تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۱۹۴۵۱۹

احمد بورقانی
تقدیم به استاد رضا سیدحسینی لعل بدخشان ما در سال های قبل از انقلاب در خیابان نظام آباد جنوبی دو باب دبیرستان معروف نظرها بود، اولی دبیرستان محمدعلی فروغی واقع در ایستگاه حسینی و دومی دبیرستان محتشم کاشانی در ایستگاه اسلامی که در دهه پنجاه به ابراهیم صهبا تغییر نام یافت. دانش آموزان این دو دبیرستان به رغم همجواری، اندک تفاوت هایی با هم داشتند، اولی ها قدری بی پرواتر، صریح تر، ورزشکارتر و درس ناخوان تر و دومی ها کمی با دفتر و کتاب مهربان تر، دست به جیب تر و قبل از کتک کاری مقادیری گفتمان نیز خرج می کردند. فروغی ها با سنگ و قوطی و هر شیء کروی و مدور فوتبال بازی می کردند و صهبایی ها عمدتاً با توپ منتها بی باد و با بادش فرق نمی کرد. فروغی ها مذهبی- سیاسی تر بودند چون آیت الله واحدی برادر پرهیزکار شهید واحدی فداییان اسلام آنجا تدریس می کرد و صهبایی ها سیاسی- ادبی تر چون آیت الله مدرس گیلانی ادیب و غزالی شناس زاهد، کلاس های سال آخر دبیرستان را از دریای بیکران دانش خویش بهره مند می ساخت.
ما صهبایی ها برای ناهار ناچار بودیم به سمت میدان فوزیه آن زمان و امام حسین فعلی برویم. برنامه این بود که اگر به موقع از دبیرستان بیرون می آمدیم نماز را به جماعت در مسجد امام حسین(ع) اقامه می کردیم. تا آنجا که به یادم مانده مرحوم آیت الله سیدرضا صدر پدر محترم دکتر محمد صدر معاون سابق وزیر خارجه و شادروان آیت الله حقی پدر مکرم آقای حقی مدیرمسئول روزنامه ناکام ملت قبل از انقلاب در این مسجد اقامه جماعت می کردند.
اگر دیر از مدرسه بیرون می زدیم در نیمه راه در مسجد حضرت فاطمه(س) در ایستگاه عظیم پور نماز ظهر و عصر را فرادا به جا می آوردیم. بعد هر کس به فراخور موجودی جیبش ناهاری می زد. فقرا نان و ماست یا نان و پنیر و حلوا ارده و اغنیا نان و کباب یا نان و آش گوشت. از سال ۴- ۵۳ بود که ساندویچ مد شد. البته پدرم همواره ما را از تناول ساندویچ منع می کرد و می گفت مانند خران نایستید و غذا بخورید!
بعد از نماز و ناهار، دانش آموزان به چند گروه تقسیم می شدند، جمعی برای بازی فوتبال و والیبال به مدرسه بازمی گشتند، عده ای به سمت فروشگاه ها و مغازه های کالا و لباس در حول و حوش میدان فوزیه می رفتند که بعدها «فروشگاه کورش» پاتوق اصلی شان شد و قلیلی نیز به سوی کتابفروشی های میدان. سه باب کتابفروشی در نبش میدان فوزیه و خیابان مازندران و نیز داخل مازندران به یادم مانده است. اولی که محتشم و آب و رنگ دار به چشم می آمد انتشارات امیرکبیر بود. انصافاً استقرار کتابفروشی در آن محل موهبتی بود.
بعدها که کسی نفهمید چرا انتشارات امیرکبیر مصادره شد سازمان تبلیغات اسلامی به عنوان متولی کتابفروشی میدان فوزیه را همانند برخی کتابفروشی های دیگر امیرکبیر فروخت و کتابفروشی به لباس فروشی مبدل شد.
انتشارات اشرفی و حمید نیز در اوایل خیابان مازندران برای خود کسب و کاری داشتند، اشرفی پر و پیمان تر بود و حمید کم جان تر. هنوز این دو کتابفروشی کم و بیش فعال اند. در آن سوی میدان، نبش خیابان تهران نو هم دو باب کتابفروشی قرار داشت که این روزها هر دو به فرش فروشی مبدل شده اند. تنها نام یکی از آنها در خاطرم باقی است، انتشارات خدیر. به نظرم کمی تا قسمتی چپ می زدند. بعد از انقلاب دوام نیاوردند و بستند و رفتند.
