تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۱۸۹۹۵۹

فصل 14 - آغاز دوره ای جدید و خطرناک در تاریخ اقتصاد
به عنوان یک اقتصاددان، نه تنها در راس یکی از ادارات MAIN و مسئول مطالعاتی که در سرتاسر جهان انجام می دادیم بودم، بلکه انتظار می رفت که از روندها و تئوری های جاری اقتصادی آگاهی کاملی داشته باشم.
در طی سالهای 1960 تعدادی از کشورهای تولیدکننده نفت در پاسخ به قدرت فزاینده شرکتهای استخراج کنندهء نفت اپک را تشکیل دادند. ایران نیز در این بین یک عامل مهم بود، اگر چه شاه موقعیت و شاید زندگی خود را مدیون دخالت سری ایالات متحده در جریان مسئله مصدق بود. شاید به این دلیل که شاه به واقع می دانست که معادلات در هر لحظه می توانند به ضرر او تغییر کنند. سران سایر ملل نفت خیز نیز این آگاهی و ترسی که گریبانگر شاه شده بود را در خود حس می کردند. آنها همچنین می دانستند که شرکتهای بزرگ نفتی معروف به «هفت خواهران» با همکاری هم سعی در پایین نگه داشتن قیمت نفت و در نتیجه تضمین سود سرشار خود داشتند. اپک عکس العملی به این مسائل بود.
همه این تلاش ها در اوایل سال های 1970 به اوج خود رسید، هنگامی که اپک غولهای صنعتی را به زانو نشاند. مجموعه ای از اقدامات هماهنگ که به تحریم نفتی 1973 ختم شد و باعث ایجاد صف هایی طولانی در مقابل پمپ بنزین های ایالات متحده شد، می رفت که باعث ایجاد یک فاجعه اقتصادی در حد واندازه های رکود بزرگ دهه سی شود. شوک بزرگی که به اقتصادهای پیشرفتهء جهان وارد شد به حدی بود که تنها عده معدودی قادر به هضم آن بودند.
بحران نفتی نمی بایست در بدترین زمان ممکن برای ایالات متحده اتفاق می افتاد. ملتی پریشان، پر از ترس و عدم اعتماد به نفس، ناراحت از جنگی خوارکننده در ویتنام و یک رئیس جمهور که قصد استعفا داشت. مشکلات نیکسون به جنوب شرق آسیا و واترگیت محدود نمی شد. او هنگامی وارد عرصه شده بود که آغاز دوره ای مهم در اقتصاد و سیاست جهان بود. در آن روزها به نظر می رسید که «پسران کوچک» کشورهای عضو اپک دست بالا را گرفته بودند.
مجذوب اتفاقات جهان شده بودم. شرکت سالاری نان من را در روغن کرده بود. نیمهء پنهان من از تماشای اینکه روسای من در حال قرار گرفتن در موقعیت های خود بودند لذت می برد. فکر می کنم این تا حدودی گناه من را سبک تر می کرد. سایه توماس پین را در حالیکه به صورت ضمنی به تشویق اپک مشغول بود می دیدم.
هیچ کداممان از تاثیر کامل تحریم در هنگام وقوع آن آگاه نبودیم. هر کدام قطعاً نظرات خودمان را داشتیم، اما از فهم شفاف اوضاع عاجز بودیم. بعدها متوجه شدیم که نرخ رشد اقتصادی پس از بحران نفتی به نصف میزان نرخ رشد سالهای 1950 و 1960 رسیده بود. و این در حالی بود که فشار تورمی به مراتب بیش تر از آن زمان بود. رشد اتفاق افتاده نیز از لحاظ ساختاری متفاوت بود و لذا به همان میزان نتوانست شغل ایجاد کند در نتیجه بیکاری اوج گرفت. برای مقابله با این مسائل، سیستم پولی بین المللی اقداماتی را انجام داد که منجر به سقوط نرخ های ارز ثابتی شد که از پایان جنگ دوم جهانی حکمفرما بود.
