تاریخ انتشار : ۱۶ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۱۹۵۰۵۱

مهرداد خدیر mehrdadkhadir@yahoo.com
سه‌شنبه انتخاباتی ایالات متحده پس فردا از راه می‌رسد و رییس قدیمی‌ترین جمهوری جهان برگزیده می‌شود. اما برای آمریکایی‌ها این واقعیت بسیار طعنه‌آمیز و حیرت‌انگیز است که در حالی که خود را پیش قراول جمهوریت و دموکراسی در دنیای مدرن می‌دانند ـ و باور گزافی هم نیست ـ‌ نمی‌توانند چندان که شایسته است از نظام و سامانه انتخاب رییس‌جمهوری خود در ساختار انتخاباتی کنونی ایالات متحده دفاع کنند. بدان سبب که آرای کسب شده از ایالات‌ها به کالج انتخاباتی می‌رود و کاندیدایی که اکثریت هر ایالت را به دست آورد تمام آرای الکتورال را از آن خود می‌کند در حالی که سهم ایالت‌ها از رای الکتورال به نسبت جمعیت توزیع نشده است. بدین‌ترتیب و بر پایه آرای الکتورال ممکن است یک کاندیدا اکثریت آرای عمومی را به دست آورد، اما رییس‌جمهور نشود زیرا محتمل است که رقیب او در ایالت‌هایی که سهم آرای الکتورال‌ آنها در کالج انتخاباتی بیشتر است پیروز شده باشد. این قضیه در قرن نوزدهم و دوبار در سال‌های 1876 و 1888 هم اتفاق افتاده بود اما در قرن بیستم رخ نداده بود و اندک اندک مردم دنیا فراموش می‌کردند که در نظام انتخاباتی آمریکا، هر شهروند یک رای نداد بلکه به تناسب این که در کدام ایالت رای می‌دهد می‌تواند در کسب آرای الکتورال برای کالج انتخاباتی نقش ایفا می‌کند و در سال 2000 بود که بار دیگر همه توجه‌ها به این شکل از برگزاری انتخابات جلب شد. در این سال و در ایالت فلوریدا اختلاف آرای دو نامزد اصلی ـ ال‌گور از حزب دموکرات و جرج دبلیو بوش از حزب جمهوری‌خواه ـ بسیار کم بود و به همین لحاظ کسب آرای الکتورال شخص پیروز را مشخص می‌کرد. در انتخابات سال 2000، جرج واکر بوش، آلبرت گور و رالف نیدر از حزب سبز و بیوکانان نامزد اصلاح‌طلب در رقابت حضور داشتند.
در انتخابات عمومی ال‌گور 9/48 میلیون رای کسب کرد در حالی که بوش پسر به 7/48 میلیون رای دست یافت اما اختلاف رأی در فلوریدا تنها 1500 رای بود و به صرف همین 1500 رای بیشتر، جرج بوش تمام 25 رای الکتورال فلوریدا را از آن خود کرد. بازشماری آرای این ایالت به دیوان عالی ایالات متحده ارجاع شد و با اعلام پیروزی بوش در فلوریدا آرای الکتورال او به 278 افزایش یافت و او پیروز شد. بدون آرای فلوریدا، امتیاز ال‌گور 260 بود و جرج بوش 253. نکته اصلی در این است که آرای فلوریدا به خاطر 1500 مورد، به 25 رای الکتورال بدل شد و این 25 هم به آن 253 اضافه شد و از جرج بوش یک رییس‌جمهوری ساخت. اگر صد سال پیش و در سال‌های 1876 و 1888 این اتفاق چندان سروصدایی در دنیا به راه نمی‌انداخت به دو علت بود. اول این که «جمهوری» در بسیاری از کشورها رواج نیافته بود و کشورهایی که به انواع حکومت‌های خودکامه مبتلا بودند نمی‌توانستند منتقد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا باشند، زیرا خودشان اساساً انتخاباتی نداشتند که به نحوه و کیفیت آن بیندیشند. دیگر این که دنیا به دهکده‌ای کوچک بدل نشده و وسایل ارتباطی تا این اندازه گسترش نیافته بود که اخبار دورترین نقاط دنیا به طرفه‌العینی مخابره شوند. اما چرا برای آمریکایی‌ها تلخ و دشوار است؟ زیرا آن روز که دنیا با مقوله جمهوریت و دموکراسی بیگانه بود، آنان سردار جنگی و قهرمان ملی خود را در صندوق‌های رای به عنوان نخستین رییس‌جمهوری برگزیدند و زمام امورشان را در سال‌های 1789 تا 1797 به جرج واشنگتن سپردند.
