تاریخ انتشار : ۱۹ مهر ۱۳۸۹ - ۱۲:۳۷  ، 
شناسه خبر : ۱۸۸۲۷۱

تردیدی نیست که انقلاب اسلامی ایران در سال 1357، بسیاری از پژوهندگان تاریخ انقلابات جهان و جامعه‌شناسان را سالهای سال به خود مشغول خواهد کرد.
«جان دان» استاد علوم سیاسی دانشگاه کمبریج و از مستشرقین انگلیسی که سال‌های متمادی به تحقیق پیرامون فلسفه سیاسی، جامعه‌شناسی و تحولات داخلی کشورهای در حال توسعه، بویژه کشورهای آفریقایی پرداخته است، در کتابی که تحت عنوان «تطبیق انقلابات قرن بیستم» به چاپ رسیده است، با مقایسه مفصل انقلاب اسلامی ایران با دیگر انقلابهای تاریخ بشر، می‌نویسد: هنوز کسی به شناخت انگیزه‌ها و ریشه‌های انقلاب ایران نپرداخته است و شاید پژوهشگران، شروع این کار را هنوز زود می‌دانند.
این مستشرق انگلیسی می‌افزاید: طبعاً دشواری‌های موجود در شناخت انگیزه‌های انقلاب اسلامی و عدم آشنایی با زمینه‌های تاریخی و فرهنگی تحولات اخیر ایران، باعث هراس محققین برای کار به منظور درک این پدیده شده است. وی که مطالعات گسترده‌ای پیرامون شناخت پدیده انقلاب اسلامی ایران و تأثیرات آن در کشورهای مختلف و جوامع بشری انجام داده است، با اشاره به تاریخچه تحولات سیاسی ایران در جهان معاصر می‌نویسد: در طول چهل سال اخیر، ایران سه بار جریان تاریخ جهان را دگرگون کرده است. ملی کردن صنعت نفت به دست حکومت دکتر مصدق و افزایش ناگهانی بهای نفت سازمان اوپک در سال 1973، دو رویداد عمده‌ای بود که در تاریخ جهان اثر گذاشت. این دو رویداد، هر دو ناشی از نقش اقتصادی و ژئوپلیتیکی صنعت جهانی نفت بود. رویداد نخست حاکی از پایان گرفتن واقعی قدرت جهانی بریتانیا بود و رویداد دوم نشان آسیب‌پذیری کشورهای پیشرفته صنعتی بود، کشورهایی که تنها به یک منبع انرژی وابسته‌اند. اهمیت بین‌المللی و مفهوم بومی بودن این دو رویداد از آغاز آمیختگی داشت.
اما رویداد سوم سرنگونی سلسله پهلوی بود که به دنبال بزرگترین تظاهرات شهری در تاریخ بشر صورت گرفت. اول چنین به نظر می‌رسید که این رویداد تحولی بومی است، انقلابی است که در یک کشور و برای یک کشور صورت گرفته است، اما نه تنها این سومین دخالت ایران در تاریخ جهانی بود، بلکه شاید بتوان گفت که تأثیر این رویداد، از رویدادهای دیگر بسیار بیشتر و ماندگارتر خواهد بود.
حکومت ایران پس از سال 1979 به بزرگترین بسیج نظامی پس از جنگ کره دست یازید و بسیاری از باورهای رایج سیاسی قرن بیستم را نیز متحول کرده است. نظام فعلی ایران پایه و اساس قدرتهای سیاسی فعلی را در خاورمیانه دستخوش تهدید کرده است و کشورهای سرمایه‌داری نیز که به یاری ترکیب متوازنی از تهدید و تطمیع، دسترسی خود را به نفت حفظ کرده‌اند. خود را در امان نمی‌یابند، اما تأثیر تحولی که در ایران روی داده است از تاثیر پیامدهای آن تکان‌دهنده‌تر است. عامل عمده این تحول این است که در ایران یک اسلام بنیادگرای سرسخت و مغرور به صورت یک نیروی جهانی و تاریخی واقعی درآمده است. ایران بهای گزافی برای سه رویداد یاد شده پرداخته است: فعالیتهای جاسوسی خارجی که حکومت مصدق را فروافکند، شکنجه و سرکوبی که با سال‌های آخر رژیم شاه توام شد، منازعات و آشوبی که به دنبال سقوط او صورت گرفت و رنج و کشتاری که به دنبال جنگ عراق با ایران آغاز شد، از پیامدهای این سه رویداد بود.
اما رنج و نابسامانی ناشی از رویداد سوم از مرزهای ایران فراتر رفت. قبل از سال 1979، جریان تاریخ قرن بیستم اغلب جهتی واحد و روشن داشت. برخلاف رویدادهای انقلابی، قرنهای گذشته، سقوط رژیم‌های سنتی روسیه و چین در قرن بیستم هر دو به پیدایش دولتهایی پرقدرت منجر شد. دولت‌هایی که درکی کاملا ضددینی از تاریخ جهانی داشتند، از مبارزه با دیانت نمی‌آسودند و آرمان خود را متحول کردن جامعه و حکومت می‌دانستند. دو انقلاب روسیه و چین، موجب شد که سنت‌های تاریخی ویژه و آمیخته با غرور این دو کشور، از تحقیر ناشی از فشارهای امپریالیستی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نجات یابند. این نجات به یاری اعتقاد بی‌پروا به مارکسیسم صورت گرفت.
