تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۴  ، 
شناسه خبر : ۱۹۴۴۰۷

 جان پرکینس/ مترجم: توحید احمدی
اوایل سال 1981 دولت رولدوس لایحه هیدروکربن ها را رسما به کنگره اکوادور ارائه داد که اگر تصویب می شد به اصلاح روابط اکوادور با کمپانی های نفتی می انجامید. در مقایسه با خیلی از استانداردها، این یک عمل انقلابی و حتی رادیکال ارزیابی می شد و قطعا تغییر جریانات تجاری را هدف گرفته بود. تأثیر چنین قانونی می توانست از مرزهای اکوادور فراتر رفته و بیشتر آمریکای لاتین و سراسر جهان را تحت تأثیر قرار دهد.
همانطور که انتظار می رفت کمپانی های نفتی واکنش نشان دادند و از هیچ کاری کوتاهی نکردند. افراد روابط عمومی هایشان به میان مردم رفتند تا جیم رولدوس را بدنام کنند و لابیست هایشان نیز با اندوخته ای از تهدید و تطمیع در کوئیتو و واشنگتن وارد عمل شدند. آنها سعی داشتند نخستین رئیس جمهور منتخب دموکراتیک اکوادور را به عنوان کاسترویی دیگر تصویر کنند. اما رولدوس مرعوب نشد و توطئه سیاسی، نفتی و حتی مذهبی علیه خود را محکوم کرد. آشکارا موسسه زبان شناسی سامر را به همدستی با کمپانی های نفتی متهم کرد و در یک اقدام جسورانه، شاید بی پروا، دستور اخراج SIL را از کشور صادر کرد.
رولدوس چند هفته بعد از ارسال بسته تقنینی خود به کنگره و چندین روز بعد از اخراج میسیونرهای SIL، نه تنها کمپانی های نفتی بلکه تمامی ذی نفعان خارجی را تهدید کرد که اگر برنامه های آنها در راستای کمک به مردم اکوادور نباشد از کشور اخراج خواهند شد. رولدوس پس از ایراد سخنرانی مهمی در استادیوم المپیک آتاالپای کوئیتو عازم اجتماعی کوچک در جنوب اکوادور شد.
و در آنجا، در 24 می 1981، در جریان سقوط آتشین هلیکوپتر در گذشت.
جهان شوکه شد. آمریکای لاتین به خشم آمد. روزنامه های نیم کره جنوبی تیتر زدند «ترور سیا!». گذشته از این که واشنگتن و کمپانی های نفتی از او متنفر بودند، شواهد زیادی این مدعا را تقویت می کرد و همزمان با آشکار شدن حقایق بیشتر چنین ظن هایی نیز شدت گرفت. هیچ چیزی هیچ گاه اثبات نشد اما شاهدان ادعا کردند که او به دنبال تهدیدهای قبلی مبنی بر تهدید جانش احتیاط هایی را در پیش گرفته بود از جمله اینکه سفرهایش را با دو هلیکوپتر انجام می داد. در آخرین لحظه، یکی از افسران امنیتی اش او را قانع کرد که سوار هلیکوپتر طعمه ای شود که منفجر شد.
با وجود واکنش جهانی اخبار این جریان به سختی به روزنامه های آمریکا راه یافت.
اسوالدو هورتادو رئیس جمهور اکوادور شد. او Sil و کمپانی های نفتی حامی آن را در موقعیت اولیه خود تثبیت کرد و آخر سال نیز یک برنامه جاه طلبانه حفاری نفتی را در خلیج گویاکیل و حوزه آمازون توسط تکساکو و سایر کمپانی های خارجی به اجرا گذاشت.
فصل 28-کمپانی انرژی من، انرون و جرج دبلیو بوش
چند ماه بود که پائولا را ندیده بودم و با چندین زن دیگر، از جمله وینفرد گرنت، معاشرت داشتم. وینفرد طراح محیط زیست گرایی بود که در MAIN با او آشنا شده بودم و پدرش نیز معمار ارشد Bechbel بود. پائولا نیز با یک ژورنالیست کلمبیایی معاشرت داشت. ما دوستان همدیگر باقی ماندیم اما توافق کردیم که روابط عاطفی خود را قطع کنیم.
من در آن موقع متخصص ناظر نیروگاه اتمی سیبروک بودم. وینفر کمک بزرگی برای من در این دوران بود. او یک محیط زیست گرای قسم خورده بود که در ناحیه برکلی خلیج شرقی سانفرانسیسکو بزرگ شده و فارغ التحصیل دانشگاه برکلی بود. او آزاداندیشی بود که دیدگاه هایش در مورد زندگی با دیدگاه های سفت و سخت والدین من و آن در تضاد بود.
