*آقای گلپور کمی درمورد تالیف معروفتان یعنی کتاب «شنود اشباح» و بازتابهای مختلف آن توضیح دهید.
**در سال 1381 کتابی که حاصل ماهها تحقیق و بررسی بود را به نام «شنود اشباح» منتشر کردم که برای انتشار آن، مجوز قانونی و رسمی را از وزارت ارشاد نیز گرفتم و کتاب وارد بازار شد که با عکسالعمل بسیار تند و شدید از سوی آقای خاتمی، رییس وقت شورایعالی امنیت ملی، مواجه شد تا حدی که ما برای چاپ دوم کتاب دچار مشکل شدیم و دو وزارتخانه اطلاعات و فرهنگ و ارشاد اسلامی آن زمان مسئول رسیدگی به این موضوع شدند. برخلاف شعارهایی از جمله جوانگرایی که خاتمی میداد، برخوردی غیرمنطقی با من بهعنوان یک جوان - که متولد سال1356 هستم - و کتابم کردند. شعار دیگر خاتمی و طیفش، «دانستن حق مردم است» بود، اما باوجودی که من تمام مستندات کدهایی که در کتاب بود را اشاره کرده بودم (مثلا این حرف مستند به مصاحبه با فلان شخص است و یا اشاره به منابع حقوقی و رسمی منتشره در تریبونها و روزنامهها یا نشریات معتبر بود)، اما بازهم برخورد تندی از سوی دولت وقت با من صورت گرفت.حداقل این بود که ایشان اگر محل اشکالی هم میدیدند، میتوانستند با نوشتن کتاب یا مقالههایی کتاب را نقد کنند. اما برخوردهای او و برخی امنیتیهای مشکوکالسابقه دور و بر وی، منجر به یکسری مکاتبات بین بنده و ایشان شد که در نهایت به برخوردهای سخت افزاری و بازداشت بنده توسط وزارت اطلاعات انجامید.
من تلاش کردم با سکوت و صبر و جوابهای مستدل به مطالب اتهامات مطروحه بهنحوی این بحث را به زمینهای منطقی و قانونی سوق دهم تا برخی از نقاط تردیدساز در اعمال مشکوک فرادی که از سالهای پایانی رژیم ستمشاهی تا سالهای پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در برخی مراکز و گلوگاههای امنیتی ویا نظامی و اقتصادی حضور داشتند، روشن شود. امیدوار بودم این سوابق در معرض نقد علمی و منطقی قرار گیرد، فلذا اگر دقت بفرمایید در چهار فصل اول کتاب «شنود اشباح»، تقریبا چهار بستر و زمینه خارجی این بحث یعنی آمریکاییها، انگلیسیها، اسراییلیها و روسها بررسی میشد که سیاست استراتژیک آنها نسبت به ژئوپلتیک ایران چیست و اینکه عوامل مرتبط با آنها چه کسانی بودند. برای مثال در فصل اول بنده سیاستهای انگلیس بهویژه رقابتهای سرویس اطلاعاتی آن یعنی MI6 داشتم. در این بحث، تیمسار منوچهر هاشمی که در اسناد ساواک،تحت عنوان رییس اداره هشتم یا اداره ضدجاسوسی ساواک بود را مورد بررسی قرار دادم و من باب مثال این سؤال را برای خواننده طرح کردم که چگونه ممکن است عواملی که در شبکه مرتبط این تیمسار ساواکی مانند منوچهر قربانیفر بودند، بعد از پیروزی انقلاب نیز همین افراد دارای روابط با اعضای رسمی دفتر اطلاعات و تحقیقات نخستوزیری مانند خسرو قنبری تهرانی، محسن کنگرلو و دیگران باشند؟! عنوان فصل دوم «شنود اشباح» بود که در آن فعالیتهای سرویس اطلاعاتی مرکزی و نظامی آمریکا - سیآیای و دیآیای - در ایران مورد بحث قرار میگرفت. در این فصل برخی ارتباطها روی سایتهای شنود در خط شرقی - غربی ایران و نقش افرادی مثل بهزاد نبوی محسن سازگارا یا ابراهیم یزدی بررسی میشد.در فصل سوم هم وضعیت فعالیت شبکه اسراییلیها در ایران بهویژه دیوید کیمخه وآلبرت حکیم و افراد مرتبطشان در ایران تدقیق میشد. فامیل ریشهدار خانواده آقای رفسنجانی در بلژیک و امثال ذلک.
