جان پرکینس/مترجم: توحید احمدی
اکوادور نمونه عمومی کشورهایی در سراسر جهان است که EHM ها توانسته اند آن ها را داخل حصاری سیاسی-اقتصادی قرار دهند. از هر 100 دلار نفت خامی که از جنگل های بارانی اکوادور استخراج می شود، 75 دلار به کمپانی های نفتی،
سه چهارم از 25 دلار مابقی به بازپرداخت وام ها، بخش اعظم ده دلار باقی مانده مصروف هزینه های دولتی و نظامی و تنها 5.2 دلار به بهداشت، آموزش و برنامه های مفید به حال مردم فقیر تخصیص می یابد. به این ترتیب، از هر 100 دلار نفت استخراجی آمازون، کمتر از سه دلار به افرادی که به این پول نیاز دارند، آنهایی که زندگی آنها تحت تاثیرات بد حفاری ها و لوله کشی ها قرار گرفته و نیاز به آب آشامیدنی و خوراک دارند اختصاص می یابد.
همه این افراد - میلیون ها تن در اکوادور و بیلیون ها تن در سراسر جهان - تروریست های بالقوه هستند. نه به خاطر اعتقاد به کمونیسم، آنارشیسم یا شیطان درونشان، بلکه به سادگی به این خاطر که آنها بیچاره اند. با نگاه به این سد - و مکان های بسیاری در سرتاسر جهان - به این فکر می کنم که چه هنگام این افراد، همانند شورش آمریکایی ها بر علیه انگلستان در سال های 1770 و یا شورش مردم آمریکای لاتین بر علیه اسپانیا در
سال های 1800 ، دست به اقدام خواهند زد.
زیرکی و ظرافت این امپراتوری سازی مدرن، روی سرداران رومی و رهبران اسپانیایی و قدرت های استعماری اروپای قرن نوزدهمی را سفید کرده است. امروز، دیگر ما با خودمان شمشیر حمل نمی کنیم. در کشورهایی همانند اکوادور، نیجریه و اندونزی، همانند معلمان مدرسه و مغازه داران لباس می پوشیم و در واشنگتن و پاریس به بروکرات های دولتی و بانکداران شبیه تریم. متواضع و عادی
می نماییم. از محل پروژه ها بازدید می کنیم و در روستاهای فقیر قدم می زنیم. ادعای نوع دوستی داریم و با روزنامه های محلی از کارهای شگفت آور انسان دوستانه مان صحبت می کنیم. در کمیته های کنفرانس های دولتی با صفحه گسترده ها (صفحات اکسل و نرم افزارهای مشابه) و گزارشات مالی مان شرکت می کنیم و در مدرسه تجاری هاروارد در مورد معجزات اقتصاد کلان سخنرانی می کنیم.
خود چهرهء خود را تصویر می کنیم و بر اساس این تصویر در اذهان پذیرفته می شویم. به این ترتیب است که سیستم کار
می کند. بندرت به کارهای غیرقانونی متوسل می شویم چرا که خود سیستم بر پنهان کاری استوار بوده و غیر مشروع است.
بنابر احتیاط اگر ما در ماموریت هایمان شکست بخوریم، گونه ای خطرناک تر از آدم کش ها وارد عرصه می شود، چیزی که ما این EHM ها بین خودمان از آنها به مزدوران Jackals یاد می کنیم، مردانی که
نسب شان به امپراتوری های اولیه می رسد. مزدوران همیشه حاضرند و در سایه فعالیت می کنند. وقتی آنها وارد عمل می شوند، سران کشورها یا سقوط می کنند و یا در سوانح «اتفاقی» کشته می شوند. و اگر اتفاقا آنها نیز همانند اتفاقی که در عراق و افغانستان افتاد، با شکست مواجه شوند، الگو های قدیمی دوباره ظاهر می شوند و جوانان آمریکایی برای کشتار به آن مناطق گسیل می شوند.
