تاریخ انتشار : ۱۱ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۱۸۸۰۳۵

علامه محمدتقی جعفری
آیا فرهنگی که فقط بعد همزیستی انسان‌ها و حقوق آن را در نظر می‌گیرد، می‌تواند با فرهنگی که همه ابعاد آنان را برای قرار دادن در مسیر حیات معقول تحت قانون و حقوق قرار می‌دهد، سازگار بوده باشد؟
اگر مقصود از فرهنگ، پدیده‌هایی است که حیات معقول بشری را قابل درک ساخته و پذیرش آن موجب انبساط روانی انسان‌ها در زندگی هدفدار می‌باشد، تردیدی نیست که نه تنها چنین فرهنگی با فرهنگ اسلامی سازگار است، بلکه حتی فرهنگ اسلامی نیز آن را تایید و تقویت می‌کند. ملاک کلی در این مورد، این است که آیا فرهنگ غرب می‌تواند محور فعالیت خود را انسانی معنی‌دار در جهانی معنی‌دار قرار بدهد یا نه؟
آنچه که ما در دوران معاصر (دهه آخر قرن بیستم)، از اقلیم غرب به معنای عام آن می‌بینیم، این است که هدف زندگی انسان‌ها را لذت‌گرایی و منفعت‌گرایی معرفی می‌کند. البته این به آن معنی نیست که همه تاریخ و فعالیت‌های غرب بر دو محور مزبور چرخیده و می‌چرخد، زیرا انکار وجود شخصیت‌های بزرگ در آن دیار، ضد واقعیاتی است که اثبات شده است، چنان که انکار کلی نیت‌های خالصانه و خیراندیشانه در آن سرزمین، انکار بدیهی است. ولی آنچه که امروزه بر جو فرهنگی آن محیط حاکم است، همان دو هدف فوق است که سلطه‌جویی‌های گوناگون نیز به آنها اضافه شده است.
به طور خلاصه، مبنای فرهنگی اسلامی بر حیات معقول است، همان حیاتی که از جامع مشترک دین کلی الهی (دین ابراهیمی) سیراب می‌شود و حقوق و اخلاق جهانی انسان از ثمرات آن است؛ هر فرهنگی که با این مبنا و جامع مشترک سازگار باشد، قطعی است که می‌تواند با هماهنگی کامل با فرهنگ اسلامی در احیای جامعه بشری تاثیر بسزایی داشته باشد، خواه غربی باشد، خواه شرقی.
بنابراین، کسانی که بدون توجه به این مسأله درباره امکان هماهنگی سه فرهنگ (ملی، مذهبی و غربی) در ایران اظهار نظر می‌کنند، یا اطلاعات عمیقی درباره آنها ندارند و یا با داشتن اطلاعات ناقص، فریب برداشت‌هایی را خورده‌اند که آنان را به چنین اظهار نظری وادار نموده است.
اینک لازم است به مبانی امروز فرهنگ مغرب زمین اشاره کنیم و ببینیم آیا این مبانی در فرهنگ اسلامی قابل قبول است؟
نخست باید بدانیم که مبانی فرهنگی غرب بازگو کننده همه مغزها و دل‌های مردم آن سرزمین نیست.
بخصوص با نظر به تعاریف صحیحی که در دایره‌المعارف‌ها و کتب لغت معروف مغرب زمین می‌بینیم - بلکه این مبانی واقعیت‌هایی هستند که در زیربنای حیات فرهنگی آن جوامع وجود دارند و یا به آن جوامع به وسیله خودکامگان تحمیل شده‌اند.
بنابراین، اگر اشخاص و پدیده‌هایی در زندگی آنان مشاهده شوند که مبانی مزبور یا برخی از آنها را مردود می‌سازند، منافاتی با مطلب ما ندارد.
