ناواقعگرایی
یکی از مهمترین مبانی اندیشهای غرب جدید، ناواقعگرایی است. که خود، مادر بسیاری از تصمیمات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی آنان است. توضیح آنکه واقعگرایی و ناواقعگرایی در علوم مختلف مطرح میشود و در هر جایی به یک معنا است. بهعنوان مثال، واقعگرایی در عرصة زیباییشناسی بدین معنا است که زشتی و زیبایی امری واقعی است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم و چه بدانیم و چه ندانیم و چه باشیم و چه نباشیم، گل واقعاً زیبا است. اما ناواقعگرایی بدین معنا است که زیبایی در چشمان بیننده است؛ نه در عالم واقع. وابسته به نوع نگاه بیننده و طرز تلقی او است. به تعبیر سهراب سپهری «چشمها را باید شست جور دیگر باید دید». این سخن مجنون در پاسخ منتقدان عشق او نسبت به لیلی که «اگر در دیدة مجنون نشینی/ به غیر از خوبی لیلی نبینی»، حاکی از همین نوع نگاه است. یعنی زیبایی امری واقعی و نفس الامری نیست؛ بلکه در چشمان بیننده است.
بر این اساس، واقعگرایی معرفتشناختی بدین معنا است که معرفتها و علوم ما ریشه در واقع و نفس الامر دارند. تصورات و تصدیقات ما حاکی از واقعیتاند. آیینهای برای انعکاس واقعیتاند؛ اما ناواقعگرایی مدعی است که خارج از ذهن انسان چیزی نیست و اگر چیزی باشد قابل شناخت برای ما نیست. ما تنها با تصورات و ایدهها سر و کار داریم. ریچارد رورتی، از مدافعان معاصر لیبرال دموکراسی، در این باره میگوید: «حقیقتی در بیرون وجود ندارد. چه رسد به آنکه بخواهیم در پی کشف آن باشیم. به یقین معتقدم که هیچ راه تضمین شدهای برای رسیدن به فراسوی زبان و دیدن جهان، آنچنان که واقعاً هست، وجود ندارد.»
ناواقعگرایی ارزشی مدعی است که ارزشهای دینی و اخلاقی و حقوقی هیچ منشأ و مبدأ واقعی ندارند؛ بلکه برآمده از احساسات و امیال و عواطف فردی و اجتماعی و امثال آنند. روشن است که این اصل، بسیاری از مسائل معرفتی و اخلاقی و سیاسی را در پی دارد. دیدگاههای ناواقعگرایانه در عرصة ارزشها بر این باورند که خوب و بد و باید و نباید هیچ منشأ و مبنایی در عالم واقع و نفس الامر ندارند. البته مکاتب ناواقعگرا، طیف وسیع و گستردهای از مکاتب را شامل میشوند. اما به هر حال، یکی از بنیادهای اساسی لیبرالیسم این است که ارزشها اموری اعتباری، قراردادی و سلیقهای هستند و اگر ریشه و مبنای آنها را امیال و خواستههای فردی ندانیم حداکثر این است که بگوییم ریشه در میل و خواست اکثریت دارند. به تعبیر دیگر، ورای رأی مردم و امیال و خواستههای آنان هیچ زشت و زیبا و حسن و قبحی نیست.
در مقابل، واقعگرایی در عرصة ارزشها بدین معنا است که ارزشها، اعم از ارزشهای دینی و اخلاقی و سیاسی و حقوقی، ریشه در واقعیت دارند و ساخته و پرداختة ذهن انسان، احساسات و امیال او و یا قراردادهای اجتماعی و امثال آن نیستند. البته روشن است که واقعیت هر چیزی به حسب آن چیز است. واقعیت امور مادی از سنخ واقعیتهای ماهوی است؛ اما واقعیت ارزشهای اخلاقی و حقوقی و دینی از سنخ واقعیتهای فلسفی است که هر چند ما به ازای عینی و خارجی ندارند؛ اما منشأ انتزاع آنها خارجی و عینی است. بهعنوان مثال، مفهوم علیت، مفهومی واقعی است؛ در عین حال، میدانیم که مصداق خارجی ندارد؛ بلکه منشأ انتزاع آن در خارج هست.
به راستی آیا میتوان از تعامل دو نظریة ناواقعگرایی و واقعگرایی در عرصههای مختلف سخن گفت؟ آیا میتوان گفت که خوب است این دو نظریه با یکدیگر کنار بیایند و تقابلی با هم نداشته باشند؟ هرگز! تنها در صورتی میتوان از سازگاری این دو مبنا سخن گفت که یکی از آنها به نفع دیگری کنار بکشد و دست از مدعای خود بردارد و الا این دو اندیشه در تقابل کامل با یکدیگرند و هر کدام نیز پیامدهای علمی و عملی خاص خود را دارند.