کافی است وضعیت دیگر کشورها را در آن مقطع تاریخی به یاد آوریم تا بدانیم کشوری که از تاریخ چندانی برخوردار نیست چقدر در دموکراسی قدمت دارد. احساس یک آمریکایی هنگامی که طعنه‌های مربوط به این ساختار انتخاباتی را می‌شنود و می‌خواند به احساس یک انگلیسی می‌ماند زمانی که تیم ملی فوتبال کشورش را در برابر یک تیم دیگر بازنده می‌بیند در حالی که اختراع فوتبال مدرن را به انگلیسی‌ها نسبت می‌دهند. آمریکایی‌ها نیز که خود را مخترع دموکراسی می‌دانند نمی‌توانند باور کنند که اکنون تا چه اندازه ساختار انتخاباتی آنها زیر سئوال رفته است. هرچند همین که انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هر چهار سال یک بار در اولین سه‌شنبه بعد از اولین دوشنبه ماه نوامبر برگزار می‌شود از قدمت و ریشه‌دار بودن آن خبر می‌أهد. مطابق قانون مصوب سال 1845 تاریخ واحد و ثابتی برای انتخابات تعیین شد. در حالی که پیش از آن، انتخابات در یکی از روزهای اوایل ماه دسامبر و به اختیار هر ایالت برگزار می‌شد. در آن زمان آمریکا جامعه‌ای کشاورزی بود و رأی دادن در بهار یا تابستان در اوج فعالیت‌های کشاورزی بسیار دشوار به نظر می‌رسید. فصل زمستان نیز به خاطر بدی آب و هوا و سختی رفت و آمد کنار گذاشته شد. روز یکشنبه نیز مدنظر قرار نگرفت زیرا به فعالیت‌های مذهبی اختصاص داشت.
شنبه هم روز ورزش و مسابقه بود. دوشنبه و جمعه نیز به این دلیل انتخاب نشدند که طول مسافت تا مراکز رای‌گیری ممکن بود سبب شود رای‌گیری به روزهای دیگر کشیده شود. سرانجام روز سه‌شنبه را انتخاب کردند اما سه‌شنبه بعد از دوشنبه نوامبر زیرا برای کاتولیک‌ها و انگلیکن‌ها اول نوامبر غیرمذهبی است و به عنوان «روز مردگان» شناخته می‌شود ضمن این که بازرگانان نیز حساب و کتاب خود را اول ماه انجام می‌دادند و ممکن بود سه‌شنبه با روز اول ماه مقارن شود و چنین بود که اولین سه‌شنبه بعد از اولین دوشنبه نوامبر به عنوان روز برگزاری انتخابات سراسری ریاست جمهوری آمریکا انتخاب و تعیین شد. در هیچ کشور دیگری این مناسبت‌های تاریخی و کشاورزی با موضوعی به نام «انتخابات» مرتبط نیست زیرا غالب جمهوری‌ها جوان هستند و تنها این جمهوری است که از 1789 تاکنون براساس انتخابات اداره شده است و همچون فرانسه هم نیست که پس از استقرار، دوران بازگشت را هم تجربه کرده باشد. با همه این پیشینه‌ آمریکایی‌ها اکنون شاهد استهزای انتخابات خود هستند تا جایی که بحث آرای الکتورال به یک چالش جدی بدل شده است. درباره هیأت انتخاب‌کنندگان یا «الکتورال کالج» این نکته هم گفتنی است که بنیانگذاران آمریکایی مدرن که در اواخر قرن 18 قانون اساسی این کشور را تدوین کردند از این هراس داشتند که ایالت‌های پرجمعیت بتوانند نامزدهای خود را به ایالت‌های کم‌جمعیت تحمیل کنند. زیرا اگر رای مستقیم هر شهروند را بدون توجه به این که از کدام ایالت است به تساوی محاسبه می‌کردند رییس‌جمهوری همیشه برگزیده یکی از ایالت‌های پرجمعیت می‌شد.
