تاریخ انتشار : ۲۵ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۱۸۸۳۵۹

محمد قوچانى
1ـ «ما که رفتیم یک مجلس چپ درست کردیم، شما هم که براى ریاست جمهورى سراغ یک نامزد چپ رفتید، این دو تا با هم مى سازند با من و شما نمى سازند، ما هم بار آخرتمان را زیادتر کرده ایم.»
این چند جمله که در میانه سال 1383 میان دو ریش سفید از دو جناح سیاسى در مجمع تشخیص مصلحت نظام در گرفت، به خوبى بیانگر تغییرات ژرفى است که در آرایش نیروهاى سیاسى ایران در سال گذشته رخ داد. بدین ترتیب اگر سال 1382 سال صف آرایى دو ایدئولوژى بنیاد گرایى و سکولاریسم در صحنه سیاسى ایران بود (سکولارها با بنیاد گراها آمدند) یک سال بعد دامنه تغییرات به خصوص در جبهه راست گسترده تر از آن شد که بتوان آن را با واژگانى همچون اصولگرا یا محافظه کار توصیف کرد. در واقع اکنون نه تنها چند جناح راست داریم بلکه رقابت میان این چند شاخه را مى توان مهمتر از رقابت آنان با جناح چپ دانست. یک سال پس از پیروزى در غیاب رقیب و دو سال پس از پیروزى در فقدان مشارکت راستگرایانى که شوراهاى شهر و کرسى هاى پارلمان را به دست آورده اند بیش از هر زمان دیگرى خود را به کرسى ریاست جمهورى نزدیک مى بینند. محافظه کارى و دولتمردى در ایران چندان از هم دور بوده اند که در بیست وپنج سال گذشته چون آب و روغن از یکدیگر پرهیز داشتند و اینک در شرایطى که عمده نامزدهاى چپگرا، اصلاح طلب امکان ورود به عرصه رقابت را ندارند کمتر محافظه کار شاخصى را مى توان یافت که هوس دولتمردى نکرده باشد. با وجود این در ابتداى کار خویشتندارى پیشه ساختند. على اکبر ناطق نورى هوشمندانه تصمیم گرفت سطح خویش را از نامزدى در حال چالش با نامزدهاى دیگر به ریش سفیدى براى حل این چالش ها ارتقا دهد. به تدریج تشکیلات نه چندان علنى محافظه کاران با نام و نشان شوراى هماهنگى نیروهاى انقلاب علنى شد و ناطق به ریاست آن رسید تا در نبود حزب واحد محافظه کاران جبهه اى متحد را رهبرى کند. همه چیز ظاهراً خوب پیش مى رفت اما یک فرآیند نادیده گرفته شده بازى را برهم زد: راست ایران در ربع قرن گذشته به مثابه جریانى مدافع اقتصاد آزاد شناخته مى شد اما ناگهان قافیه در این جبهه به رجالى واگذار شد که در راستگرایى به تجدیدنظرطلبى پرداخته بودند. گردش راست به چپ در تاریخ اندیشه سیاسى بى سابقه نیست. در جوامع صنعتى به هنگام بحران هاى عمیق ناشى از جنگ (به خصوص شکست در جنگ)، افزایش فقر و تحقیر غرور ملى به پیدایش جنبش هاى ضد مدرن اما واقعاً مدرنى منتهى مى شود که گرچه به لحاظ اجتماعى ریشه در جناح راست دارد اما از نظر فکرى به راه حل هاى چپ مى اندیشد. راست هاى چپ شده زمانى متولد مى شوند که راست هاى واقعى مقتدر اما نا محبوب باشند و چپ هاى واقعى محبوب اما ناکام شوند. راست رادیکال در موقعیتى این چنین مى کوشد با جمع اقتدار و محبوبیت هر دو جریان راست و چپ را حذف کند و این دقیقاً همان اتفاقى است که طى یک سال گذشته در ایران رخ داده است. راست رادیکال در شرایطى به قدرت رسید که محافظه کاران از جلب راى و نظر مردم ناامید بودند اما بلافاصله این نکته نیز بر آنان آشکار شد که مردم نیز از اقتدار و حتى صلاحیت اصلاح طلبان براى اداره کشور ناامید هستند. در چنین فضاى تلخ و ناامید کننده اى آنان توانستند راست را به تغییر چهره و شعار قانع کنند و در واقع میان یاس راست و رادیکالیسم خود پیوندى برقرار کنند. پیروزى ناباورانه در انتخابات شوراى شهر صحت استراتژى جدید را ثابت کرد پس تجربه آباد گران در مجلس هفتم هم تکرار شد. در واقع این جنبش سیاسى جدید نیز پیروزى خود را مدیون مردم است با این تبصره که اگر دیگران با مشارکت گسترده و راى بالاى مردم انتخاب شدند اکنون مشارکت اندک مردم در انتخابات است که سبب پیروزى چنین جنبش هایى مى شود و براى اولین بار در ایران ثابت شد عدم مشارکت در واقع نوعى مشارکت است، مشارکتى که مى تواند با هزینه یک گروه، مخالفان آنان را به قدرت برساند. محافظه کاران البته پیش از این نشانه هاى گردش به چپ گروهى از همفکران خود را دیده بودند.