بعضی از مبانی اصلی فرهنگ امروز مغرب زمین چنین است:
1- زندگی دنیوی: آخرین منزلگه بشر؛ این مبنا که گاهی در کتاب‌ها و آثار مغرب زمینی‌ها به آن تصریح شده است، اکثر فرهنگ علمی مردم آن سرزمین‌ها را شامل می‌شود، حتی متأسفانه گاهی هم از چماق کوبنده علم که از چماق کفر قرون وسطی کوبنده‌تر و ضد انسانی‌تر است برای اثبات آن استفاده می‌شود و بدیهی است که ضرر علمی نشان دادن آن خیلی بیش از ضرر نمودن عملی آن است.
بنابراین، با وجود شهادت وجدان و دلایل عقلی روشن که این زندگی دنیوی نمی‌تواند آخرین منزلگه انسان‌ها باشد، تمسک کردن به علم برای نفی این قضیه نه تنها علم را از اعتبار می‌اندازد، بلکه آن را به وسیله‌ای تخدیر کننده مبدل می‌سازد.
2- آزادی مطلق: برای هر فرد و گروهی تضمین شده است، مشروط به این که مزاحم حقوق دیگران نباشد. لازمه این مبنا این است که زندگی فرد برای خود، هیچ قانونی ندارد، او اگر کثیف‌ترین و پلیدترین کارها را مرتکب شود، آزاد است و هیچ کسی حق ندارد از او به خاطر آن کارها جلوگیری کند.
خوب است آن دسته از کسانی که طرفدار آمیختن فرهنگ غربی با فرهنگ اسلامی هستند و خود را صاحب نظر در این گونه مسائل می‌دانند، عبارتی را که از قول دادستان دیوان کشور ایالات متحده آمریکا نقل می‌کنیم، بخوانند تا اظهارنظر کنند. عبارت چنین است:
به نظر یک نفر آمریکایی، اساسی‌ترین اختلاف میان قانون و مذهب است. در غرب، حتی آن کشورهایی که عقیده محکم به تفکیک مذهب از سیاست ندارند، سیستم قانونی را یک موضوع دنیوی می‌دانند که در آن مقتضیات زمان، نقش بزرگی را ایفا می‌کند. ... مجالس مقننه برای وضع قانون و دادگاه‌ها برای اجرای آن به وجود آمده است. مجموع این تشکیلات برای جهانی است که با دولت سر و کار دارند و مسول آن نیز دولت است نه کلیسا و مذهب. از این رو قانون ما در آمریکا برای تکالیف مذهبی، تکلیف معین نمی‌کند، بلکه در حقیقت هشیارانه آنها را حذف می‌کند، قانون در آمریکا فقط تماس محدودی با اجرای وظایف اخلاقی دارد. در حقیقت، یک شخص آمریکایی در همان حال که ممکن است یک فرد مطیع قانون باشد ممکن است به لحاظ اخلاقی، یک فرد پست و فاسد باشد.
آیا فرهنگی که فقط بعد همزیستی انسان‌ها و حقوق آن را درنظر می‌گیرد، می‌تواند با آن فرهنگی که همه ابعاد آنان را برای قرار دادن در مسیر حیات معقول تحت قانون و حقوق قرار می‌دهد، سازگار بوده باشد؟
3- اصالت قدرت: اگر چه این اصطلاح را در دیدگاه عمومی فرهنگ مغرب زمین نمی‌توان دید - بلکه هنوز در برخی کتاب‌های اخلاقی و ادبی آن سرزمین، مردود شمرده می‌شود - ولی با کمال تأسف همه ابعاد فرهنگ سیاسی و اجتماعی امروز مغرب زمین مخصوصاً در عرصه عملی، لبریز از جلوه‌های این اصل انسان سوز است. حتی تعاون، همکاری، نوع دوستی و تحمل اراده مشروع دیگران نیز برای آنها وسیله‌ای برای دستیابی به قدرت است؛ با نظر همه‌جانبه در این مسأله معلوم می‌شود که مسیر معمولی فرهنگ امروز مغرب زمین، به این جریان که: مرگ برای ضعیف امر طبیعی است و هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد اعتنا نکرده، بلکه اقویا با کمال جدیت تلاش می‌کنند که انسان‌ها را در مسیر خواسته‌های حیوانی خود، ضعیف و ناتوان بسازند، تا برای باز کردن میدان تاخت و تاز خود با آن امر طبیعی که مرگ نامیده می‌شود، از بین بروند!