به همین سبب تدوین‌کنندگان قانون اساسی بر آن شدند که میان ایالت‌ها توازنی برقرار کنند به این شکل که شهروندان عادی همان هنگام که نام نامزد موردنظر خود را به صندوق می‌ریزند. عملاً تعداد معینی «الکتور» یا «گزینش‌گر» نیز برمی‌گزینند و با انتخاب این الکتورها، رای کلان نامزد را به او تبدیل می‌کنند. به عنوان مثال ایالت «وایومینگ» با تنها نیم میلیون جمعیت، 3 الکتور دارد. اما ایالت کالیفرنیا با 33 میلیون نفر جمعیت، 55 الکتور دارد. مطابق این فرمول در ایالت وایومینگ به ازای هر 165 هزار شهروند یک الکتور وجود دارد در حالی که این نسبت در کالیفرنیا یک الکتور برای 600 هزار نفر است. بدین ترتیب یک رای در وایومینگ می‌تواند معادل چهار رای در کالیفرنیا باشد. همه ایالات آمریکا جمعاً 538 الکتور (گزینش‌گر) دارند و نامزدی که رای اکثریت الکتورها را به دست آورد و دست‌کم 270 الکتور را از آن خود کند پیروز است ولو در کل آرا عقب‌ مانده باشد. هم عجیب است هم نیست. عجیب است آن‌گونه که یک روزنامه‌ منتقد آمریکایی نوشته است: «این نظام باید برچیده شود و رأی مستقیم مردمی ـ هر شهروند یک رای فارغ از این که از کدام ایالت است ـ جای آن را بگیرد.
در این نظام، ایالت‌هایی که همیشه به طور سنتی یک حزب در آنها از اکثریت آرا برخوردار است پیشاپیش همه الکتورها را در کیسه دارند و اقلیت می‌داند که رای او معادل صفر است. به این ترتیب تکلیف بیست و چند ایالت از قبل روشن است و تنها چند ایالت کوچک‌تر و کم‌جمعیت‌تر می‌مانند که به خاطر تعداد بیشتر الکتورهاشان می‌توانند برای تمام کشور تصمیم بگیرند. این دیگر چه جور دموکراسی است»؟ و عجیب نیست کما این که «وال استریت ژورنال» در پاسخ به منتقدان و در دفاع از همین نظام می‌نویسد: «ما نمی‌خواهیم که یازده ایالت پرجمعیت که همیشه هم از قبل معلوم است اکثریت در آنها به کدام حزب رای می‌دهند برای سایر آمریکایی‌ها تصمیم بگیرند. همین نظام بهترین است و نباید به قانون اساسی دست زد.» آیا این بار نیز انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، فرجامی مشابه دور قبل خواهد یافت؟ آیا هیأت‌های انتخاب‌کنندگان در نهایت رییس‌جمهور ایالات متحده را برمی‌گزینند؟ قراین از انتخابات دوباره جرج واکر بوش خبر می‌دهد. زیرا شرایط همچون دوران رونالد ریگان است که با ایفای نقش اساسی در جنگ سرد دوباره به کاخ سفید رفت تا پروژه خود را به پایان برساند و بوش نیز که مدعی مبارزه با تروریسم است چهار سال دیگر زمان می‌خواهد و بعید است که این زمان را از او دریغ کنند.
رابطه استیضاح وزیران با فراوانی و ارزانی
اعلام استیضاح دو وزیر دیگر کابینه محمد خاتمی و حتی تهدید به انجام این کار به صورت همزمان تصویری کاملاً سیاسی از مجلس هفتم ترسیم کرده است.