وقتى روزنامه این جریان در سال 1376 مقابل روزنامه اصلى محافظه کاران منتشر شد. روزنامه فردا روزنامه اى حرفه اى، صریح و منطقى بود که گرچه دیرى نپایید اما در تاریخ سیاست ورزى ایران ماندگار خواهد شد چه از طریق آن مى توان خطوط فکرى جنبش هاى راست رادیکال را معنا کرد. جنبشى که هم اکنون دو نهاد انتخابى مهم یعنى شورا و پارلمان را در اختیار دارد و با گام هاى بلند به سوى ریاست جمهورى حرکت مى کند. چهره هایى چون ناطق نورى گمان مى کردند جوانان خویش را مى توانند مهار کنند و با گذشتن از کرسى اجرایى بر سر چهره هایى چون على اکبر ولایتى به توافق برسند. ولایتى نمونه نمادین و الگوى دولتمردى در جبهه راست است که سرانجام پس از دو دهه گویى شانسى بالا براى ریاست دولت دارد پس اگر در سال 1376 به جاى دوگانه «موسوى _ ولایتى» دو قطبى «خاتمی_ ناطق» شکل گرفت اکنون در غیاب موسوى رقیب قدیمى او مى تواند امیدوار باشد به ریاست دولت برسد. اما تدبیر راستگرایى در ایران بیش از این از دست رفته بود که به کار و تدبیر ناطق نورى به کف آید. ولایتى به سرعت در منتهى الیه راست قرار گرفت و مردانى از جناح چپ در جبهه راست فریاد برآوردند که چرا باید در طلایى ترین دوره اقتدار و نفوذ خود تن به کسى دهیم که 16 سال دیپلمات بودن او را ناخودآگاه لیبرال کرده است. اینچنین بود که در فترت جناح بندى هاى سیاسى و در شرایطى که به نظر مى رسید یک جناح در حال قبضه قدرت است چند جناح پیدا شدند. ولایتى نیز در بزرگترین انتخاب تاریخى زندگى خود دست به عملى نامتعارف اما هوشمندانه زد. از میانه روى و لیبرال مآبى نهراسید و خویش را در این موقعیت تثبیت کرد. بدین معنا ولایتى احیا شد. او از معدود نامزدهاى انتخابات آینده است که تعریفى روشن از خود ارائه کرده است و حتى یکبار کوشید براى تبیین این تعریف از واژه ارزش گرا در برابر اصولگرا استفاده کند. ارزشگرایى که بیشتر رنگ و بوى وفادارى به سنت هاى اصیل محافظه کارانه مى دهد تا اصولگرایى.
به موازات پررنگ تر شدن هویت ولایتى در منتهى الیه چپ جبهه راست احمد توکلى ظهور کرد. سلامت مالى و اخلاقى، نگاه اراده گرایانه و مصمم، آموزش اقتصاد سیاسى به عنوان پایه فعالیت سیاسى همه از توکلى رقیبى در خور ولایتى ساخته بود. شاید اگر جناح چپ خطر مشترک تلقى نمى شد دوگانه «ولایتى / توکلى» رقابتى تمام را رقم مى زد. احمد توکلى نیز از تبیین هویت خود پرهیزى نداشت. به اقتصاد آزاد حمله مى برد و ترجیح مى داد به جاى میانه روى، اصولگرا باشد. به هر میزان که رفتار على اکبر ولایتى تحت تاثیر علم سیاست، لیبرال محسوب مى شود رفتار احمد توکلى نیز تحت الشعاع اقتصاد سیاسى، رادیکال است. با وجود این ناطق نورى به عنوان ریش سفید میدان در فکر اتحاد بود. گرچه اصول فکرى او بیش از توکلى (و حتى در تضاد با وى) به ولایتى نزدیک بود اما در کمال شگفتى راه سومى را در پیش گرفت تا طناب وحدت گسسته نشود. راه سوم همان على لاریجانى بود. شاید ناگوارترین اتفاق ممکن براى یک جناح سیاسى زمانى باشد که دو دولتمرد همزمان در درون آن با افکارى مشابه به رقابت بپردازند و شاید بهترین اتفاق آن باشد که این دو در مقام رئیس و معاون با هم همکارى کنند اتفاقى که رخ نداد و لاریجانى مقابل ولایتى به صورت مستقل وارد میدان شد. مردى که براى به دست آوردن نقطه نظر هر دو جناح جبهه راست ناگزیر از گفتارهاى متفاوت با پندارهاى خود بود. لاریجانى که به لحاظ اجتماعى و فرهنگى به پایگاه راست سنتى تعلق دارد از نظر سیاسى و اقتصادى به سوى راست رادیکال نظر کرد و سخن گفت. مذاکرات هسته اى (که ولایتى مفتخر به آن بود و مى گفت تیم مذاکرات دست پروردگان او هستند) را نقد کرد و در باب عدالت بیش از توسعه سخن گفت و به توده هاى حزب الله بیش از حلقه هاى فکرى پیرامون خویش بها داد تا بتواند اجماع را به راست بازگرداند. کار او البته تا نهایى شدن نامزدى وى پیش رفت اما تصمیم مهم ولایتى براى اعلام استقلال از راست همه چیز را به نقطه آغاز بازگرداند.
