تاریخ انتشار : ۳۰ آبان ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۱۹۰۹۷۰
رضا تهرانی

بیایید این‌بار موضوع را از نگاه سلطنت‌طلبانی ببینیم که با انقلاب 57 از صحنه سیاسی ایران کنار رفتند. آنها در دفاع از دولت پهلوی کم نمی‌آورند و گمان دارند که دستشان لااقل از حیث آماری پر است.علاوه بر آنکه نوسازی اجتماعی ـ اقتصادی دوره رضاشاه (1320ـ 1304 هـ . ش) را به رخ می‌کشند، آنچه را که در 2 دهه واپسین عمر حکومت پهلوی رخ داد، یک انقلاب اجتماعی و اقتصادی پیش‌رو می‌دانند.
«یرواند آبراهامیان» در کتاب ایران بین دو انقلاب بخشی از این مستندات را (البته نه برای دفاع از پهلوی‌ها) ارائه داده است. او از نتایج برنامه‌های عمرانی در فاصله سال‌های 1342 تا 1355 به عنوان یک «انقلاب صنعتی کوچک» نام می‌برد و دستاوردهای آن را از حیث آماری چنین برمی‌شمارد: «سهم تولیدات صنعتی در تولید ناخالص ملی از 11 به 17 درصد رسید و رشد صنعتی سالانه از 5 به 20 درصد افزایش یافت. همچنین شمار کارخانه‌های کوچک (با 10 تا 49 نفر کارگر) از 1502 به بیش از 7 هزار، کارخانه متوسط با (50 تا 500 کارگر) از 295 به 830 و کارخانه‌های بزرگ (با بیش از 500 کارگر) از 105 به 159 رسید.»
آبراهامیان می‌افزاید: «پیامد این انقلاب صنعتی، تولید فزاینده برخی مواد و کالاهای مهم بود. در دهه 45ـ 1344 تولید ذغال‌سنگ از 285 هزار تن به بیش از 900 هزار تن؛ سنگ‌آهن از 2 هزار به تقریباً 900 هزار تن، ورق‌های فولادی و آلومینیومی از 29 هزار به 275 هزار تن، سیمان از یک میلیون و 417 هزار به 4 میلیون و 300 هزار تن، کاغذ از صفر به 36 هزار تن، تلفن از صفر به 186 هزار دستگاه، تراکتور از 100 به 7700 دستگاه و خودرو شامل سواری، اتوبوس و کامیون از 7 هزار به 109 هزار دستگاه افزایش یافت.»
در واقع با اتکا به همین آمارها بود که رژیم ادعا می‌کرد در پایان دهه 50، استاندارد زندگی در ایران از سطح زندگی در اروپای غربی بالاتر خواهد رفت و شاه مرتب می‌گفت که ایران را به پای دروازه‌های تمدن بزرگ رسانده است.
با چنین آمارهایی و با چنین ادعاهایی انقلاب سال 57 و راهپیمایی‌های اعتراض‌آمیز میلیونی‌اش را چگونه باید تحلیل کرد؟
پاسخ شاه بسیار روشن است. او در آخرین مصاحبه خود با «دیوید فراست» خبرنگار انگلیسی و درحالی که واپسین روزهای عمر خود را طی می‌کرد، گفت: «دو سال پیش از این تغییر [انقلاب] ما حداقل از دو منبع موثق و متفاوت شنیدیم که شرکت‌های نفتی گفته‌اند رژیم ایران تغییر خواهد کرد و در سال آخر کنسرسیوم هرگز به‌طور جدی برای خرید نفت ایران وارد گفت‌وگو نشد، برای بالابردن قیمت نفت، یک کشور باید قربانی می‌شد و ایران در روز 5 میلیون و 600 هزار بشکه نفت تولید می‌کرد.» جدا از اینکه این پاسخ، دریایی از پرسش‌ها را به همراه می‌آورد، شنیدن آن از زبان کسی که پدرش با کودتای مورد حمایت انگلیس به قدرت رسیده بود و خود با کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332 قدرت از دست رفته را بازیافته بود، چندان هم عجیب نیست. دولتی که با حمایت خارجی روی کار آید و بر سر کار بماند، لاجرم کنار رفتن خود را نیز ناشی از اراده خارجی‌ها می‌داند. در تحلیل‌های عامیانه‌تر سلطنت طلبان احیاناً قدر ناشناسی جامعه ایرانی دلیل انقلاب و پشت‌پا زدن به دستاوردهای اقتصادی رژیم پهلوی تلقی شده است. اما همچنان که بسیاری از پژوهشگران غربی یادآور شده‌اند، علت انقلاب عدم توسعه نبود، بلکه توسعه ناهمگون و نامتوازن بود که با شیوه اصلاح از بالا و آمرانه دنبال می‌شد.
