تاریخ انتشار : ۰۲ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۹  ، 
شناسه خبر : ۱۹۳۴۱۹

حسینعلی نوذری
چپ و راست دو تعبیر متضادی هستند که تقریباً به مدت بیش از دو قرن برای نشان دادن تباین میان ایدئولوژی‌ها و جنبش‌هایی به کار رفته‌اند که دنیای اندیشه و عمل سیاسی را به دو قطب متمایز و غالباً متضاد تقسیم‌بندی کرده است. این تعبیر دووجهی و تقابلی، در عین حال به منزله روشی ساده و قابل فهم برای توصیف آرا و عقاید سیاسی، دیدگاه‌ها و مواضع عقیدتی، جهت‌گیری‌ها و عملکردهای اجتماعی – اقتصادی سیاست‌مداران، گروه‌ها و احزاب سیاسی، اقشار و طبقات اجتماعی و بعضاً جنبش‌های اجتماعی به کار می‌رود. خاستگاه این دو تعبیر به انقلاب فرانسه و تشکیل "مجمع ملی قانون‌گذاری" این کشور، بلافاصله پس از پیروزی انقلاب 1789 باز می‌گردد. در این مجمع، نحوه استقرار نمایندگان دو گروه یا طبقه اجتماعی عمده در جامعه فرانسه اواخر قرن هجدهم که به عنوان اعضای مجمع یا پارلمان مذکور به شمار می‌رفتند، سرآغاز پیدایش تمایز مهم و تعیین‌کننده چپ و راست به شمار می‌رود. در جریان برگزاری اولین جلسه یا نشست نمایندگان مذکور، اعضای انقلابی‌تر و رادیکال‌تر که نماینده اقشار و طبقات محروم و ستم‌دیده جامعه و طبقات کارگری، خرده‌پورژواها و دهقانان بودند، در سمت چپ رییس مجلس استقرار یافتند و اعضای معتدل‌تر میانه‌رو که طرفدار شاه و ساختار اجتماعی سنتی بودند و نماینده روحانیون، اشراف و آریستوکرات‌ها محسوب می‌شدند، در سمت راست رییس مجلس قرار گرفتند. بر همین اساس، این تمایز در بدو امر و اصالتاً نوعی انتخاب و گزینش صریح بین انقلاب و ارتجاع محسوب می‌شد. پس از بازگشت سلطنت فرانسه در سال 1815 تعبیر "چپ" مبین طرفدار انقلاب و "راست" به معنای مخالف آن بود. اما تا پیش از آن، تمایز مذکور عمدتاً بیانگر طرفداری یا مخالفت با "اصول سیاسی انقلاب فرانسه" (1789) به شمار می‌رفت. در نیمه دوم قرن نوزدهم نیز که اروپا روند صنعتی شدن را در پیش گرفت، این دو تعبیر مبین طرفداری یا ضدیت با منافع دو اردوگاه عمده "کار" (جمعی) و "سرمایه" (خصوصی) بود. در دوران انقلاب فرانسه و حتی پس از بازگشت سلطنت، نیروهای چپ (رادیکال‌ها و سوسیالیست‌ها) عقیده داشتند که حاکمیت از آن توده‌هاست و از سیاست‌ها و برنامه‌های جمهوری‌خواهانه و ضد روحانیت حمایت می‌کردند. در حالی که در همین ایام راست‌ها به عروه‌الوثقی و حبل‌المتین محکم و استوار پیوند "تاج و محراب" تمسک جسته و بر ضرورت حضور و دوام و بقای سلطنت و رژیم کهن تأکید داشتند که حمایت بی‌شایبه اولیای دین، اشراف، نجبا، ملاکان و زمین‌داران بزرگ، ثروت‌مندان و صاحبان سرمایه را با خود همراه داشت و ارزش‌ها، اخلاقیات و هنجارهای اعتقادی دینی نیز حامی و مؤید و توجیه‌گر بی‌چون و چرای آن بود.
