تاریخ انتشار : ۲۳ آذر ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۱۹۲۲۲۶
زیبایی‌شناسی داستان جنگ
عباس پژمان مقدمه: شکی نیست که جنگ تحمیلی هشت‌ساله مهم‌ترین اتفاق بعد از انقلاب بود و لذا عجیب نیست که حجم قابل توجهی از ادبیات بعد از انقلاب هم ادبیات جنگی بوده باشد، مخصوصاً در زمینه رمان و داستان. اما جالب اینکه اکثر این داستان‌ها و رمان‌ها صورت‌های بدیع و نویی هم دارند و غالباً با شیوه‌ها و فوت‌وفن‌هایی خلق شده‌اند که در تاریخ رمان و داستان قبل از انقلاب سابقه نداشت. می‌توان گفت که رمان و داستان بعد از انقلاب بیشتر به دنبال یک نوع اصالت و هویت است و شاید این را هم بتوان گفت که رمان‌ها و داستان‌های جنگی بعد از انقلاب تا حدودی به این اصالت و هویت دست یافته‌اند. لذا جا دارد که این داستان‌ها و رمان‌ها به شیوه‌های دقیق‌تر و علمی‌تر‌ی نقد و بررسی شوند. مطلب زیر فقط نگاهی است به اصول زیبایی‌شناسی داستان‌ها و رمان‌های جنگی.

داستان‌های جنگی در نگاه اول داستان‌هایی است که موضوع آنها جنگ است. اما این هم مثل بسیاری از مسائل دیگر که ممکن است در نگاه اول ساده به نظر بیاید بعضی پیچیدگی‌های خاص خودش را هم دارد. سعی می‌کنم فقط از منظر زیبایی‌شناسی به بعضی از این پیچیدگی‌ها اشاره‌ای بکنم. بشر 5600 سال تاریخ مکتوب دارد و در این مدت 14600 جنگ راه انداخته است. ظاهراً طبع بشر آن قدرها هم از جنگ گریزان نیست. در هر حال می‌شود گفت که دنیا، یا لااقل بسیاری از آنها عشق و علاقه خاصی به جنگ داشته‌اند و معمولاً هم با این استدلال همه این جنگ‌ها را راه انداخته‌اند که می‌خواهند وضع دنیا و زندگی را بهتر کنند. البته شکی نیست کسی که برای دفاع از خود و سرزمین خود می‌جنگد کار مقدسی انجام می‌دهد. اما هر جنگ دو طرف دارد و حداقل یک طرف آن حتماً متجاوز یا زورگو است. و در هر حال هر جنگی با خرابی و نیستی و مرگ هم همراه است. یکی از اصول زیبایی‌شناسی داستان‌های جنگ هم بر پایه همین موضوع شکل می‌گیرد. بشر از یک طرف شدیداً طالب زندگی است و از مرگ و نیستی فرار می‌کند و از طرف دیگر در طول تاریخ تقریباً هر سال سه جنگ راه انداخته است. اینجا خود به خود یک نوع پارادوکس شکل می‌گیرد و همان طور که می‌دانیم پارادوکس‌ها شدیداً مورد توجه ادبیات و داستان است و نقش مهمی در زیبایی‌شناسی و ماهیت امر داستانی بازی می‌کند. اینکه دو چیز متضاد بتوانند به هر شکلی با همدیگر جمع شوند خود به خود برای حس زیبایی‌شناسی انسان خیلی جالب است. آثار ادبی بزرگ دنیا، اعم از جنگی و غیرجنگی، پر از پارادوکس‌های مختلف است. بعضی از نویسندگان و شاعران خیلی به پارادوکس علاقه دارند. یکی از آنها حافظ است که در سراسر دیوانش پارادوکس‌های مختلف و بسیار زیبایی خلق می‌کند. کلاً شاعران یا نویسندگانی که استعداد طنز دارند به پارادوکس خیلی علاقه دارند. چون پارادوکس خود به خود یک موقعیت و حالت طنز هم در خودش دارد.