گرچه معمولاً توقف من در کتابفروشی امیرکبیر طولانی بود اما می کوشیدم به چشم کارکنان کتابفروشی نیایم. مشتری ای بودم که بیشتر تماشاگر و ورق زن بودم تا خریدار. تقریباً با کتاب های مهم و کلاسیک در این کتابفروشی آشنا شدم و حسرت و داغ ابتیاع شان را در نبش همین خیابان مازندران و فوزیه به دل گرفتم. دو کتابی که آن روزها برای خریدشان بی تاب بودم یکی «با کاروان حله» بود و دیگری «دو قرن سکوت»، هر دو به خامه مرحوم مبرور استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب. تصور می کنم بهای هر یک ۳۵ یا ۲۵ تومان بود و ابتیاع آن با پول توجیبی روزانه آن روزهای من جمع ضدین بود. یادم می آید پول توجیبی روزانه ام ۱۰ ریال بود که ۴ ریال آن باید به اتوبوس رفت و برگشت می رفت و ۶ ریال آن نیز برای ناهار و سایر هزینه های پیش بینی نشده! راه پس انداز، آمد و شد پیاده و صرف ۹۰ دقیقه وقت و تناول ناهار شراکتی بود. با این وجود پولی که در انتهای هفته یا ماه برایم باقی می ماند کفایت کتبی نظیر «با کاروان حله» یا «دو قرن سکوت» را نمی کرد. علاقه ام به خرید «با کاروان حله» بیشتر بود، از آن رو که فشرده ای از مقاله «آواره یمگان» را در کتاب «گزیده ای از ادب فارسی» گردآورده استاد علی اصغر خبره زاده، خواندم و شیفته شده بودم.
باری به هر دری که می زدم تا برای خرید کتاب مالی فراهم کنم میسر نمی شد حتی به شرط بندی نیز رو آوردم و با عمویم که آهنگری نیک نهاد است و هموست که چشمان مرا بر روی سیاست و اسلام مبارز باز کرد بارها بر سر سفره جناغ شکستیم اما از بخت بد همواره من بازنده بودم و حیرت انگیزتر اینکه پدرم که در تامین نیازهای مطالعاتی و درسی ما کمترین تردیدی به خود راه نمی داد و از شدت علاقه من به این کتب نیز مطلع شده بود هیچ گاه درصدد برنیامد که به مناسبتی حداقل یکی از این دو کتاب را برای من تهیه کند و هکذا عمویم. و این داغ بر دلم ماند. بی کاروان حله برفتم از دبیرستان ابراهیم صهبا در نظام آباد به دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد در سناباد.
زمانی که در مشهد دانشجوی جغرافیا بودم و سفرنامه خوان، به تصادف بخت یار شد تا «آواره یمگان» را با حضور قلب بهتری بخوانم و بدین ترتیب علاقه به ناصرخسرو و عشق به کتاب «با کاروان حله» در جانم تازه تر شد اما شر و شور دانشگاه و سیاست در سال های ۵۹- ۵۸ حتی در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد اجازه نداد که به معشوق برسم. داغ باقی ماند. فراق پانزده سالی به طول انجامید. فراقی که دیگر بحران اقتصادی علت آن نبود بلکه لجاجتی ناشناخته برای نخریدن کتاب در پشت آن رفته بود. با کتاب قهر کرده بودم که به موقع در دامنم نیامده بود.
در تابستان ۱۳۷۴ سفری به سمنان دست داد. به روال معمول در تلاش یافتن کتابفروشی ها و غذاخوری های خوب شهر برآمدم. به کتابفروشی نوبنیادی رهنمون شدم. ویترین ها و قفسه ها نو بودند و برق می زدند اما از کتاب پر و پیمان نشده بود. قصد کردم برای خوش ساختن دل کتابفروش جوان حتماً کتبی ابتیاع کنم اما هر چه بیشتر می جوریدم کمتر می یافتم که ناگاه چشمم به جمال پرنور «با کاروان حله» روشن شد. اجازه ندادم داغش تازه شود به پیشخوان کتابفروشی شتافتم و دو هزار و پانصد تومان وجه آن را پرداختم. شبانه در منزل همشیره در آرامش دلچسب شب سمنان باز هم «آواره یمگان» را مرور کردم و جانی تازه گرفتم. از آن روز تا امروز با کاروان حله با آواره یمگان اش عصای دستم در غالب نوشتن ها و گفتارهایم بوده است.