مجلسی که با شعار حل مشکلات مردم و رفع نگرانی و بیکاری شکل گرفته بود اکنون در برخوردی کاملاً سیاسی می‌کوشد، دولت خاتمی را در واپسین ماه‌های زمام‌داری فلج کند. ماشین استیضاح، در ایستگاه اول به سراغ احمد خرم وزیر راه و ترابری رفت و اکنون همان‌گونه که پیش‌بینی می‌شد نوبت به موسوی‌لاری وزیر کشور و مرتضی حاجی وزیر آموزش و پرورش رسیده است. اما معلوم نیست که رابطه این دو با مقوله اشتغال و گرانی چیست و آیا چنانچه موسوی‌لاری و حاجی را هم به زیر کشند، ارزانی و فراوانی در کشور پدید خواهد آمد؟ برخورد با این دو وزیر بدون هیچ شک و تردید به انتخابات آتی ریاست جمهوری مرتبط است. موسوی‌لاری با اکراه به برگزاری انتخابات مجلس هفتم در اول اسفند 82 تن داد و بارها اعتراض خود را به روند برگزاری آن حذف نامزدهای اصلاح‌طلب از گردونه رقابت ابراز کرده است. حاجی نیز متولی وزارتخانه‌ای است که بالقوه 6 میلیون رأی‌دهنده دارد. بدین‌ترتیب مجلس هفتم پس از مثله کردن برنامه چهارم توسعه، لغو دو قرارداد «تاو» و «ترک سل» و استیضاح و برکناری وزیر راه به سراغ دو وزیر دیگر می‌رود. در حالی که سوای این اقدامات، بخشی از وقت آن نیز به مقوله انرژی هسته‌ای و برخورد از موضع تهدید با غرب اختصاص داشته است. یگانه طرح اقتصادی که تاکنون مطرح شده اشتغال موقت خارج از مشمول قانون کار است که حسن نوعی اقدام نماینده اردبیل ارایه کرده است و تضادهای راست محافظه‌کار و سنتی و قائل به رابطه اجیر و موجر در کارگر و کارفرما با نومحافظه‌کارن رادیکال و هوادار قانون کار را نیز به عرصه علنی سیاست می‌کشاند. نوعی اقدام در گفت‌وگو با یک روزنامه اقتصادی صبح با لحنی پرخاش‌گرانه محمد خاتمی را به خاطر طرح وام اشتغال شماتت می‌کند و مزایای طرح خود را برمی‌شمرد. اما سمت‌گیری مجلس هفتم تنها به سبب این مواضع سیاسی و تقابل آشکار با دولت مورد توجه قرار نگرفته است بلکه سفر دسته‌جمعی نزدیک به 80 نماینده به مشهد و شرکت در همایش یا میهمانی‌یی به میزبانی یک سرمایه‌دار بخش خصوصی نیز چالش‌برانگیز شد تا جایی که رییس مجلس با برگزاری یک جلسه غیرعلنی کوشید موضوع را خاتمه دهد.
سعید ابوطالب نماینده جوان تهران در نطق پیش از دستور خود به سفر دهها نماینده به مشهد که به دعوت انجمن هتل‌داران مشهد صورت پذیرفته بود، اعتراض کرد. محمد خوش‌چهره گفت: «نمایندگانی که به سفر مشهد رفتند، اطلاع نداشتند که از همه کمیسیون‌ها دعوت شده‌اند و هر کس فکر می‌کرد که فقط کمیسیون خودش دعوت شده است».