داستان‌ها به یک شکل دیگر هم از جنگ و عوارض و عواقب آن استفاده زیبایی‌شناسیک می‌کنند. همان طور که می‌دانیم برای برجسته‌کردن بعضی امور، یا شاید همه امور می‌توان به ضد آنها توسل جست. واقعاً هم اگر چیزی در زمینه ضدخودش در داستان مطرح شود تاثیر بیشتری در ذهن خواهد گذاشت. جنگ و عوارض و عواقب آن و مخصوصاً فضایی که در هنگام جنگ ایجاد می‌شود، کنتراست شدیدی با بسیاری از چیزهای خوب زندگی ایجاد می‌کنند. البته کنتراست مخصوص جنگ یا حتی فقط داستان و ادبیات نیست. در هنرهای دیگر هم از آن استفاده می‌شود. اما چیزی که هست فضای جنگ خود به خود یکی از قوی‌ترین کنتراست‌ها را در کل داستان به وجود می‌آورد و باعث می‌شود که چیزهای خوب زندگی جلوه بیشتری بکند. عامل دیگر عامل هیجان است، که مثل کنتراست در واقع ذاتی فضای جنگی است. باز همان طور که می‌دانیم هیجان باعث می‌شود که حواس آدم تیزتر شود و بعضی چیزها را شدیدتر حس کند. در فضایی که در داستان‌های جنگی ایجاد می‌شود همه چیز در مرز هستی و نیستی پیش می‌رود و این خود به خود ایجاد هیجان خواهد کرد. با توجه به اینکه اکثر وقایعی که در جنگ اتفاق می‌افتد نوعاً از اتفاقاتی است که خود به خود هیجان‌آلود است، نوشتن داستان‌های جنگی راحت‌تر از داستان‌هایی است که کشش و جذابیت آنها فقط با اتفاقات روزمره و عادی زندگی ایجاد می‌شود. به نظر من حتی نوشتن رمانی مثل پیرمرد و دریا سخت‌تر از وداع با اسلحه است. حقیقت این است که حتی گزارش بسیاری از اتفاقات جنگی هم هیجان‌آلود و پرکشش است. باید در نظر داشت که رمان‌های جنگی بزرگ دنیا در درجه اول رمان هستند تا رمان جنگی،‌حتی آنهایی که همه وقایعشان در جبهه و زیر آتش اتفاق می‌افتد. این سه چیز، یعنی پارادوکس و کنتراست و هیجان، نقش مهمی در زیبایی‌شناسی داستان‌های جنگی بازی می‌کنند. اما مسائل دیگری هم هست که هر چند شاید در حاشیه قرار می‌گیرند، با زیبایی‌شناسی این داستان‌ها بی‌ارتباط نیستند. مهم‌ترین اینها وابستگی سه ژانر مهم ادبی، حماسه و کمدی و تراژدی، با موضوع جنگ است. حماسه در قدیم به منظومه‌های بلند گفته می‌شد که سرشار از دلیری‌ها و پهلوانی‌ها بود و بیشتر هم با افسانه و اسطوره در می‌آمیخت تا واقعیت. در دوران مدرن که رمان ژانر غالب در ادبیات داستانی شد حماسه را بیشتر در رمان‌ها می‌بینیم، اعم از اینکه با افسانه و اسطوره هم درآمیخته باشد یا فقط رئالیستی باشد. مثلاً ارباب حلقه‌ها و دن‌آرام هر دو رمان حماسی است. ارباب حلقه‌ها با افسانه و اسطوره هم در آمیخته است، اما دن‌آرام فقط رئالیستی است. اما باید در نظر داشت رمان‌های جنگی قرن بیستم بیشتر به پوچی جنگ تاکید داشته‌اند؛ مخصوصاً رمان‌های جنگی مشهور. مثلاً در غرب خبری نیست، وداع با اسلحه، ناقوس برای که می‌زند، دکتر ژیواگو و غیره. رمان‌های جنگی حماسی را عمدتاً نویسندگانی نوشته‌اند که سرزمینشان در جنگ‌های قرن بیستم یا قبل از آن مورد تجاوز واقع شده است. جالب است که رمان‌های جنگی همینگوی هیچ کدام حالت حماسی ندارد اما در پیرمرد و دریا روح حماسی هست. ژانر دیگری که جنگ بستر مناسبی برای آن