سحر کلام دکتر زرین کوب که به جانم می ریزد از خماری به درمی آیم و می نویسم. حداقل در مدت چهارسال نمایندگی مجلس شورای اسلامی نطقی ننوشتم و بیانیه ای آماده نکردم و نامه ای فراهم نساختم مگر آنکه چشمی به آواره یمگان نینداخته باشم و نمی دانم بیشتر از روح بلند ناصرخسرو قبادیانی جان می گرفتم و می گیرم یا گیرایی و فخامت قلم مرحوم دکتر زرین کوب یا هر دو.
«آواره یمگان» دکتر زرین کوب موجب شد که درباره ناصرخسرو بیشتر بخوانم «سفرنامه» که جزء متون درسی دوره دانشگاه بود. مقدمه جامع مرحوم سیدحسن تقی زاده بر دیوان ناصرخسرو، کتاب «ناصرخسرو، لعل بدخشان» به قلم خانم آلیس هانسبرگر و ترجمه شیو ای دکتر فریدون بدره ای، «تصویری از ناصرخسرو» به خامه علی دشتی، همراه با «دیوان ناصرخسرو» و «زادالمسافر» از جمله آثاری است که در طی سال های اخیر توفیق مطالعه آنها را به دست آورده ام.
اکنون که به کنجی فرونشانده شده ام و تلخی و شادی ایام را فرایاد می آورم در این اندیشه ام که آیا در زمانه ما برای ناصرخسرو و ناصرخسروها جایی هست؟
حکیم ناصربن خسرو بن حارث قبادیانی در تابستان ۳۸۲ هجری خورشیدی در قبادیان از توابع بلخ دیده به جهان گشود. دانش و ادب را در خانواده ای صاحب فضل آموخت و سی ساله نشده بود که در درگاه محمود و بعدها مسعود غزنوی صاحب جایگاه ویژه و نامی معتبر شد.
تا چهل سالگی کامرانی ها کرد. بعد از آن خوابی زندگی او را زیر و زبر کرد و سیر دنیای دنی را وانهاد و به قبله اعلی رو آورد.
7 سال سختی سفر را به جان خرید و حداقل دو هزار و دویست و بیست فرسنگ راه پیمود تا حکمت آموزد و تجربه بیندوزد. در این مدت چهار بار حج کرد. در قاهره به فاطمیان که مذهب اسماعیلی را حامی بودند، گروید و با عنوان عالی مرتبه «حجت خراسان» به بلخ بازگشت اما نه بلخ شهر گذشته بود و نه ناصرخسرو جوان سابق. او کوله باری از تجربه و دانش نزد خود داشت و مفتون و شیدای فاطمیان و اسماعیلیه بود. شور و شوق او برای دعوت مردمان به مذهب اسماعیلیه در بلخ پاسخی درخور نیافت. متدرجاً او را بددین و قرمطی و معاند خواندند. اهل تعصب به خانه اش ریختند و به روایت دکتر زرین کوب در زمانه ای که هر دزد و پتیاره ای در شهر ایمنی داشت برای حکیم حقیقت جوی ما آرام و ایمنی نماند. از بیم جان گریخت و بعد از توقفی کوتاه در مازندران در قصبه یمگان در بدخشان آنجا که علی بن اسد امیرمنور الفکر اسماعیلی حکومت داشت، در پناه کوه های سر به فلک کشیده فریاد خود را بر سر ابنای زمان بلند کرد، غالب آثارش از جمله زادالمسافر، وجه دین وجامع الحکمتین را در تبعید به رشته تحریر درآورد اما هیچ گاه قرار نیافت و در اشعار گرانسنگی که سرود فریادش را به آسمان برد. در تبعید کوشید خفتگان را بیدار کند و «پرده ظاهر را از پیش چشم مستی زده آنها برگیرد» اما با سردی روبه رو شد و دریافت که نمی خواهند «به قلمرو حقیقت قدم بگذارند و از بیداری و حق جویی وحشت دارند.»
ناصرخسرو در مقام حکیم، دانشمند و روشنفکری معترض، به ایده ها و آرمان هایش دست نیافت اما از فردای سال ۴۸۱ که سر بر زمین نهاد تا امروز، فریاد حق خواهی اش در بستر زمان جاری است. او در تنهایی و فراموشی در رستاق جرم در قصبه یمگان خاموش شد.