4- اصالت لذت: فرهنگ امروز مغرب زمین، نه تنها برخورداری از لذت را در زندگی توصیه می‌کند، بلکه از اصطلاح‌بافی‌هایی به نام علم استفاده کرده و می‌گوید:‌ اگر بهره‌برداری از لذایذ سرکوب شود موجب بروز عقده‌ها و دیگر اختلالات روانی می‌گردد! با اینکه گاهی خود همین عاشقان شهوت، اعتراف می‌کنند که رها گذاشتن فعالیت‌های غرایز و اشباع بلاشرط آنها، موجب رکود و پایین آمدن فعالیت‌های مغزی می‌گردد.
مفهوم لذت را چنان توسعه ندادند که شامل لذایذ علم و معرفت و خدمت به همنوع و عدالت و تقوا بوده باشد.
5- اصالت منفعت: منفعت‌گرایی در مغرب زمین چنان مخفی نیست که برای اثبات آن نیازی به توضیح و استدلال و آمارگیری وجود داشته باشد. این مبنای فرهنگی می‌گوید: بشر طالب منفعت است. بنابراین، هیچ فرد و گروه و جامعه‌ای نباید مزاحم منفعت من باشد؛ هر جا که منفعتی برای من قابل تصور است، من حق استیفای آن را دارم، اگر چه بر ضرر دیگران تمام شود. آیا این اصل درست است، یا این که هیچ کس حق وارد کردن ضرر بر من را ندارد؟
قطعاً آنچه که منطقی، اخلاقی، حقوقی، فلسفی و مذهبی است، قضیه دوم است. این نیست که اگر من قدرت داشته باشم می‌توانم هر چیزی را در هر جایی که باشد به عنوان منفعت به خودم اختصاص بدهم! شما در صورتی می‌توانید بگویید که اگر در هر مورد ضرری بر من وارد بشود، من حق داشته باشم که آن ضرر را از خودم دفع کنم.
6- روش ماکیاولی در فرهنگ سیاسی: این روش همه اصول و قواعد انسانی را در برابر اهداف سیاستمداران، که قطعاً درباره شؤون و ابعاد و نیازهای حقیقی و مجازی انسان‌ها اطلاعات لازم و کافی ندارد، از اصالت و استحکام ساقط می‌کند، به طوری که نیستی و هستی آنها در نظر آنان یکی می‌گردد.
اگر کسی ادعا کند که حقیقت انسانیت و رسمیت آن، از زمانی رنگ باخته است که روش ماکیاولی در مدیریت انسان‌ها مطرح شده است، ادعای صحیحی کرده است. در این خصوص مسأله‌ای وجود دارد که در مطلب زیر (شماره هفت) مطرح می‌گردد.
7- رواج پراگماتیسم بدون تفسیر صحیح آن: اگر این روش را بدین شکل تفسیر می‌کردند که برای شناخت حقایق عالم هستی و قرار دادن آنها در مجرای عمل، نباید به مفاهیم تجریدی و ساختگی که نه قابل دریافت واقعی‌اند و نه قابل ورود به میدان عمل، تکیه کرد، یک تفسیر منطقی و مطابق واقع بود؛ ولی متأسفانه آن چه که غالباً مطرح می‌شود این است که ملاک صحت و بطلان قضایا فقط عمل خارجی عینی است، در صورتی که فعالیت‌های مغزی و روانی و روحی که از نیازهای شدید انسانی است، قطعاً باید به عنوان عمل پذیرفته می‌شد، مانند امید، نیت خیر، دریافت زیبایی محسوس و معقول، عدالت و استقامت روحی، احساس تکلیف فوق سوداگری و دریافت هدف اعلای زندگی و امثال این امور که دلالت بر عظمت روحی انسان دارند و اهداف و آرمان‌های بزرگ ادیان و حکمت و اخلاق والای انسانی محسوب می‌شوند.
