داریوش شایگان، متفکر و فیلسوف نامدار ایرانى، امسال پا به هفتادمین سال زندگى پربارش گذارده است. اندیشههاى فلسفى شایگان سالیان سال در محافل روشنبینان و روشنفکران ایرانى اسباب بحثها و جدالهاى فراوانى را فراهم کرده و توجه اندیشمندان غیرایرانى را نیز بسیار به خود جلب کرده است. مهرگان امروز نگاهى گذرا به زندگى عمیق و بلند شایگان انداخته است:
کیوان آرام: مرد سپیدموى متولد ماه بهمن است. همین روزها پا به هفتاد سالگى مىگذارد.
او متولد بهمن ماه 1313 در تهران است. او داریوش شایگان است. «کودک عزیزدردانهاى بودم. در واقع دو پدر و دو مادر داشتم. خالهام و شوهرش باما زندگى مىکردند و چون خودشان بچه نداشتند من و خواهرم در محاصره توجهات بیکران آنها محصور و به حد اعلا نازپرورده شده بودیم. نتیجه اینکه کودکى غافلى داشتم.» همین نازپروردگى البته بعدها او را آزار و رنج بسیار داد. بویژه زمانى در 15 سالگى مجبور شد به انگلستان سفر کند و سفر به انگلستان برایش حکم گسستن از بندناف را داشت. بنابراین شد آن «که من سخت آرزومندش بودم و شادمانه خود را از این محیط کندم.»
داریوش شایگان از خاندان و خانواده متمولى است. پدرش بازرگان معتبرى بوده و مادرش گرجى و از فرهنگى روسى قفقازى برخوردار بوده است. درباره خاندان مادرىاش مى گوید: «فامیل مادرى مادرم «آباشیدزه» بود که از خانواده سرداران بزرگ گرجستان هستند و اصل و نسبشان به قرن سیزدهم میلادى مىرسد. «زولوگیدزه» فامیل پدرى مادرم تیرهاى از سلسله «باگرایتون» بود که حدود هزار سال بر گرجستان سلطنت کرده بود.»
به همین دلیل هم او در محیطى چندزبانه رشد کرد. در خانه ما چندین زبان مختلف شنیده مىشد. مادر و خالهام با هم گرجى حرف مىزدند، اما از آنجا که مادرم به خانواده اشرافى و قدیمى گرجى تعلق داشت و مسلمان بود به سه زبان سخن مىگفت. زبان گرجى که زبان مادرىاش بود روسى که در مدرسه آموخته بود و ترکى عثمانى که شاید به دلیل همسایگى با امپراتورى عثمانى و نیز از آنجا که یکى از زبانهاى مسلمانان بود، آن را یاد گرفته بود.»
و او در خانوادهاى رشد کرده است که زبانهاى گرجى، روسى [دایهام روسى بود] ترکى عثمانى و ترکى آذرى [که پدرم با آن به مادرم جواب مىداد] رایج بوده است. با این همه در خاندان شایگان کودک، زبان فارسى، امپراتورى و زبان فرهنگ بود و پدرش نوعى پرستش شبه مذهبى نسبت به فارسى داشت که آن را به فرزندانش منتقل مىکرد. درباره پدرش مىگوید:
«این مرد آذربایجانى نسبت به رسالت زبان فارسى در ایجاد تمرکز، که پایه وحدت کشور بود، سخت هوشیار بود. زیرا که ایران چه بخواهیم و چه نخواهیم همواره امپراتورىاى متشکل از قومها و زبانهاى مختلف بوده است که به واسطه فرهنگ فاخر زبان فارسى به یکدیگر پیوند خوردهاند.»
یکى دیگر از شانسهایى که زندگى در اختیار شایگان قرار داده آشنایى خیلى زود او با زبان فرانسه است. در این باره مىگوید: «من زبان فرانسه را بسیار زود آموختم. همراه با کتابهاى فارسى، کتابهاى فرانسوى هم مىخواندم. البته خواندنىهاى ما در آن دوران بسیار محدود بود. من بیشتر رمانهاى الکساندر دوما را بلعیدهام. او نویسنده محبوبم بود. در مدرسه، به ما کلاسیکهاى فرانسه را نیز میآموختند.»