با رشد و پیشرفت سریع تحولات تکنولوژیک و ورود به عصر انقلاب صنعتی، شاهد تغییر و تحولات چشم‌گیری در ساختارهای اجتماعی، حوزه‌های سیاسی، مناسبات اقتصادی، سلسله مراتب اجتماعی و نگرش‌های فرهنگی هستیم. مهم‌ترین تبعات و پی‌آمدهای این تحولات را باید در جهت‌گیری‌ها، معانی، روی‌کردها و تلقی‌ها یا برداشت‌هایی دید که به تدریج بر مفاهیم چپ و راست بار شد. برای مثال، به دنبال پیشرفت سریع انقلاب صنعتی و رشد و گسترش طبقه کارگر، شاهد آن هستیم که مفهوم "چپ" عمدتاً با نوعی تلقی، برداشت، جهت‌گیری و روی‌کرد مثبت و مطلوب در برخورد با منافع و مصالح طبقات کارگری پیوند خورده است؛ در عوض، مفهوم راست نیز با نگرش و موضوع مثبت و مساعد نسبت به مالکان، صاحبان صنایع، ثروت‌مندان و سرمایه‌داران گره خورده است. بنابراین اگر از منظر یا زاویه یاد شده به تقسیم‌بندی یا تمیز چپ و راست بنگریم، خواهیم دید که به جای دو مجموعه نگرش یا طرز تلقی، با چهار نوع آن سروکار داریم: الف) چپ سیاسی، ب) راست سیاسی، ج) چپ اقتصادی، د) راست اقتصادی. پرداختن به این موارد را باید در فرصتی مناسب و مقتضی پی گرفت و در مقاله حاضر نیز این مهم را در همین به اجمال برگزار می‌کنیم.
مفاهیم چپ و راست طی دو سده اخیر، تنوع، گستره، کارویژه‌ها و قالب‌های بسیار متفاوتی یافته است که نمی‌توان از آن‌ها انتظار معنا، کاربست و نگره واحد و ثابت یا مشخص را داشت. به همین منوال این دو مفهوم را نمی‌توان در ظرف‌های زمانی – مکانی (tempo – spatial) خاصی گنجاند؛ چرا که در هر مقطع زمانی یا مکانی، واجد مضمون، معنا و کارکرد ویژه‌ای منطبق و مناسب با آن مقطع را از خود بروز می‌دهند. درک و دریافت‌های معمول و رایج از این تعابیر غالباً آن‌ها را در چارچوب خاصی ترسیم و ارایه می‌کند؛ یعنی عمدتاً آن‌ها را به منزله قطب‌های متضاد یا دو منتهاالیه یا دو نقطه واقع در دو انتهای یک طیف یا پیوستار خطی [(inear spectrum (continuum] تلقی می‌کند. هریک از این دو قطب، بیان‌گر مجموعه متناقضی از نگرش‌های سیاسی است که دیدگاه‌ها و نقطه‌نظرهای سیاسی را می‌توان با توجه به آن‌ها تقسیم‌بندی کرد. این دو قطب که تبلور عینی تعابیر مذکور به شمار می‌رود، نوعی بار احساسی، ارزشی و عاطفی خاص همراه با جهت‌گیری‌های بیانی و تأثیرات انطباعی معین را به این تعابیر تحمیل می‌کند؛ بنابراین شاید به همین دلیل بتوان گفت که این دو تعبیر از نظر علمی و تئوریک چندان دقیق نیست1. مفهوم "چپ" و "راست" در غالب موارد معمولاً به منزله معیارهای عقیدتی یا ایدئولوژیک برای تقسیم‌بندی گروه‌ها و اقشار اجتماعی به ویژه احزاب سیاسی به کار می‌رود. با عنایت به این نوع برداشت، معیار ایدئولوژیک به صورت مهم‌ترین معیار برای طبقه‌بندی احزاب سیاسی درآمده است که براساس آن می‌توان از تعابیر مترادف یا مفاهیم هم‌خانواده و هم‌جوار دیگری چون "مرکز"، "چپ مرکز"، "راست افراطی"، "چپ افراطی"، "راست مرکز" و نظایر آن صحبت کرد که جملگی جای معینی را بر روی پیوستار خطر اشغال می‌کنند. بنابراین رایج‌ترین کاربرد تمایز یا تقابل چپ و راست را می‌توان در قالب طیف خطی سیاسی‌ای دید که از منتهاالیه چپ طیف تا منتهاالیه راست آن در حرکت است که شرح کلی و اجمالی آن را می‌توان در نمودار خطی زیر دید.
به رغم آثار و ادبیات پرحجمی که در خصوص تمایز مذکور وجود دارد، مع‌ذلک برای این دو تعبیر معنای دقیق و تعریف ثابتی وجود ندارد. معنای اجمالی و نه چندان دقیقی که می‌توان از نمودار یاد شده استنباط نمود این است که پیوستار خطی سیاسی، فی‌الواقع حاصل جمع یا برآیند نگرش‌ها، دیدگاه‌ها و مواضع مختلف در قبال نظام اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و عقیدتی حاکم بر جامعه و همین‌طور در قبال نقش‌، جایگاه،‌ کارویژه‌ها، مداخله یا عدم مداخله دولت در نظام‌های فوق‌الذکر است. به عبارت دیگر، در نگرش کلی می‌توان مفهوم چپ و راست و تمایز برجسته مبتنی بر طیف خطی مذکور را در غالب موارد ناظر بر دو مسأله اساسی دانست: اول، حفظ یا تغییر مناسبات و نظام اقتصادی، به عبارت دیگر عدم مداخله یا مداخله دولت در زندگی اقتصادی از نظر تأین عدالت اجتماعی و دوم، نوع ساختار قدرت حاکم و مستقر در جامعه و نوع ساختار نظام سیاسی موجود یعنی نظام سیاسی دموکراتیک یا اقتدارطلب2.
