تاریخچه روابط اسرائیل و ایالات متحده:
روابط سیاسی اسرائیل و ایالات متحده به طور رسمی از زمان ریاست جمهوری ترومن آغاز شد. ولی روابط غیر رسمی میان آمریکا و یهودیان به زمانهای خیلی دورتر بر میگردد. جان آدامز، جفرسون، ویلسون، وسایر دولتمردان آمریکا پیش از موجودیت اسرائیل امیدوار به ایجاد دولت یهودی در خاک فلسطین بودند.
شناسایی ارزشهای مشترک میان یهودیان و ملت آمریکا در بیانات روسای جمهور آمریکا از زمان ریاست جمهور ویلسون یک سنت دوستی با یهودیان ایجاد کرده و آن را ادامه داده است. لیندون جانسون عقیده داشت آمریکا و اسرائیل در اهداف متعددی سهیم هستند که در راس آن ایجاد یک جهان بهتر است. جرالد فورد دلیل حمایت آمریکا از اسرائیل را افتخار به گذشته و میراث مشترک دو کشور ذکر میکرد. ریگان نیز معتقد بود از زمان تاسیس دولت اسرائیل یک ارتباط ناگسستنی بین آن دموکراسی (اسرائیل) و این دموکراسی (آمریکا) وجود داشته است.
جرج بوش پدر نیز گفته بود، اتحاد بین واشنگتون- تلآویو، یک اتحاد دائمی باقی میماند زیرا این رابطه مبتنی بر ارزشهای دموکراتیک و تاریخ ملت طرفین است.
از اواخر دهه 1950، دولت آمریکا آرام آرام به پذیرفتن این نظریه اسرائیلیها گرایش پیدا کرد که یک اسرائیل نیرومند «سرمایه استراتژیک» ارزشمندی برای ایالات متحده است، سرمایهای که میتواند علیه ناسیونالیست های تندرو منطقه که منافع آمریکا را به تهدید کشیدهاند سودمند باشد. لذا سیاست خارجی آمریکا از زمان تاسیس اسرائیل، همواره در جهت کمک به تقویت و تثبیت اسرائیل در منطقه خاورمیانه بوده است. به همین خاطر روابط اسرائیل و آمریکا نوعی مناسبات استراتژیک به حساب میآید، به طوری که در دو کشور به یکدیگر نیاز متقابل دارند. در ایالات متحده کمتر از شش میلیون یهودی اقامت دارند (یعنی حدود 2 درصد ایالات متحده) و یهودیان فعال در صحنه سیاست آمریکا خواستار مناسبات عمیق و دوستانه و در جهت منافع ملی دو جانبه میباشند.
اتحادیه آمریکا و اسرائیل ریشه در ارزشها و تمایلات دو طرف دارد، به شکلی که ایالات متحده، جنبش صهیونیستی را به عنوان حرکتی «آزادی خواهانه»، «استقلال طلب» و برآمده از ملتی که در طول پنج هزار سال گذشته تحت ظلم و ستم قرار داشته میشناسد و از سالهای اولیه شکلگیری اسرائیل تا به امروز کمکهای خود را تحت عنوان کمک به صلح خاورمیانه به اسرائیل پرداخت نموده است. اسرائیل تنها بر اساس کمکهای اقتصادی و نظامی آمریکا پایههای حکومتی خود را مستقر نموده است و بدون این کمکها نمیتواند ساختار حکومتش را بر پا نگه دارد. البته این روابط بر اساس یک ادراک و تفاهم دو جانبه است. در این رابطه تاثیر یهودیان را بر نیاکان، موسسان و بنیانگذاران ساختار حکومت و قانون اساسی آمریکا میتوان دید، به طور تقریبی اسرائیل یک چهارم از کمکهای دریافتی را در زمینه تولید و ایجاد مشاغل و سودهای اقتصادی در ایالات متحده سرمایه گذاری میکند، چنان که اسرائیل بالغ بر یک هزار شرکت در ایالات متحده دارد.