همانطور که داشتم غول بتنی خاکستری رنگی که از رودخانه سر برآورده بود را رد می کردم، بشدت عرق کردم و حالم داشت به هم می خورد. به طرف جنگل و برای ملاقات با بومیانی که مصمم بودند تا آخرین نفر برای متوقف کردن امپراتوری ای که من به ساخته شدن کمک کرده بودم مبارزه کنند، حرکت کردم. شدیدا احساس گناه می کردم.
از خود می پرسم، چگونه نوجوانی از مناطق روستایی نیوهمپشایر درگیر چنین تجارت کثیفی شد؟
فصل1- یک آدم کش اقتصادی متولد می شود.
همه چیز خیلی ساده شروع شد.
من تک پسر متولد 1945 یک خانواده طبقه متوسط بودم. والدینم از تبار ساکنان سه سده ای آمریکای شمالی بودند؛ گرایشات سخت گیرانه، اخلاقی و مومنانه جمهوری خواهانه آنان انعکاس خصوصیات نیاکان پیوریتنشان بود. آنان در میان خانواده هایشان اولین کسانی بودند که- با استفاده از بورس تحصیلی- به کالج راه یافتند. مادرم بعدها معلم لاتین شد و پدرم طی جنگ جهانی دوم به عنوان ستوان نیروی دریایی در مقام خدمه مسلح یک کشتی نفت کش قابل اشتعال در اقیانوس اطلس مشغول به کار شد. به هنگام تولد من در هانور نیوهمپشایر، او دوران نقاهت خود از شکستگی مفصل رانش را در بیمارستان تگزاس می گذراند. تا یکسالگی پدرم را ندیدم.
پدر بعدا به عنوان آموزگار زبان مدرسه تیلتون، یک شبانه روزی در مناطق روستایی نیوهمپشایر، مشغول به کار شد. مدرسه بر روی تپه ای که با افتخار به- به گفته بعضی ها مغرورانه- بر روی شهری به همین نام قد کشیده بود قرار داشت. مدرسه ثبت نام خود را در هر مقطع، از نهم تا دوازده، به پنجاه نفر محدود کرده بود و دانش آموزان نیز اغلب فرزندان خانواده های ثروتمندی از بوینوس آیرس، کاراکاس، بوستون و نیویورک بودند.
خانواده من از لحاظ مالی ضعیف بودند، گرچه قطعا از دید خودمان فقیر محسوب نمی شدیم. با وجودی که معلمان مدرسه حقوق کمی می گرفتند، اما همه احتیاجات ما از غذا، اسکان، گرمایش، آب و کارگرانی که چمن ها را می زدند و برف هایمان را می روبیدند، رایگان بود. هنگامی که پای به چهارمین سال تولدم گذاشتم، در نهارخوری مدرسه غذا می خوردم، با توپ های تیم فوتبالی که پدر مربی آن بود بازی می کردم و در رخت کن به دانش آموزان حوله می دادم.
این نکته نیز ناگفته نماند که آموزگاران و همسرانشان خود را نسبت به افراد محلی برتر حس می کردند. سابقا از والدینم می شنیدم که به شوخی خود را اربابان مزرعه که بر رعیت- ساکنان شهر- ریاست می کنند، توصیف می کردند. می دانستم که این چیزی بیش از یک شوخی است.
دوستان دوران ابتدایی و راهنمایی ام همگی به طبقه کشاورز تعلق داشته و بسیار فقیر بودند. والدین آنها کارگران آسیاب، مزدبگیران چوب بری و کشاورزان بودند. آنان از ساکنان مدرسه روی تپه متنفر بودند و در عوض، پدر و مادرم نیز من را از در آمیختن با دختران شهرک که به آنها «بی شرم» و «هرزه» می گفتند، منع می کردند. از همان سال اول، کتاب های مدرسه و مداد رنگی هایم را با این دختران شریک می شدم و در طی سالیان، عاشق سه تا از آنها شدم: آن، پریسکیلا و جودی. به سختی می توانستم دیدگاه والدینم را درک کنم، هر چند سرانجام نیز چیزی متفاوت از آرزوهای آنان شدم.