مهدی کوچک نیز اظهار داشت: «میزبانان، فریب‌کاری کردند و می‌خواستند چهره نمایندگان را مخدوش کنند». پذیرش این سفر و انجام آن به هزینه انجمن هتل‌داران و با دو هواپیمای اختصاصی به اتفاق خانواده‌ها و گوش سپردن به سخنان و رهنمودهای سرمایه‌گذار ایرانی مقیم اسپانیا و شایعه اهدای موبایل برای مجلس آبادگران بسیار گران افتاد زیرا در روزهای نخست برای آن که میزان صرفه‌جویی خود را به اثبات رسانند دستور داده بودند بیسکویت خبرنگاران را حذف کنند و شماری از نمایندگان گفته بودند از حق قانونی خود برای دریافت خودرو صرف‌نظر کرده‌اند. در این فضا چند راهکار برای بستن باب این بحث به کار گرفته شد:
اول: نمایندگانی چون محمدرضا باهنر کوشیدند این سفر را عادی جلوه دهند. تا جایی که گفت: «معمولاً از این دعوت‌ها صورت می‌پذیرد. ارگان‌های مختلف مثل سپاه، ارتش، وزارتخانه‌ها و وزارت اطلاعات دعوت می‌کنند که بعضی از آنها برای گفت‌وگو و تبادل نظر است و ضرورتی هم نداشت که نمایندگان هیأت رئیسه را در جریان بگذارند.»
دوم: احمد توکلی گفت: «کار خوبی نبود و نباید این کار صورت می‌گرفت اما مجلس باید در درون خود به این موضوع بپردازد».
سوم: در نشستی غیرعلنی در یکشنبه هفته گذشته این موضوع به بحث گذاشته و در واقع توافق شد که ادامه پیدا نکند. اکبر اعلمی درباره جلسه غیرعلنی توضیح داد: «آقای حداد عادل حدود 40 دقیقه در موضع ارشادی صحبت کردند در حالی که قرار بود در این جلسه دیدگاه‌های مختلف مطرح شود و منتقدین نیز نظر خود را بگویند. مثلاً این پیشنهاد من که اسامی آنهایی که رفته‌اند مشخص شود».
چهارم: پس از شایعه اهدای تلفن همراه به نمایندگان شرکت‌کننده در میهمانی مشهد، شکرالله عطارزاده نماینده بوشهر، گناوه و دیلم توضیح جالبی داده است. وی می‌گوید: «80 موبایل هدیه ندادند. 10 گوشی تلفن همراه در جریان دیدار اعضای کمیسیون صنایع و معادن از صاایران هدیه داده شد. دریافت این‌گونه هدایا نیز کم‌اهمیت است و نه تنها زشت نیست بلکه اخلاقی است». اما رییس مجلس گفت: نمایندگان محترم بکوشند که هدیه‌ای را که سئوال ایجاد می‌کند مخصوصاً از مراکز دولتی دریافت نکنند و درباره هدایای غیردولتی هم احتیاط کنند که باب هدیه گرفتن بسته شود».
پنجم: در حالی که روزنامه‌های اصلاح‌طلب به خاطر ارتباط موضوع با مقوله توریسم و گردشگری و مسئولیت مرعشی و عطریان‌فر در سازمان متولی آن چندان از موضع منفی به این موضوع نپرداختند. روزنامه اصول‌گرای صبح کوشید شکل مسئله را به گونه دیگری طرح کند و ضمن انتقاد از این سفر نوشت: «نگاهی به سابقه معاونت مربوطه سازمان میراث فرهنگی که مبتکر این سفر بوده نشان می‌دهد این اقدام را فقط می‌توان در چارچوب تعاملی از قبیل آنچه شهرام جزایری دنبال می‌کرد، تفسیر کرد». این تاکتیک انتقال توپ به زمین حریف و دفاع در زمین مقابل است و قبلاً گاهی در جریان پرونده قتل‌های زنجیره‌ای نیز با متهم کردن طرف مقابل به کار گرفته شده بود. بدین شکل که موضوع به طه هاشمی تغییر پیدا می‌کند.
نام طه هاشمی به عنوان مدیر مسئول روزنامه «انتخاب» نیز در جریان پرونده «شهرام جزایری» مطرح شد و پس از آن بود که فاصله خود را با محافظه‌کاران بیشتر کرد هرچند برای اثبات ریشه همبستگی با آنها هر از گاهی به تیتری علیه جبهه مشارکت تن می‌داد. با تشکیل سازمان گردشگری و میراث فرهنگی و ریاست حسین مرعشی، طه هاشمی نیز به این سازمان رفته و یکی از معاونت‌های آن را عهده‌دار شده است و اشاره روزنامه اصول‌گرای صبح برای آن است که از شدت انتقاد علیه نمایندگان کاسته شود.