نسبیتگرایی
یکی دیگر از اصول بنیادین نظام ارزشی و فرهنگی غرب، که برآمده از همان اصل پیشین است، پذیرش نسبیت است. نسبیتگرایی در عرصة معرفت، فرهنگ، دین، اخلاق و امثال آن. نسبیتگرایی معرفتشناختی یعنی اینکه یک معرفت ممکن است برای من صادق باشد و برای دیگری کاذب؛ یا در این جامعه صادق باشد و در جامعهای دیگر کاذب و یا در این زمان صادق باشد و در زمانی دیگر کاذب. چون فرد انسانی و ذهن او معیار معرفت است، بنابراین به تعداد انسانها ممکن است معرفتها تغییر کنند. همانگونه که سلیقههای غذایی و پوشاکی متفاوتند، معرفت و علم نیز یک سلیقه است. به همة سلیقهها نیز باید احترام گذاشت. بر این اساس، معیار صدق یک معرفت، مطابقت آن با واقع نیست؛ بلکه یا انسجام و سازگاری آن با دیگر معرفتها (=انسجامگرایی) و یا سوددهی و سودمندی عملی آن (=پراگماتیسم) و یا پذیرش عمومی آن (=قراردادگرایی) است. به طور کلی، اگر کسی به دیدگاههایی چون پراگماتیسم و انسجامگرایی در تفسیر معرفت معتقد باشد، معرفت را امری نسبی خواهد دانست؛ زیرا بر اساس پراگماتیسم، یک چیز ممکن است در زمان، مکان یا نسبت به فرد یا افراد خاصی فایده و سودمندی عملی داشته باشد و در زمانها و مکانها و نسبت به فرد یا افراد دیگر چنین نباشد. همچنین، دست کم بر اساس برخی از تقریرهای انسجامگرایی، یک قضیه ممکن است با دیگر باورها و دانشهای یک فرد، سازگار و منسجم و در نتیجه برای او صادق باشد، ولی با باورها و دانشهای فرد یا افراد دیگر، ناسازگار و نامسنجم بوده و در نتیجه برای او کاذب باشد.
یکی از انواع نسبیتگرایی، نسبیتگرایی در عرصة ارزشها است. روشن است که وقتی هیچ پایگاه و جایگاه واقعی و نفسالامری برای ارزشها قائل نشدیم و آنها را اموری قراردادی و سلیقهای پنداشتیم، چارهای جز تن دادن به نسبیتگرایی هنجاری و معرفتشناختی نیز نخواهیم داشت. بر این اساس، در یک جامعه ممکن است همجنسبازی به خواست و میلی عمومی تبدیل شود و در جامعهایی دیگر مردم آن را بد دانسته و میلی نسبت به آن نداشته باشند، در آن صورت، بر اساس نسبیتگرایی ارزشی، همجنسبازی برای جامعة نخست امری خوب و ارزشمند است و برای جامعة دوم امری بد و ناپسند! به هر حال، در نظامهای لیبرال دموکراسی اصالت با خواست و ارادة انسانها است. همه چیز تابع رأی و خواست مردم است و در نتیجه همه چیز ممکن است دستخوش تغییر و دگرگونی شود. در برخی از جوامع غربی تا چند دهة پیش اگر جوانی با آستین کوتاه وارد خیابان میشد، پلیس با او برخورد میکرد اما الان در بسیاری از اماکن، پوشش خاصی برای مردان و زنان را لازم نمیدانند فقط به صورت تاپلس یا دانلس نباشند کافی است!
یکی از مدافعان لیبرال دموکراسی در این باره مینویسد: «دموکراسی، شکلی از جامعة سیاسی است که در آن ارزشها نسبیاند.» همین نویسنده دربارة نسبی بودن اعتقادات و باورها نیز مینویسند:
مهم درک نسبی بودن ارزش اعتقادات انسانهاست که ثمرة اصلی اندیشة تجدد است. به گفتة یکی از نویسندگان معاصر انگلیسی، «درک نسبی بودن ارزش اعتقادات و در عین حال، تمسک و التزام به آنها، چیزی است که انسان متمدن را از انسان وحشی متمایز میگرداند.»
این نگاه به مسائل اخلاقی و ارزشی در حال حاضر وضعیتی بسیار بغرنج و بحرانی اجتماعی در جوامع غربی و اروپایی پدید آورده است. برژینسکی، از استراتژیستهای معروف آمریکایی، در این باره میگوید:
بیبند و باری جنسی که به شیوة زندگی مردم آمریکا تسلط یافته است، شالوده و اساس پیوندهای خانوادگی را با رشد پدیدهای به نام تک والدین تهدید میکند و ارزشهای اولیة اجتماعی را در هم میریزد... تبلیغ گستردة فساد اخلاقی از طریق وسایل بصری تحت عنوان وسایل تفریح و سرگرمی، گسترش روابط جنسی و خشونت را بهعنوان وسیلهای برای جلب نظر بینندگان خود هدف قرار داده و در واقع ارضای آنی تمایلات نفسانی را تبلیغ و ترویج میکنند.