در فصل چهارم، فعالیت امنیتی روسها با طرح دانشگاه پاتریس لومومبا را مورد بحث قرار دادم که معمولا نیروها و عناصر روس محور در کشورهای دیگر را این دانشگاه آموزش و برای آنها تئوریسازی مارکسیستی و مناسب با فرهنگ روسیه، (به مفهوم آکادمیک و دستهبندی شده) ارایه میکند. نقطه کانونی این فصل سوابق آقای سیدمحمد خویینیها (معروف به موسوی خویینیها) است. در فصلهای بعدی هم این خطوط و تعاملاتشان تا سال 1380 مورد دقت پژوهشی بود. واقعا در این کتاب بهدنبال این بودم که به نوعی مطالب فوق در سطح رسانه و افکار عمومی تکمیل و بررسی و یا حتی نقد شود. خب در خارج از کشور برخی از افراد نشاندار جریان سلطنتطلب و سازمان منافقین و افرادی مانند بنیصدر در پوشش نقدها، توهینهای مفصلی به بنده کردند و حتی از اساس وجود و حضور بنده را زیر سؤال بردند و در داخل کشور افرادی مانند بهنود و زیدآبادی و برخی دیگر که سوابق آنها روشن است، شروع به جنگ روانی علیه بنده کردند و وارد مسایلی مانند مسایل شخصی زندگی بنده شدند و گفتند که نویسنده این کتاب دیگران هستند و تنها اسم گلپور در آن نوشته شده و یا بهعنوان مثال یک کمیته از حزب مؤتلفه اسلامی و طرفداران انصار حزبا... این کتاب را نوشتهاند. در حالیکه بنده تلاش کردم با صبر این موضوعات را توضیح بدهم و از اصول مورد دقت و نظرم فاصله نگیرم.
*میشود گفت مهمترین عکسالعمل نسبت به این تألیفات از سوی موسوی خوئینیها و بهزاد نبوی بود؟
**بله به نظرم حتی خود آقای سید محمد خاتمی هم تحت فشار این دو نفر و عواملشان قرار داشت. خب من در این کتاب بحثها و سؤالاتی را درخصوص ریشههای تشکیلاتی و روابط مشکوک اعضای سازمان مجاهدین، بهویژه در سطوح امنیتی کشور مانند جواد قدیری کفرانی یا عباس زریباف یا مسعود کشمیری یا خسرو قنبری تهرانی و سعید حجاریان کاشی، مصطفی تاجزاده و بهزاد نبوی مطرح کردم. مثلا با مطالعه «شنود اشباح» این سؤالها مطرح میشود که چرا کسی مانند منوچهر قربانیفر که عامل ضداطلاعات یا اداره ضدجاسوسی ساواک بوده و بعد از انقلاب از مهمترین و در حقیقت محور لجستیک و از سه نفر اصلی کودتای نقاب در پایگاه شهید نوژه بود و در عملیات آمریکا در طبس نفر انتقالدهنده نیروهای آمریکایی از طبس به تهران بوده است، همین فرد رابط اصلی ( ... ) و تیم امنیتی او در نخستوزیری با خارج شود؟
*درخصوص آقای خوئینیها چطور؟
**رفرنسهای مختلفی هست که قبل، حین و بعد از اشغال لانه جاسوسی به تأثیرپذیری محمد خوئینیها از سرویس کا.گ.ب اشاره میکند و بنده برخی ازموارد آنها را در کتاب «شنود اشباح» عینا نوشتم. اما بهجای پاسخگویی به این موارد، برخورد سختافزاری کردند و شخص رییسجمهور وقت تلاشکرد تا صورت مسئله را پاک کند. شنیدم که آقای خویینیها قبل از آن اظهارنظر آقای خاتمی درباره بنده، در کابینه مفصلا با او صحبت کرده بود.
*تحلیل شما از وقایع اخیر چگونه است؟ آیا این جریانات و اغتشاشات اخیرا ادامه همین جریان اصلاحات است؟
**در جریانات اخیر که تا حدودی جریان اپوزیسیون مختلف از ضدانقلاب مسلح تا مسئولین آمریکا و انگلیس و همان جریان تعقیبکننده اصلاحات در یک جبهه واحد تلاش کردند تا با شعار تقلب آشوبطلبها را به خیابانها بیاورند و برای براندازی نظام سامان بدهند. با کمی دقت همان سؤالات که قبلا مطرح کردم باز هم جای تأمل دارد. اگر آقای خاتمی در همان زمان بهجای برخوردهای سختافزاری، کتاب را با کتاب و اندیشه را با اندیشه پاسخ میداد و تلاش میکرد تا این افراد در معرض نقد قرار گیرند، چه بسا امروز به این نقطه ارتجاعی نمیرسید.
