نویسنده: مارک مورفرد
به گواه مطالعات و بررسیهای متعدد آمریکاییان را میتوان از جمله جاهلترین و غافلترین مردم جهان نسبت به اوضاع و احوال داخلی و خارجی دانست اما چنین جهلی برای هیات حاکمه این کشور نه یک عیب بلکه به مثابه امتیازی جهت تداوم سیاستهای موردنظرشان محسوب میشود و از این رو به جای روی آوردن به برنامهها و راهکارهایی در جهت مقابله با آن حتی به نحوی جهل را به جامعه تزریق میکنند.
بیاییم با یکدیگر صادق باشیم. تا آنجا که به آمار و ارقام مربوط میشود تنها معدودی از جامعه آمریکا از نابسامانی و مشکلات موجود در کشورشان آگاهند؛ مشکلات و نابسامانیهایی که عمدتا با نظام سیاسی و هیات حاکمه این کشور مرتبط است.
برای بسیاری این مساله به راحتی قابل پذیرش است که در این کشور میلیونها نفر از مردم یا وقتی برای پرداختن به مسایل سیاسی، رسانهها، محیطزیست، آموزش و مسایل و رویدادهای جهانی ندارند و یا اصلا علاقهای به چنین موضوعاتی ندارند. میلیونها نفر از آمریکاییها نمیدانند که وضعیت نارنجی دروغی بیش نیست و اصلا خبر ندارند که چه تعداد از سربازان کشورشان همه روزه در جنگی احمقانه جان خود را از دست میدهند. باور این مساله شاید بسیار مشکل باشد اما یک حساب سرانگشتی هم نشان میدهد که عمده مردم این کشور با رفتار ستیزهجویانه رسانههای کشورشان همساز و همراه شدهاند و صاحبان رسانهها هم خوب میدانند که مخاطبانشان نیازمند چه اخباری هستند. در حالی که طبقه متوسط جامعه آمریکا از لحاظ سیاسی طبقهای بیاعتنا محسوب میشوند دیگر بخشهای جامعه هم سخت سرگرم زندگی بچهها و شغل خود هستند و عمده توجهشان به برنامههای سرگرمکننده تلویزیونی معطوف شده و از همین رو از بسیاری از واقعیتها غافلند.
به بیان دیگر بیشتر آمریکاییان از ماهیت هالیبرتون غافلند و یا این که نمیدانند رامسفلد کیست و چه میکند و اصلا از این حقیقت که صدام هیچ ارتباطی با حادثه یازدهم سپتامبر نداشته بیخبرند و نمیدانند که تاکنون هیچگونه سلاح کشتار جمعیای در این کشور یافت نشده است. در چنین جامعهای است که اغلب ساکنان آن نمیدانند که بوش بیش از هر رییسجمهور در طول تاریخ آمریکا اوقات خود را در تعطیلات گذرانده و نکته جالبتر این که عمده مردم این کشور حتی نمیدانند که عراق در کدام نقطه جهان واقع شده است.
این که در دهه گذشته میزان اخبار تلویزیونی تا حد قابل توجهی کاهش یافته یک واقعیت است. در چنین دوره زمانیای است که میزان اشتراک روزنامهها یا ثابتمانده و یا کاهش یافته است و وضعیت مجلات خبری و اخبار رادیویی هم به همین منوال است. حتی در مورد اینترنت هم که انبوهی از اخبار و اطلاعات در آن انباشته شده و در سراسر دنیا گسترش یافته است مردم به سراغ آنها نمیروند بلکه عمده وقت خود را به هرزهبینی، شایعات و یا تبلیغات آن میگذرانند.