محسوب می‌شود کمدی است. البته ممکن است ظاهر قضیه اندکی عجیب به نظر بیاید. اما این هم باز یکی از تناقض‌های جالبی است که ادبیات خیلی به آن توجه کرده است. یکی از چیزهایی که ایجاد خنده می‌کند نامناسب بودن حرف با عمل یا هدف و وسیله رسیدن به آن است. تجاوزگرها غالباً می‌گویند که برای آباد کردن دنیا و بهتر کردن وضع زندگی جنگ می‌کنند. حتی اگر واقعاً هم نیت اینها همین باشد وسیله‌ای که برای عملی کردن این نیت انتخاب می‌شود در نظر اکثر مردم تناسب چندانی با یکدیگر ندارد. مهم‌ترین رمان کمدی جنگی شوایک سرباز ساده‌دل است که وقایع آن در جنگ جهانی اول می‌گذرد و تمامی شرکت‌کنندگان در این جنگ را به سخره می‌گیرد و هر چند اثر ناتمامی است شاهکار کمدی جنگ محسوب می‌شود. یکی دیگر از این نوع اثرها کچ 22 اثر جوزف هلر است که عملکرد نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم را به سخره می‌گیرد. و اما ژانر سوم یا تراژدی، که شاید وابستگی‌اش با جنگ بیشتر از کمدی و حماسه باشد. بسیاری از تراژدی‌های بزرگ دنیا، اعم از نمایشنامه و داستان منظوم و منثور در بستر جنگ اتفاق می‌افتد. یک نکته خیلی مهم در زیبایی‌شناسی تراژدی مطرح است که بحث‌های مهمی درباره‌اش شده است و آن لذت‌ تراژدیایی است، این چرا غمی که در تراژدی‌ها هست در عین حال لذت‌بخش هم هست. شکی نیست که خواننده آثار تراژیک، اعم از جنگی و غیر آن، لذت هنری هم از این اثرها احساس می‌کند. به زبان دیگر، غمی که با خواندن داستان‌ها احساس می‌کنیم با غم واقعیت فرق دارد. درست است که خواننده داستان با بعضی از شخصیت‌ها همذات‌پنداری می‌کند و واقعاً مثل این است که حوادث ناگواری که برای آنها اتفاق می‌افتد برای خود آدم اتفاق می‌افتد اما طبع انسان طالب این غم است و از آن لذت می‌برد. کلاً تا به حال چهار نظریه درباره لذت تراژدیابی مطرح شده است:
نظریه اول می‌گوید که تراژدی احساسات را تحریک می‌کند.
انسان تحریک احساسات را دوست دارد و حتی اگر این احساسات منفی باشد باز هم آنها را ترجیح می‌دهد به آن سستی و بی‌حالی‌ای که در خمودگی ذهن هست و در فقدان شور و شوق بر او عارض می‌شود. مسلم است که این نظریه نقص دارد. چون تراژدی‌های واقعی هم احساسات آدم را تحریک می‌کنند ولی خیلی بعید است که منشاء لذت هم باشند. نظریه دوم می‌گوید چون می‌دانیم تراژدی‌های داستانی خیالی است از آنها لذت می‌بریم. یعنی این «دانستن» کمک می‌کند تا غمی که احساس می‌کنیم کاهش بیابد. این هم باز نقص‌هایی دارد. یکی اینکه گاهی آن غمی که در تراژدی‌های داستانی احساس می‌کنیم آن‌قدرها هم کم نیست، یعنی اینکه همیشه هم «دانستن نمی‌تواند آن را کاهش دهد. دیگر اینکه در آن لحظه‌هایی که ذهن به تراژدی‌های داستانی پاسخ می‌دهد، مثلاً در لحظه‌هایی که رمان غم‌انگیز می‌خوانیم یا فیلم غم‌انگیز تماشا می‌کنیم، وقایع آن را خیالی نمی‌دانیم. نظریه سوم نظریه هیوم است. هیوم غم و لذت حاصل از تراژدی‌های داستانی را جدا از هم می‌داند. غم را عکس‌العمل ما به رنجی می‌داند که شخصیت‌ها متحمل می‌شوند و لذت را حاصل فصاحتی می‌داند که در توصیف این