مع‌ذلک تلاش‌هایی نیز در جهت ارایه تعریف دو مفهوم فوق‌الذکر نیز به عمل آمده است که با توجه به اهمیت آن‌ها در بحث‌های بعدی به آن اشاره خواهیم کرد. مفهوم راست معمولاً در ارتباط با نیروهایی به کار برده می‌شود که از اعتبار، امتیازات و اقتدار سنتی برخوردارند و خاستگاه و مبانی اعتقادی و دیدگاه‌ها یا نقطه‌نظرهای آنان در هنجارها و ارزش‌های سنتی، دینی، تاریخی و فرهنگی جامعه آنان ریشه دارد. واژه راست مطلقاً فاقد هرگونه محتوا یا فحوای معنا‌شناختی ثابت است به همین خاطر همیشه باید آن را به طور نسبی و قراردادی به کار برد. این نکته درخصوص واژه چپ نیز مصداق دارد. یادآوری این نکته نیز ضرورت دارد که تلقی از "راست" به منزله مترادفی برای "محافظه‌کاری" اشتباه محض است؛ حتی در بسیاری از موارد و بسترها، خود محافظه‌کاران از پذیرش این برچسب ابا دارند و خود را "راست" نمی‌دانند! با این توصیف، نزدیک‌ترین معنا به این تعبیر را می‌توان در تعریفی دید که دیوید رابرتسون استاد علوم سیاسی دانشگاه آکسفورد از "راست‌ها" به دست داده است. به زعم وی، راست‌ها کسانی هستند که طرفدار عدم تغییر یا حداقل تغییر در وضع اجتماعی – سیاسی موجود هستند، مگر آن که تغییر مذکور موجب بازگشت به گذشته طلایی گمشده‌ای گردد که غالباً نیز جنبه‌ای خیالی دارد3.
آن‌چه از تعریف مذکور برمی‌آید این است که تعلق به موضع راست یا دست‌راستی بودن، واجد جنبه‌ها، ابعاد و تبعات چندی است که از جمله مهم‌ترین آن‌ها عبارت است از؛ اعتقاد به اقتدار و اطاعت و نه مشارکت و آزادی، تمسک به ارزش‌هایی که با جامعه موجود هم‌خوانی و هماهنگی دارد، و بالاخره دفاع از نظام امتیازات موجود در جامعه. البته مفهوم راست و چپ همان‌گونه که پیش‌تر ذکر شد گستره کاربردی وسیعی دارد. برای مثال، حسب معمول در بسیاری موارد هنگامی که با تحلیل‌هایی درباره احزاب کمونیست سروکار داریم به تعابیری چون "جناح راست" حزب برمی‌خوریم که منظور از آن، افراد هوادار ایدئولوژی‌های غربی نیست، بلکه منظور کسانی است که خواستار حفظ نظام کمونیسم شورایی یا دیگر انواع آن بودند تا پرداختن به سوسیالیسمی لیبرال‌تر. نکته جالب توجهی که در همین رابطه باید به آن اشاره نمود این که از قضای روزگار، در جریان اقدامات و حرکت‌هایی که در خلال سال‌های 91 – 1989 در اتحادیه شوروی و بلوک شرق به وقوع پیوست، تعابیری چون "جناح راست" و "دست راستی" بیان‌گر کمونیست‌های ارتدکسی بود که خود را وقف مارکسیسم ساخته بودند و مفهوم "چپ" نیز به معنای حمایت یا هواداری از ارزش‌های لیبرال و نظام سرمایه‌داری تلقی می‌شد4. بنابراین، اعتباری و نسبی بودن بار معنایی مفهوم چپ و راست را همواره باید مدنظر داشت.
درباره مفهوم "چپ" نیز تعاریف مختلفی ارایه شده است که به رغم پاره‌ای تفاوت‌ها، جملگی در یک رشته اجزا و عناصر کلی و عام اشتراک‌نظر دارند که در بحث پیرامون "خاستگاه و اهمیت مفهوم چپ و راست" به آن‌ها اشاره خواهیم کرد. در این جا اما تنها به تعریف استیون لوکس استناد خواهیم نمود که از میان عوامل مختلف بر نقش عامل بسیار مهم و همیشه حاضر "تحول ایدئولوژیک" تأکید ویژه‌ای دارد:
چپ به طور خلاصه بیان‌گر سنت و پروژه‌ای است که از دل روشن‌گری سربرآورد و خود را در قالب اصول و قوانین سال 1789 فرانسه (قانون اساسی انقلاب فرانسه) عرضه نمود؛ اجرای وعده‌های نهفته در اصول و قوانین مذکور از طریق تفسیر مترقیانه محتوای آن‌ها و حرکت کردن از حوزه‌های مدنی به حوزه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به مدد ابزار سیاسی و با توسل به حمایت توده‌ای و بسیج مردمی و به دست گرفتن قدرت.