همه ساله، سه ماه تعطیلات تابستانی را در کلبه ای که پدربزرگم در 1921 ساخته بود می گذرانیدیم. کلبه در محاصره درختان قرار داشت و شب هنگام می توانستیم صدای جغدها و شیرهای کوهستان را بشنویم. هیچ همسایه ای نداشتیم و من تنها بچه آن حوالی بودم. سال های اول، روزهایم را با این تصور که آن درختان، شوالیه های دور میز شاه آرتور و دوشیزگان غمگینی همنام پریسکیلا وجودی هستند، می گذراندم. احساس خودم نیز بی شک همانند عشق لنسلوت (از شوالیه های شاه آرتور) به گینویر (همسر آرتور)، و حتی به مراتب مخفیانه تر، بود.
در چهارده سالگی بورس تحصیلی مدرسه تیلتون به من تعلق گرفت. تحت فشارهای والدینم، هر چیزی که به شهر مربوط می شد را رد کردم و هیچ گاه دوباره دوستان قدیمیم را ندیدم. هنگامی که در تعطیلات، هم کلاسی هایم راهی خانه ها، عمارت ها و پنت هاوس هایشان شدند، من بر روی تپه تنها ماندم. آنها هر کدام برای خود دوستانی داشتند، اما من هیچ دوستی نداشتم. تمام دخترانی که می شناختمشان، «هرزه» بودند. من آنها را ول کردم و آنها نیز من را فراموش کردند. تنها- و به طرز وحشتناکی پریشان- بودم.
والدینم در توجیه جریانات، استاد بودند و به من اطمینان دادند که به خاطر چنین فرصتی روزی سپاسگزار خواهم بود. آنها به من می گفتند من می بایستی همسری کامل که به معیارهای بالای اخلاقی ما بخورد، پیدا کنم. در عوض، درونم غوغایی به پا بود و آرزوی سکس می کردم؛ ایده یک زن هرزه برایم بسیار جذاب بود.
به جای شورش، خشمم را به وسیله برتری بر دیگران سرکوب کردم. دانش آموزی مورد احترام و کاپیتان دو تیم مدرسه و سردبیر روزنامه مدرسه بودم. مصمم بودم که خودم را به رخ همکلاسی های پولدارم بکشم و مدرسه تیلتون را برای همیشه ترک کنم. سال آخر مدرسه، یک بورس ورزشی از برون Brown و یک بورس آکادمیک از میدلبری به من تعلق گرفت. برون را انتخاب کردم، اساسا به این خاطر که ترجیح می دادم ورزشکار شوم- و نیز به این دلیل که برون در شهر واقع شده بود. مادرم فارغ التحصیل میدلبری بود و پدرم نیز فوق لیسانس خودش را از آنجا گرفته بود، در نتیجه با وجودی که برون در لیگ آیوی Ivy بود، اما آنها میدلبری را ترجیح می دادند.
«اگر پات بشکنه چی؟» پدر ادامه داد «بهتر است بورس آکادمیک رو قبول کنی». اما من مقاومت کردم.
در تصور من، میدلبری تنها نسخه بزرگ تر تیلتون بود- اگرچه به جای یک ناحیه روستایی در نیوهمپشایر در یک ناحیه روستایی در ورمونت قرار داشت. میدلبری مختلط بود، اما من فقیر و بیشتر کسانی که آنجا درس می خواندند ثروتمند بودند، ضمن این که در طول چهار سال گذشته در مدرسه دوست دختری نداشتم. اعتماد بنفس نداشتم، احساس عقب ماندگی می کردم و فکر می کردم آدم بدبختی هستم. از پدر خواستم که اجازه دهد یا تحصیل را رها کنم و یا یکسال درجا بزنم. می خواستم به بوستون بروم و در مورد زندگی و زن چیزهای بیشتری بدانم. او نمی خواست چنین چیزی را از زبان من بشنود. «چطور وانمود کنم که دارم بچه های دیگران را برای کالج آماده می کنم در حالی که پسر خودم نمی تواند در یکی از آن کالج ها بماند؟»