ششم: در این هنگامه چند نماینده کوشیدند به جای انتقاد از شرکت‌کنندگان موضوع را به سازمان گردشگری انتقال دهند و این سازمان و چند دستگاه دیگر را که در رأس آنها معاون رییس‌جمهوری قرار دارد زیر سئوال ببرند و چون نمی‌توانند رؤسای آنها را فراخوانند بحث فراخواندن شخص رییس‌جمهوری به مجلس به موجب طرحی با امضای یک چهارم نمایندگان را مطرح کردند. امری که واکنش شدید و در عین حال استهزاآمیز عبدالله رمضان‌زاده سخنگوی دولت را در پی داشت و می‌خواست این نکته را بگوید که پایشان را در کفش کابینه و دولت کرده‌اند اما اگر در کفش شخص رییس‌جمهوری کنند قصه شکل دیگری پیدا می‌کند.
با این وصف، حسین ثابت سرمایه‌دار ایرانی مقیم اسپانیا و مالک هتل داریوش در جزیره کیش چندان در معرض انتقاد قرار نگرفت و هیچ وجه مشابهی هم با شهرام جزایری ندارد. اگر جزایری نماد امکان رخنه در بوروکراسی دولتی و استفاده از رانت‌های حکومتی و بیان‌گر استطاعت فساد در سیستمی است که به انحصار اقتصادی متکی است، حسین ثابت، نمادی از سرمایه‌گذاری و کارآفرینی و تغییر نگاه به این مقوله است. دیگر در این دیار به سرمایه‌داران، زالوصفت نمی‌گویند. آنان کارآفرین خوانده می‌شوند اما با این وصف غالباً نمی‌آیند. این که چرا آقای ثابت چنین مخاطره‌ای را پذیرفته پرسشی است که باید با خود او در میان گذاشت اما جالب این که در پروژه‌ای دیگر و تنها به خاطر آورده‌ای پانصد میلیون تومانی که پول چند بازیکن فوتبال است او شریک فدراسیون اسب‌سواری شده تا بنگاه شرطبندی به راه اندازد. اگر در مشهد هشتاد نماینده رنج سفر را بر خود همواره کرده بودند تا از رهنمودهای او استفاده کنند، در تهران و همزمان با نیمه شعبان نیز رییس فعلی و سابق سازمان تربیت بدنی و شماری از چهره‌های سیاسی و ورزشی آمده بودند تا از نزدیک رقابت‌های مانژ اسب‌دوانی نوروزآباد را تماشا کنند و برای من این پرسش پدید آمده بود که چطور سازمان تربیت بدنی به جای بازپس‌گیری که مانژهای اسب‌دوانی از نهادهای تصرف‌کننده آنها باب شراکت را به خاطر آورده 500 میلیون تومانی باز می‌کند و به افتتاح بنگاه شرطبندی تن می‌دهد؟ سال‌های اول انقلاب، سرمایه‌دار، زالوصفت بود، اسب‌سواری هم کار اغنیا، زالوصفت‌ها را راندند و مانژها را تملک و تصاحب کردند. حالا که قرار است سرمایه‌داری کارآفرین و اشتغال‌زا خوانده شود چرا دست از مانژها برنمی‌دارند؟
تیغ دو دم یا مردی تنها بر جنازه خود؟
یاسر عرفات رییس دولت خودگردان فلسطین با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند و شاید هنگام انتشار این مطلب یکی از آخرین رهبران کاریزماتیک جهان چشم از این دنیا فرو بسته باشد. قرن بیستم رهبران شاخص کاریزماتیک و بسیار تأثیرگذاری را به خود دید. ولادیمیر لنین در روسیه‌ای که خود اتحاد شوروی‌اش کرد، مارشال تیتو در یوگسلاوی، مهاتما گاندی در هند، فیدل کاسترو در کوبا، جمال عبدالناصر در مصر، نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی و یاسر عرفات در فلسطین. این سیاهه منحصر به این رهبران نیست و قطعاً رهبر فقید انقلاب ایران نیز در زمره رهبران کاریزماتیک قرن بیستم است، اما اندکی از سیاست‌مداران برجسته آن