یعنی اعتقاد به یک ظلم فکری که خود را در شناخت اقتصاد، سیاست و سرنوشت بشر از هر نظام فکری دیگری در تاریخ غرب کاراتر می‌دانند.
در بسیاری از جوامع دیگر نیز کوشش‌هایی برای تقلید از دست‌آوردهای چین و شوروی صورت گرفت بین سال‌های 1917 تا پایان جنگ ویتنام اشکال گوناگونی از رژیم‌های کمونیستی در مناطق وسیعی از جهان قدرت را به دست گرفتند. این پیروزی‌ها کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته را با تهدید نظامی و سیاسی عمده‌ای روبرو کرد. حتی گمان می‌رفت دنیای سرمایه‌داری با تهدید اقتصادی حادی نیز روبرو خواهد شد، اما از سوی دیگر شاید بتوان گفت که رژیم‌های کمونیستی هیچوقت دنیای سرمایه‌داری غرب را با تهدیدی جدی که مبتنی بر یک شیوه فکری و فرهنگی کاملا متفاوت باشد، روبرو نکردند، مارکسیسم، حتی نوع چینی و کوبایی آن، خود حاصل تحول ویژه اندیشه‌های سیاسی و اقتصادی غرب است و بر سنتهای فرهنگی شناخته شده و آشنایی از جمله «جهان وطنی» و «دین ستیزی» تکیه دارد. قبول یا رد مارکسیسم، خود در واقع چیزی جز شرکت در منازعه پرسابقه داخل فرهنگ غرب نبوده است.
سرنگونی شاه که حاصل خشم توده‌های شهری تهی‌دست تهران بود، بی‌شباهت به سرنگونی رژیمهای سلطنتی اروپا در سالهای 1789، 1830 و 1848 نبود، رژیمهایی که به دنبال تزلزل ارتشهای خود به آسانی فرو پاشیدند. محمدرضاشاه نیز مانند «لوئی چهاردهم» و «ژیراندن»ها پس از بروز خشم شهرنشینان بی‌سلاح که به صورت تظاهراتی انقلابی منعکس شد، سقوط کرد و سقوط او حاصل فعالیت طولانی یک حزب سیاسی سازمان یافته و مسلح نبود. البته وابستگی حکومت شاه به نفت، موجب شد که بخشی از طبقه کارگر، نقش مهمی در سرنگونی او ایفا کند، اما این نقش توده‌های شهری بود که بر تفنگ و مسلسل غالب شد. آنچه موجب شد طغیان خشم‌آلود مردم شکل بعدی خود را بخود بگیرد، موقعیت روحانیون ایران بود که به شبکه ارتباطی پیچیده و مهمی که مرکز آن در مساجد بود، دسترسی داشتند.
در برابر این شبکه گسترده، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی شاه کاری از پیش نمی‌بردند. پایگاه اجتماعی انقلاب ایران و انقلابات دوران قبل از عصر جدید اروپا شبیه بود. این پایگاه مخلوط پرآشوبی بود از فروشندگان،‌کاسبکاران و صنعتگران شهری و مهاجرین روستایی که به شهرها هجوم آورده بودند، اما آن نیروی سیاسی که به انرژیهای مردم جهت داد و بعدا بر رژیم ایران غالب شد، با آنچه که در سال 1789 در فرانسه یا در سال 1848 در اروپای غربی دیده شد، و نیز با نیروی رهبری همه انقلابهای قرن بیستم تفاوت بسیار زیادی داشت. آنهایی که انقلاب ایران را رهبری کردند، با سران انقلابات اروپا، ارزشها و اعتقادهای مشترک نداشتند.
از قرن شانزدهم و در واقع از زمان حکومت «کالون» در ژنو و «جان ناکس» در اسکاتلند، هیچ انقلابی در اروپا به دست روحانیون رهبری نشده است، اما آن چیزی که علمای شیعه را به نمایندگان موثر مردم ایران تبدیل کرد، فقط دستیابی آنان به یک سازمان سیاسی موثر نبود، بلکه در عین حال عدم درک و حساسیت شاه در برداشت سطحی و مبتذل خود از تجدد بود که به مخالفان روحانی او مجال داد. شاه در سالهای آخر حکومت خود، برای مردم ایران، تجسم هجوم فرهنگ غربی بود. جان دان می‌افزاید: بسیاری از افراد در سراسر جهان می‌خواهند بدانند که این همه نیروی انقلابی از کجا سرچشمه گرفت.
برای دریافت این نکته، باید حس تحقیری که فشار فرهنگی سرمایه‌داری غرب اغلب در سرزمینهای تحت سلطه خود دامن می‌زند را باز شناخت و در عین حال باید رویارویی اعتقادات اسلامی و اندیشه غربی را نیز از دیدگاه هر دو طرف این مقابله درک کرد.
سرنگونی شاه تنها سرنگونی یک سلسله نسبتا نوبنیاد نبود، بلکه حاکی از آن بود که اسلام تنها حاکم بر زندگی مذهبی معتقدان خود نیست. بلکه نظامی عقیدتی است که بر بینش خاصی از تاریخ جهان تکیه دارد و با عبودیت سیاسی به آسانی سازگار نیست.