اهداف و منافع مشترک ایالات متحده و اسرائیل
آمریکا و اسرائیل در اهداف بسیاری اشتراک دارند. این مشترکات برخاسته از منافع متقابل دو کشور در منطقه استراتژیک خاورمیانه است. از منظر تاریخی، منافع آمریکا در منطقه خاورمیانه در پنج دهه گذشته یعنی از زمان تشکیل اسرائیل به بعد بر چهار محور عمده زیر استوار بوده است:
- حفاظت از منابع انرژی خاورمیانه و جریان تجاری ارزان و نامحدود آن منابع به مصرف کنندگان؛
- حفظ و حمایت از موجودیت اسرائیل و امنیت آن؛
- حفظ و حمایت از سایر رژیمهای میانهرو در منطقه برای افزایش ثبات همه جانبه منطقه خاورمیانه؛
- حفظ و تامین دسترسی آمریکا به تجارت منطقه خاورمیانه و نفوذ سیاسی آمریکا در این منطقه.
در طول این پنج دهه، تلاش اسرائیل نیز بر این بوده است که به عنوان بازوی آمریکا در منطقه عربی خاورمیانه باقی بماند و به تحقیق این منافع کمک کند. از سوی دیگر، آمریکا نیز همواره به مساله صلح اعراب و اسرائیل اولویت خاصی بخشیده است و تلاش میکند که همواره تسلطی انحصاری بر فرآیند صلح اعراب و اسرائیل داشته باشد. اسرائیل نیز با این اولویت که در راستای منافعش میباشد همسو است، زیرا که آمریکا همیشه در برابر راهحلهایی که توسط کشورهای دیگر در خصوص صلح اعراب و اسرائیل مطرح میشود منطق خاص خود را دارد و آن منطق این است که به نظر آمریکا دیگران ممکن است به قدر کافی و اندازه آمریکا متعقد به منافع اسرائیل نباشند. این نکته جوهره اصلی روابط دو کشور است. آمریکا همیشه از طراحی فرآیندی که از کمپ دیوید اول شروع و با فراز و نشیب و در اشکال و نامهای مختلف تاکنون ادامه داشته است احساس غرور میکند وسعی در حفظ این فرآیند دارد و این را در راستای منافع ایالات متحده و اسرائیل میداند. در بررسی پنج دهه مناسبات، شناسایی و تایید ارزشها و فصول مشترک بین موضوع مداوم و همیشگی در بیانیههای تمام روسای جمهوری آمریکا از ترومن تا به امروزه بوده است. اگر بخواهیم در یک جمله این روابط منحصر بفرد بین ایالات متحده و اسرائیل را شرح دهیم خوب است که به جملهای که از لیندون جانسون رئیس جمهور اسبق آمریکا نقل میکنند توجه کنیم، وی در پاسخ به این پرسش آلکسی کاسیگین نخست وزیر وقت شوروی سابق که چرا ایالات متحده از اسرائیل حمایت میکند در حالیکه 80 میلیون عرب و فقط سه میلیون اسرائیلی وجود دارد، به سادگی میگوید که «زیر اسرائیل حق است»
مارتین ایندیک مدیر کل وزارت امور خارجه نزدیک درباره سیاست آمریکا در خاورمیانه، چنین میگوید: «ادعا میشود که دولت کلینتون از سیاست یکدستی در قبال اسرائیل و فلسطینیان پیروی میکرد. یکدست بدن در قاموس ما وجود ندارد. روابط ما با اسرائیل یگانه است و ریشههای عمیقی دارد. من از نقش دولت کلینتون در تعمیق هر چه بیشتر این روابط به خود میبالم.»