... چپ پروژه‌ای است که به شیوه‌های مختلف تعریف و شناسانده شده است؛ به زبان حقوق و امتیازات، در قالب فرآیند بسط و گسترش شهروندی یا عدالت اجتماعی یا دموکراسی یا به منزله مبارزه‌ای مستمر و همیشگی علیه استثمار و ستم و سرکوب؛ همان‌گونه که مدنظر کارل کائوتسکی بود، زمانی که به صراحت "هدف سوسیالیسم را الغای هر نوع ستم و استثمار، خواه علیه یک طبقه، یک حزب، جنس یا یک "نژاد" اعلان نموده بود. بنابراین می‌توان گفت "چپ" جریانی است متعهد به الغای نابرابری‌هایی که "راست" آن‌ها را اموری مسلم، مقدس، اجتناب‌ناپذیر، طبیعی و غیرقابل تخطی قلمداد می‌کند5.
دیدگاه‌ها و نگرش‌ها یا مواضع چپ، از سیاستِ مداخله دولت، جمع‌گرایی و اعمال نظارت همه‌جانبه دولت بر ابعاد مختلف حیات فردی و اجتماعی و حضور الزام‌آور و اجتناب‌ناپذیر و فراگیر دولت در حوزه‌های خصوصی و عمومی حمایت می‌کند. درعوض، دیدگاه‌ها و مواضع راست از نظام اقتصاد بازار، فراگرایی و حداقل میزان دخالت دولت در حوزه‌های خصوصی و عدم اعمال نظارت از سوی دولت در فعالیت‌های فردی و خصوصی شهروندان حمایت می‌کند. البته این تقسیم‌بندی در جای خود می‌تواند مبین تفاوت‌ها و تمایزات عمیق‌تر و جدی‌تر عقیدتی و ارزشی یا هنجاری موجود در بسترها و لایه‌های مختلف قشربندی‌های موجود در جامعه باشد که در سطحی ناقص همان‌گونه که اشاره شد خود را در قالب طیف خطی – سیاسی تمایز چپ و راست نمایان می‌سازد. در این میان، مفاهیم و ایده‌هایی چون آزادی، عدالت اجتماعی، برابری یا مساوات، برادری، حقوق و امتیازات، پیشرفت، ترقی، روشن‌گری، اصلاح، انترناسیونالیسم و نظایر آن عموماً به منزله مفاهیم و تعابیری تلقی می‌شود که سرشت، ماهیت و خصلت چپ‌گرایانه دارد. در آن سمت طیف نیز مفاهیم و تعابیری چون قدرت، اقتدار، کلیت، تمامیت، سلسله مراتب، نظم، وظیفه، رسالت، مأموریت، سنت، ارتجاع، خرافه‌اندیشی، جزم‌نگری و ناسیونالیسم جملگی ماهیتاً راست تلقی می‌شوند6. علاوه بر این در پاره‌ای موارد نیز مفاهیم چپ و راست در اطلاق به مجموعه‌ای از افراد، گروه‌ها و احزابی اطلاق می‌شود که نقطه اتصال و حبل‌المتقین پیوند و ارتباط آن‌ها چیزی نیست جز مواضع مشترک و مشابه فکری – عقیدتی (ایدئولوژیک) و فراتر از آن جهان‌بینی واحد و ثابت.
دنیای ایدئولوژیک سیاسی مدام در معرض ارزیابی و وارسی قرار دارد. این نکته به ویژه در ارتباط با تاریخ (فرآیند) تحولِ مضامین و عناوین ایدئولوژیک مهمی چون "چپ" و "راست" مصداق عینی دارد. در قرن نوزدهم، واژه "چپ" در حمایت از مخالفت با امتیازات و علیه آزادی مالکیت به کار برده می‌شد. "بازار آزاد" آماج حمله کسانی بود که خود را "چپ" می‌نامیدند. اواخر قرن نوزدهم، نیروهای چپ آزادی مالکیت و آزادی بی‌حد و حصر افراد در کسب و تصرف اموال و دارای‌ها را به منزله چیزی می‌دانستند که اساس نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها را تحکیم و تقویت می‌کرد. به زعم بسیاری از نیروهای رادیکال و چپ این معضلی بود که می‌بایست با مداخله دولت اصلاح و تعدیل می‌شد7. به تدریج تلقی از دولت یا نگرش به دولت دستخوش تحول گردید و به نقش مداخله‌ای دولت در این زمینه بهای بیش‌تری داده شد. در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، نیروهای چپ دولت را ابزاری در دست طبقات ثروتمند و قدرت‌مند حاکم می‌دانستند؛ جریانی که به تثبیت و تحکیم نابرابری‌ها و تبعیض‌ها کمک می‌کند و همواره میل به سرکوب‌گری دارد. لیکن، همان‌گونه که برخی از تحلیل‌گران تصریح دارند، در اواخر قرن نوزدهم بسیاری از نیروهای چپ دولت را به منزله ابزار آزادی تلقی کرده و برای آن نقش بیش‌تری در تأمین عدالت اجتماعی قایل شدند8.