قرن پا به قرن بیست و یکم گذاشتند و این قرن نیز در این چهار سال نشان داده که از زادن مردانی در آن اندازه ناتوان است. عرفات 75 ساله و کاسترو 78 ساله دو تن از مردانی هستند که قرن بیست و یکم را نیز می‌بینند و البته شاید در خلوت آرزو می‌کنند که نمی‌دیدند. زیرا دنیای امروز دنیای آرمان‌ها نیست و واقعیت‌ها خود را تحمیل می‌کنند. حتی هر قدر می‌کوشند از ایده‌آل‌ها و آرمان‌ها فاصله بگیرند، باز آن‌سو دست‌بردار نیست. کاسترو به رواج واحد پول آمریکا تن داد و دلار هم در بازارهای کوبا به سهولت دادوستد شد اما آمریکایی‌ها قصد دارند از تزریق دلارهای کوبایی‌ها به اقتصاد نحیف این کشور نیز جلوگیری کنند. هفته گذشته فیدل کاسترو که تا هفت ساعت سرپا می‌ایستاد و سخنرانی می‌کرد و از این حیث رکورددار است هنگام حرکت پایش لغزید و به زمین افتاد که نمادی از وضعیت کوبای امروز بود که با خاطره دیروز اما لنگ‌لنگان حرکت می‌کند. عرفات اما بیشتر تلاش کرد تا خود را با قرن بیست و یکم منطبق کند. از تمامی سرزمین فلسطین به 22 درصد آن بسنده کرد و با اسحاق رابین و بیل کلینتون پیمان صلح امضا کرد اما یهودیان افراطی رابین را به قتل رساندند و برای کلینتون نیز پاپوش مونیکا لوینسکی را دوختند و هر دو که از عرصه کنار رفتند نوبت به یکه‌تازی‌های «آریل شارون» رسید.
مروی که نه تنها حاضر به بحث دوباره موضوع مورد اختلاف دولت خودگردان با اسرائیل بیت‌المقدس شرقی ـ نشد بلکه دستاوردهای پیشین عرفات را نیز زیر سئوال برد و او را در خانه‌اش محبوس ساخت. هرچند برخی بر این باورند که سیاست‌های شارون علیه ساف جلوه دیگری از جدال آمریکا با اروپاست که در خاورمیانه در قالب حمایت آمریکا از اسرائیل و پشتیبانی اروپا از عرفات جلوه می‌کند و به خاور دور که می‌رسد در هیأت اختلاف تایوان و چین خود را نشان می‌دهد و در نقاط دیگر نیز این رویارویی به شکل‌های دیگر بروز دارد اما حکایت عرفات، داستان منحصر به فردی است. اگر عرفات بمیرد در تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی از او چگونه یاد خواهد شد؟ مردی که در نخستین ماه پس از پیروزی انقلاب 57 به ایران آمد و از امام خمینی شنید که «مرحبا یا ابوعمار» یک دهه بعد به خاطر استقبال از طرح صلح ملک فهد، خائن خوانده شد. انگی که در حمایت او از صدام حسین در جنگ با ایران هم ریشه داشت. سال 1376 اما در تهران به گرمی از سوی محمد خاتمی رییس‌‌جمهوری مورد استقبال قرار گرفت و دو سال پیش که مقر او در رام‌الله در محاصره اسرائیلی‌ها قرار گرفت پیام‌های گرم و حمایت‌آمیز اصلاح‌طلبان ایرانی را دریافت کرد. احتمالاً از عرفات به عنوان مردی یاد خواهد شد که به دام توطئه‌های امپریالیستی و صهیونیستی افتاد اما چه کسی می‌تواند در عرف سیاست خود را کارکشته‌تر و حرفه‌ای‌تر از او معرفی کند؟ کدام کشور است که طی 50 سال گذشته بدان سفر نکرده باشد و کدام سیاست‌مدار از او حرفه‌ای‌تر است؟ هواداران عرفات همواره این نکته را یادآوری می‌شوند که در جریان درگیری‌های سال 1980 او در بیروت بود و به تونس تبعید شد اما سال 2000 و 20 سال پس از آن او در فلسطین از آرمان فلسطین سخن می‌گفت ولو قطعه کوچکی از آن سرزمین.