رنج هست. وی معتقد است که در تراژدی‌های بزرگ این لذت به حدی است که آن غم را مقهور خودش می‌کند و حتی باعث استحاله آن می‌شود. البته هیوم نمی‌تواند بگوید که چطور می‌شود که این استحاله اتفاق می‌افتد. نظریه چهارم نظریه فروید است که پیچیده‌تر و مفصل‌تر از نظریه‌های قبلی است و بر مبنای تجربه‌های روان‌کاوی و مقایسه این تجربه‌ها با آثار ادبی بزرگ دنیا ارائه می‌شود. فروید می‌گوید که در اعماق دل هر انسانی آرزویی هست و آن اینکه مرگ به صورت چیزی درآید که آدم را بیش از هر چیزی به سوی خودش بکشد و تراژدی‌ها در واقع این خواسته پنهانی انسان را برآورده می‌کنند. و در قسمت دیگر این نظریه می‌گوید: در زندگی هر مردی سه زن هست: زنی که مادر است، زنی که عاشق است و زنی که مثلاً در اسطوره‌های شمال اروپا مرد محتضر را با خود می‌برد. فروید می‌گوید این زن که در بعضی از اسطوره‌ها و تراژدی‌های داستانی حضور دارد و زنی ساکت و بسیار زیبا توصیف می‌شود، همان مرگ یا به عبارت دقیق‌تر نماد مرگ است. فروید متوجه شده بود درخواب‌هایی که بیمارانش برای او تعریف می‌کردند خاموشی و سکوت نماد مرگ بوده است.
نظریه فروید واقعاً نظریه جالبی است. در بسیاری از تراژدی‌های کلاسیک و رمان‌های جنگی معاصر این زن ساکت و زیبا در صحنه مرگ قهرمان یا کمی قبل از آن حضور دارد تا لااقل خودش و آرامش خودش را زیباتر جلوه دهد. مثلاً اگر به زمستان 62، اثر بسیار زیبای اسماعیل فصیح دقت کنیم، حتی هر سه زن حضور دارند. هم زن مادر حضور دارد، هم زن عاشق- که البته کشته شده اما در رمان حضور دارد- ، هم زن سوم که لاله است و از قضا هم تقریباً ساکت توصیف می‌شود و هم خیلی شبیه زن عاشق است، یعنی شبیه کسی که زیباترین کس در نظر قهرمان اثر محسوب می‌شود. جالب است که لاله درست از موقعی در زندگی منصور فرجام یا منصوره فرجام حضور پیدا می‌کند که او در واقع تصمیم گرفته است خود را به کشتن دهد یا فدا کند. در هر حال، چه به نظریه فروید معتقد باشیم و چه نباشیم، این زن سومی که او وجودش را در شکل‌های مختلف خودش در بسیاری از آثار بزرگ دنیا نشان داده است نقش بسیار مهمی در زیبایی‌شناسی تراژدی‌های داستانی و رمان‌های جنگی بازی می‌کند. در جنگ و صلح هم باز این حالت هست. در هر صورت، داستان‌های جنگی با خود جنگ خیلی فرق دارد. این هم مثل بسیاری از چیزهای دیگر است که واقعیتشان برای انسان منفور و مذموم است و طبع انسان از آنها فرار می‌کند اما ادبیات می‌تواند از آنها به عنوان مصالح استفاده کرده و زیبایی خلق بکند. در هر حال، یکی از رازهای مهم داستان همین است. عمر ادبیات جنگی به هشت قرن قبل از میلاد مسیح می‌رسد، منظومه ایلیاد هومر که اولین اثر بزرگ جنگی است هشت قرن قبل از میلاد مسیح سروده شد. بعد از آن هم داستان‌های بزرگ جنگی غالباً در قالب منظومه‌های بلند خلق شدند، مثل شاهنامه در زبان فارسی، لوزیادها در زبان پرتغالی و غیره، که همان طور که گفتم همگی در ژانر حماسه جای می‌گیرند. رمان‌های جنگی در واقع محصول قرن نوزدهم است. رمان‌های بزرگ جنگی از نیمه دوم قرن نوزدهم به این طرف نوشته شده‌اند.