به هر حال همان‌گونه که مطالعات موید آن است، این دو مفهوم تدریجاً کاربردهای وسیع و گسترده‌ای پیدا کرد؛ و به تصریح بسیاری از نظریه‌پردازان و تحلیل‌گران سیاسی، این امر عمدتاً بیان‌گر ارزش کلی و عام آن‌ها در تعیین یا نشان دادن مواضع سیاسی و ایدئولوژیک است؛ گرچه در تحلیل نهایی، مفاهیمی تعمیم یافته و در سطحی نیز ساده‌انگارانه‌اند که همواره باید با احتیاط به کار گرفته شوند. علاوه بر این، در تقسیم‌بندی سنتی و رایج چپ و راست، چند نکته حایز اهمیت به چشم می‌خورد که مستلزم تأمل و تردید در عمومیت آن‌هاست. نخست این واقعیت که تقسیم‌بندی مذکور برای جریان تاریخی مهم و تأثیرگذاری چون آنارشیسم، که هم می‌تواند ماورای چپ و هم ماورای راست باشد، جایی در نظر نمی‌گیرد. دوم این که تقسیم‌بندی مذکور این واقعیت را نادیده می‌گیرد که بخش عمده ایدئولوژی‌ها یا نظام‌های واقع در منتهاالیه چپ افراطی و راست افراطی (با هر نوع جهان‌بینی، خواه ماتریالیستی و خواه دینی) با توجه به تمایل مشترک و عام در آن‌ها به سمت توتالیتاریانیسم و تمامیت‌خواهی کل‌گرایانه و اتوریتاریانیسم یا اقتدارگرایی سلطه‌طلبانه، تا حدود زیادی شبیه به هم بوده و وجود اشتراک چندی باهم دارند. سوم این که تمایز "چپ / راست" بر آن است تا سیاست را به وجهی واحد و یگانه و منفرد تقلیل دهد. در این‌جاست که کل این تقسیم‌بندی عرصه سیاست را به تقابل دو حوزه بسیار عام "بازار / دولت" تقلیل می‌دهد. سیاست در این معنا چیزی نیست جز فعالیت و عملکرد و حضور و کار ویژه همیشگی و مستمر بازار یا دولت؛ یعنی با منافع حوزه خصوصی یا منافع حوزه عمومی. نتیجه یا پی‌آمد این نوع تقلیل‌گرایی نیز چیزی نیست جز نادیده گرفتن سایر انواع تمایزها و تقابل‌ها یا تقسیم‌بندی‌های دوگانه موجود در عرصه سیاست نظیر تقابل "آزادی‌خواهی / اقتدارطلبی" و "تقابل خودگامگی / دموکراسی". به همین خاطر، به منظور پرهیز از افتادن به گیر و دار تقلیل‌گرایی مذکور و طرح و تدوین الگوهایی عام که وجوهی فراگیرتر داشته باشند، به غیر از طیف خطی یا پیوستاری، انواع دیگری نیز همچون "طیف نعل اسبی" (HORSESHOE SPECTRUM)و "طیف دو وجهی" (با چهار قطب انتزاعی اصلی) ارایه شده است. (ر.ک. نمودارهای 2 و 3). سوم این که تقسیم‌بندی سنتی چپ / راست، به زعم بسیاری از تحلیل‌گران و منتقدان به دلیل عدم فراگیر بودن قادر نیست بسیاری از جنبش‌ها، پدیده‌ها و موضوعات سیاسی نوظهوری را که به ویژه طی سه دهه آخر قرن بیستم سربرآورده‌اند، در برگرفته و تحت پوشش خود قرار دهد. زایش و بربالیدن جریان‌های بدیع و نسبتاً مهم و تأثیرگذاری چون فمنیسم، زیست بوم‌گرایی (اکولوژیسم)، حمایت از محیط زیست (environmentalism)، حمایت از حقوق حیوانات و در تعبیر عام آن همه جریان‌هایی که از آن‌ها تحت عنوان کلی "جنبش‌های اجتماعی جدید" یاد می‌شود – که به راحتی در چارچوب طیف سنتی مذکور قرار نمی‌گیرند – و همین‌طور ظهور سیاست موسوم به "راه سوم"، سبب شد تا دیدگاه‌ها و نقطه‌نظرهای مرسوم چپ و راست تا حدود زیادی حشو و زاید تلقی و بعضاً کنار گذاشته شود.