استقلال ولایتى به معناى آن بود که راست رادیکال ناچار نیست براى منتفى کردن نامزدى آن دیپلمات لیبرال تن به ریاست جمهورى على لاریجانى دهد که یک دهه مدیریت او در صداوسیما همواره مورد نقد اصولگرایان بود. آنان از توکلى کوتاه آمده بودند تا ولایتى نیز وارد انتخابات نشود و هر دو بر سر لاریجانى توافق کنند اما اکنون که نامزدى ولایتى حتى فراتر از راست قطعى بود دلیلى نداشت توافقى صورت گیرد. حاصل کار حذف واسطه هاى اجماع بود. امید ناطق نورى به عنوان طراح اجماع و على لاریجانى به مثابه مصداق اجماع از دست یافتن به آن کم فروغ شد و به آرامى دوستان خود را دیدند که یکى به جانب لیبرالیسم (ولو حداقلى) مى رود و دیگرى به سوى رادیکالیسم (در شکل حداکثرى خود). با این تحلیل آنچه جبهه راست را به تفکیکى زود هنگام ترغیب کرد القائات چپ بود و نه هدایت هاى هاشمى. این شکاف ایدئولوژیک دیر یا زود سر باز مى کرد و محافظه کاران که شانه هاى خود را براى بالا رفتن دوستان جوان خویش در اختیار آنان قرار داده بودند اکنون سنگینى و گرمى این یاران را بیش از هر زمان دیگرى حس مى کردند.
2ـ در جبهه مقابل اما اتفاقات کاملاً متفاوتى در شرف وقوع بود. به هر میزان که سال 1382 را سال چپ روى اصلاح طلبان در نظر بگیریم سال 1383 به سال راست روى آنان تبدیل شد. مردانى که یک سال قبل نداى خروج از حاکمیت و استعفا سر مى دادند پس از برپایى مجلس هفتم دریافتند که چاره اى جز پذیرش نظم موجود ندارند. در واقع واکنش هاى خشمگینانه اصلاح طلبان به انتخابات پارلمانى سال 1382 که در راه یافته نامیدن نمایندگان پارلمان متجلى مى شد کاملاً بى فرجام رها شد و اصلاح طلبان رادیکال در جبهه مشارکت همانند اصلاح طلبان میانه رو در مجمع روحانیون مبارز دریافتند که راهى جز انتخابات براى تغییر وضع موجود ندارند. آنان حتى به نقد رفراندوم به عنوان راهکار پیشنهادى بخشى از اپوزیسیون پرداختند و در انتخاب نامزد خود در انتخابات ریاست جمهورى آینده سعى کردند مردى را برگزینند که کمترین تنش با نظام سیاسى را داشته باشد. مصطفى معین از این جهت انتخابى مناسب بود. مردى که مى گویند برخى بزرگان نظام او را چنین توصیف کرده اند که «در شما چهره شهید رجایى را مى بینیم». انتخاب معین (حتى اگر او به تندترین نقدها دست زند) نشانگر فاصله گرفتن جبهه مشارکت از رادیکالیسم سیاسى است. سابقه این پزشک دولتمرد در نظام و پیوند او با مفاهیمى مانند امام، ولایت فقیه، انقلاب و جنگ تردید ناپذیر است. معین چندان به نظام سیاسى موجود دلبستگى دارد که هرگز نمى توان تصور کرد او نامزد اپوزیسیون است به همین دلیل خود او نیز به