روابط من و وینفرد گسترش پیدا کرد. او یک مرخصی بدون حقوق MAIN گرفت و با کشتی کوچک من از ساحل آتلانتیک تا فلوریدا را پیمودیم. من در بسیاری از بنادر توانستم برای ارائه گواهی متخصص ناظر کشتی را ترک کنم. سرانجام به ساحل وست پالم فلوریدا رسیدیم و آپارتمانی اجاره کرده و ازدواج کردیم. دخترمان، جسیکا، در 17می 1982 متولد شد. در آن زمان 36ساله بودم و برای پدرشدن پیر شده بودم.
قسمتی از کار من در مورد نیروگاه اتمی سیبروک مربوط به قانع کردن کمیسیون خدمات عمومی نیوهمشایر در مورد این نکته بود که نیروگاه اتمی بهترین و اقتصادی ترین گزینه ممکن برای تولید الکتریسیته در ایالت است.
پس از مدتی این کار سودآور را رها کرده و تصمیم به ایجاد شرکتی گرفتم که ایده های تکنیکی نوین را در عمل پیاده کند. وینفرد با وجود ریسک های موجود و این نکته که برای اولین بار در حال تشکیل خانواده بود کاملا در این مورد از من حمایت کرد.
چندین ماه بعد از تولد جسیکا در 2891، شرکت سیستم های نیروی مستقل IPS را که ماموریتش گسترش نیروگاه های سودمند برای محیط زیست و ایجاد مدل هایی که الهام بخش دیگران باشد را بنیان گذاشتم. این یک کار پر ریسک بود، به طوری که بسیاری از رقبای ما با شکست مواجه شدند. «اتفاقات» ما را نجات داد. در حقیقت مطمئن بودم که در بسیاری از مواقع یک نفر به خاطر خدمات گذشته من و تعهدم به سکوت به کمکم می آمد.
برونو زامبوتی که پست مهمی را در بانک گسترش اینتر آمریکن برعهده داشت عضویت در هیئت مدیره IPS و کمک به پشتیبانی مالی این کمپانی نوظهور را پذیرفت. ما توسط ESI Energy Bankers Trusb، کمپانی بیمه Chadboune and Parke Porudential (شرکت حقوقی مهمی در وال استریت که سناتور پیشین، نامزد ریاست جمهوری و وزیر کشور سابق، Ed Muskie یکی از شرکای آن بود) و شرکت Rily Stoker (شرکتی مهندسی تحت مالکیت کمپانی نفتی که به طراحی و ساخت بویلرهای نیروگاهی جدید و پیچیده می پرداخت) مورد حمایت واقع شدیم. حتی کنگره آمریکا نیز با مستثنا کردن ما از یک قانون مالیاتی به حمایت از ما بر خواست و در حقیقت باعث برتری ما بر رقبا شد.
در 6891، IPS Bechbel همزمان -اما مستقل از هم- شروع به تولید ساخت نیروگاه های مبتکرانه و مدرنی برای سوزاندن تفاله زغال سنگ بدون تولید باران اسیدی کردند. در اواخر همین دهه این دو نیروگاه انقلابی را در صنعت صنایع همگانی بوجود آوردند و با اثبات این نکته که از مواد به اصطلاح به درد نخور می توان الکتریسیته به وجود آورد و تفاله زغال سنگ می تواند بدون تولید باران اسیدی سوزانده شود مستقیماً یک بار و برای همیشه با کمک به قانون جدید ضدآلودگی، صنایع رقیب را از میدان به در کردند. نیروگاه ما همچنین ثابت کرد که چنین فناوری های اثبات نشده و مدرنی می توانند از طریق وال استریت و سایر ابزارهای سنتی تامین مالی شوند. به عنوان ارزش افزوده نیز نیروگاه IPS گرمای خروجی را به جای حوضچه ها یا برج های خنک کننده، به گلخانه ای سه و نیم جریبی می فرستاد.
نقش من به عنوان رئیس IPS کانال ارتباطی درونی ای را در صنعت انرژی برایم ایجاد کرد. با تعدادی از موثرترین افراد این تجارت شامل حقوقدانان، لابیست ها، بانک های سرمایه گذاری و مدیران عالی رتبه شرکت های بزرگ ارتباط داشتم. همچنین از مزیت داشتن پدرزنی که سی سال در بچتل کار کرده بود، به مقام معمار ارشد ارتقاء پیدا کرده و هم اینک مسئول ساخت شهری در عربستان سعودی -نتیجه مستقیم کارهای من در اوایل سال های 1970در جریان سیاست پول شویی عربستان سعودی- بود برخوردار بودم. وینفرد نیز در نزدیکی مراکز جهانی بچتل در سانفرانسیسکو بزرگ شده بود و اولین شغل او بعد از فارغ التحصیلی کار در بچتل بود.