امروز اسرائیل و آمریکا بعنوان طرفین یک «رابطه ویژه» خوانده میشوند. اگر چه نزدیکی سایسی دو کشور به ماه مه 1948 باز میگردد، یعنی زمانیکه ترومن رئیس جمهور وقت آمریکا به فوریت به شناسایی اسرائیل مبادرت نمود، معذالک روابط نظامی آن دو کشور، که در دو دهه اول موجودیت اسرائیل وجود نداشت، بطوری آرامتر توسعه پیدا کرد و از سال 1962 کمک نظامی آمریکا و فروش اعتباری تجهیزات نظامی به اسرائیل آغاز شد. این روابط متعاقب سقوط شاه ایران و حمله شوروی به افغانستان در اواخر دهه 1970 به سطحی راهبردیتر ارتقاء یافت. در دولت ریگان و با شدت یافتن جنگ سرد و تلاش ایالات متحده برای یافتن متحدین قابل اعتماد و باثباتتر در منطقه، قوام بیشتری پیدا کرد، تا جائی که اسرائیل در چشم آمریکا به عنوان یک سرمایه راهبردی ارتقاء وضعیت یافت. با پایان جنگ سرد گرچه این تصور میرفت که در موقعیت اسرائیل بعنوان شریک راهبردی آمریکا و نیز در روابط ویژه آن دو خدشه وارد خواهد آمد اما تغییرات حاصله در جهان و خاورمیانه در دهه گذشته محیط امنیتی و تصورات تهدید را در واشنگتن و تلآویو تغییر داد. فرایند نامعلوم صلح اعراب و اسرائیل، مسائلی درباره آینده نقش روسیه در منطقه، تکثیر موشک های بالستیک و سلاح های کشتار جمعی در منطقه، چالشهای جدیدی را در برابر سیاستمداران اسرائیلی و آمریکایی و فراروی روابط اسرائیل و آمریکایی فراهم آورده است به گونهای که این محیط امنیتی جدید، بخصوص بعد از وقایع یازدهم سپتامبر، قوام و انسجام بیشتری به این روابط بخشیده است.
نقش یهودیان در سیاست خارجی آمریکا
نقش لابیهای قدرتمند صهیونیستها در آمریکا پس از دورهای پنجاه ساله، به نظمی ساختاری تبدیل گشته است به گونهای که هر دکترین سیاست خارجی کاخ سفید بدون لحاظ شدن تقاضا آنها امکان عمل نمییابد. زیرا عملی شدن و به اجر در آمدن دکترین سیاست خارجی واشنگتن به پشتوانه مالی تبلیغاتی صهیونیستها بستگی دارد. نکته مهمتر، تلفیق امنیت ملی ایالات متحده با استمرار حیاط اقتصادی این کشور و ارتباط دو سویه میان منابع اقتصادی خاورمیانه و تضمین سیطره آمریکا است. نقش محوری یهودیان در اقتصاد ایالات متحده، این تلفیق را پیچیدهتر ساخته است. تنها ضامن مطمئن برای حفظ استمرار منافع آمریکا در خاورمیانه، اسرائیل تلقی میشود، لذا اسرائیل در طی این سالها مثل سایر کشورهایی که روابط نزدیکی با ایالات متحده دارند، پیوندهای مستحمی را با همه دولتهای آمریکا، دموکرات و جمهوریخواه، و ساختارهای صنعتی و نظامی آن کشور برقرار نموده است، یکی از عوامل کلیدی که این روابط ویژه را از روابط عادی متمایز ساخته است. روابط سازنده سیاسی و قدرتمندانهای است که بین دو کشور ورای این پیوندهای دولتی وجود دارد. در کانون این روابط، جامعه یهودیان سازمان یافته آمریکا قرار دارد، که همواره با سایر گروهها اعضا کنگره و سنای غیر یهودی آمریکا یک مجموعه پرقدرت طرفدار اسرائیل فراهم کرده است. در این میان، کمیته امور عمومی آمریکا و اسرائیل (ایپک)، که کار خود را در دهه 1950 شروع کرد از جمله مهمترین لابیهای یهودی است که توانسته است به نحو قابل توجهی بر روابط آمریکا و اسرائیل تاثیرگذار باشد. این لابی با داشتن 50 هزار عضو فعال در سرتاسر ایالات متحده توانسته است که در طی این سالها از طریق تماسها و ارتباطات سازنده با اعضاء کنگره، سنا و سایر کانونها و مراکز قدرت در آمریکا و بکار بستن شیوهها و ترفندهای مختلف به شکلگیری ابتکارات قانونی بنفع اسرائیل اقدام نماید. که تامین حدود 6 میلیارد دلار کمک حیاتی سالنه به اسرائیل از سوی آمریکا از جمله این ابتکارات است. امروزه اسرائیل بخش اعظم تسلیحات و تکنولوژی خود را از آمریکا دریافت میکند و کمکهای نظامی و اقتصادی دریافتی اسرائیل از آمریکا در مقام مقایسه با سایر کشورهای منطقه و بلکه جهان در بالاترین سطح خود قرار دارد.
