تاریخ انتشار : ۰۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۱۸۸۶۷۸
اندیشه برابری
مقدمه: اولین جلسه از سلسله سخنرانى هاى ماهانه آسیفا در سال جدید با سخنرانى بابک احمدى به زیبایى شناسى تصویر اختصاص داشت. در این جلسه که عصر چهارشنبه سى ام فروردین در تالار ناصرى خانه هنرمندان ایران برگزار شد، ابتدا نماینده انجمن آسیفا در مورد مسائل انجمن صحبت کرد و سپس نورالدین زرین کلک با ذکر این که «ما خواهان دانستن هستیم و ریشه دانش در فلسفه است» از احمدى براى حضور در جایگاه سخنران دعوت کرد. بخشى از این سخنرانى به نقل از سایت خانه هنرمندان به شرح ذیل است:

ابتدا مى خواستم در مورد هنر مدرن و بعد خوانش تصویر صحبت کنم اما فکر مى کنم بهترین موضوع، اختلاف تازه اى باشد که در عرض کمتر از یک دهه گذشته بین زیبایى شناس ها در غرب در مورد آفرینش هاى هنرى به وجود آمده است. نمونه اى از جدل فکرى متمدن میان متفکران فلسفه تحلیلى و فلسفه اروپاى قاره اى، در نتیجه بحث تازه اى است و نکته اصلى این بحث، یکى از سئوال هاى اصلى هر دانشجوى هنر است.
این بحث بیانش جنبه فلسفى دارد ولى در عمل این نکته است که مى تواند براى هر هنرآموزى بسیار مهم باشد: «آیا یک هنرمند وقتى اثر هنرى مى آفریند، نیازمند دنیایى وسیع در زمینه زیبایى شناسى، نظریه هاى هنرى و مباحث فکرى پیرامون گفتمان هنرى است یا نه، مى تواند صرفاً به استعداد خودش بسنده کند؟»
طبعاً براى یک آدم جوان امکان این که در تمام این مباحث وارد شده باشد و تجربه هاى عملى هم کسب کرده باشد تا بتواند داورى کند، وجود ندارد. به عبارت بهتر هر هنرمندى این سئوال برایش مطرح مى شود که چقدر دانستن در کار من مهم است؟ آیا ضرورى است یا نه؟ سهم استعداد چقدر است؟ اختلاف بین نظرگاه ها این است که آیا آفرینش اثر یک شهود ناب است یا سرانجام منجر مى شود به کارى که آن کار شکلى از دانایى بشرى است. کمتر فیلسوفى نظر افراطى دارد که صرفاً استعداد کافى است یا برعکس.
کمى فکر کردن غلط بودن این دو گزاره را ثابت مى کند. آن که مهم است این است که وزن این دو چقدر است؟ از نظر یک عده، وزنه سنگین، استعداد و توانایى آفرینش است. از نظر عده اى دانایى وزنه سنگین محسوب مى‌شود.
دلایل گروه اول در چهار بخش قابل تقسیم بندى است:
1-در آفرینش اثر هنرى، داشتن استعداد هنرى ضرورت مطلق است. بر پایه این حکم این ضرورت مطلق را وزنه سنگین در کار هنرى مى دانند. اساس استدلال شان بر این است که اگر به آدمى که استعداد ندارد آموزش دهى، از او نتیجه اى به دست نمى آید یا اگر نتیجه اى حاصل شود کار قابل تاملى نخواهد بود اما آدم مستعد با حداقل دانایى در زمینه آفرینش هنرى مى تواند نوآورى کند.
2- به طور کلى در میان آدم ها نابرابرى در هوش و استعداد وجود دارد. این نابرابرى همیشه در همه دوران ها وجود داشته است. پیشرفت فکر سیاسى، اجتماعى مدرن در این است که از این نابرابرى طبیعى، نابرابرى اجتماعى را نتیجه نگیرد یعنى به خاطر نابرابرى در هوش، کسى داراى حق بیشتر یا کمتر اجتماعى، سیاسى نباشد ولى این به معنى انکار نابرابرى میان آدم ها نیست. ولى آن کسى که استعداد و هوش بیشترى دارد اثر تاثیرگذارترى مى‌گذارد.
3- ما نمونه هاى آمارى فراوانى داریم از هنرمندانى که با تکیه بر استعداد پیشرفت کردند. همچنین نمونه هاى آمارى زیادى هم مى بینیم از آدم هاى بسیار دانایى که کار هنرى کردند و به جایى نرسیدند. همواره در این بحث مثال ها به چند شخصیت برجسته در حوزه فلسفه برمى‌گردد.