فرهنگی که ملاک حقیقت را عمل عینی معرفی می‌نماید، از اساسی‌ترین عنصر تکامل که رشد و سعادت روحی انسانی است غفلت می‌ورزد.
8- محدود کردن شناخت‌های علمی: محدود ساختن علم در آن چه که تنها از راه حواس ظاهری و آزمایشگاه‌های ساخت مغز و دست بشری به دست می‌آید، در واقع محدودیت اساسی‌ترین عامل سازنده انسانیت انسان‌ها، یعنی دین و اخلاق و حکمت و عرفان و دیگر حقایق اصیل مغز و روان و جان انسان‌هاست که از حوزه علم کنار زده شده و به دنبال آن ورشکستگی علم اعلام شد و بقای انسان‌ها در قرن بیست و یکم به مخاطره افتاد.
9- طرح مسائل گسیخته به عنوان فلسفه و جهان‌بینی: هیچکس نمی‌تواند در این واقعیت تردید کند که از زمانی به نسبت طولانی تاکنون، نه تنها مغرب زمین یک مکتب فلسفی و جهان‌بینی سیستماتیک به عرصه افکار بشری عرضه نکرده است، بلکه حتی از بیان تعدادی مطالب عمیق و پرمعنی، ولو به طور متفرقه، سرباز زده‌ است؛ در صورتی که بشر بدون درک کلی اصول ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستی و ارتباط انسان با همنوعان خود) توانایی تفسیر و توجیه اختیاری زندگی را ندارد.
10- هنرهای مبتذل: جای حیرت است که دو کلمه هنر و مبتذل را که به معنای فرومایه و نابود کننده اخلاقیات والای انسانی است، با هم جمع می‌بندند و می‌گویند: هنرهای مبتذل. در صورتی که ابتذال به معنای ضداخلاق، نمی‌تواند با هنر جمع شود، زیرا هنر، حاصل مفهومی از کمال است.
آنچه که امروزه در مغرب زمین درباره هنر گفته می‌شود - که بتواند مصداقی از هنر باشد - این است که فقط موجب جلب شگفتی ناظران بوده باشد، یعنی هر اندازه ناظران یک اثر هنری، از تماشای آن اثر بیشتر در شگفتی فرو روند، آن هنر مطلوب‌تر می‌باشد! در صورتی که هر گونه پدیده مبتذل و اصل سوز و بنیان‌کن را می‌توان با جالب‌ترین شکل برای مردم توجیه نشده و ناآگاه جامعه عرضه کرد و استقبال و حیرت آنان را جلب کرد. اما آیا این هنرنمایی می‌توانند حقایقی را در مسیر حیات هدفدار بشری تعلیم بدهند؟ انسان‌هایی که از این گونه هنرها ساخته می‌شوند، چه کسانی هستند؟ نه این هنرنمایی‌ها و نه ارائه‌دهندگان آن هنرها توانسته‌اند پاسخی برای این سوال آماده کنند.
به طور کلی ابتذال فرهنگی و استخدام فرهنگ در مسیر لذایذ حیوانی و سودجویی و سلطه‌گری، خود به تنهایی عامل نابودی فرهنگ‌هاست، زیرا بدیهی است که ابتذال و قرار گرفتن فرهنگ در مسیر بی‌بند و باری حیوانی، هویتی برای شخصیت انسانی باقی نمی‌گذارد تا او فرهنگی داشته باشد.
علل اصلی انحطاط تمدن و فرهنگ مغرب زمین فساد اخلاقی است.
