تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۱۹۴۴۰۹

جان پرکینس/مترجم: توحید احمدی
هنگامی که در اوایل 2003 راهم را از کوئیتو به شهر جنگلی شل در منطقه ای دورافتاده کج کردم این روز برای من فرا رسیده بود. چاوز خودش را در ونزوئلا تثبیت کرده بود. او جرج دبلیوبوش را به مبارزه طلبیده و پیروز شده بود. صدام بر موضع خودش پای می فشرد و آماده مورد تهاجم واقع شدن بود. ذخایر نفت به کمترین میزان خود در سه دهه اخیر رسیده بود و افق برداشت بیشتر از منابع اصلی نفتمان نیز ناامیدانه به نظر می رسید. در نتیجه تراز مالی شرکت سالاری نیز با خطر مواجه شده بود. به یک ناجی نیاز داشتیم. وقت آن بود که از اکوادور نهایت استفاده را ببریم.
همانطور که سد غول پیکر روی رودخانه پاستازا را رد می کردم متوجه شدم که نبردی که در اکوادور جریان داشت تنها یک نبرد ساده و کشمکشی سنتی میان فقیر و غنی و میان استعمارگر و استعمارشونده نیست. خطوط نبرد در نهایت ما را به عنوان یک تمدن نیز دربرمی گیرند. ما این شهر کوچک را مجبور به گشودن درهای جنگل های بارانی اش به کمپانی های نفتی مان کرده بودیم. تخریب حاصل غیرقابل اندازه گیری بود.
اگر به گرفتن بدهی هایمان نیز اصرار می کردیم، نتایج غیرقابل اندازه گیری بود. این موضوع تنها به فرهنگ های بومی، زندگی انسانی، صدها هزار گونه حیوانی، خزندگان، حشرات و ماهی هایی که بعضی هایشان ممکن بود حاوی داروهای کشف نشده ای برای بیماری های زیادی باشند مربوط نمی شود. این امر تنها به این موضوع مربوط نمی شود که جنگل های بارانی، گازهای گلخانه ای مرگباری که صنایع ما تولید می کنند را جذب و اکسیژن تولید می کنند و ابرهایی را بارور می کنند که درصد بزرگی از آب های تازه جهان را تولید می کنند. این امر تمامی استدلالات متعارف اکولوژیست ها برای نجات چنین جاهایی بوده و تا عمق جان ما نفوذ می‌کند.
اگر این استراتژی را دنبال کردیم می بایستی ادامه دهنده الگوی امپریالیستی ای که قبل از امپراتوری رم شروع شده باشیم. برده داری را محکوم می کنیم اما امپراتوری جهانی ما بیش از رمی ها و تمامی قدرت های استعماری پیشین افراد را به بردگی گرفته است. به این فکر می کردم که چگونه با وجود چنین سیاست نزدیک بینانه ای در اکوادور می توانیم با وجدان جمعی مان کنار بیاییم.
با نگاه از پنجره ماشین به دامنه های جنگل زدایی شده کوه های آند، ناحیه ای که در روزهایی که من عضو پیس کرپس بودم پوشیده از گیاهان حاره ای بود و ناگهان با پی بردن به جنبه ای دیگر از این حقیقت شگفت زده شدم. فهمیدم که نگاه به اکوادور به عنوان مهمترین خط نبرد، برای من کاملا جنبه شخصی دارد، و این حقیقت که تمام کشورهایی که در آنها کار کرده ام و هر کشوری که منابع آن به امپراتوری تعلق گرفته است به همین میزان حائز اهمیت است. من تعلق خاطری به این جا داشتم که ناشی از آن روزهای سال های دهه هفتاد بود که در اینجا بی گناهی خود را از دست داده بودم.
گرچه جنگل های بارانی اکوادور برای من و تمام افراد محلی و تمام اشکال زندگی ساکن آنجا پرارزش است، اما آنها با ارزش تر از صحراهای ایران و بادیه نشین های میراث یمین، با ارزش تر از کوه های جاوا، سواحل فیلیپین، استپ های آسیا، دشت های آفریقا، جنگل های آمریکای شمالی، یخچال های قطب شمال یا صدها ناحیه تحت خطر دیگر نیستند. هر کدام از اینها نشان دهنده خط نبردی است که ما را به جستجو در اعمال روان های جمعی مان وامی‌دارد.
آماری که خلاصه کننده همه این موارد است را به یاد آوردم: نسبت درآمد یک پنجم از جمعیت فقیرترین کشورهای جهان از 30 به 1 در سال 1960 به 74 به 1 در 1995 رسید.(2) و بانک جهانی، آژانس آمریکایی توسعه بین الملل، IMF و بقیه بانک ها، شرکت های بزرگ و دولت های فعال در عرصه «کمک» بین المللی دائم به ما می گویند که آنها وظیفه خودشان را به خوبی انجام می دهند و وضعیت بهتر شده است.