در میان جریان‌هایی که تا حدودی سبب کم رنگ شدن و بعضاً کنار گذاشته شدن تمایز "چپ / راست" شداند، از همه مهم‌تر می‌توان به سیاست "راه سوم" اشاره کرد. البته نه قرائت ایتالیایی آن که در خلال دو جنگ جهانی توسط موسولینی و در قالب فاشیسم به عنوان "راه سوم بین سرمایه‌داری و کمونیسم" ارایه شد و شکل ویژه‌ای را به خود گرفت که به "کورپوراتیسم" معروف شد و مبین نوعی نظام سیاسی – اقتصادی بود که در آن منافع و علایق عمده اقتصادی تحت نظارت دقیق دولت باهم گره خورده بود. فاشیست‌ها در تبلیغات خود ضمن تأکید بر وحدت ارگانیک کورپوراتیسم فاشیستی، عموماً آن را بسیار برتر و مناسب‌تر از فردگرایی لجام‌گسیخته سرمایه‌داری سودجود و فارغ از نظارت کسل‌کننده دولتی کمونیسم تلقی می‌کردند. اما آن‌چه بیش از هر جریان دیگر به تضعیف تمایز چپ / راست انجامید، این نوع راه سوم فاشیستی یا پوپولیستی نبود، بلکه قرائت‌های سوسیال دموکراسی کینزی آن بود. در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، جریان بسیار متفاوتی از راه سوم در پیوند با سوسیال دموکراسی کینزی سربرآورد که تکامل‌یافته‌ترین شکل آن در کشور سوئد سربرآورد. الگوی اقتصادی سوئد کوشید تا عناصری از سوسیالیسم و سرمایه‌داری را درهم آمیزد. از سوی دیگر قرائت دولت رفاهی (welfare – state) در بریتانیا و کشورهای اسکاندیناوی و شمال اروپا نیز تا حدودی زمینه‌های زوال و امحای تمایز چپ / راست را فراهم ساخت. در این قرائت‌ها ثروت‌های تولیدی در بخش خصوصی متمرکز است، ولی عدالت اجتماعی عمدتاً به مدد نظام رفاه اجتماعی بسیار جامع و قدرت‌مندی اجرا می‌شود که سرمایه‌ها و هزینه‌های اصلی آن عمدتاً توسط رژیم "مالیات تصاعدی" تأمین می‌گردد. در سال‌های اخیر، نظریه "راه سوم" بار دیگر در پیوند با اندیشه "سوسیال دموکراسی جدید" یا اندیشه "پسا سوسیالیستی" مطرح شده است. این نوع "راه سوم" که پیوند گسترده‌ای با برنامه‌ها و سیاست‌های دولت تونی‌بلر و حزب کارگر جدید در بریتانیا دارد، در عین حال تأثیر زیادی از برنامه‌ها و اقدامات و خط‌مشی‌های دولت کلینتون در ایالات متحده پذیرفته است؛ به منزله بدیلی برای مداخله از "بالا به پایینِ دولت" (و بنابراین به عنوان بدیلی به جای سوسیال دموکراسی سنتی) و سرمایه‌داری بازار آزاد (و بنابراین به عنوان بدیلی به جای تاچریسم و ریگانیسم) تلقی و تعریف شده است. البته این "راه سوم پساسوسیال دمکراتیک" ماهیت و خصلت ایدئولوژیک چندان روشنی ندارد. به هر حال راه سوم در اکثر قالب‌ها و اشکال خود متضمن قبول عمومی بازار و سرمایه‌داری جهانی شده است که با نوعی تأکید کمونیتارین بر تکلیف یا وظیفه اجتماعی و سرشت متقابل حقوق و مسئولیت‌ها همراه است.
