تاریخ انتشار : ۰۹ آذر ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۳  ، 
شناسه خبر : ۱۹۰۱۷۰

مهدی محمدی
چرا ایران یک قدرت منطقه ای است؟ قدرت اول بودن در منطقه ای مانند خاورمیانه که خود مهم ترین منطقه جهان است، چه پیامدهایی دارد و چرا غرب نسبت به آن تا این حد حساس و نگران است؟
کشورهای غربی مدت های طولانی در همان حال که عملا تلاش مستمری برای تضعیف نفوذ و موقعیت ایران در منطقه داشته اند، به طور رسمی وجود چنین نفوذ و قدرتی را انکار می کردند. راه اندازی دو جنگ به فاصله کمتر از دو سال در منطقه، معنایی جز این نداشت که غرب نفوذ و سیطره خود در منطقه را به شدت در خطر می بیند و موضوع آنقدر جدی است که برای علاج آن به «آخرین راه حل» یعنی درگیری نظامی متوسل شده است. در سال 2006 وقتی جنگ 33 روزه آغاز شد منابع اسراییلی که عموما در به زبان آوردن آنچه در دل غربی ها می گذرد عجول ترند، به صراحت نوشتند که این جنگی نیابتی است و هدف اصلی آن است که یکی از بازوهای اصلی ایران در منطقه یعنی حزب الله کنده شود. صراحت اسراییلی ها در جنگ 2008 حتی بیشتر هم بود. این بار تاکید می کردند که استراتژیست های آمریکا و اسراییلی به این نتیجه رسیده اند که برای از هم گسستن محور مقاومت باید ابتدا به ضعیف ترین حلقه آن حمله کرد. پیش فرض اسراییلی ها در اینکه می گفتند حماس و نوار غزه ضعیف ترین عضو محور مقاومت است، این بود که جنگ با حماس را حتما به سرعت و به آسانی خواهند برد. در واقع حالا که از آن حادثه دو سالی فاصله گرفته ایم با اطمینان می توان گفت که اگر صهیونیست ها حتی به اندازه ذره ای احتمال می دادند که ممکن است این جنگ به نفع حماس به پایان برسد، هرگز آنقدر با اطمینان و اعتماد به نفس سخن نمی گفتند و در نتیجه، درخواست آتش بس تنها پس از 22 روز هم به ننگی ابدی برای آنها تبدیل نمی شد.
در واقع صورت مسئله این است: غرب عملا برتری منطقه ای ایران را پذیرفته ولی حاضر نیست با آن کنار بیاید و به همین دلیل هر روز ابزار جدیدی را امتحان می کند به این امید که یکی از آنها بالاخره کارگر بیفتد. و سوالی که از این صورت مسئله بر می خیزد این است که آیا راهبرد غرب در این سال ها برای زدودن نظم ایرانی از منطقه موثر بوده است؟ اگر نه (که ظاهرا کینه توز ترین تحلیلگران غربی هم جواب منفی را مناسب ترین جواب برای این سوال می دانند) چرا؟ باز هم به همان سوال اول می رسیم؛ چه عواملی ایران را تبدیل به قدرت اول منطقه کرده و غرب به دلیل عجز از فهم آن، راهبردهایی در پیش می گیرد که به جای تضعیف عملا آن را تقویت کرده است؟
اگر از یک نگاه راهبردی به موضوع نظر کنیم روشن می شود که پروژه ایران هراسی به ضد خود بدل شده است. زمانی با شدت و حدت ادعا می کردند ایران یک تهدید برای تمام کشورهای منطقه است و اگر قدرت بگیرد همه را در منطقه به بردگی خویش وادار خواهد کرد. مردم و حتی دولت های منطقه هرچه تلاش کردند و دقیق شدند، علامتی از درستی این تحلیل ندیدند. ایران روز به روز قدرتمند تر می شد اما به جای آنکه خوی تجاوزگری و سلطه طلبی در پیش بگیرد هر روز با صدایی بلندتر از گذشته اعلام می کرد که هر چه دارد متعلق به همه مسلمین و مظلومان عالم است و توان و نیرویی هم اگر دارد آن را جز برای مقابله با کسانی که به ناحق منطقه را جولانگاه خود کرده اند مصرف نخواهد کرد. به این ترتیب منطقه دید بر خلاف پیامی که پی در پی از غرب دریافت می کند نه تنها دلیلی برای ترسیدن از ایران وجود ندارد بلکه می تواند روی ایران به عنوان تکیه گاهی مطمئن برای بازیابی هویت و استقلال خود حساب هم بکند.
آنچه این موضوع را ملموس تر می کرد این بود که مردم و کشورهای منطقه می دیدند آنها که هر روز صبح تا شام می گویند باید از ایران ترسید، خود بیش از هر زمان دیگری مترصد خراب کردن خانه های مردم منطقه بر سرشان هستند. چگونه باید از ایران ترسید در حالی که اسراییل هر روز وحشی تر و در اظهار خوی وحشی گری خود جری تر می شود و تنها مانعی که آن را از بلعیدن کل منطقه باز می دارد و به عقب نشینی وادار می کند ترس از قدرت ایران است؟ به این ترتیب و با شکل گرفتن این سوال ها بود که واقعیت ، خود را بر عملیات روانی تحمیل کرد و منطقه خاورمیانه تصمیم گرفت آنچه را که با چشم خود می بیند به آنچه که سعی می کنند به زور در گوش و ذهنش فرو کنند، ترجیح بدهد.