پروژه قرن جدید آمریکایی
در سال 1996 سندی توسط ریچارد پرل و الگاس فیث و برخی از مشاوران ارشد بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر وقت اسرائیل تهیه شد که در آن تمرکز بر روی مساله خلع صدام از قدرت، به عنوان یک اولویت در منطقه مطرح گشت. این ایده در آن زمان از سوی افراد تندرو در دولت کلینتون به عنوان مطمئنترین راه برای تضمین امنیت اسرائیل ارائه گردیده بود. اما مهمترین سندی که در ارتباط با بازنگری نقش آمریکا در جهان پس از جنگ سرد و به خصوص چگونگی برخورد آمریکا با تهدیدات احتمالی علیه آن منتشر شد، سندی بود به نام «پروژه قرن جدید آمریکایی» که از سوی برخی محافل فکری در اواسط دوره دوم ریاست جمهوری کلینتون تدوین شد.
در این سند آمده است. «به نظر میرسد که آمریکا در حال از دست دادن فرصتها و ناکامی در برخورد با چالشهای موجود است و ما عوامل اصولی را که منجر به موفقیت دولت رونالد ریگان در برخورد با کمونیسم شد به فراموشی سپردهایم، یعنی ارتشی که هم قدرتمند است و هم از این توانایی برخوردار است که با چالشهای کنونی و بحرانهای آتی برخورد نماید. یک سیاست خارجی استوار و هدفمند در پی پیشبرد اصول و ارزشهای آمریکایی در خارج از آمریکاست و یک عزم ملی و رهبری راسخ نیز حاضر به پذیرش مسئولیتهای جهانی ایالات متحده میباشد ما باید مسئولیت و نقش منحصر به فرد آمریکا را در ایجاد یک نظم بینالمللی که با اصول، ارزشها امنیت ملی و رشد و شکوفایی ما سازگار باشد برعهده گیریم.»
پروژه ملی جدید آمریکایی با اهداف خاصی طراحی شده بود که در راس آن تغییر سیاست خارجی آمریکا در برخورد با سایر بازیگران صحنه جهانی بود. به این منظور نخستین قدم مطابق با پروژه قرن، حمله به عراق، اشغال و سرانجام اداره آن کشور بود. این مساله در نامهای محرمانه در سال 1998 به بیل کلینتون نوشته شد و این گونه مطرح گشت:«آقای رئیس جمهور شما نباید از حرکت تانکهای آمریکایی در خیابانهای بغداد هراسان باشید.» رامسفلد، ولفو ویتزوپرل از جمله 18 نفری بودند که این نامه سرگشاده را خطاب به کلینتون نوشتند و همچنین استدلال کردند که تغییر رژیم عراق باید در راس اهداف سیاست خارجی آمریکا قرار گیرد. کالین پاول در این رابطه اظهار داشت که تغییر رژیم عراق باید سرآغاز تغییر شکل در منطقه به نحوی باشد که در راستای منافع آمریکا و اسرائیل قرار گیرد. الگور کاندید دمکراتها در مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری سال 2000 آمریکا نیز گفت ما روشن کردهایم که سیاست ما حذف صدام است. از این جمله میتوان به روشنی دریافت که ایالات متحده که از سالها قبل به دنبال براندازی صدام بوده که به دلایل گوناگون موفق به انجام این امر نگردید تا اینکه 11 سپتامبر این فرصت طلایی را برای ایالات متحده فراهم کرد تا بهانه لازم رای برای حمله و اشغال عراق کسب نمایند. قدم بعدی در این فرآیند، حمله نظامی به دیگر رژیمهای غیردوست در منطقه خاورمیانه، غربی کردن منطقه از طریق جنگ و تحمیل ارزشهای آمریکایی به این کشورها با توسل به زور بود. نکتهای که به طور تلویحی در پروژه قرن مطرح شده بود، برنامه تغییر رژیمهای منطقه بخشی از برنامه دفاع از اسرائیل را تشکیل خواهیم داد. در این ارتباط ویلیام ریورز، معتقد است که نه میتوان بدون صحبت از پروژه قرن از دولت بوش و اعضای آن سخن گفت و نه میتوان بدون بحث پیرامون مساله فلسطین و اسرائیل از پروژه قرن سخن گفت، بلکه این دو موضوع به طرز اجتناب ناپذیری با یکدیگر پیوند دارد.