من اینجا در اکوادور یکی از کشورهای واقع در خط نبرد که جای خاصی در قلب من داشت بودم. الان 2003 بود یعنی 25 سال از زمانی که برای اولین بار و به عنوان عضو سازمانی که نام صلح بر خود گذاشته بود به اینجا آمده بودم می گذشت و این بار برای جلوگیری از جنگی به اینجا آمده بودم که سه دهه به دامن زدن آن کمک کرده بودم.
به نظر می رسید که اتفاقات افغانستان، عراق و ونزوئلا به اندازه کافی برای بازداشت ما از برخوردی دیگر کافی باشد. با این وجود شرایط اکوادور کاملا متفاوت بود. اینجا دیگر نیازی به حضور ارتش آمریکا نبود. چرا که معدودی جنگاوران محلی مسلح به نیزه، کاردهای بزرگ و تفنگ های سرپر می بایستی با ارتش مدرن اکوادور، مشتی مشاور نیروهای ویژه ایالات متحده و مزدوران اجیر شده کمپانی های نفتی مبارزه می کردند. این هم جنگی می شود همانند نبرد 1995 میان اکوادور و پرو که بیشتر مردم ایالات متحده چیزی از آن نشنیدند. اتفاقات اخیر احتمال وقوع چنین جنگی را افزایش داده بود.
در دسامبر 2002 نمایندگان یک کمپانی نفتی یک قبیله محلی را متهم به گروگان گرفتن گروهی از کارگرانش نمود. از نگاه آنان جنگجویانی که در این گروگان گیری شرکت داشتند عضو گروه تروریستی ای بودند که احتمالا با القاعده مرتبط بود. این مورد از آنجائی که کمپانی نفتی اجازه شروع حفاری را هنوز از دولت اخذ نکرده بود مورد پیچیده ای به شمار می رفت. کمپانی ادعا کرد که کارگران حق جستجوهای مقدماتی غیرحفاری را داشتند. ادعایی که تنها چند روز بعد قویا توسط گروه های محلی، هنگامی که روایت خود از ماجرا را بازگو کردند به چالش کشیده شد.
نمایندگان قبیله بر این موضوع اصرار داشتند که کارگران نفتی به زمینی که اجازه ورود به آن را نداشتند تجاوز کرده بودند و جنگاوران هیچ نوع سلاحی با خود نداشته و کارگران نفتی را به هیچ وجه تهدید به خشونت نکرده اند. در حقیقت آنها کارگران نفتی را تا روستای هود همراهی کرده و در آنجا به آنها غذا و نوشیدنی محلی داده بودند و در حالیکه آنها به خوشگذرانی مشغول بودند، راهنماهای آنان را به دور شدن ترغیب کردند. بنابر ادعای آنها کارگران هیچ گاه بر خلاف میل خود نگه داشته نشدند، آنها آزاد بودند هر کجا که خواستند بروند.
در حالیکه در جاده رانندگی می کردم حرف اعضای قبیله شوار را بعد از اینکه پس از فروش IPS در 1990 برای کمک به نجات جنگل ها به آن جا برگشته بودم، به یاد آوردم. آنها می گفتند «جهان همان چیزی است که رویایش را در سر می پرورانید» و به این نکته اشاره می کردند که مایی که در شمال زندگی می کنیم، صنایع بزرگ، ماشین های زیاد و آسمان خراش های غول آسا را در رویای خود تصور کرده ایم. و اینک تصور ما در حقیقت به کابوسی تبدیل شده است که سرانجام همه ما را نابود خواهد کرد.
آنها به من توصیه کرده بودند که «آن رویا را تغییر بده». الان یک دهه گذشته بود و با وجود کار تعداد زیادی از افراد و سازمان های غیرانتفاعی، از جمله آن سازمانی که در آن کار کرده بودم آن کابوس به تناسبات وحشتناک جدیدی رسیده بود.
هنگامی که سرانجام به جنگل شهر دورافتاده شل رسیدم به یک نشست دعوت شدم. مردان و زنان شرکت کننده در آن نشست از قبیله های زیادی بودند: Kichwa، Shuar، Shiwiar و Zaparo. چند تن از آنها برای رسیدن به این نشست چندین روز را جنگل پیمایی کرده بودند و چند تای دیگر نیز با هلیکوپترهایی که توسط سازمان های غیرانتفاعی تامین شده بود به آنجا آمده بودند. معدودی از آنها با دامن های سنتی خودشان، صورت های نقاشی شده و سربندهای تزئین شده با پر در آنجا حاضر بودند، گرچه بیشترشان با تقلید از مردم شهرنشین، شلوار، تی شرت و کفش به تن داشتند.
ابتدا نمایندگان قبیله ای که متهم به گروگان گیری شده بود صحبت کردند. آنها به ما گفتند که مدت کوتاهی بعد از اینکه کارگران نفتی به کمپانی نفتی برگشتند بیش از صد سرباز اکوادوری به اجتماع کوچک آن ها آمده بودند. به ما یادآوری کردند که آن هنگام آغاز فصل ویژه ای در جنگل های بارانی و وقت محصول چونتا است. چونتا برای فرهنگ های بومی درخت مقدسی ست. سالی یک بار میوه می دهد و علامت آغاز فصل جفت گیری پرندگان محلی از جمله تعدادی از گونه های نایاب و در معرض انقراض است.پرندگان در این موقع شدیدا آسیب پذیر هستند. در این فصل قبایل سیاست های سفت و سختی را برای جلوگیری از شکار پرندگان اعمال می‌کنند.