ناصرخسرو حکیمی است معتقد و مجرب، هر آنچه را گفت اول باور کرد. تا چهل سالگی در عیش و عشرت غوطه خورد اما بعد از آن به دنیا پشت پا زد. شعر را تیغ تیزی ساخت علیه ریاکاران و فاسدان و جنایتکاران. از عشق بیزاری جست. در تلاش پند و موعظه همگان برآمد. در ستایش خرد زبان آوری ها کرد. مدح کسی را نگفت الا رسول الله(ص) و امام علی(ع) و فرزندانش و خلفای فاطمی، آن هم از سر عقیده و باور. او زاهد و پرهیزکاری است که از آلودگی ها دوری کرد اما بددین، قرمطی و دشمن خدا خوانده شد. با این وجود در تاختن به قشریون و عمال جور و ستم تردیدی به خود راه نداد. در شعر او فراوان قصایدی به چشم می آید که مشت های سنگین بر سر فقیه نمایان و رشوت خواران فرود آورده است. شعرش سراسر حکمت و اخلاق و موعظه است و فلسفه. علی دشتی می نویسد در تمام دوازده هزار بیت دیوان او نه از عشق خبری است و نه از ستایش زیبایی. او الفاظ را تنها وسیله بیان معنی می بیند و بس. در آیین خویش سخت متعصب است. می کوشد همه چون او بیندیشند. گاه هر که را که با او هم عقیده نیست چندان سخت به باد ناسزا می گیرد که انسان از تعجب وامی ماند. ناصرخسرو تنها به هدف می اندیشد و به همین علت طبع خلاق و توانای خود را در خدمت تبلیغ افکار و باورهایش قرار داد.
او آزاده ای است عقیده مند (ایدئولوژیک)، دانشمندی است خردگرا، شاعری است اخلاق باور و ریاکوب، دنیا دیده ای است روشنفکر، فیلسوفی است حقیقت طلب، مبارزی است ستم ستیز، سالکی است بی اعتنا شده به دنیا و مبلغی است خستگی ناپذیر. آیا زمانه ما به این ناصرخسرو محتاج است؟ آیا بازخوانی ناصرخسرو یاریگر ما در دنیای پرشتاب امروز خواهد بود؟ شاید تعصب آن روز ناصرخسرو امروز به کار کسی نیاید اما بی شک زندگانی او و آثارش و نیز شکوه و عظمت و حرکتی که در کلام او نهفته است می تواند جان و تن ما را به حرکت درآورد. خرد و انگیزه یا دانش و شور یا علم و هیجان، لازمه رفتن به فردای بهتر است. سخن ناصرخسرو هم شورآفرین است و هم خردمدار. بازخوانی ناصرخسرو به ویژه از زاویه ای که مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب به ناصرخسرو نگریسته است برای هر انسانی که مایل است در وادی اجتماع و سیاست گام زند شاید لازم باشد. حداقل مانع از آن می شود که انسان در آن سوی پرده ها آلوده و ننگین شود. می دانید که در پشت پرده سیاست گاه آلودگی و خباثت بیداد می کند.
ممکن است خواندن فردوسی روح حماسه را در انسان زنده کند، منوچهری چهره زیبای طبیعت و زندگی را فرایاد آورد، خیام به رشک و حیرت و نومیدی ها بیفزاید، ملای رومی انقلابی درونی در بشر برپا کند و همه را به دنیای عشق و هیجان رهنمون سازد تا آنجا که از مدرسه و خانه بیرون زند و سعدی واقع گرایی را بیاموزد و محاسن و معایب دنیا را بی غرضانه برشمارد و حافظ کسان را به رندی و عشق و مستی بخواند اما ناصرخسرو که متعصبین او را «ملعونی عظیم» خوانده اند، بی تردید مردمان را به خرد رهنمود می شود و وسواس آمیز همگان را دعوت می کند که گفتار را با کردار همراه کنند و بر هر چه پلیدی است بتازند. در عین استقلال اندیشه، انتقاد را رها نسازند و به شمال و جنوب خم نشوند و گفته رسوا بر زبان نیاورند و در حمایت از کسانی فریاد زنند که از تباهی زیان دیده اند. به راستی از خواندن آثار و زندگی دیگران چه حاصلی باید دست دهد جز اینکه زندگی انسان را دستخوش تحولی مثبت کند. باور کنید ناصرخسروخوانی می تواند زندگی هر انسانی را که برای خرد و دانش اعتبار قائل است و باطل را یک سره بی اعتبار می شمارد متاثر سازد و انگیزه بخش برداشتن گام های بلندتر و محکم تر شود. و آن کسانی که از خرد می گریزند و با باطل نمی ستیزند نیز با خواندن ناصرخسرو به خود خواهند آمد. بی شک اگر این خواندن ها از قلم فرهیخته توانایی چون مرحوم زرین کوب باشد پراثرتر است.