در آن دوران معمولاً سر ناهار یا هنگام نوشیدنی پس از کار با دوستانم به بحث در مورد این موضوعات می پرداختم. تعدادی از این افراد، کارمندان من - از زن و مرد که غالباً با هوش و براساس استانداردهای سنتی، متفکر - بودند. دیگران نیز فعالان اتاق های فکر بوستون یا اساتید کالج های محلی بودند و یکی نیز دستیار یک عضو کنگره بود. این جلسات معمولاً جلسات غیررسمی ای بودند که توسط دو یا عده ای بیشتر از ما برگزار می شد. جلساتی غالباً پرانرژی و پرسروصدا.
هنگامی که با نگاهی به گذشته به آن بحث ها فکر می کنم از احساس خود برتربینی خودم خجالت می کشم. چیزهایی می دانستم که نمی توانستم مطرح کنم. بعضی از دوستانم گاه افتخارات خود - مانند ارتباطاتشان با بوستون هیل یا واشینگتن یا درجه های استادی و دکتری هایشان - را به رخ می کشیدند و من در پاسخ از نقش خود به عنوان سراقتصاددان یک کمپانی بزرگ مشاوره ای که تاکنون به جاهای زیادی در دنیا سفر کرده است صحبت می کردم. در عین حال
نمی توانستم از ملاقات های خصوصی ام با افرادی چون توریجوس یا در مورد چیزهایی که در مورد راههایی که ما در کشورهای مختلف قاره های مختلف دخالت می کردیم صحبت کنم. این مسئله برای من همزمان منشأ نخوت از یک سو و در عین حال یک دستپاچگی درونی از سوی دیگر شده بود.
وقتی در مورد قدرت این «پسران کوچک» صحبت می کردیم همیشه سعی می کردم جلوی خودم را بگیرم. می دانستم - چیزی که هیچ کدام از آنها احتمالاً خبر نداشتند - که شرکت سالاری، باندهای EHM مربوطه و ماموران مخفی ما هیچ وقت اجازه نخواهند داد اپک کنترل اوضاع را در دست بگیرد و تنها می توانستم به مواردی همچون مسئله آربنز (Arbenz) و یا مصدق - و مثالهای جدیدتری همچون سقوط سال 1973 رئیس جمهور منتخب مردم شیلی، سالوادور آلنده توسط سیا - اشاره کنم. در حقیقت در آن زمان می دانستم که تسلط و قدرت امپراتوری جهانی برخلاف قدرت اپک مدام در حال گسترش بود. چیزی که بعدها و توسط عملکرد خود اپک تأیید شد.
بحث های ما ابتدا غالباً بر روی شباهت های اوایل سالهای 1970 و 1930 و سپس بر نقطه عطف مهم اقتصاد بین الملل و روشی که آن مورد مطالعه، تحلیل و درک واقع می گردید متمرکز می شد. دهه هشتاد آغازی بر اقتصاد کینزی و این ایده که دولت می بایستی نقش عمده ای در مدیریت بازارها و ارائه خدماتی همچون بهداشت، بیمه های بیکاری و سایر جنبه های رفاهی داشته باشد بود. ما در حال دور شدن از فرضیاتی بودیم که بر خود تنظیم بودن بازارها و نقش حداقلی دولت تاکید داشتند.
رکود بزرگ منجر به اعمال سیاستهای جدیدی (موسوم به New Deal) شد که قانونگذاری در حوزهء اقتصاد، دخالت اقتصادی دولت و اعمال گسترده سیاست های مالی را در پی داشت. بعلاوه رکورد بزرگ و جنگ جهانی دوم منجر به ایجاد سازمانهایی همچون بانک جهانی، IMF و گات شد. سالهای 1960 دهه مهمی در این دوران و حرکت از اقتصاد نئوکلاسیک به اقتصاد کینزی بشمار می رفت. همهء این اتفاقات در دوران ریاست جمهوری کندی و جانسون اتفاق افتاد. مهمترین نقش در این زمینه را شاید یک نفر به عهده داشت، رابرت مک نامارا.