اما ایده زوال یا "پایان تمایز چپ / راست" با چالش‌ها و انتقادات جدی چندی رو به رو گردید. از جمله مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به نقطه‌نظرها و آرایِ نوربرتو بوبیو، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی و اجتماعی ایتالیایی معاصر، اشاره کرد. بوبیو در پاسخ به این پرسش بنیادین و حیاتی که "آیا تمایز چپ / راست هنوز واجد اعتبار است یا خیر و آیا می‌توان مسایل سیاسی معاصر را با عنایت به این تمایز درک و تحلیل نمود؟"؛ به تأکید و دفاع از تمایز مذکور و اهمیت آن در رویارویی با "معضلات جدی ناشی از نابرابری بین شهروندان یک جامعه و بین ملل و مردمان دنیای معاصر" می‌پردازد. درست است که در پی فروپاشی کمونیسم دولتی و افول مارکسیسم رسمی،‌ پاره‌ای از نظریه‌سازان از پی نوعی توهم، اعلان داشته‌اند که ما به "پایان تاریخ" رسیده‌ایم و در نتیجه می‌توان تمایز بین چپ و راست را به بوته فراموشی سپرد، لیکن این تازه آغاز کار و شروع مرحله‌ای تازه در روند تشدید و تعمیق نابرابری‌های موجود بود که خود چالش‌هایی تازه و جدی را می‌طلبد، چنان که این قبیل نظرها و توهم‌ها نیز با چالش‌ها و انتقادات مختلف روبه‌رو شده‌اند؛ از جمله نگاه نوربرتو بوبیو که معتقد است تمایز بنیادین سیاسی بین چپ و راست که از زمان انقلاب فرانسه به این طرف صورت‌بندی‌ها و بسترهای اساسی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دو قرن اخیر را شکل داده است، هنوز هم چنان به قوت خود باقی است و ربط و مناسبت خود را حفظ کرده است. وی تأکید دارد که درک مفهوم چپ و راست، در گرو درک مفهوم "برابری" و "نابرابری" است که در هر حال باید در سایه نسبی‌اندیشی به تحلیل آن پرداخت.
یکی از مهم‌ترین نکاتی که متفکرانی چون بوبیو همچنان بر آن تأکید می‌ورزند، این اصل است که عرصه سیاست مدرن از قطب‌های دوگانه متفاوت و مغایر هم تشکیل شده است؛ "چپ / راست" و "آزادی / اقتدارگرایی". ظهور مفهوم آزادی در معنای جدید و فردگرایانه آن بزرگترین دست‌آورد دوران مدرن محسوب می‌شود و گرچه بخشی از تقسیم‌بندی دوگانه چپ / راست به شمار نمی‌رود، ولی علت آن محسوب می‌گردد؛ زیرا از طریق تدوین قواعد لازم برای یک معارضه سیاسی دموکراتیک، امکان جابه‌جایی حکومت بین دو قطب چپ و راست را فراهم ساخته است. بوبیو تأکید می‌کند بر این که چپ و راست تعابیری مطلق نیست، بلکه نسبی و تابع بسترهای زمانی – مکانی است؛ جریانی که در برهه‌ای از زمان چپ به شمار می‌رفت، لزوماً در مقطع دیگر چپ نخواهد بود. برای مثال، جنبش‌ چارتیسم که در دوران خود (48 – 1838) از جنبش‌های اصلاحات سیاسی مترقی و پیشرو کارگران بریتانیا محسوب می‌شد، در زمره مهم‌ترین جنبش‌های چپ در نیمه نخست قرن نوزدهم بود. این جنبش نام خود را از عبارت "منشور خلق" (peoples charter) گرفته بود که پیش‌نویس آن به وسیله "انجمن کارگران مرد لندن" تهیه و تدوین شده بود و طی آن بر اصلاحاتی چون "حق رأی همگانی مردان" تأکید به عمل آمده بود. لیکن پنجاه سال بعد از نابودی این جنبش، مطالبات آن درخصوص حق رأی همگانی مردان دیگر چندان رادیکال یا چپ به حساب نمی‌آمد و نیز در حال حاضر شاید جنبشی ارتجاعی به حساب آید.
بوبیو با اشاره به این نکته که چپ و راست بیان‌گر مجموعه‌های ثابت و یکدستی از آرا و عقاید نیستند، بلکه عمدتاً نمایان‌گر محور یا مداری هستند که از نسلی به نسل دیگر دستخوش تغییر چشم‌گیری می‌گردد، بر تداوم و استمرار حضور تمایز مذکور تأکید می‌ورزد و به نفی این عقیده می‌پردازد که دوران تمایز چپ / راست به سرآمده و مربوط به گذشته است. واژه‌ها و عبارات، در طی زمان به لحاظ معنایی دستخوش تغییر و تحول می‌شوند و معنای اولیه خود را از دست می‌دهند یا معنا یا معانی تازه‌ای پیدا می‌کنند. واژه‌ها، قالب‌ها و به تبع آن معنای خود را تغییر می‌دهند. برای نمونه در حالی که سوسالیسم عموماً با شکلی از مالکیت اشتراکی گره خورده است و مدت‌ها پیش از آن که به نیروی عمده‌ای در عرصه سیاست اروپا تبدیل شود، تمایز چپ / راست وجود داشت، اما در عین حال در کشورهایی که مدعی بودند نظام سوسیالیسم را به عنوان مبنایی برای نظام اقتصادی خود پذیرفته‌اند، همچنان تمایز مذکور به قوت خود باقی است.