جرج بوش پسر تاکید کرده است که ایالات متحده بر تعهد خود مبنی بر حفظ برتری کیفی اسرائیل پایبند است. وی این اظهارات را در اولین نشست خود با نخست وزیر اسرائیل، آریل شارون (2 مارس 2001) بیان کرد. وزیر امور خارجه آمریکا، کالین پاول، نیز در سخنرانی خود در 19 مارس 2001 در کنفرانس ایپک به طور علنی از تلاشهای ایالات متحده برای حفظ برتری کیفی نظامی اسرائیل جانبداری نمود.
نومحافظهکاران و اسرائیل
نومحافظهکاران، طیفی از دمکرات های قدیمی، چپهای سابق مانند پاتریک کلاوسون، بنیادگرایان دست راستی و سنتگرای پروتستان جنوب آمریکا و نیز گروهی از نخبگان موسوم به «فرزندان ریگان» میباشند. لذا این گروه تنها محدود به نفرات شاخصی مانند رامسفلد، چنی، رایس و ریچارد پرل نیست. گروه فوق به رغم تنوع و چند دستگی، و جه مشترکی دارند و آن افراط گرایی همه آنهاست.
ایدئولوژی گروه جدید نیز التقاطی و اصلاحی است زیرا معتقدند که باید عملکرد سیاستمداران گذشته و سازشکاریهای آن را اصلاح کرد. آنها نگاه مذهبی دارند که به مسیحیت صهیونیستی و توسعه طلبانه شبیه است. بسیاری از اعضای گروه نومحافظهکاران یهودی هستند و به نظر میرسد دفاع از منافع اسرائیل اولین وظیفه این گروه کوچک ولی پرقدرت باشد. بیشتر محافظهکاران به دلایل مختلف و به طور سنتی و تاریخی خواهان روابط بسیار حسنهای با اسرائیل بودهاند. برخی از آنها تاسیس اسرائیل را به عنوان نوعی غرامت جنگی تلقی میکردند که میبایستی در ازای کشتار دسته جمعی یهودیان توسط نازیها در جنگ جهانی دوم به آنها اعطا شود. برخی دیگر حمایت از اسرائیل را به منزله حمایت از جریان دموکراسی در منطقهای میدانند که در آن نظامهای اقتدارگری عربی مسیر جریانات سیاسی را تعیین میکنند. بسیاری از مسیحیان دست راستی بویژه بوش پسر به دلیل روابط نزدیک خود با یهودیان از وجود یک دولت قوی یهودیان حمایت میکنند و بشارت انجیل را مبنی بر آنکه مردم یهود سرانجام به سرزمین مقدس برخواهند گشت را مستمسکی برای مشروعیت دولت یهود تلقی میکنند.
نگرش اسرائیل محور پس از 11 سپتامبر:
دوران ریاست جمهوری بوش پسر مصادف با تحولات خاص در منطقه خاورمیانه و در سطح بینالمللی از جمله به بنبست رسیدن مذاکرات صلح فلسطینیها و اسرائیلیها و تشدید درگیری در کرانه باختری رود اردن و نوار غزه، شکلگیری مجدد و نسبی مواضع ضد اسرائیلی در کشورهای عربی و اسلامی منطقه، تدوین و توسعه مجدد استراتژی نظامیگری از جانب اسرائیل با روی کار آمدن ژنرال آریل شارون، تشدید موج جدید تبلیغاتی اسرائیل درباره تهدیدات ناشی از تسلیحات کشتار جمعی در منطقه و مهمتر از همه، وقایع 11 سپتامبر و شکلگیری ائتلاف بینالمللی به رهبری ایالات متحده بر ضد تروریسم شده است.