زنی توضیح داد که «زمان آمدن سربازان بدترین زمان ممکن بود.» درد او و همراهانش را که داستان های غم انگیزشان از اینکه چگونه سربازان ممنوعیت ها را نادیده گرفتند را بازگو می کردند، کاملا حس کردم.
«آنها پرنده ها را به خاطر تفریح و برای غذای خودشان شکار کردند. به علاوه به باغ های خانوادگی، بیشه های موز و مزارع حمله کردند و خاک سطحی را به شکلی غیرقابل برگشت تخریب کردند. برای ماهیگیری از مواد منفجره استفاده کردند و حیوانات خانگی را شکار کردند. اسلحه های شکارچیان محلی را مصادره کردند، توالت های نامناسب حفر کردند، رودخانه ها را با نفت و مایعات سوختی آلوده کردند، زنان را مورد آزار جنسی قرار دادند و زباله هایشان را که موجب جمع شدن حشرات و جانوران موذی می شد به شکل مناسب دفع نکردند.»
مردی گفت :«ما دو انتخاب داشتیم، مبارزه کنیم یا شاهد شکستن غرور خود بوده و نهایت تلاش خود را برای رفع خرابی ها بکار بگیریم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که الان زمان مناسبی برای مبارزه نیست.» او توضیح داد که چگونه برای جبران صدمات نظامی، افراد قبیله خود را به گرسنگی کشیدن تشویق می کرده اند. او از آن به روزه یاد کرد، چیزی که در حقیقت به گرسنگی اختیاری شبیه تر بود. پیرها و بچه ها سوءتغذیه پیدا کردند و مستعد بیماری شدند.
آنها در مورد تهدیدها و رشوه ها صحبت کردند. زنی گفت: «پسر من، انگلیسی را به خوبی اسپانیایی و چندین لهجه بومی صحبت می کند. او قبلا به عنوان راهنما و مترجم یک کمپانی اکوتوریست کار می کرد. آنها به او حقوق کمی می دادند. کمپانی نفتی به او حقوقی معادل ده برابر حقوقش پیشنهاد داد. او چه کار می توانست بکند؟ پسرم اکنون نامه هایی می نویسد که در آن کمپانی قدیمی خودش و کسانی که به کمک ما می آیند را محکوم کرده و کمپانی های نفتی را دوستان ما خطاب می کند.» زن خودش را همانند سگی که آب را از خود می تکاند تکان داد و ادامه داد «او دیگر از ما نیست. پسرم...»
پیرمردی که روسری سنتی پربافتی همچون شمن ها بر سر داشت بلند شد و گفت :«آیا اطلاعی از سه نفر نماینده ما در مقابل کمپانی های نفتی دارید که در آن سقوط هوایی کشته شدند؟ من بلند نشده ام که بگویم این کمپانی های نفتی بودند که آن سانحه هوایی را ایجاد کردند. می خواهم بگویم آن سه نفر باعث شکاف عمیقی در سازمان ما شدند و کمپانی های نفتی فورا این شکاف را با افراد خود پر کردند.»
مرد دیگری قراردادی را قرائت کرد که مطابق آن ناحیه وسیعی در ازای سه هزار دلار به یک کمپانی الوار واگذار شده بود.
«این امضاها واقعی نیست. یکی از این امضاها متعلق به برادرم است. نوعی ترور شخصیت برای بی اعتبار کردن رهبران ما.»
طنز آمیز بود که این اتفاقات در ناحیه ای از اکوادور رخ می داد که کمپانی های نفتی هنوز اجازه حفاری نداشتند. آنها در جاهای زیادی اطراف این منطقه حفاری کرده بودند و افراد بومی نتایج آن را دیده و شاهد تخریب سرزمین های همسایه شان بوده اند. همانطور که آن جا نشسته و گوش می دادم از خودم می پرسیدم اگر نشست هایی شبیه این در CNN یا اخبار عصرگاهی نشان داده شود عکس العمل هم میهنانم چگونه خواهد بود؟
گردهمایی، جالب و حرف هایی که در آن زده شد عمیقا ناراحت کننده بود. اما خارج از نشست های رسمی و به هنگام استراحت یا سر ناهار، وقتی با افراد به طور خصوصی صحبت می کردم اتفاق دیگری نیز رخ داد. از من غالبا پرسیده می شد که چرا ایالات متحده عراق را تهدید می کند. جنگ قریب الوقوع در صفحات اول روزنامه های اکوادور، که به جنگل هم می رسیدند به گونه ای کاملا متفاوت از پوشش خبری موضوع در ایالات متحده بحث می شد و شامل ارجاعاتی به مالکیت بوش بر کمپانی های نفتی و یونایتد فروت و نقش معاون رئیس جمهور، چنی به عنوان مدیر اجرایی هالیبرتون می‌شد.