مى‌گویند ژان ژاک روسو با همه نبوغش، با همه تکیه فکرش به آنچه که بعدها در رمانتیسم اروپایى برجستگى را به احساسات و شهود و نیروى آفرینش داد، از باسوادترین اشخاص دوره روشنگرى اروپا بوده و آن سواد عظیم، هیچ کمکى نکرد که سونات هاى خوبى بسازد حتى الان که کتاب هایش را مى خوانید با همه زیبایى حیرت انگیز فکر، زیبایى نثر را به سختى پیدا مى کنید. به خصوص در «ریشه نابرابرى میان انسان ها» و «قرارداد اجتماعى».
4- قوى‌ترین دلیل این گروه این است که اساساً فراشد آفرینش هنرى آگاهانه نیست. به طور عام، فراشدى ترکیبى است از آگاهى و ناخودآگاهى. «انگار به من الهام شده بود» این اصطلاحى است که بیشتر هنرمندان بزرگ از آن لحظه آفرینش مى گویند، مثل کاندینسکى یا آنتونیونى. مثال مشهور ایرانى اش شاعر بزرگ قرن بیستم احمد شاملو است که بارها گفته وقتى شعر مى سروده، متوجه نبوده که چه مى‌کند.
بنابراین چهار دلیل، عاقبت نوعى ادراک حسى راهنماى کار آفرینش است و در نتیجه مى توانیم بگوییم این شاخه فلسفه که به تجربه و ادراک حسى اهمیت مى دهد، تکیه دارد براین که فرآیند آفرینش هنرى یک تفاوت اساسى با آفرینش علمى، فلسفى و گفتمان هاى دیگر دارد و این که نیازمند استعداد سرشار خدادادى است. دانایى مى تواند در مراحلى اهمیت داشته باشد اما وزنه اش نسبت به آن ضرورت اول خیلى سبک است. این نگاه به اثر هنرى جوانانى را امیدوار مى کند که در این دنیا مى توانند به عنوان هنرمند زندگى کنند و کار کنند و بعد سعى کنند آن چه را کمتر مى دانستند به دست آورند که فرصت کسب دانش نداشته‌اند.
این منطق از این جهت قوى به نظر مى آید: چطور مى شود کسى فرزندش را در کودکى به کلاس هنرى مى برد؟ به هر حال زمانى پدر و مادر متوجه استعداد کودک مى شوند یا کودک خودش متوجه این استعداد مى شود. یعنى تلنگر اول براى به حرکت در آمدن این گوى، استعداد است. این استعداد وزنه سنگین اش را در ادامه این فراشد آفرینش هم حفظ مى کند. اما دلایل دسته دوم که به خاطر قدرت بحث دسته اول چندان معقول به نظر نمى‌آید:
1- در مقابل آن ضرورت مطلق استعداد هنرى به ما مى گویند ضرورت نسبى و نه مطلق استعداد هنرى در کار است. مى گویند چرا باید براى کار هنرى این اعتبار و احترام ویژه را قائل باشیم که یک نوع استعداد برایش متصور شویم؟ چرا نپذیریم که آدم هاى بى استعداد در شاخه هاى دیگر زندگى اجتماعى پیشرفت کرده اند و مى کنند؟ چرا نپذیریم که وقتى اینها در شاخه هاى دیگر بالا مى روند، در شاخه هنرى نتوانند؟ مگر شاخه هنرى چه دارد؟
آیا استعداد یک امر عام است که اگر داشته باشى در همه زمینه ها ترقى مى کنى یا یک امر خاص است که باعث پیشرفت در یک رشته مى شود؟ به نظر دومى معقول تر مى آید. در این صورت چرا قبول کنیم که استعداد اشخاص با دانایى بیشتر نتواند پرورده شود؟ چرا فکر مى کنیم استعداد را یک نیروى متافیزیکى در انسان تعبیه کرده است؟
2- در مورد نابرابرى که براى استدلال دسته اول مبناى بحث بوده، به جز در موارد استثنایى مثل عقب افتادگى یا نبوغ، زیاد با هم فرقى ندارند. معمولاً حد استعداد آدم هاى چندان متفاوتى خلق نمى کند. نمى تواند از کسى موزیسین عالى بسازد از دیگرى موزیسین ضعیف. اگر آموزش موزیک کلاسیک زیاد شود، سلیقه موزیک کلاسیک فرق مى کند در حالى که خود به خود نوع شنیدن موسیقى هم فرق مى کند. در نتیجه این استعدادهاى طیف وسط حذف یا کمرنگ مى شود و آنچه باقى مى ماند میزان دانایى است. [...]