متأسفانه نگاه نسبیگرایانة غربیان توانسته است در میان بسیاری از روشنفکرانِ مصطلح و نویسندگان وطنی نفوذ کند و حتی در میان لایههای از روحانیان مسلمان نیز میتوان رگههایی از آن را نشان داد. اینکه میبینیم برخی از روحانیان و به اصطلاح عالمان دین، در دفاع از رفتار کسی که با دختران نیمه عریان اجنبی دست داده، صرفنظر از اینکه این رفتار واقعاً رخ داده است یا نه، میگویند این رفتار مبنای دینی دارد و ما باید به آداب و رسوم دیگران احترام بگذاریم(!) حاکی از یک نوع بینش نسبیتگرایانة پنهان است. به زعم اینان ارزشها نسبی است. زشتی ارتباط با نامحرمان و حریم نگه داشتن میان زن و مرد نامحرم از ارزشهای موجود در جوامع اسلامی است و ما تا در این جوامع زندگی میکنیم باید به این آداب و رسوم احترام بگذاریم؛ اما در جوامع اروپایی چنین رفتاری به معنای بیاحترامی به زن و بیاحترامی به آداب و رسوم ملتها تلقی میشود، و اسلام اجازة بیاحترامی به آداب و رسوم ملتها را به ما نمیدهد! چنین توجیهاتی در حقیقت حاکی از نوعی نگاه نسبیتگرایانة لیبرالیستی است.
نگاهی که فمینیستها به حقوق زن و جایگاه زنان در اجتماع دارند، برآمده از همین نگاه نسبیتگرایانه است. اینکه بعضی از روشنفکرانِ مصطلح مدعی میشوند احکامی که در اسلام برای زنان گفته شده است احکامی درستند اما مربوط به جامعة هزار و چهارصد سال پیش است و نه مربوط به جوامع فعلی، این سخن در حقیقت ریشه در پذیرش ایدة نسبیت در ارزشها دارد. اینان بعضاً به صراحت احکام اسلامی را احکامی نسبی و زمانمند میدانند.
در حالی که مبنای محکم تشیع در مباحث حقوقی و به طور کلی احکام شرعی آن قاعدة افتخارآمیز و عقلانی است که میگوید: «الاحکام الشرعیة تابع للمصالح و المفاسد الواقعیة؛ احکام شرعی، تابع مصلحتها و مفسدتهای واقعی و نفس الامری است.» احکام و ارزشهای دینی هیچ وابستگی به سلایق و امیال فردی یا جمعی ندارند. آنچه که هویت ارزشهای اخلاقی و دینی را شکل میدهد، واقعیتهای موجود در عالم است و اگر هم بنا است ارزشی از ارزشهای دینی مقید به قیدی شود، آن قید هم قیدی واقعی و نفس الامری است نه قیدی سلیقهای و میلی و اعتباری. اگر احکام ارزشی احکامی واقعنما هستند، که چنیناند، در آن صورت معنای این سخن آن است که خواست و میل افراد و گروهها و جمعیتها هیچ تأثیری در تأیید یا رد آنها ندارد. توجه به این نکته نیز ضروری است که آداب و رسوم ملتها، هر چند برای خودشان ارزشمند و محترم است، اما یک شخص واقعگرا نمیتواند به بهانة احترام به آداب و رسوم ملتها، خود نیز به همان شیوه رفتار نماید. به راستی مرز احترام به آداب و رسوم دیگران تا کجا است؟ و اصولاً چه اموری را باید جزء آداب و رسوم دانست و چه اموری را جزء ارزشهای اخلاقی؟ اینها مسائل دقیقی است که متأسفانه این افراد توجهی به آنها ندارند. آیا اگر کسی در جامعهای مثل جامعة قوم لوط وارد شد، به بهانة احترام به آداب و رسوم آنها اسلام به او اجازه میدهد که به شیوة آنها رفتار نماید؟ اگر چنین است نخستین متخلف از شریعت و دستور الهی پیامبرِ قوم لوط است که به آداب و رسوم آن قوم احترام نگذاشت و با آنها مخالفت و مقابله کرد. و اگر چنین است نخستین متخلف از شریعت و پیام اسلام، پیامبر اکرم(ص) است که بر خلاف آداب و رسوم جاهلی رفتار کرد و با آنها به مبارزه پرداخت!