استدلال دیگر بوبیو درخصوص دوام و ماندگاری تمایز مذکور مبتنی بر این اصل است که سیاست، ماهیتاً جریانی تضادی است و توسعه و پیشرفت دموکراسی به تکوین احزاب و رشد نظام‌های دو حزبی و قط‌بندی حول دو بلوک عمده سیاسی کمک زیادی کرده است. بوبیو غالباً از این تمایز به منزله نوعی زوجگان (dyad) یاد می‌کند که کل عرصه سیاست را در بر می‌گیرد؛ عرصه‌ای که اجزا و عناصر سازنده دوگانه آن تضادی و معارضه‌ای است. این تلقی متضمن دو معناست؛ اول این که هر چیزی در سیاست یا باید چپ باشد یا راست و دوم این که هیچ چیز در عرصه سیاست نمی‌تواند هم‌زمان، هم چپ و هم راست باشد. بر این اساس، وی سه کار ویژه برای زوجگان مذکور در نظر می‌گیرد: الف) توصیفی؛ از این جهت که هرکدام به توصیف و بیان وجهی از یک تضاد می‌پردازند. ب) ارزشی؛ از این جهت که می‌توانند قضاوت ارزشی مثبت یا منفی از این یا آن وجه به عمل آورند و ج) تاریخی؛ از این جهت که به شرح مراحل و چگونگی گذار از یک مرحله به مرحله دیگر در حیات سیاسی یک ملت می‌پردازند. کار ویژه تاریخی، خود می‌تواند توصیفی باارزشی باشد.9
این تمایز، محدود به عرصه سیاست نیست بلکه اگر آن را به منزله نوعی شیوه تفکر تلقی نماییم، نشانه‌های حضور آن را می‌توان در حوزه‌های مختلف دید، شاید این امر خود یکی از علل تداوم و راز ماندگاری آن باشد. در جامعه‌شناسی، این تمایز در قالب "جماعت جامعه، در اقتصاد و در قالب تقابل" بازار / برنامه‌ریزی شده، در حقوق در شکل تضاد "خصوصی / عمومی"، در زیبایی‌شناسی در قالب تمایز "کلاسیک / رمانتیک" و در فلسفه در قالب تمایز "استعلایی / ذاتی (درون‌بود)" خود را نمایانده است. بدین‌ترتیب تمایز راست / چپ تنها محدود به عرصه سیاسی نیست.
البته ناگفته نماند که نخستین تردیدها درباره حضور تمایز یاد شده یا به عبارت بهتر نخستین گزاره‌ها درباره زوال آن به پدیده موسوم به "بحران ایدئولوژی" باز می‌گردد. یکی از تبعات پدیده مذکور طرح بی‌مورد بودن مقابله ایدئولوژی‌ها با یکدیگر است و بنابراین تمایز چپ / راست نیز زوال یافته است. این استدلال البته با انتقادهایی مواجه شد که تأکید دارند ایدئولوژی‌ها به پایان خود نرسیده‌اند و همواره حضور دارند؛ ایدئولوژی‌های گذشته صرفاً جای خود را به ایدئولوژی‌های جدید سپرده‌اند. وانگهی نباید فراموش کرد که در این میان هیچ چیز ایدئولوژیک‌تر از اعلان "پایان ایدئولوژی" یا اعلان "مرگ ایدئولوژی" نیست. مضاف بر این، چپ و راست را نمی‌توان وجوهی ایدئولوژیک دانست؛ خود چپ یا راست فی‌نفسه ایدئولوژی به شمار نمی‌آیند. تقلیل دادن آن‌ها به تعابیری ایدئولوژیک نیز ساده‌سازی است و کار چندان معقولی نیست. چپ و راست، بیان‌گر برنامه‌های متضادی هستند در پیوند با مسایل بسیار متنوعی که حل آن‌ها بخشی از کارویژه فعالیت سیاسی روزمره محسوب می‌شود که در جریان آن نه تنها پای آرا و عقاید (ارزش‌های ذهنی و انتزاعی) بلکه پای منافع و علایق مادی (ارزش‌های عینی و واقعی) نیز به میان کشیده می‌شود و از آن‌جا که این دو حوزه، یعنی قضاوت‌های ارزشی و جهت‌گیری‌های عینی و مادی، اموری همیشگی و "همه مکانی – همه زمانی" هستند، لذا تمایز "چپ / راست" نیز که با آن حوزه‌ها سروکار دارد، امری واقعی و همیشگی و زوال‌ناپذیر است.