*موسوی خوئینیها قبل از انقلاب با کدام گروه سیاسی همکاری داشته است؟
**موسوی خوئینیها در آن دوران کلاسهای تفسیر قرآنی داشت و مشهور بود، چون پدر وی در جریانات پیشهوری کشته شده بود، ایشان نگاههای شدید مارکسیستی دارد. دستگیری وی به همین دلیل هست؛ یک نوع بینش شدیدا مارکسیستی و دیالکتیکی و تلاش برای استفاده از پتانسیل داغی موجود در برخی افراد مرتبط با حوزههای علمیه و همراهی و همگرایی با افرادی که مارکسیسم را محور مبارزه میدانند. تفاسیری که خوئینیها در تلاشهای خود ارایه میکرد، به هر شکل ممکن قصد داشت اعلام کند که آیات قرآن با مبانی مدرن جهان مارکسیسم در تعارض نیست و به یک شکلی میخواهند آیات قرآن را با مطالب به ظاهرمدرن و دیالیکتیکی منطبق کنند. همین الان آقای خوئینیها اگر خیلی ساده و راحت به چند نقطه مبهم پاسخ بدهند، این اختلاف مبناها آشکار است. مثال ساده اینکه در همان سالهایی که در روزنامه سلام بودند در ستونی که باید مردم تماس میگرفتند (الوسلام) و مشکلاتی را بیان میکردند، خود خویینیها و دوستانش حرفهای خودشان را بهعنوان اینکه فردی تماس گرفته و ما هم به سؤال و مشکل آن فرد جواب دادیم، منتشر میکردند. این در حالی است که انسان مسلمان و متعهد چه لزومی دارد که در این سطح دروغ بگوید و خود همین افراد در خاطراتشان اعلام کردند که خودشان این مطالب را دونی که مردم باید تماس میگرفتند، مینوشتند. در واقع «الو خودم» بود نه «الو سلام»!موسوی خوئینیها در مقام سنجش با بسیاری از مبارزین مخلص و پیشتاز حوزهها (حتی اگر تنها سوابق مصرحه در صحیفه نور امام (ره) را محور قرار دهیم) عمق فقهی و حوزوی لازم را در شناخت مباحث مربوط به فروع و اصول دین در سطحی که بخواهد در جایگاه یک لیدر مذهبی و مجتهد دینی قرار بگیرد را ندارد، بالعکس بهعنوان یک نیروی چپ رادیکال سطحی قابل ارزشگذاری است.
*پس چطور میشود که ایشان از سوی امام راحل بهعنوان دادستان انقلاب منصوب شدند؟
**ببینید بعد از انقلاب که امثال قطبزاده در رادیو و تلویزیون فعال ما یشاء شدند، امام با معرفی دوستان خوئینیها را بهعنوان کسی که بالاخره لباس روحانی و تعلیم حوزوی دارد، به آنجا در آن فضای فرهنگی افتضاح میفرستد. در سال 1358 هم جریان لانه جاسوسی و یا عربستان و حج که عدهای کارهای رادیکالی دارای تبعات احتمالی بینالمللی میکردند، امام یکی را از جنس خود آن رادیکالها که آنها قبول داشته باشند، برای نمایندگی انتخاب کردند. بعد هم که سال شصتوچهار آقای صانعی در اختلافات شورایعالی قضایی لج کرده و کنار رفته بود و برای هماهنگی به دادستانی کل منصوب شد. اینکه گفته میشود امام راحل ایشان را دادستان انقلاب منصوب کرده در حالی است که این جایگاه نیاز به علم فقهی دارد؛ بنده به برخی دوستان که چنین موضوعاتی را مطرح کردند گفتم که اگر در حکم امام دقت کنید، میبینید که امام راحل مبانی علمی و فقهی خوئینیها را به تأیید دوستان تأیید میکند و زمانی که از این دوستان سؤال شده که چگونه مبانی فقهی این فرد را تأیید کردند در حالیکه خوئینیها تا این حد به این مبانی آشنا نبود، پاسخ آنها این بوده که بهدلیل فشارها و نوع شرایط، ترس از ضربه خوردن و خدای ناکرده فروپاشی نظام قضایی و رفع اضطرار بوده که چنین تأییدی انجام دادند. برخی افراد تحلیلهای کج و غلطی داشتند در حالیکه دارای علم بالایی بودند، اما این افراد ظاهرا تمام توجهشان این بود که ما فدائیان ولایت هستیم و مدعی بودند شرایط مبارزه آنها بهگونهای بود که کمتر میرسیدند درس بخوانند.امروز بهدلیل دو لبه بودن و دوگانه بودن همین ابزاری که علیه منافع ما بهکار گرفته شده، این سؤال مطرح است که نسبت تولی و تبرای افرادی مانند کروبی، خاتمی، میرحسین خوئینیها و امثالهم با مردم و با نظام و با قانون چگونه است؟ باید دقیق تعریف شود، والا اینکه در زبان حرفی زده شود و در عمل به شکل دیگری عمل شود این صحیح نیست و نفاق است.