فرایند زوال تاثیرگذاری منطقه ای آمریکا را می توان از یک نگاه راهبردی هم تحلیل کرد. در اینجا چند الگوی کلی وجود دارد. ابتدا غربی ها سعی کردند با اشغال مستقیم بخش هایی از منطقه آنها را عملا به خاک خود ضمیمه کنند. پس از حدود 9 سال از اولین اشغال، اکنون هیچ تحلیلگر امور راهبردی نیست که قبول نداشته باشد استراتژی اشغال افغانستان و عراق، آمریکا را در غامض ترین بحرانی که اساسا در تاریخ نظامی گری اش با آن مواجه بوده فرو برده است. اکنون آمریکا به دنبال راهی برای خروج از این مهلکه می گردد اما هیچ راهی که هم زمان پرستیژ آن را حفظ کند و حداقلی از نفوذ در منطقه برایش باقی بگذارد وجود ندارد. به قول برخی از استراتژیست های روس، آمریکا دارد جل و پلاس خود را جمع می کند که از منطقه برود و خود می داند که این رفتن دیگر به این زودی ها به بازگشتی دوباره تبدیل نخواهد شد. تنها خاصیت این اشغالگری ها آن بوده است که ایران بدون یک دلار هزینه به قدرت اول منطقه تبدیل شده است.
پس از اشغال، راهبرد دوم آمریکایی ها آن بود که نوعی پروژه ملت سازی را در منطقه پیش ببرند. فرض بنیادین این پروژه آن بود که اگر غرب بتواند با کمرنگ کردن ارزش های دینی در ذهن مردم منطقه و خصوصا طبقه متوسط، شبکه ای از غرب گرایان بوجود بیاورد، آن وقت بدون اینکه لازم باشد زحمت زیادی به خود بدهد می تواند صرفا از طریق حمایت از راهبرد دموکراسی سازی، نام نیروهای طرفدار خود را از درون صندوق های رای بیرون بیاورد. این طرح ویلسونی، با بلندپروازی زیادی همراه بود و خیلی زود هم شکست خورد. طبقه متوسط در منطقه خصوصا در 5 سال گذشته که ایران را جدی تر و مصمم تر از هر زمان دیگر می دید و احساس می کرد الگویی نو برای مبارزه با سلطه تاریخی غرب به دست آورده روز به روز ضد آمریکا تر و رادیکال تر شد. گذشت زمان، به جای اینکه باعث کاهش حرارت انقلابی گری و آرمان مقاومت بر منطقه شود آن را شعله ورتر کرد و تنها تفاوتی که نسبت به گذشته ایجاد شد این بود که مقاومت از حیث عملیاتی هر روز مهارت بیشتری کسب می کرد و بر روش ها و ابزارهای قدرتمندتری مسلط می شد. آمریکایی ها در این مدت هر جا انتخابات برگزار کردند یا تقلب کردند یا به چشم خود دیدند که از درون صندوق های رای نام هیچ کس جز دوستان ایران بیرون نمی آید. به همین دلیل است که اکنون به وضوح می توان دید دموکراسی سازی دیگر جزو تبلیغات هر روزه غربی ها درباره فعالیت هایشان در منطقه نیست و ادبیات قدیمی مبارزه با تروریسم که به کسانی مانند جرج بوش تعلق داشت، جای آن شعارهای به ظاهر زیبا را گرفته است.
راهبرد بعدی چیزی است که منابع غربی خود آن را استراتژی حل مسئله خوانده اند. منظور از این استراتژی که اوباما با جدیت از آن طرفداری می کرد این بود که برای تحکیم نفوذ آمریکا در منطقه و مقابله با برتری های ایران بهتر آن است که برخی از مسائل مزمن مانند مسئله فلسطین به نحوی اگر نگوییم حل ،لااقل جمع و جور بشود تا دیگر ایران نتواند از آنها به عنوان ابزاری برای الهام بخشی منطقه ای و تقویت روحیه و الگوی عمل مقاومت استفاده کند. به همین دلیل اوباما بر خلاف دیگر روسای جمهور آمریکا که موضوع سازش را معمولا به عنوان مسئله ای تشریفاتی تلقی کرده و آن را به سال آخر دولت خود موکول می کردند، از همان سال اول این مسئله را در دستور کار خود قرار داد و امید داشت که بتواند خیلی زود آن را به سرانجام برساند. استدلالی که اوباما و دوست تازه معلق شده اش جیمز جونز به کار می بردند این بود که مسئله ایران حل نخواهد شد مگر اینکه سازشی در فلسطین برقرار شود و ایران یکی از مهم ترین اهرم های قدرت منطقه ای خود را از دست بدهد. اکنون روشن شده که این سودا تا چه حد خام بوده است. از یک طرف دیوانه های نشسته در تل آویو ،دوست خود آمریکا را تهدید می کنند که اگر بیش از این به آنها فشار بیاورد یهودی های آمریکا در انتخابات نوامبر حزب دموکرات را گوشمالی خواهند داد. از طرف دیگر اوباما می بیند که حتی اگر سازشی رخ بدهد، به دلیل مخالفت طرف های اصلی یعنی محور مقاومت با آن- برخی غربی ها می گویند سازش اسراییل و محمود عباس مثل این است که روباه با دم خود سازش کند و این خطر شیر را منتفی نخواهد کرد!- ، ارزشی نخواهد داشت و ماهیت موضوع را تغییر نخواهد داد.
این تاکتیک ها یعنی جنگ، اشغال، مذاکره و ایران هراسی همه امتحان شده و نتیجه معکوس داده است. آمریکا باید علت تبدیل شدن ایران به قدرت اول منطقه را از این منظر راهبردی تحلیل کند وگرنه همچنان حتی از نوشتن درست صورت مسئله هم عاجز خواهد بود چه رسد به حل آن.