت شوند. همیشه به دکتر می‌گفتم:‌ "تو را دشمن درجه یک خودشان می‌دانند و دنبالت هستند"
* پس از شهادت ایشان چگونه با پیکرشان وداع کردید؟
**‌ برای آخرین بار پیکر همسر شهیدم را نگاه کردم. او تنها شهیدی بود که در زندگی‌ام دیده‌ام. درباره شهیدان خیلی می‌دانستم ولی هیچ شهیدی را پس از شهادت ندیده بودم. دخترم خوله هم پدرش را در آن وضع دید و دچار لرزش شد. او همیشه پدرش را ایستاده و خندان دیده بود که با خوله بازی می‌کرد. خوله را آرام کردم و در آغوش گرفتم. در آن لحظات دست به دعا بلند کردم و از خدای بزرگ خواستم انتقام خون همسرم و پدر فرزندانم را بگیرد.
خدا را سپاس می‌گویم که دعایم را مستجاب کرد و ده روز بعد از شهادت همسرم اسحاق رابین کشته شد. او خودش دستور قتل همسرم را صادر کرده بود. تروریسم واقعی همین رژیم صهیونیستی است که اشغالگر است. اینها همگی خشونت‌طلب هستند؛ سرباز صهیونیست، دولت صهیونیستی و شهروند صهیونیستی همه اینها سر و ته یک کرباسند. دیدیم که آن صهیونیست (یغال عمیر) رابین را ترور کرد با اینکه رابین به آنها خدمت کرده بود.
* به نظر شما فقدان دکتر شقاقی بر جنبش جهاد اسلامی چه اثری می‌گذارد؟
** شهادت او روند پیشرفت جنبش را کند نمی‌کند زیرا این جنبش را خداوند و سربازان خداوند پایه‌گذاری کرده‌اند. همان خدایی که دکتر را برگزیده بود می‌تواند شخص دیگری را به جای او بگذارد و جای خالی او را در جنبش پر کند.
البته شخص دکتر شقاقی بی‌نظیر بود؛ ابتکارات بی‌نظیری داشت. ولی آنهایی که با او کار کرده‌اند و راه را از او آموخته‌‌اند می‌تواند خودشان هم شقاقی باشند. هر کس با فکر او رشد کرده باشد می‌تواند شقاقی بشود. به نظرم ترور او می‌تواند باعث انگیزه برای تلاش بیشتر باشد.
حتی یکی از روزنامه‌نگاران به نام فهد الریماوی گفته بود:‌ "وقتی گنج وجود شقاقی را به خاک می‌سپردم آرزو کردم کاش من، او بودم. در واقع همه ملت دوست دارند شقاقی باشند."
مردم محال است تسلیم شوند. شهادت، مردم را پایدارتر می‌کند. همان طور که مجاهد بزرگ عزالدین قسام گفته بود: پایان این جهاد یا پیروزی است یا شهادت
* در مورد ویژگی‌های شخصیتی ایشان بگویید.
**‌ خوش‌قلب بود. ظرفیت بالایی داشت. کاری می‌کرد که همه دوستش داشته باشند و برایش احترام قایل باشند. در زمینه‌های علمی یک دایره‌المعارف بود. اندیشه‌ای راسخ و قوی داشت. آینده‌نگر بود و خودش به استقبال آینده می‌رفت. از نظر سیاسی هوشیار بود. در علوم دینی و قرآن عمیق بود. به نظم معتقد و پایبند بود و سر رشته کارها را در دست داشت. به وعده خودش پایبند بود و کسانی را که به قول خود پایبند هستند احترام می‌کرد. راستگو و صریح بود. در گفتن حق از سرزنش هیچ کس نمی‌ترسید. حرف مناسب را در جای مناسب می‌گفت. خیلی با جرأت بود.
از مرگ نمی‌ترسید. می‌گفت: "بیش از آنچه فکرش را می‌کردم عمر کرده‌ام."