«برنگتین مور» جامعه‌شناس معاصر در کتاب «ریشه‌های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی» با توجه به تحولات چند سده اخیر جهان، 3 راه عمده نوسازی را از یکدیگر متمایز می‌کند که عبارتند از:
یکم ـ راه نوسازی دموکراتیک یا سرمایه‌دارانه
دوم ـ راه نوسازی محافظه‌کارانه از طریق انقلاب از بالا
سوم ـ راه نوسازی کمونیستی از طریق انقلاب دهقانی.
راه نخست که در تجربه تاریخی خود به دموکراسی نوع غربی در کشورهایی مانند انگلستان و فرانسه انجامیده است در جهت 3 هدف اساسی حرکت می‌کند: محدودکردن قدرت حکام خودکامه، نهادن قوانین و مقررات عقلایی به‌جای مقررات خودسرانه و سهیم شدن طبقات پایین جامعه در تصمیم‌گیری‌ها.
دومین راه، راه محافظه‌کارانه است که در آلمان و ژاپن (قبل از جنگ جهانی دوم) طی شد و در تجربه تاریخی به فاشیسم منتهی گردید. در این راه در نتیجه ائتلاف طبقه سرمایه‌دار تجاری و صنعتی و طبقه سنتی زمیندار تغییرات اجتماعی و اقتصادی ناگهانی صورت می‌گیرد و توده جمعیت مورد استثمار شدید واقع می‌شوند. همچنین توده‌ها نقش چندانی در فرآیند نوسازی ندارند بلکه تنها ارزش ابزاری دارند و دولت با تفکری قیم‌مآبانه راساً در پی ساماندهی امور برمی‌آید.
راه سوم یعنی نوسازی کمونیستی هم در جوامعی پی گرفته شده است که طبقات حاکم آنها نتوانسته‌اند دست به نوسازی از بالا بزنند و دستگاه دیوانسالاری هم مانع رشد گروه‌های تجاری و صنعتی بوده است. از سوی دیگر اشرافیت زمین‌دار در مقابل طبقه دهقانی وسیعی قرار داشته که در نتیجه عدم وقوع جنبش نوسازی همچنان به صورت سنتی می‌زیسته‌اند و همواره منبع شورش‌های خشونت‌آمیز بوده‌اند. در نهایت نیز همچنان نیروی اصلی انقلاب را فراهم ساخته و به رهبری روشنفکران رادیکال ، نظام اشرافی را درهم کوبیده‌اند.
بی‌شک جامعه ایران در دوره پهلوی اول دقیقا با هیچیک از این الگوها مطابقت ندارد، زیرا شرایط تاریخی و ساختاری جامعه ایران با جوامع کشورهای یاد شده یکسر متفاوت بوده است اما به اجمال می‌توان گفت که الگوی نوسازی پهلوی‌ها با الگوی نوسازی از بالا و تفکرات قیم‌مآبانه مطابقت داشت و اساسا با روی کارآمدن این سلسله دوره مشروطیت (نوسازی دموکراتیک) به پایان رسید و اعمال خشونت و سرکوب در اجرای تمام برنامه‌های اجتماعی و اقتصادی مجاز شمرده شد.
به بیان دیگر اگر از دهه 1320 و دوران نهضت ملی بگذریم، کارکرد اصلی رژیم پهلوی در عمر 53 ساله خود این بود که نهادهای دموکراتیک برخاسته از جنبش مشروطه را با حفظ قالب ظاهری از درون تهی و استبداد مطلقه را بار دیگر برپا سازد.
این سیاست تا آغاز دهه 40 خورشیدی کما بیش به پیش رفت اما زمانی به مشکل برخورد که شاه تصمیم گرفت در عین استبداد فردی، از خود چهره یک رهبر مصلح و اصلاح‌گر اجتماعی را به نمایش گذارد. بدین‌سان اصلاحات ارضی با حداکثر سرعت ممکن، بخش کشاورزی ایران را نشانه رفت و با فروپاشی نظام سنتی زراعت در ایران نتوانست بدیلی را برای آن پیشنهاد کند. در نتیجه، زمیندار شدن بخشی از کشاورزان به بهای کاهش چشمگیر سهم کشاورزی در تولید ناخالص داخلی انجامید و هزاران کشاورز را روانه شهرهای بزرگ ساخت. شاه گمان می‌برد که لطف بزرگی در حق ایشان روا داشته است اما آنها با خروج از جامعه بسته و سنتی روستایی، رو به جهانی دیگر چشم گشوده و به درک مفاهیمی چون شکاف و نابرابری طبقاتی نائل شده بودند.