داریوش شایگان تحصیلات ابتدایىاش را درتهران و در مدرسه «سن ـ لویى» به اتمام رسانده است. درباره دوران تحصیلش مىگوید: «در دوران ابتدایى شاگرد درخشانى نبودم، اما در دوران متوسطه شاگرد نسبتاً خوبى بودم. به تاریخ و ادبیات علاقه بسیار داشتم. اما از آغاز کودکى سرنوشت حرفهاىام را تعیین کرده بودند. من یا بایست مهندس مىشدم یا دکتر. یعنى که مىبایست به علوم رو مىآوردم. در مخیله بزرگترهایم راه دیگرى وجود نداشت. ادبیات، اقتصاد، یا حتى حقوق براى خانوادههاى متجدد که از آینده تصورى کمابیش فن ـ سالارانه داشتند، خوشایند نبود.»
با این همه شایگان دبیرستان را در ایران به پایان نرساند. «زیرا در سن پانزده سالگى رهسپار انگلستان شدم.» و انگلستانى که او به آن پا مىگذارد کشورى بود که تازه از جنگ بیرون مىآمد. انگلستان دهه پنجاه میلادى که هنوز بوى باروت جنگ در کوچه و خیابان شهرهایش به مشام مىرسید. انگلستانى که شایگان براى نخستین بار به آن پا مىگذاشت «امپراتورى بود در حال فروپاشى کامل که بازتابهاى کهن هنوز در آن حضور داشت.» و به همین واسطه او تمام محرومیتهاى پس از جنگ را از نزدیک در این کشور حس مىکرد. «همه چیز جیرهبندى بود: کره، گوشت، تخم مرغ. آدم هیچوقت احساس سیرى نمىکرد. بعدها، وقتى که وارد مدرسهاى از نوع مدرسه ملى یا (public school) شدم، محدودیتهاى انتظامى به محرومیتهاى غذایىام افزوده شدند.»
شایگان که سالها در انگلستان زندگى کرده است درباره انگلیسىها عقاید جالبى دارد. مىگوید: «انگلیسىها مردمانى نسبتاً عجیباند. به قول ادمون ژالو، مردمى «جزیرهجو»اند و بیهوده نیست که نمونه تیپ ادبى انگلیسى رابینسون کروزو است.
به علاوه، تأملات و ژرفبینىهاى متافیزیکى آلمانىوار براى انگلیسىها کسالتآور است. اصطلاح نسبتاً منفى «ژرفاى آلمانى» که براى فلسفه آلمان به کار مىبرند نیز خود گویاى همین معنى است. اما در انگلیسىها طنز قوى است و در برابر وقایع زندگى شیوهاى آسانگیر دارند.
شایگان پس از چهار سال تحصیل در انگلستان به ایران باز مىگردد. سال 1329. درباره این سال مىگوید: «سال، 1329 بیشتر دوران ناامنى و بىنظمى بزرگ بود. تقریباً هر روز میان پان ایرانیستها، مصدقىها، شاهىها و تودهاىها گلاویزى و کتککارى در مىگرفت. هرج و مرج واقعى بود. گمان مىکنم که ایران هرگز اوضاع شلوغى را در تاریخ معاصر خود ندیده باشد. اما بسیار جالب بود.»
او در دورانى که تاریخ نخستوزیرى مصدق را رقم مىزد در انگلستان زیسته است و البته در میدان حریف. درباره آن روزها مىگوید: «نخستین احساسم یک غرور ملى عظیم بود. ایران به مدت دو سال نخستین عنوان اخبار همه روزنامهها بود. فقط از مصدق، از نفت و از انعطافناپذیرى حکومت ایران سخن مىگفتند که به دستورات لندن سر نمىنهاد.»
شایگان پس از اتمام تحصیلات دبیرستانىاش به ژنو مىرود تا به قول خودش طب بخواند اما پس از نیم سال دانشگاهى متوجه مىشود که «نه جسارت و میل به این کار و از آن مهم تر نه شوق ورسالت آن را» دارد.