آیا این اطلاعات و آمار نادرست و جانبدارانه است به هیچوجه. همه اینها ماحصل بررسیها و مطالعاتی است که در این کشور صورت پذیرفته است. اما بررسیها نشان میدهد که یکی از هشداردهندهترین مسایل آن است که دقیقا 50 درصد جامعه باسواد آمریکا تاکنون زحمت رای دادن حتی برای یکبار هم به خود ندادهاند. این رقم نسبت به بررسی سال 1964 حدود 15 درصد کاهش نشان میدهد. امروزه بسیاری از آمریکاییان هیچ نظری درباره آنکه مثلا چه کسی رییس دادگاه عالی و یا رییس کنگرهشان هست ندارند و حتی بسیاری از این جمعیت باسواد نمیتوانند مثلا کشور فرانسه را بر روی نقشه نشان دهند. در مورد مساله رایگیری واقعیت تلخ آن است که کشورمان در بین 172 کشور جهان در رده 139 قرار دارد. بیشک بس سادهلوحانه است که در چنین شرایطی بخواهیم با افتخار به اهتزاز پرچم کشورمان در جهان ببالیم.
همه ما بارها به تیترهایی برخورد کردهایم که بیانگر حقایقی بس تلخ هستند. شمار وسیعی از دبیرستانیهای کشورمان حتی نمیدانند که معاون رییسجمهورشان کیست. بسیاری از آنها حتی نام نیمی از رییسجمهورهای تاریخ کشورشان را هم نمیدانند و حتی بسیاری از شهروندان شهرهای مختلف این کشور از نام مرکز ایالت محل سکونت خود هم بیخبرند و اصلا نمیدانند که نمایندگان ایالتشان در مجلس سنا چه کسانی هستند.
یکی از بررسیهای اخیر که توسط سازمان همکاری و توسعه اقتصادی این کشور صورت پذیرفته بیانگر آن است که بیش از 60 درصد جمعیت 16 تا 25 سال کشور عملا بیسوادند و این بدان معناست که مثلا نمیتوانند یک فرم جامع و مبسوط اداری را به درستی تکمیل کنند و یا یک جدول زمانی را بخوانند. یکی از مطالعات اخیر در فلوریدا حکایت از آن دارد که حداقل هفتاد درصد فارغالتحصیلان دبیرستانی پس از ورود به دانشگاه نیازمند گذراندن دورههای جبرانی برای دروسی همچون خواندن و ریاضیات هستند.
با مشاهده چنین شرایطی شاید مهمترین سوال در چنین زمانهای آن باشد که به راستی چگونه میتوان این اکثریت را به خود آورد توجهشان را به این مسایل جلب نمود که بخوانند و از مسایل آگاه باشند. آیا اصلا چنین چیزی امکانپذیر است آیا دیگر راه بازگشتی برای ما وجود دارد آیا میتوانیم حداقل آمریکا را به اروپا یعنی کشورهایی که اگرچه مسایل سیاسی خیلی برای مردم آن اهمیت ندارد اما به نحوی با زندگی روزانهشان عجین شده و شواهد آن را میتوان در نظام آموزشی، گفتوگوهای دوستانه در محیط کاری و یا حتی در سر میز غذا از نزدیک ببینیم تبدیل کنیم.
اما راهچاره چیست آیا به راحتی میتوان با تغییر شیوه آموزشی و یا تغییر در ترکیب جمعیتیمان بر این مشکلات فایق آییم؟ آیا میتوانیم کتب تاریخی پوچمان را از نظام آموزشی حذف و آگاهی از مسایل جاری را به نحوی در نظام آموزشیمان بگنجانیم و آیا اساسا امکان تحقق چنین شرایطی وجود دارد؟
شکی وجود ندارد که عمده جمعیت آمریکا در جهل به سر میبرند و گستره این جهل به خوبی در پیش رویمان است. اما از سویی دیگر بیعلاقگی جامعه نسبت به این مسایل مورد حمایت نظام سیاسی در کشور قرار گرفته است. قدرت حاکمه در این کشور به دقت جهل و رعب را بر جامعه تزریق میکند و در چنین شرایطی است که زمامداران و حاکمان این کشور با مشاهده چنین اوضاعی آگاهانه به ما لبخند میزنند و به تصدیق و تایید شرایط موجود سری تکان میدهند و میگویند: همه چیز امن و امان است؛ آسوده بخوابید.