در بخش صنعتی و بازرگانی نیز نظیر همین اتفاق رخ داد. رشد سریع صنایع و مبادلات بازرگانی، طبقه کارگر ایران را متورم ساخت و شمار آن را از سال 1342 تا 1355 پنج برابر کرد. در این سال‌ها رقم کارگردان صنایع و شاغلین بخش‌های خدماتی به 272 هزار نفر رسید که با احتساب فقرای شهری به 2میلیون و400 هزار نفر و با در نظر گرفتن مزدبگیران روستایی (در بخش کشاورزی و ساختمانی روستایی) به 3 میلیون و500 هزار نفر معادل 10 درصد کل جامعه ایران بالغ می‌شد اما آیا این عده به اندازه سهم خود در اجتماع و اقتصاد، سهمی از قدرت نیز در اختیار داشتند؟ پاسخ منفی است. دولت پهلوی در شرایطی چنین طبقه‌بزرگی را شکل داده بود که حتی اجازه تشکیل سندیکاهای صنفی نیز به آنها نمی‌داد و در جامعه به شدت متکثر ایران همه را به عضویت در حزب واحد رستاخیز یا خروج از کشور فرامی‌خواند.
خیلی ساده، نوسازی منهای دموکراسی و اصلاحات بی‌پشتوانه مردم و مشارکت آنها، بلای جان پهلوی‌ها شد و طومار آنان را با انقلابی سهمگین درهم پیچید. «احسان نراقی» که در روزهای واپسین حضور شاه در ایران هر روز به کاخ نیاوران می‌رفت تا طرف مشورت شاه قرار گیرد، خاطرات جالب توجهی از بهت‌زدگی او در برابر انقلاب دارد.شاه از اینکه می‌دید بازاریان (که در نتیجه تحولات اقتصادی دهه 40 و 50 به ثروت قابل توجهی رسیده بودند) به یاری اعتصابیون انقلابی شتافته‌اند، در شگفت بود.
با تعجب می‌پرسید چرا دکترها و پرستارانی که با بورسیه دولتی به خارج رفته و تحصیل کرده‌اند، تابلوی بیمارستان قلب مادر را که مادر او ساخته بود پایین می‌کشند و نام دکتر علی‌ شریعتی را بر آن می‌نهند؟ از اینکه حتی شب‌ها در نیاوران صدای مرگ بر شاه و الله‌اکبر می‌شنید یا به او گزارش می‌دادند که در راهپیمایی‌های خیابانی، زنان مرفه و پالتوپوست پوش نیز حضور دارند، بهت‌زده جلوه می‌کرد. گمان می‌برد که همه اینان از صدقه‌سر او به رفاه رسیده‌اند و حالا اعتراض‌هایشان نوعی ناسپاسی است.
اما اینان نه از صدقه‌سر شاه که از صدقه‌سر نفت و افزایش بهای آن به رفاه رسیده بودند و اکنون حق داشتند که حقوق از دست رفته خود برای مشارکت در اداره امور کشور را طلب کنند. آیا شاه بی‌افزایش چند برابری بهای نفت می‌توانست یک دهم از آنچه را که افتخار اجتماعی و اقتصادی خود می‌دانست به انجام رساند؟
به علاوه ثروت انبوهی که نفت آورده بود، به نسبت عادلانه میان ملت تقسیم نشده بود و مثلا در حالی که 90 درصد روستاهای کشور برق نداشتند و برای تعداد بیشتری از آنها تلفن تکنولوژی ناشناخته و دور از دسترسی بود، 45 خانواده، 85 درصد شرکت‌های اقتصادی را در اختیار داشتند و 56 خانواده در 177 شرکت از 364 شرکت بزرگ صنعتی سهیم بودند و ثروت خانواده سلطنتی (بدون در نظر گرفتن ثروت عظیم شاه) تا 20 میلیارد دلار تخمین زده می‌شد.
دست آخر توسعه نامتوازن مبتنی بر استبداد سیاسی، بی‌عدالتی اجتماعی و اقتصادی با چاشنی بی‌توجهی دولت به باورهای مذهبی و مظاهر فرهنگ بومی، دست به دست هم داد و انقلابی را پدید آورد که شاه درباره‌اش به دیوید فراست گفته بود: «همیشه این تمایل وجود دارد که کشور مرا در زمان من با کامل‌ترین نوع دموکراسی در جهان قیاس کنند. از نظر من اشکالی ندارد. ولی امروز آنچه می‌شنویم این است که بیایید سعی کنیم اینها را درک کنیم که اسلام پدیده خاص خود است. این چیزی است که من از آن سر در نمی‌آورم و ببینید که به خاطر همین چه اتفاقاتی رخ می‌دهد.»