چرا که به ادبیات و هنر و فلسفه علاقه داشت. اما نمى خواست با خواست پدرش هم مخالفت کند. پس علوم سیاسى را انتخاب مىکند. با این همه حقوق و فلسفه و زبانشناسى را هم درکنار آن پى مىگیرد و «با هنرمندان نیز رفت و آمد فراوان داشتم و درکلاس درس استادان بزرگ شرکت مىکردم.» کسانى چون پیاژه، رمون، شرر و روسه را در دانشگاه ژنو از نزدیک درک مىکند. «و نیز استادان برجسته ى چون باتلى، گوگن هایم و لیبنس کنید که به ما حقوق عمومى، حقوق بین الملل و تاریخ نهادها و مؤسسات را مى آموختند.»
او علاوه بر این به سراغ «ژان هربر» مىرود و در کلاسهایش که درباره اساطیر هند بود شرکت مىجوید. درباره هربر مىگوید: «او انسانى بسیار بخشنده، بسیار قابل اتکا و در معرفى معنویت زنده هند معلمى عالى بود.» و این هربر کسى است که به تعبیر هلن کازانتزاکیس همسر نویسنده معروف یونانى «تجسم شیوا» بود. آشنایى با «هربر» باعث مىشود تا شایگان به مدت دو سال زبان مقدس و سانسکریت را نزد «هانرى فراى» بیاموزد که رهاورد این دو سال و نیم تجربه، ترجمه «بهاگاوادگیتا» به فارسى بود. متنى که هرگز چاپ نشد. زیرا نسخه خطى آن در آتش سوزى که در سال 1342 کتابخانه اش را به نابودى کشاند ازبین رفت. او در سن 25سالگى به سمت استاد زبان سانسکریت در دانشگاه تهران برگزیده مىشود و «در این راه حمایت بى قید و شرط استادان دکتر نصر، دکتر محمد معین و دکتر پورداود و مقدم. براى برگزیدن من به این مقام بسیار تعیین کننده بود.» و در این میان باهانرى کربن آشنا مىشود که حاصل این آشنایى چاپ کتاب «ادیان و مکتبهاى فلسفى هند» در سال 1346 بوده است.
او سپس به پاریس مىرود تا رساله دکترایش را آماده کند و درسال 1348 به تهران باز مىگردد و با عنوان استادیار دانشگاه تهران در رشته هندشناسى مشغول به کار مىشود و از آن به بعد زندگى همزمان را در دو دنیاى متفاوت ایران و پاریس به طور همزمان تجربه مى کند که البته این سنت هنوز هم در زندگى او ادامه دارد.
تأثیر داریوش شایگان بر اندیشه و تفکر این سرزمین برکسى پوشیده نیست و مسلماً این چند ستون نمىتواند شارح تمام زندگى پرماجراى او باشد.
شخصیتى پیر با رفتارى غریب و تخیلى سرشار از شور و حرارت فلسفى. پیرى با چشمان «گرجى» گردشده از حیرت، موهاى مجعد به رنگ مه در بالاى پیشانىاى غیرقابل دسترس و ریشى چخوفى، تصویرى است که جهانبگلو از شایگان ارائه مىکند.
داریوش شایگان از جمله متفکرانى است که ماجراهاى فلسفىاش را به ابعاد آسیا و اروپا وسعت بخشیده است و نتیجه آن اشتهارى است که بازتاب گاه مبالغهآمیز آن اغلب موجب خشم جماعتى از روشنفکران شده است که دوست دارند متفکران را دردسترس خود نگهدارند تا بتوانند به راحتى آنها را دراختیارگیرند و رام کنند.
اما داریوش شایگان به قول جهانبگلو پیش از آنکه فیلسوف به معناى دقیق کلمه باشد، شخصیتى واقعى است. شخصیتى که اطرافیانش هرگز نتوانسته اند به درستى جایش را تعیین کنند.
درباره شایگان و شأن او مىتوان نوشت، شایگان در صحراى زمان، فانوس به دست، در جست وجوى اوراق کنده شده کتاب تاریخ است و آثار او تلاش دارند عصرى را تصویرکنند که به نظر مىرسد عصمتش را ازدست داده است. شایگان هرچند فرزند ایران جاودانى است، انسانى متعلق به عصر ما نیز هست. سراسر زندگى او شاید تبعیدى است میان غربت سرزمینى غایب و آرزوى دستیابى به قلل رفیع تفکر کنونى. به همین جهت و با توافق با رامین جهانبگلو او یکى از آن آوارگان رمانتیکى است که «سرنوشت نادیدنى جهان ما» را رقم مىزنند.(1)