در این مبحث چند جمله از آقای رابرت جی. رینگر متذکر می‌شویم که از هشدار دهنده‌ترین فریاد انسانیت انسانها در جوامع غربی - فرو رفته در ناآگاهی‌های ماشین و ناهشیاری لذایذ محدود و سطحی و فریبنده - پیرامون سقوط و زوال تمدن و فرهنگ‌های اصیل انسانی است:
چه عواملی باعث شده است که شرایط زندگی در دنیای غرب تا این اندازه تغییر چهره دهد؟ چرا آن همه صفات و خصایص پسندیده از دست رفته است؟
به نظر من پاسخ این چراها را باید نخست در شرایط ماهرانه رعایت اصول تحمیلی تدریجی سراغ گرفت. رعایت اصول تحمیل تدریجی در واقع فنی تأثیرگذار است به ویژه هنگامی که بشر وابستگی‌هایی داشته باشد. بهتر است اندکی این مطلب را بشکافیم: تجربه نشان داده است که انسان به دگرگونی‌های ناگهانی به سرعت پاسخ مثبت نمی‌دهد، بلکه حالت تدافعی به خود می‌گیرد. سخت ایستادگی می‌کند. از سوی دیگر تجربه ثابت کرده است که همین انسان در برابر تغییرات تدریجی نمی‌تواند ایستادگی کند، این واقعیت از چشم دشمنان آزادی فردی پنهان نمانده است؛ آنان به خوبی پی برده‌اند که باید با حوصله عمل کرد؛ آنان به خوبی از رویدادهای تاریخی جهان عبرت گرفته‌اند و می‌دانند که نمی‌توانند دنیا را در مدت دو هفته زیر و رو کنند، ولی اگر اهداف‌شان را به آهستگی انجام بدهند، به گونه‌ای که روی زمین خدا، مردم به زحمت متوجه حرکت‌شان شوند، آن هنگام است که می‌توانند همه افکار پلیدشان را تزریق کنند. در نتیجه، مردم آرام آرام اصل تغییرات تدریجی را گردن می‌نهند و آن را سرنوشت و قسمت خود می‌پندارند.
از نظر معنوی، نسلی نوعی از زندگی را بندگی می‌داند و نسلی دیگر تحت تأثیر شیوه تحمیل تدریجی آن زندگی را به عنوان آزادی می‌پذیرد، زیرا نسل اخیر زندگی دیگری را نمی‌شناسد، با این توصیف باید پذیرفت که انحطاط تمدن غرب، خود بهترین گواه بر تأثیربخشی شیوه تحمیل تدریجی است.
مردم به دنیای بحرانی خود خو گرفته‌اند. آنها زوال، فساد و هرج و مرج اقتصادی را که احاطه‌شان کرده است، پذیرفته‌اند. آنها به امید زنده‌اند و در این اندیشه‌اند که چه هنگام این انحطاط رخ خواهد داد. اگر چه کمتر کسی به امکان روی دادن چنین انحطاطی معتقد است، زیرا انحطاط‌ها، طبیعتاً از لحظات و حرکات آنی نیرو می‌گیرند و پیشروی می‌کنند. افول و زوال غرب را می‌توان به وسیله یک نمودار پر نوسان نشان داد. آثار انحطاط در ایالات متحده آمریکا، در پنجاه سال اخیر (سال‌های بین 1913 تا 1963) بیشتر از صد و سی و هفت سال پیش به چشم می‌خورد و نیز این آثار در بیست سال گذشته بیشتر از پنجاه سال پیش بوده است. با این وجود هیچ مدرکی وجود ندارد که بتوان به موجب آن گفت سرعت جریان انحطاط، هر سال بیشتر شده، یا احتمال سقوط این تمدن افزایش یافته است، اما آنچه که مسلم است این است که موقعیت و وضعیت کنونی قادر نیست شترمرغ‌وار پیش برود.
در طول تاریخ، همواره بشر با دشواری‌هایی رو به ‌رو بوده است، اما این مشکلات و مسائل در حال حاضر شدیدتر از زمان پدرانمان می‌باشد، این واقعیت را هر کسی که حداقل سی سال از عمرش را سپری کرده باشد، به خوبی می‌فهمد؛ مشروط بر این که او در طی این مدت با بصیرت کامل نسبت به محیط اطرافش نگریسته باشد. با این همه به کنایه باید گفت که بیشتر مردم حتی نمی‌خواهند آگاه شوند که چه خطری در پیش است. منطق آنان کاملاً اعجاب‌آور است.