هنگام طرح شایعه رد صلاحیت خویش به ظرافت گفت: «اگر مرا تایید نکنند پس چه کسى را تایید خواهند کرد.» انتخاب معین از سوى جبهه مشارکت انتقال این پیام به نظام بود که این حزب مایل است در چارچوب نظم موجود به حیات سیاسى خود ادامه دهد. با وجود این مهمترین پرسش و چالش پیش روى چپ در سال گذشته طرح این مسئله بود که چرا جبهه مشارکت هرگز به نامزدى مهدى کروبى حتى فکر هم نکرد. در واقع مشارکتى ها از آغاز این فکر را از دایره بحث هاى خود خارج ساخته بودند و برخلاف راستگرایان در اندیشه اجماع هم نبودند. مهدى کروبى نیز زمانى که از طرح نامزدى میرحسین موسوى و اجماع بر سر وى ناامید شد ترجیح داد درباره نامزدى خود فکر کند. او راهى یکسره متفاوت از ناطق نورى در پیش داشت. ناطق تصمیم گرفته بود پس از مدت ها مجرى راست بودن به مقام تصمیم گیرى برسد اما کروبى در پى آن بود که پس از مدت ها ریش سفیدى براى چپ، خود اجراى اندیشه هاى این جناح را بر عهده گیرد. دست هاى کروبى در این سال ها همواره به سوى همه همفکرانش گشوده بود و او صمیمانه ترجیح مى داد شیخ الرئیس مجامع مشورتى باشد نه مدیر و مجرى. نقش منحصربه فرد کروبى در نامزدى خاتمى و سپس دفاع از او سبب شده بود که گمان کند هشت سال بعد هم مى تواند در چپ اجماع ایجاد کند غافل از آنکه کسى دغدغه اجماع ندارد. مهدى کروبى نیز تصمیم به نامزدى گرفت و با این کار جبهه مشارکت را به اعلام موضع ترغیب کرد. اصلاح طلبان رادیکال که در جبهه مشارکت گرد هم آمده اند اما به نامزدى معین نیاز داشتند تا همبستگى حزبى خود را حفظ کنند.
کروبى بار دیگر آنان را در معرض انتخاب هاى بیرون از حزب قرار مى داد و این براى حزبى که خود را قلب اصلاحات مى داند پذیرفته نبود. اتفاق مهم پیش روى اصلاح طلبان اما اندکى بعد رخ داد. وقتى که جناح سوم اصلاح طلبان یعنى کارگزاران نامزدى هاشمى رفسنجانى را طرح کردند و خشم اصولگرایان را برانگیختند. محافظه کاران که گمان مى کردند با انصراف موسوى از هم اکنون کرسى ریاست جمهورى را به دست آورده اند ناگهان دریافتند رقیبى از درون جامعه روحانیت مبارز به عنوان مرکزیت خویش به سوى آن کرسى حرکت مى کند. نه فقط لایه هاى تندرو راست که لایه هاى میانه رو آن با سردى و خشم این خبر را تحلیل کردند، عصبانى شدند و علیه هاشمى بیانیه خواندند و دیدار با او را منع کردند. هاشمى اما هرازگاهى آتش در خرمن آنان مى زد. وقتى که تصمیم قطعى خود را اعلام نمى کرد یا با رفتار حمایت آمیز از على اکبر ولایتى و دادن اطمینان خاطر و اعتماد به نفس به او زمینه اعلام استقلال وزیرسابق را فراهم مى کرد و جغرافیاى اجماع را برهم مى زد.
