دکتر نعمت احمدی
میگوییم سامرا. اصلاً عربی من، یعنی آنچه که در ایران خواندهام، با این عربی محاورهای در بغداد تومنی صد صنار فرق دارد، شدهام غریبهای در غربت غریبانهای که فکر میکردم با این اِهن و تُلپ! لابد مرا اشتباهی به جای امام محمد غزالی یک راست میبرند نظمیه بغداد که بیان و درس بده، اما به گفته اون سریال ناقص الخلقه فهمیدم که ـ هیچ نَوفَهَمَمَ ـ کتاب المئجد و فرهنگ لغت را گذاشتم کنار و با زبان بینالمللی یعنی ـ ایماء و اشاره ـ به این ـ شرطه زبان نفهم گفتم: سامره: یا سمراء ـ و با لبخند گفتم: رؤیت سائل السامراه. خندید، داندانهای آسیاب وی روکش طلا داشت. خنده تمام بدنش را میلرزاند. با اشارهاش ماشین رنو 21 بانمره ـ بغداد ـ روشن شد و حرکت کرد. نقشه را که از ایران تهیه کرده بودم، باز کردم. سامراء، 125 کیلومتری شمال بغداد قرار دارد و تابلوهای یک به یک از نزدیک شدن به سامرا. حکایت داشت، تانکهای عراقی از رده خارج شده و بعضاً سوخته و تانکهای آمریکائی در حال حرکت نشان از سرزمینی داشت که به یقین کشف روحانیت و دیدن مشاهد مقدس و معتبر در واقع گذر از میدان مین بود. از دروازههای تاریخ میگذرم. وقتی شاه اسماعیل صفوی نخستین حکومت ملی و شیعی را در ایران پی افکند و مسقط الراءس او تبریز بود و آنهمه توان داشت تا از کاسه سر محمدخان اوزبک ـ شیبانی ـ جامی درست کند تا یادآور فتوحات وی در شرق دور ـ خراسان ـ باشد، فاصله تبریز تا همین سامرا، که من با رانندهای عربی با دشداشهای و عرقگیری و نوای، امکلثوم ـ که دو ساعتی میشد یکنواخت میخواند و چه گرم میخواند در حرکت بودیم و از «کورشو دور شو»ی ایست و بازرسی نیروهای به اصطلاح «ائتلاف» با صرف وقت عبور میکردیم در هزار توی تاریخ سیر و سفر می کردیم. چرا شاه اسماعیل صفوی که توان داشت و میخواست دولتی شیعی در ایران پی افکند چند ده کیلومتری حد فاصل مرزهای امروزی تا رود فرات را خواهان نبود که حداقل مقابر و مشاهد معروفترین امام شیعیان، حضرت علی(ع) در نجف و حضرت سیدالشهدا(ع) و یاران و همراهان و عزیزترین عزیزانش؛ ابوالفضل، علیاکبر، علیاصغر و چند تن دیگر در کربلا و اینسوی دجله، کاظمین محل دفن باب الحوائج موسی کاظم و 125 کیلومتری در شمال بغداد مدفن دو بزرگوار ـ امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) و سردابهای که حضرت ولی عصر(عج) غیبت خود را شروع کرده است به همراه مرقد ـ نرگس ـ آخرین بانوی مقدس اسلام را ضمیمه خاک اولین دولت شیعی نکند؟ غیر از امام حسن مجتبی(ع) و امام محمدباقر(ع) و امام صادق(ع) و سیدالساجدین امام زینالعابدین(ع) که در مدینه النبی در بقیع دفن میباشند و امام هشتم موسی الرضا(ع) که در طوس ـ مشهد ـ دفن است، بقیه ائمه مسلمین به اتفاق نرگس مادر امام دوازدهم در عراق امروز و گوشهای از دولت عثمانی آنروز دفن بودند. بغداد که در زمان «منصور دوانیقی» در حدود سال 140 هجری قمری ـ حالا استادم دکتر باستانی پاریزی با ذکر روز و ساعت و ماه و سال و آوردن سنگ از تیسفون و بقیه قضایا را بیسوادی این حقیر را به رخم نکشد که مسجد... استاد قبول کردیم به تقریب قبول بفرمائید ـ بعد از مرگ عبدالله سفاح و قدرت منصور دستور ساخت و ساز شهری در کنار دجله با آن تفاصیلی که در کتب تاریخی آمده است را داد چرا شاهان شیعی ایرانی کوشش کردند تا تفلیس ـ گرجستان ـ و تا دهلی ـ هندوستان ـ و یحتمل به قول سعدی تا ـ کاشغر ـ ایالت سین کیانگ ـ چین فعلی و یا تا حلب در دوره سلطان سنجر پیش روند، ولی همین حوالی ـ تا رود دجله در بغداد به اعتبار کاظمین و تا فرات به حرمت خون سیدالشهدا پیش نرفتند و آن روز که نادرشاه به قولی چکمهها آویخته با پای برهنه و ظاهراً با چهار دست و پا ـ نمیدانم درست باشد ـ تا آستانه حضرت علی پیش رفت و پیش از آن ـ شاه عباس خود را ـ کلب آستان علی ـ مینامید، چرا میخ مرزهای ایران ـ یا به قول امروزیها ـ میله ـ مرزی راهمان حدود طبیعی دجله و فرات تعیین نکردند تا اولین و آخرین حکومت شیعی غیر از ـ السلطان غریب به ارض طوس ـ حداقل ائمه خارج از سرزمین حجاز را درون مرزهای خود داشته باشد؟ وقتی بعد از نادر ـ فاتح بغداد و نجف و کربلا ـ حکومت دست به دست گشت ـ این بار جنازه آغامحمدخان قاجار در نجف دفن شد. پس هنوز شاهان این مرز و بوم نگاهی به مقایر و مشاهد متبرکه داشتند. و زمانی که ناصرالدین شاه، اولین پادشاهی که بدون لشکر و حّشم به کربلا و نجف رفت و آنگاه که با کفش خود ـ تلنگری به قبر آغامحمدخان زد ـ که نمیشد آن شب زبانت خاموش باشد؟ حکایت دستور قتل صادقخان قضقلائی و دیگری که ظاهراً در آشپزخانه شاهی مسئلهساز شده بودند و خان قاچار به حرمت شب جمعه قتل آنان را به فردا موکول کرد و اینان، آن شب شاه قاجار را در سراپرده خود کشتند و فراری شدند و پس آنگاه باباخان ـ یعنی فتحعلی شاه قاجارشاه شد و با جنگهای ایران و روس رفت بر ایران آنچه میخواستند و با تاسف توانستند. پس چه مسئلهای باعث شده نگاه دولت وحدت ملی شیعی به سوی مقابر و مشاهد مقدس کم شود و به همین راحتی نه اینکه دست از مشاهد و مقابر بکشند که پایتخت دولت قدرتمند ساسانی ـ تیسفون ـ در 60 کیلومتری بغداد را که نامی ایرانی دارد فراموش کنند.
آفتاب گرم عراق میتابد. امکلثوم میخواند و راننده عرب با چفیه خود عرق ناشی از گرمای سخت را پاک میکند و من در نقشه جغرافیای چاپ سحاب دنبال شهر و روستاهای حدفاصل 125 کیلومتری بغداد میگردم، از دور گلدستههای حرمین شریفین به همراه گنبد طلای در نور پررنگ خورشید میدرخشد. نه دیدن مسجدالحرام در مکه نه مکاشفه در مسجد النبی در مدینه، نه قبر حضرت علی(ع) در نجف و نه صداقت، یکنواختی و بیریایی قبر شش گوشه حسین در کربلا و نه حتی قبر فاصلهدار ابوالفضل و به راحتی بگویم قبر افتاده حُر ـ و گذشتن از پلی از بغداد و ورود به کاظمین و دیدن قبر باب الحوائج موسی الکاظم و ائمه الجواد ـ هیچکدام به اندازه سامراه جاذبه ندارد ـ شاید دیگران به چنین جذبهای نرسیده باشند ـ از دور خورشید تابناک و تفننده عراق بر گلدستهها و دو گنبد یکی طلائی و دیگری سبز رنگ میتابید. اینجا ـ امام هادی و حسنالعسکری خوابیدهاند و آنسوتر ـ نرجس ـ بانوئی که ـ مهدی ـ این ناجی منتظر را به جهان تشیع عرضه کرد چشم انتظار ظهور فرزندش میباشد. از راننده خداحافظی میکنم واقعاً گدای سامره به خوبی وارد امثله شده است. به هر ترتیبی شده خود را به حرم میرسانم و باقی قضایا...
تلویزیون روشن است از در وارد میشوم. همسر و دخترانم بهت زده به صفحه تلویزیون زل زدهاند. اصلاً صدای در را نمیشنوند. اینانی که هر شب با لبخند کیف و کتاب و روزنامهها و سایر وسایلم را با شوق میگیرند. انگاری وارد نشدهام مات تلویزیون شدهاند. با همان وضع تلویزیون را نگاه میکنم، گنبدی ویران شده با میلههای آهنی اینسوتر گلدستهای و آن گوشه رواقی ـ کیف و کتاب و روزنامهها از دستم میافتد ـ چه حادثهای؟ همرسم با بعض میگوید. سامراه ویران شد. و با بهت به همسر و سپس به تلویزیون نگاه میکنم. اینان مسلمان نیستند. نه سنی نه شیعه نه افراطی نه بنیادگرا و نه اصولگرا ـ باور دارم ـ هلنتینگتون ـ درست میگوید. جنگ تمدنها شروع شده است. از آنسوی استپهای یخ زده اروپا دونکشوتهای شکست خورده به کمک چهرههی مارکدار بر اسبچوبی سوراند و همانند سربازان قدیمی ـ رجزخوانی ـ میکنند. دنبال صلاحالدین ایوبی میگردم تصویر از تلویزیون محو میشود ـ زنان و مردان بر سر و سینه میکوبند ـ عزای ملی اعلام شده است. دوباره تصویر جان میگیرد دنبال صلاحالدین ایوبی میگردم ـ باور دارم خرابکاران مسلمان نیستند.