نگرش اسرائیل محور در مجموعه نهادهای متولی سیاست خارجی ایالا متحده به دنبال آن است که میان وقایع 11 سپتامبر در آمریکا و سیاستهای جاری برخی دولتهای خاورمیانه و فعالیت گروههای اسلامی در منطقه تحت پوشش تروریسم دولتی و سلاحهای کتشار جمعی پیوندی برقرار کند. تشکیل ائتلاف بینالمللی بر ضد تروریسم به رهبری ایالات متحده و متعاقب آن عملیات نظامی آمریکا برضد گروه طالبان و شبکه تروریستی القاعده در افغانستان، حمله به عراق، پس از افغانستان در زنجیره عملیات نظامی ایالات متحده بر ضد تروریسم، و مواضع جرج بوش رئیس جمهور آمریکا درباره ایران، سوریه و کره شمالی از تاثیرات نگرش مذکور در جهت دهی سیاسی خارجی آمریکا پس از وقایع 11 سپتامبر است.
نگرش اسرائیل محور متکی به حضور سیاستمداران و مشاورین سیاسی و نظامی در کادر سیاستگذاری خارجی آمریکا و اسرائیل با هدف تعریف مشترک از منافع و تهدیدات در منطقه خاورمیانه است. کادر سیاستگذاری خارجی آمریکا و اسرائیل از تندروها و محافظهکاران سیاسی و نیز از نظامیان کهنه کار دهههای 1960 و 1970 میلادی هستند که از تجارب سیاسی و نظامی در تاریخ تحولات سیاسی منطقه برخوردارند. یکی از اقدامات اساسی و مهم این افراد در راستای نگرش اسرائیل محور، تعیین تهدیدات مشترک در منطقه ضدآمریکا و اسرائیل است.
برای این منظور دو طرف سعی داشتهاند تا از تسلیحات کشتار جمعی و تروریسم به عنوان تهدیدات مشترک برای منافع حیاتی و استراتژیک آمریکا و اسرائیل در منطقه یاد کنند.
با وقوع حملات 11 سپتامبر و تشکیل ائتلاف بینالمللی به رهبری آمریکا بر ضد تروریسم و تشدید سیاست نظامیگری اسرائیل برضد فلسطینیها، نگرش مذکور بیش از پیش به گمراهی سیاسی آمریکا و اسرائیل در منطقه منجر شده است. برای مثال، در اوج سیاست سرکوب فلسطینیها به دست اسرائیل، جرج بوش طرح شناسایی پایتخت اسرائیل در بیت المقدس را پیش کشید. متعاقبا رئیس جمهور آمریکا در معرفی استراتژی سیاست خارجی واشنگتن از سه کشور ایران، عراق و کره شمالی به عنوان «محور شرارت» نام برد. اسرائیل نیز در راستای همین نگرش و در همکاری استراتژیک تنگاتنگ با ایالات متحده، خواستار اجرای عملیات مشترک نظامی دو کشور بر ضد اهداف استراتژیک در عراق شد. آریل شارون نخست وزیر پیشین اسرائیل در سفرهای خارجی به ویژه در سفر به آمریکا خواستار انجام حملات مشترک نظامی بر ضد مراکز مظنون به تولید و تکثیر سلاحهای کشتار جمعی عراق شد و متعاقبا از ایران به عنوان هدف بعدی آمریکا در مبارزه بینالمللی برضد تروریسم در منطقه خاورمیانه و کانون تروریسم جهانی نام برد. وی در مصاحبه با روزنامه گاردین خواستار شروع حملات نظامی آمریکا بر ضد جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگترین دشمن اسرائیل شده است. در مقطع کنونی این روند از سوی دولتمردان آمریکا و اسرائیل پیگیری میشود، هر چند که سیر تحولات جهانی سرنوشتی دیگر را برای زیاده طلبیهای آنها رقم زده و موجب تزلزل آنها در تعیین استراتژیها علیه به اصطلاح دشمنانشان شده است. بویژه اینکه پیروزی مقاومت در فلسطین، قدرتیابی اسلام گرایان در منطقه و بحران عراق، موازنههایی از پیش تعریف شده آنها را دگرگون و بعضا باطل کرده است.
فهرست منابع در دفتر نشریه موجود میباشد.