مک نامارا غالباً موضوع بحث های گروهی ما بود. ما همگی از رشد خیره کننده آوازه او از مدیر برنامه ریزی و تحلیل مالی شرکت فورد در 1949 به ریاست فورد در سال 1960 - اولین رئیس غیرخانوادگی شرکت فورد - اطلاع داشتیم. مدت کوتاهی بعد از آن کندی او را به سمت وزیر دفاع منصوب کرد.
مک نامارا مدافع نیرومند دیدگاه کینزی به دولت، استفاده از مدلهای ریاضی و روشهای آماری برای تعیین میزان نیروها، تخصیا بودجه و دیگر استراتژی های جنگ ویتنام بود. دفاع او از «رهبری تهاجمی» تبدیل به مشخصه ویژه ای نه تنها برای مدیران دولتی که برای فعالان تجاری شد. او مبانی دیدگاه فلسفی نوینی را برای آموزش مدیریت در بهترین مدارس بازرگانی کشور پایه گذاری کرد که منجر به ایجاد نسل جدیدی از مدیران اجرایی برای گسترش امپراتوری جهانی شد.
در جریان بحث بر سر موضوعات مختلف جهانی، غالباً مجذوب نقش مک نامارا به عنوان رئیس بانک جهانی می شدیم، منصبی که او مدت کوتاهی پس از ترک وزارت دفاع برعهده گرفت. بیشتر دوستانم برروی این حقیقت که این امر نشانگر پدیده ای که اصطلاحاً ترکیب صنعتی - نظامی خوانده می شود است متمرکز شدند. او مناصب مهمی را در یک شرکت بزرگ، به عنوان عضو کابینه و اینک در مهمترین بانک جهان عهده دار شده بود. چنین تخطی واضحی از اصل تفکیک قوا بسیاری از آنها را به وحشت انداخته بود. شاید من تنها کسی در این جمع بودم که چندان شگفت زده نشده بودم. اینک می توانم بگویم که بزرگ ترین و شیطانی ترین کمک مک نامارا به تاریخ، تبدیل بانک جهانی به عنوان مأمور امپراتوری جهانی بود، نقشی که قبلاً در چنین مقیاسی تجربه نشده بود. وی همچنین رویه ای جدید نیز از خودبه جای گذاشت. توانایی در پر کردن شکاف های بین اجزای عمده شرکت سالاری به خوبی توسط جانشینان وی دنبال شد. به عنوان مثال، جرج شولتز (George Shultz) رئیس خزانه داری و شورای سیاست گذاری اقتصادی دوران نیکسون، رئیس بچتل (Bechtel) و بعداً به عنوان وزیر کشور ریگان منصوب شد. کاسپر وینبرگر (Casper Weinberger)، نائب رئیس بچتل و شورای عمومی، بعداً به عنوان وزیر دفاع ریگان منصوب شد. ریچارد هلمس (Richard Helms)، رئیس سیا در دوران جانسون، بعداً به عنوان سفیر ایالات متحده در ایران منصوب شد. ریچارد چنی (Richard Chaney)، وزیر دفاع ایالات متحده در دوران جرج.اچ.دبیلو بوش، رئیس هالیبرتون و معاون رئیس جمهور جرج. دبلیو بوش بود. حتی خود رئیس جمهور ایالات متحده، جرج.اچ.دبیلو بوش با پایه گذاری شرکت نفتی زاپاتا (Zapata Petroleum Corp) شروع کرد، بعداً به عنوان سفیر ایالات متحده در سازمان ملل در دوران نیکسون و فورد و در نهایت به ریاست سیا در زمان فورد منصوب شد.
با نگاهی به گذشته از سادگی آن دوران متاثر می شوم. مااز جنبه های گوناگونی درگیر دیدگاههای قدیمی برای امپراتوری سازی بودیم. کرمیت روزولت با براندازی نخست وزیر ایران راه بهتری به ما نشان داد. ما EHMها اهداف خود در کشورهای مختلفی همچون اندونزی و اکوادور را جامهء عمل می پوشاندیم. ویتنام نمونه متحیر کننده ای از این نکته بود که ما چگونه توانستیم به الگوی های قدیمی برگردیم.
و اکنون نوبت مهمترین عضو اپک، عربستان سعودی بود که تغییر کند.