کم نیستند تحلیل‌گرانی که معتقدند روی کار آمدن شارون در اسرائیل، انتخاب سئوال‌برانگیز جرج بوش در آمریکا و واقعه 11 سپتامبر 2001 همگی در زمره اقداماتی قابل تفسیرند که تشکیل دولت مستقل فلسطینی را به تأخیر اندازد یا منتفی سازد و اگر مذاکرات عرفات، خیانت بود هیچ دلیلی بر رویکرد خشونت‌آمیز اسرائیلی‌ها و انتخاب مجدد آریل شارون نبود. مردی که معتقد است «فلسطین واقعی همان اردن است و فلسطینی‌ها باید به اردن بروند و در آنجا دولت و حکومت موردنظر خود را تشکیل دهند». دنیای سیاست، بدون عرفات، بدون کاسترو آدم‌هایی به این تعداد را کم ندارد، خالی به نظر می‌رسد. این حکایت درباره رهبر فلسطینی‌ها مصداق بیشتری دارد. اگر او بهبود یابد بدون تردید در اولین فرصت در اندیشه بازگشت است. آیا اسرائیل اجازه خواهد داد؟ و اگر بمیرد، فلسطینی‌ها پیکر او را جز در سرزمین‌شان به خاک نخواهند سپرد. در ایران نیز تبلیغات رسمی، در برابر وضعیت او دچار تردید است. نه می‌توان خائن‌اش خواند که کدام خائن تا این پایه در دل مردمان خود جای دارد و نه ستایش‌اش کنند که او به همزیستی با یهودیان و اسرائیل رضایت داد و به جای صددرصد سرزمین فلسطین به بیست و دو درصد آن بسنده کرده است. با این همه، دل محمد خاتمی با اوست و بعید نیست که ایران که هزینه بسیاری را در حمایت از آرمان فلسطین پرداخته در قالب تحلیل از عرفات، خود را به جامعه جهانی نزدیک‌تر سازد. عرفات می‌لرزد. دستان او نیز. دست‌هایی که خالی است. نه سلاحی و نه برگ زیتونی. اگر این دو را در اختیار او قرار دهند او این بار کدام‌یک را بالا خواهد برد؟ مرگ عرفات، پایان یک قصه نیست. خالی شدن عرصه سیاست از سوارانی است که دیرگاهی است همچنان شکوه این میدان را پاس داشته‌اند. اگر عرفات بمیرد و اگر مرده باشد کدام‌یک از اشعار بامداد را به یاد آورم؛ این یک:
«هرجا که گشته است زمان، ترس و حرص و رقص
هرجا که مرگ هست
هرجا که رنج می‌برد انسان ز روز و شب
هرجا که بخت سرکش فریاد می‌کشد
هرجا که درد روی کند سوی آدمی
هرجا که زندگی طلبد زنده را به رزم
بیرون‌کش از نیام
از زور و ناتوانی خود هر دو ساخته
تیغی دو دم»
یا آن دیگری را که:
این سو ی دیوار، مردی با پتک بی‌تلاش‌اش تنهاست
به دست‌های خود می‌نگرد
و دست‌هایش از امید و عشق آینده تهی است
این سو
جهانی خالی، جهانی بی‌جنبش و بی‌جنبنده، تا ابدیت گسترده است.
گهواره سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است. ظلمت، خالی مرد را از عصاره مرگ می‌آکند و در پشت حماسه‌های پرنخوت
مردی تنها
بر جنازه خود می‌گرید...