*از این زاویه درباره صحبتهای سردار جعفری که بخشی از آن به موسوی خوئینیها و خاتمی اختصاص داشت، چه نظری دارید؟
**بنده صحبتهای آقای جعفری را نه تنها صحیح و درست، بلکه حتی دیر هنگام میدانم چراکه وظیفه سپاه دفاع از ارزشهای انقلاب و نظام اسلامی است نه حفظ مدعیان آن. هوشیاری که سپاه در وقایع اخیر در جغرافیای جدید جهاد نرم نشان داد، براندازان را غافلگیر کرد. در این جغرافیا بهترین آفند آگاهیدهی بهشکل شفاف و مستند است. بهطور کامل مشخص است که عضای مجمع روحانیون، حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب ابزار میدانی دشمن در تجاوز به حریم مقدس اعتقادات و شعارهای انقلاب و نظام شدند.
*آیا زمینههایی از این سمت فراهم شد که این افراد به طمع افتادند؟
**ما بر اساس مبانی دینی و شرعی به هر روشی نباید تحلیل کنیم و آن چیزی که ما لزوما میخواهیم باشد که نیست. بلکه در شرع اسلام این امر هست که اگر کسی نسبتی را با دشمن برقرار کرده باید بهطور آشکار به این نسبت اشاره کنید.بسیاری از دوستان در پیچیدگیهای فتنه از امتحان خود سربلند خارج نمیشوند در حالیکه خودی بوده یا هستند و دشمن نیستند. اما بهدلیل پیچیدگی فتنه، امتحان خوبی پس نمیدهند و بهگونهای از امواجی که وجود دارد تأثیر میپذیرند و این در مسیر اطلاعات و اخبار و در جنگ نرم چنین چیزی وجود دارد. مانند دیدن فیلمی که ممکن است تعادل روحی و فکری یک فرد را برهم بزند و این در ده سال اخیر به اوج خود رسیده است.
*در مورد چه افرادی این مسئله صدق میکند؟
**ببینید مؤمنین با صفات ایمان شناخته میشوند و منافقین با صفات نفاق، فرضا درباره سعید حجاریان کاشی، زمانی این فرد در مسیر رضایت آقای ریشهری حاضر به بازجویی و کار اطلاعاتی و امنیتی میشود و بعدها در مسیر اسلامیتزدایی طرحریزی میکند که چه کاری باید انجام شود که اسلام کنار برود و این بهدلیل ضعف او در مبانی است و اگر این افراد مبانی دینی و فقهی خود را قوی کنند، پارادوکسی در این موارد بروز نمیکند. دفاع مومن از ولایت فقیه مبنایی است نه منفعتی...
*در مورد موسوی خوئینیها چطور؟
**همین فرد اگر نسبت خود را با مارکسیسم مشخص کند آن بخش از عملکرد این فرد که مورد تأیید امام راحل بود، مورد تأیید است. به دلیل اینکه از صافی مرجعیت فقیه شیعه گذر کرده و عملکرد اعضای مجمع و دفاعی که امام راحل از ایشان کرد بر پایههایی استوار بوده که امروز از اساس این پایهها را با تیشه میزنند و این نفاق قابلپذیرش نیست هرچند بهنظر بنده قابل فهم و حتی پیشبینی است.