اصلاح طلبان به همه این حوادث با خشنودى و خویشتندارى نگاه مى کردند. سابقه آنان در تضاد با هاشمى مانع از ابراز خوشحالى از این فاصله میان راست و هاشمى مى شد اما در دل شاد بودند. شادى اما دیرپا نبود وقتى گام هاى هاشمى به سوى کرسى ریاست جمهورى تندتر شد اصلاح طلبان هم دریافتند که نمى توان بیش از این به راست چرخید. کروبى در این معنا از همه اصلاح طلبان صریح تر بود. او که مرزى میان خود و هاشمى حس مى کرد اعلام کرد که بهترین رقابت براى نظام سیاسى رقابت او و هاشمى است چه در صورت حضور هاشمى راست میانه وارد میدان نمى شود و رادیکال هاى چپ و راست هم میدان چندان نمى یابند. بدین ترتیب آنچه رخ مى دهد یک رقابت کلاسیک است. شیخ مهدى کروبى الیگودرزى نماینده جناح چپ و شیخ اکبر هاشمى رفسنجانى نماینده جناح مقابل. هاشمى رفسنجانى البته این بار به عنوان نماینده راست وارد میدان نخواهد شد و همین کار رقیبان او را دشوار خواهد کرد اما آنچه غیرقابل انکار است چیزى نیست جز چرخش جبهه چپ به جانب راست. حد راستگرایى به این معنا نه عقاید یک جناح سیاسى که نوعى تجدیدنظرطلبى در چپ روى است. اصلاح طلبان که دو سال قبل در پى تغییرات بنیادین سیاسى بودند اکنون به تغییرات اندک رضایت داده اند. نیم نگاهى به روزنامه هاى جبهه مشارکت نشان مى دهد که حتى پذیرش ادبیات رسمى در دستور کار اصلاح طلبان رادیکال قرار گرفته است. با این حساب تنها انتخاب محمدرضا خاتمى به عنوان معاون اول مصطفى معین نوعى تجدیدنظر در این تجدیدنظر یا دست کم استثنا در این قاعده است. در جناح دیگر جبهه اصلاحات مهدى کروبى از همان روشى دفاع مى کند که در انتخابات مجلس هفتم در پیش گرفت: رقابت در حد امکان مشارکت در سطح ضرورت. سقف ادبیات سیاسى رسانه ها و روحانیون مبارز نیز از آغاز در ظرف نظام سیاسى قرار داشت و با این حساب مهدى کروبى مى تواند بگوید تجدیدنظرى نکرده است و شیوه خویش را از آغاز تاکنون حفظ کرده است. رجوع به هاشمى نیز معنایى جز تلاش براى حفظ وضع موجود ندارد.
هاشمى رفسنجانى حتى اگر تحول هاى بزرگ را نوید دهد از هرگونه ساختارشکنى پرهیز خواهد کرد. بدین ترتیب همه اصلاح طلبان در پى حفظ وضع موجود هستند. کار بدانجا رسیده است که یکى از اصلاح طلبان معتقد است ایجاد دوگانه «رادیکال / میانه رو» یا «ستیز / سازش» نادرست بوده است نه ما حماس و جهاد اسلامى هستیم و نه خاتمى و کروبى، ابوعمار و ابومازن و نه جناح مقابل «دشمن». مى توان باب گفت و گوى مستقیم و بدون واسطه را باز کرد. گفت و گویى که هدف آن جلوگیرى از بدترشدن وضع موجود است.
تداول قدرت در ایران همواره چنان بوده است که در آن دو جناح سیاسى وجود داشته باشد. گاه این دو جناح به نام «لیبرال ها/ خط امام» شناخته مى شدند و گاه نام چپ و راست یا اصلاح طلب و محافظه کار نام مى گرفتند. اکنون اما دیگر جناح بندى کفاف جامعه شناسى سیاسى ایران را نمى دهد. رفتار حزبى جبهه مشارکت و حرکت گریز از مرکز گروه آبادگران در دو جناح نشان داد که به تدریج هویت هاى حزبى پررنگ تر از هویت هاى جناحى مى شود. تصمیم رسمى راستگرایان به دو گروه و تقسیم علنى چپگرایان به دو گروه دیگر نشان دهنده این واقعیت است. در عین حال ادبیات جامعه شناسى سیاسى نیز دیگر پاسخگوى جزئیات جغرافیاى سیاسى ایران نیست. راست هاى ایران که همه عمر مدافع بخش خصوصى بودند اکنون در تنور اقتصاد هدایت شده مى دمند و چپ هاى ایران که همواره از نفس برجسته دولت در اقتصاد حمایت مى کردند اکنون در پى آزادسازى اقتصادى هستند. افزون بر آن جناح چپ موجود که هنوز دولت را در اختیار دارد براى حفظ قدرت خود چاره اى جز حفظ وضع موجود ندارد اما جناح راست موجود که هرگز دولت را در اختیار نگرفته است براى به دست آوردن آن راهى جز تغییر وضع موجود پیش روى خود نمى بیند. به این معنا چپ ها به راست (حفظ وضع موجود) چرخیده اند و راست ها به چپ (تغییر وضع موجود) تغییر مسیر داده اند. همین واقعیت سبب مى شود اصلاح طلبان در سقف اهداف حزبى خود به مصطفى معین و در کف آن به هاشمى رفسنجانى تن دهند که هر دو انتخاب پاپین تر از ایده آل هاى حزبى آنان است و محافظه کاران نیز لحظه اى از جلب نظر متحدان اصولگراى خود در جمعیت ایثارگران و آبادگران غفلت نکنند.
روزگار عجیبى است. چپ ها، راست شده اند و راست ها، چپ.