برای آنکه به سحر کلام مرحوم زرین کوب پی ببریم به پاره هایی از «آواره یمگان» نگاهی می اندازیم: «در بین شاعران قصیده پرداز ما، ناصرخسرو سرگذشتی شگفت انگیز و بی مانند داشته است. در ورای چهره درشت و هیکل بلند روستایی نمای او که مکرر در آیینه دیوان و سفرنامه اش تجلی دارد، جلوه روح بلند نستوه او که عظمت و سختی یمگان را به خاطر می آورد انسان را خاضع می کند، شعر او نیز که از جهت عظمت و صلابت جلوه گاه این روح عظمت بلند است، مثل چهره و اندام و سرگذشت او، یکتا و کم مانند و تا حدی در ادب فارسی بیگانه وار می نماید. اما این سرگذشت شگفت انگیز او چیست؟
بر وی تهمت قرمطی و بدبینی نهاده بودند. او را از خانه و شهر و دیار آواره کرده بودند. اینها البته درد بود و جان او را می آزرد. ترک و تازی، عراقی و خراسانی، نادیده و نشناخته با او دشمن شده بودند و به او ناسزا می گفتند.
اینها همه درد بود و در آن غربت و آوارگی خاطر او را رنجه می داشت. لیکن آنچه بیش از همه مایه درد بود این بود که این تهمت بدبینی و بدمذهبی را کسی بر وی می نهاد که خود از مسلمانی جز نام نداشت. آن واعظ که عوام را بر وی می شورانید خود در خور صد طعن بود. در منبر از سیرت صحابه و خلفا یاد می کرد اما خویشتن جز سیرت دزدان نداشت، با این تفاوت که دزد، کالای کدخدا و بازرگان می برد اما او جز به بستان و زر و ملک به چیز دیگر سرفرود نمی آورد. این قاضی که به خون شاعر فتوا می نوشت خود خونش ریختنی بود. اگر او را تکه پاره می کردند هرگز بی رشوه و پاره هیچ حکم نمی داد و آنجا که خود حکم می داد نیز با حیله حق را باطل می کرد یا به خدعه باطل را حق جلوه می داد. چنین کسان بودند که او را به بی دینی متهم می کردند و خشم و شور و درد او از اینجا بود.
با بیانی که از حیث فخامت کلام انبیا تورات را فریاد می آورد بر فساد و تباهی ابنای روزگار نفرین و ندبه می کرد و با ایمانی که یادآور عاموس و ناحوم بود ویرانی و پریشانی کار ستمگران را در اشعار خود پیشگویی می کرد. لحن خشن و سنگین و آمیخته با تحقیر و سرزنش در این اشعار او جلوه داشت. معلمی سخت و عبوس را می مانست که می خواست شاگردان را با معرفت آشنا دارد. سخنش قوت و عظمت بی مانند داشت. مثل سیل گران، از بالا به پایین می غلتید و روان می شد.
خس و خاشاک لفظ را هم با خویشتن می برد اما طراوت و تازگی خود را در آن گل ولای موقت از دست نمی داد. با قوت و صلابت سخن می گفت و خواننده در برابر او خود را چون مردی «مختصرجثه» می دید که زیر نگاه غول بلندبالایی باشد: نگاه غولی خشم آلود، نه بدخواه. این غول خوش قلب خشم آلود هنوز در دیوان او جلوه دارد که با لحنی از خشم آگنده سخن می گوید. این لحن خشم و تحقیر که کلام او را قوتی می بخشد آگنده از تاسف و شکایت است. تعجب می کند که تا وقتی مثل دیگران در خواب خوش غفلت غنوده بود، تا وقتی مثل همه جز خشم و خور و شهوت غایتی نداشت، مردم بر او مشفق و غمخوار بودند؛ اما از وقتی هوشیاری یافته است، از وقتی پای بر سر خشم و شهوت نهاده است، مردم او را با چشم نفرت و خشم می نگرند. او را می آزارند و گویی همان مردم مهربان و خوشخوی دیروز که او را در آن دوره غفلت و شادخواری با مهر و دلنوازی می نگریستند اکنون یکسره برای او مشتی «مار و کژدم جراره» گشته اند این نکته البته خشم او را می افزاید و او را بر این مردم ساده لوح نادان که دستخوش هوس های خویش و دست کش اغراض روسا و حکام فاسد و رشوه خوار هستند خشمگین می دارد:
این چه خلق و چه جهان است ای کریم
کز تو کس را می نبینم شرم و بیم
راست کردند این خران سوگند تو
پرکنی زیشان کنون بی شک جحیم
وان بهشت با فراخی آسمان
نیست آن از بهر اینها ای رحیم...»