*دفاع امام بهخاطر حرکت آنها در مسیر نظام جمهوری اسلامی ایران بود؟
**بله. اما امروز همین افراد ابزار دست آمریکا برای براندازی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران شدند. لذا زمانی که به این موارد اشاره میشود، دوستان دلگیر میشوند. در حالیکه باید صادقانه و درست به چرخش مواضع خود دقت کنند.آقای خوئینیها زمانی در مصاحبههای خود اعلام کردند افرادی که لانه جاسوسی را گرفتند، متوسط سنی بیست و چند سال را داشتند و برخی معتقد بودند چون این افراد جوان هستند و مبانی مشخصی ندارند، اگر پستی و سمتی بگیرند، ممکن است اسلام و افکار عمومی را با چالشهای جدی روبهرو کنند و امام راحل در این موارد، خط شکنی و استکبارستیزی آنها را تأیید میکردند و جمع به همینخاطر از جامعه روحانیت جدا شد. اما امروز آنها منتقدین احمدینژادها هستند و اعلام میکنند که شما سن و تجربه کمی دارید و خود همین افراد در لایههای بالای شصت سال هستند.
*چرا افرادی مانند خوئینیها به این نقطه رسیدند؟
**بهنظرم این طی مسیر دو دلیل اصلی دارد، اول عدم آگاهی و التزام به مرزهای مبانی دینی است و متأسفانه امروز این چالش در برخی اعضای تیم مدیریتی دولت فعلی هم وجود دارد.از سوی دیگر، افرادی که به این نقطه انحرافی رسیدند تولی و تبرایشان مخلوط میشود و نهایتا در روند حرکتشان جای دوست و دشمن عوض شده و گیج خواهند زد و در این مسیر حتی به اسوسهای «سیا» و «امشانزده!» هم راهکار دادند.اما دلیل دومی که باعث شد این افراد به این نقطه برسند، پیچیدگی ابزار مدرن است. ما با سادهانگاری با این موارد برخورد میکنیم و چون بهدلیل گستردگی حجم اطلاعات مسایل عمیق پشت پرده در معرض دیدگاه عوامالناس نیست؛ پیچیدگی ابزار مدرن یک سادهانگاری برای آنها میآورد و تصور میکنند که میتوانند بهراحتی از این ابزار مدرن استفاده کنند.در خصوص موسوی خوئینیها و مجمع آنها اول؛ منتقد هاشمی رفسنجانی میشوند که در روزنامه سلام ههاشمی چه حملاتی میکردند، اما در عمل و استدراجی دچار چرخش مواضع بهدلیل فقر مبانی میشوند و چند سال بعد همین افراد به ابزار دست نه تنها هاشمی، بلکه فرزندان هاشمی تبدیل میشوند. این سؤال را اعضای تاکنون محترم مجمع باید پاسخ بدهند که چرا به بیبیسی فارسی و صدای آمریکا که سفارتخانههای عینی جدید آمریکا در جغرافیای نظام سایبراست، پناهنده شدند و دخیل بستهاند در حالیکه قبلا به سفارت آمریکا اعتراض داشتند که چرا به شاه پناه داده؟! و چرا با وجود سابقه تصرف سفارت آمریکا امروز دوستان از پلو و دیگ شبکه سفارت تلویزیون صدای آمریکا ارتزاق میکنند؟! و به آنها پناهنده شدهاند و صدای آمریکا این افراد را بزرگ میدارد؟! اربابان فکری این افراد با نظام مشکل دارند چراکه همه آنها مانند مؤسسه رند و کارنگی و امثال آنها هرچه بگویند باید این افراد این موارد را کاربردی و بومی کنند.
*برخی تحلیلگران بر این امر تأکید دارند که این افراد بهخاطر تنفر مردم از آمریکا و آمریکامحورها نتوانستند مردم را سازماندهی کنند؟
**درست است. این افراد بهدلیل پیچیدگی ابزار جدید از سطح درک مردم کوچه و خیابان هم عقب ماندند و این از زمان مشروطه تا به امروز وجود دارد. روشنفکران ما دچار یک بیماری مزمن هستند که بهحدی بهمنابع غربی وابسته میشوند که از درک خانواده و اطرافیان خود عاجز میشوند.از شرکت شما در این گفتوگو سپاسگذاریم 3.7/5