صنعت انرژی در حال تجربه نوسازی بزرگی بود. شرکت های مهندسی بزرگ درصدد تسلط و یا حداقل رقابت با شرکت های صنایع همگانی کوچکی بودند که قبلا از مزیت های انحصارات محلی سود می بردند. مقررات زدایی شعار روز بود و قوانین به سرعت تغییر می کردند. در نتیجه جریاناتی که دامنگیر کنگره و دادگاه ها شده بود فرصت های زیادی برای افراد جاه طلب پدید آمد. متفکران صنعت این دوران را «غرب وحشی انرژی» نامیدند.
یکی از قربانیان این فرآیند MAIN بود. همانگونه که برونو پیش بینی کرده بود او ارتباط خود را با واقعیت از دست داده بود و کسی نیز جرأت گفتن این نکته را به او نداشت. پاول پریدی هرگز نتوانست اوضاع را کنترل کند و مدیریت MAIN نه تنها نتوانست از مزیت های تغییراتی که صنعت را در بر می گرفت استفاده کند بلکه اشتباهات مهلکی را نیز مرتکب شد. تنها چندین سال بعد از اینکه برونو رکودهای سودآوری را برجای گذاشت، MAIN نقش EHOM خود را از دست داد و در تنگنای شدیدی قرار گرفت.
در حالی که در 1980 من به ازای هر سهم سی دلار می گرفتم، چهار سال بعد شرکای باقی مانده نصف این مقدار را دریافت می کردند. به این ترتیب بود که صدسال خدمات افتخارآمیز با خفت پایان گرفت. از دیدن غرق شدن کمپانی ناراحت می شدم اما از سوی دیگر از بابت ترک کمپانی احساس محق بودن می کردم. نام MAIN برای چندی تحت مالکیت دیگری به حیات خود ادامه داد اما سرانجام سقوط کرد. نامی که زمانی اعتبار فراوانی در کشورهای جهان داشت چنین به فراموشی سپرده شد.
MAIN نمونه شرکتی بود که نتوانست به خوبی از عهده فضای معتبر صنعت انرژی برآید. در نقطه مقابل کمپانی ای بود که برای ما، صاحبان اطلاعات درونی، جالب بود: انرون. یکی از سریع ترین سازمان های رشدکننده که به نظر می آمد از نیستی پدید آمده بود و به سرعت موفق به عقد قراردادهای هنگفت شد. بیشتر نشست های تجاری غالبا با چندین دقیقه پچ پچ در حالیکه شرکت کنندگان سر جای خود می نشستند، در حال ریختن قهوه برای خود بوده و کاغذهای خود را مرتب می کردند آغاز می شد. در آن روزها این صحبت های درگوشی برروی انرون متمرکز شده بود. در بیرون از کمپانی کسی نمی توانست دلیل چنین معجزاتی را درک کند و کسانی که در داخل کمپانی بودند نیز به ما لبخند می زدند و سکوت اختیار می کردند و گهگاه، هنگامی که تحت فشار قرار می گرفتند، از دیدگاه های نوین در مدیریت و «تامین مالی خلاقانه» و تعهد آنها در به خدمت گرفتن مدیرانی که می دانستند چگونه از راهروهای قدرت پایتخت های جهان عبور کنند صحبت می کردند.
همه این ها برای من نسخه جدیدی از آموزه های قدیمی EHM به حساب می آمدند.
برای آنهایی که علاقه مند به مباحث نفتی در صحنه بین الملل بودند موضوعی وجود داشت که مکررا مورد بحث قرار گرفته بود: پسر معاون اول رئیس جمهور، جورج دبلیو بوش. اولین کمپانی انرژی او، Arbusto به شکست انجامید و در نهایت پس از ادغام سال 1984 با Spectrum7 از شکست نجات یافت. بعد از آن بود که Spectrum7 خود را در آستانه ورشکستگی یافت. در 1986، Harken Energy، اسپکتروم را خرید و جورج دبلیو بوش، به عنوان عضو هیئت مدیره با حقوق سالانه 0000021 دلار در مقام خود ابقا شد.
برای همه ما مسجل بود که داشتن پدری که معاون اول رئیس جمهوری ایالات متحده بود، دلیل این کار بود و نه سوابق مدیریتی بوش جوان. همچنین اتفاقی نبود که هارکن از این فرصت برای گسترش فعالیت های خود به عرصه بین الملل، برای اولین بار در تاریخ فعالیت خود سود جست و فعالانه شروع به سرمایه گذاری نفتی در خاورمیانه کرد. مجله Vanity Fair گزارش داد «هنگامی که بوش صندلی خود را در هیئت مدیره بدست آورد چیزهای عجیبی برای هارکن شروع به اتفاق افتادن کرد؛ سرمایه گذاری های جدید، منابع تامین مالی غیرمنتظره و امتیازات حفاری پرمنفعت».