این همه از آن رو گفتم و نوشتم تا یادآوری نمایم برخی داغ ها و افسوس ها را و اشاراتی کنم به زندگی نسلی که در سرازیری پیری است و دیگر باید چشم به آن دنیا بدوزد شاید نیز کسی یا کسانی را به خواندن ناصرخسرو ترغیب و تشویق نمایم و خود دریابند که چرا او این قیمتی در لفظ دری را به پای خوکان نریخت و بدانند تنها زمانی می توانند چرخ نیلوفر را به زیر آورند که درخت شان بار دانش بگیرد که سرنوشت درختان بی بر سوختن است.
خوشبختانه استاد رحیم مسلمانیان قبادیانی هم ولایتی ناصرخسرو اخیراً کار را برای علاقه مندان آسان ساخته و «کتابشناسی حکیم ناصرخسرو قبادیانی» را با جامعیت درخوری به همت انتشارات فرزان روز، به حلیه طبع آراسته است.
علاوه بر این دو، درود و صلواتی بر روان بزرگمردی نثار کنم که من و کسان بسیاری را با ناصرخسرو آشنا ساخت.
مردی که بر او زخم ها زدند اما ماند و نرفت.
برای او هم بارگاه هایی فراخ تر و مطبوع تر از بارگاه علی بن اسدامیر اسماعیلی بدخشان که ناصرخسرو را پناه داد مهیا بود اما شکیبایی کرد و بزرگی نصیب برد.
پیشنهاد می کنم اگر کسی خواست سراغ ناصرخسرو برود برای شروع «آواره یمگان» را بخواند.
می توان حدس زد اگر آواره یمگان را بخواند، «شاعر روشن بین»، «آفریدگار رستم»، «شاعر زندانی»، «پیر نیشابور»... و «شاعر شرق» زنی مردانه در قلمرو شعر و عرفان، «ستایشگر آزادی» و «شاعر یا استاد شعر» را نیز خواهد خواند و با ایران و روح ایران رفیق تر می شود.
آنچه در انتها آورده ام می تواند به ناصرخسروخوانی کمک کند:
۱- دکتر عبدالحسین زرین کوب، با کاروان حله، تهران، انتشارات علمی
۲- سفرنامه حکیم ناصرخسرو قبادیانی مروزی، به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، تهران، انتشارات زوار
۳- دیوان ناصرخسرو، با مقدمه سیدحسن تقی زاده، تهران، انتشارات نگاه، نشر ژرف.
۴- ناصرخسرو قبادیانی بلخی، زادالمسافر، تصحیح سیدمحمد عمادی حائری، تهران، میراث مکتوب
۵- دکتر محمد دبیرسیاقی، مشتی از خروار یا نمونه نثرهای به جامانده فارسی، دفتر دوم، موسسه مطبوعاتی علمی
۶- دکتر آلیس سی. هانسبرگر، ناصرخسرو لعل بدخشان، ترجمه دکتر فریدون بدره ای، تهران، فرزان روز
۷- علی دشتی، تصویری از ناصرخسرو، به کوشش دکتر مهدی ماحوزی، تهران، انتشارات زوار
۸- لیلا آجرلو، کتابشناسی حکیم ناصرخسرو قبادیانی، زیر نظر رحیم مسلمان قبادیانی، تهران، فرزان روز
۹- ناصرخسرو منتقدی اجتماعی، مجله کلک، شماره ،۵ ،۱۳۶۹ تهران.
*این مطلب در شماره ۵۰ نشریه بخارا منتشر شده است.