بدون شک جنگ و صلح تولستوی اولین رمان بزرگ جنگی است که در سال‌های 1869- 1865 خلق شد و هنوز هم بزرگترین رمان جنگی دنیا محسوب می‌شود. البته رمان‌های جنگی اروپا و آمریکا حتی دیرتر از این و بعد از جنگ جهانی اول نوشته شد. تقریباً یک قرن و نیم بعد از تولد رمان است که رمان‌های جنگی نوشته می‌شوند. کلاً می‌شود گفت که قبل از این که ژانر رمان جنگی به وجود بیاید داستان‌های جنگی غالباً حماسی بودند، اما در رمان‌های جنگی بیشتر به پوچی جنگ تاکید می‌شود. مخصوصاً رمان‌هایی که به قلم نویسندگان اروپایی و آمریکایی نوشته شد. البته روح حماسی به طور کامل در رمان کنار گذاشته نشد. مخصوصاً ملت‌هایی که سرزمینشان مورد تجاوز واقع شده بود رمان‌هایی نوشتند که جنبه حماسی آن بر جنبه پوچی‌اش می‌چربد. مثل بعضی از رمان‌های جنگی اروپای شرقی. حتی در بعضی از رمان‌های جنگی فرانسه هم حالت حماسی دیده می‌شود اما نه خیل شدید. مثلاً در خاموشی دریا اثر ورکور. هر چند که اکثر رمان‌های جنگی را کسانی نوشته‌اند که خودشان در جنگ شرکت داشتند، مثل همینگوی و آندره مالر و اریش ماریا رمارک و غیره، بعضی از رمان‌های جنگی مشهور را هم کسانی نوشته‌اند که خودشان جنگ ندیده بودند، مثل تولستوی و استیفن کرین و غیره. ظاهراً قدرت تخیل رمان‌نویس و تسلطش بر تکنیک‌های رمان مهمتر از هر چیز است. نویسنده‌ای که تخیل قوی نداشته باشد یا تکنیک‌هایش ضعیف باشد ممکن است بزرگترین تجربه‌های جنگی را هم فقط به گزارش تبدیل کند. در حالی که تولستوی توانست فقط از روی مدارکی که از جنگ‌های ناپلئون باقی مانده بود اثر عظیمی مثل جنگ و صلح خلق کند. رمان با تاریخ یا گزارش خیلی فرق دارد.
چیزی که در تاریخ اهمیت دارد اطلاعات درست و جزئیات دقیق است. اما چیزی که در رمان بیشتر اهمیت دارد ایجاد فضای مناسب است. همان طور که می‌دانیم فضا را هم در رمان فقط با جزئیات مناسب و به کمک تکنیک‌های خاص می‌شود خلق کرد. بعضی از رمان‌های مهم یا مشهور جنگی را هم خانم‌ها نوشته‌اند. مثل بربادرفته، یا تریلوژی نوزایی که خانم پت بارکر نوشته و در انگلیس خیلی مشهور است. البته رمان‌نویس‌های غربی رمان جنگی را بستر مناسبی برای یک چیز دیگر هم دیدند و آن هموسکسوالیته بود. بیشتر رمان‌هایی که مخصوصاً در نیمه دوم قرن بیستم نوشتند با این جور مسائل هم درآمیخته است. در کشور خودمان هم با این که در زمان قاجار و قبل از آن جنگ‌های زیادی اتفاق افتاد اما از وقتی که نوشتن رمان و داستان کوتاه رایج شد، نویسندگان بیشتر به موضوعات دیگر توجه داشتند تا جنگ. اما در دو دهه اخیر داستان‌های جنگی رواج بیشتری پیدا کرد که تقریباً موضوع همه آنها هم جنگ اخیر بوده است. با این که هنوز در واقع زمان زیادی نیست که از این جنگ می‌گذرد داستان‌های خیلی خوبی هم درباره آن نوشته شده است. البته منظورم بیشتر داستان‌های کوتاه است تا رمان. از میان این داستان‌ها که فضای بسیار خوب و موثری در خود دارند می‌توانم از داستان‌های در امتداد پل و تو می‌گی من اونو کشتم (احمد غلامی)، لالایی لیلی (حسن بنی عامری)، (محمدرضا گودرزی) نماز پسین (محمد بکایی) نام ببریم.