آنان بر این عقیده‌اند که اگر کسی در اطراف این خطرات و مشکلات نیندیشد و شعار هر چه پیش آید خوش آید را پیشه خود سازد. همه چیز برایش عادی و معمولی خواهد شد و هیچ گونه نگرانی به سراغش نخواهد آمد.
آقای رینگر بروز حقوق جهانی بشر را در هنگام سقوط اخلاقی تمدن غرب، چنین توضیح می‌دهد:
درست هنگام سقوط اخلاقی تمدن غرب، حقوق بشر مانند یک عقیده مقدس، یا بهتر بگویم قانون اکثریت و یا حق پدید آمد که رفته رفته به یک همبستگی نیرومند مردمی انجامید. این همبستگی نیرومند را هر چه بنامید: جمهوری توده مردم، جمعیت ... بی‌ربط است! در حکومت دموکراسی، مفهوم حقوق بشر تضمین حراست مرزها و آب و خاک است و این بهترین مستمسک برای جلب رضایت مردم است. اما نکته اساسی اینجا است که بسیاری، منفی‌ترین مفهوم این حقوق را مدنظر قرار می‌دهند و آن تعدی و تجاوزی است که گروهی در حق گروه دیگر معمول می‌دارد و نام آن را حق اکثریت می‌گذارد؛ یعنی این که حق با زور است! واضح است که چنین مفهومی با عدالت و اخلاق انطباق ندارد.
آقای رینگر تحت عنوان آیا خیلی دیر شده است؟ چنین می‌گوید:
از من مکرراً سوال می‌شود: آیا برای نجات تمدن غرب، دیگر وقتی باقی نمانده است؟ آیا دیگر دیر شده است؟
به نظر من این سؤال کامل نیست. به خاطر داشته باشید، انقلاب اخلاقی فعلاً به پایان خط خود رسیده، زیرا آن قسمت از مقررات اجتماعی که قدرت فردی و استبدادی فردی را در اجتماع معتقد به هوس‌ها و تمایلات انسانی حق اوست و اجتماع هر که، را مقدس می‌شمرد، به تکامل خود رسیده است. پس سؤال کامل و درست این است: آیا می‌توانیم روحیه و صفات اخلاقی گذشته خود را دوباره کشف کنیم و به دست آوریم؟ آیا می‌توانیم دوباره ارزش‌های اخلاقی تمدن خود را که از دست داده‌ایم به جایی برگردانیم که روزی اساس و پایه تمدن غرب بود؟
اگر می‌توانیم پس دلیلی وجود ندارد نگران و معتقد باشیم که دیر شده است؛ دلیلی وجود ندارد که معتقد باشیم نمی‌توانیم زندگی دوباره‌ای را برای مردم غرب تجربه کنیم. از نظر من تنها راهی که ما می‌توانیم امیدوار باشیم، این است که با توسل به آن نکات درست و اخلاقی، تمدن غرب را دوباره کشف کنیم. این است که باید شجاع باشیم، عاقل باشیم و با بینش درست و کامل، عامل فروریزی آنها را شناسایی و سپس چاره‌جویی کنیم.
تنها نکته‌ای را که می‌بایست آقای رینگر مراعات کند، این است که در این بیان اگر آقای رینگر،‌ به جای اصطلاح تمدن غرب هدف اصلی را اصطلاح تمدن انسانی قرار می‌دادند و راه و چاره‌ای برای نجات دادن تمدن انسان‌ها جستجو می‌کردند، هم غرب از سقوط اخلاقی رهایی می‌یافت و هم شوق، زیرا انسان را کنار گذاشتن و فقط به غرب پرداختن، نمی‌تواند پس از این همه عوامل پیوند میان دو بلوک بزرگ دنیا، کاری از پیش ببرد. آیا تنها پرداختن به غرب ناشی از نوعی گرایش‌های نژادپرستانه نیست؟
این همان پدیده مخرب نفوس انسانی است که در تحلیل به خودخواهی ویرانگر می‌رسد و ریشه اصلی همه بدبختی‌های دوران ما به خصوص مغرب زمین است.