مهدی امامبخش
پنجم آبان، دکتر علی مرادخانی در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی درباره پرسش از پایان تاریخ به سخنرانی پرداخت. یکی از اوصافی که روزگار ما را با آن وصف میکند روزگار پایانهاست. دکتر مرادخانی با ذکر این جمله در ادامه گفت: بحثهایی درباره پایان تجدد، پایان هنر، پایان الهیات و پایان ایدئولوژی در عصر ما مطرح است. واتیمو از پایان تجدد سخن میگوید. دانیل بیل در آمریکای دهه 60 از پایان ایدئولوژی سخن به میان آورده و هایدگر از پایان فلسفه گفته است. فوکو از پایان مولف و لیوتار از پایان جهان بحث کردهاند. پایان تاریخ به این معنا بحث جدید و مستحدثی است.
گرچه سابقه آن در ادیان با روایتهای مختلفی آمده اما در آستانه ورود به هزاره سوم بحث پایان تاریخ اهمیت ویژهای پیدا کرده است. به قدری این ضرباهنگ در 3 دهه اخیر مهم بوده که دریدا در یکی از آثار خود درباره مارکس، آن را آهنگ آخرالزمانی فلسفه نامیده است. به گفته این استاد فلسفه، در دوره ما 2 حوزه فرهنگی این بحث را به صورت جدی دنبال کردهاند که یکی حوزه فرهنگی فرانسه است و دیگری حوزه فرهنگ آمریکا که هرکدام با مبانی خاص خود این بحث را پیش گرفتهاند. در فرانسه، فیلسوفان پست مدرن چون دریدا، فوکو، لیوتار، بودریار و در آمریکا از دهه 60 به بعد که بیل بحث پایان ایدئولوژی را طرح میکند این فوکویاماست که ابتدا در یک مقاله و سپس 3 سال بعد در 1992 در کتاب مشهور جنجالی خود به لحاظ استراتژیک، بحث را پیش کشید.
بازگشت به هگل
از نظر دکتر مرادخانی برای پیدا کردن نسب بحث پایان تاریخ باید به هگل بازگشت. در هگل پتانسیلهایی هست که هم پستمدرنها و هم فیلسوفان اروپایی یا لااقل فیلسوفان قارهای به آن برمیگردند. او با بیان اینکه گرچه فلسفه تاریخ را به لحاظ آموزشی به فلسفه تحلیلی و فلسفه نظری تقسیم میکنند، درخصوص بحث پایان تاریخ این دو شاخه از برخی جهات متناظرند. با اینکه این بحث به هگل باز میگردد، اما در قرن 19 چنان که باید مورد توجه قرار نگرفت و بجز هگلیهای چپ، کسی به آن توجه نکرد.
دکتر علی مرادخانی با بیان اینکه ایدهآلیستهای آلمانی چون دیلتای و نیز انگلیسی چون بردلی این بحث را جدی نگرفتند، عنوان کرد: تنها سیزوفسکی و مارکس هستند که بحث را جدی گرفتند. بعدها نیچه در کتاب تاملات نابهنگام خود درباره این بحث سخن گفت و از تلفیق نگاه مارکس و کوژف نگاه تازهای ارائه کرد.
از نظر دکتر مرادخانی در هگل از وجوه متعددی میتوان این بحث را دنبال کرد. نخست با توجه به معنای سیستم و نظام در اندیشه هگل، دوم تفاوتی که برخی شارحان بین عقل و روح در فلسفه او قائل شدند و نیز از همه مهمتر نسبت منطق و تاریخ در منظومه فکری او. بجز این رویکرد ها، چند رویکرد دیگر نیز وجود دارد که در آن آلمانیهای متاخر بحث هگل را به بحث معاد مسیحی گره میزنند و بسیاری نیز معتقدند رای هگل در مورد تاریخ جمع رای روسو و کانت است. وی در بیان بحث، هگل را به مثابه ریشه گرفته و به دو تفسیر فوکویاما و بودریار اشاره کرد و گفت: سخن فوکویاما، سخنی استراتژیک است که بیدرنگ نیز از آن نتیجه میگیرد و بار ایدئولوژیک سخن خود را در حوزه سیاست میچیند.
وی در بیان چگونگی پرداختن فوکویاما به این بحث به الکساندر کوییره اشاره کرد که درسی درخصوص هگل در فرانسه آغاز میکند که مربوط به نوشتههای او در دروه یناست. در آن دروس، وی بحث زمان را در هگل برجسته و تفسیر میکند. یکی از حاضران در این درسها الکساندر کوژف است که بحث زمان را از هگل میگیرد و سپس آن را در بند 46 پدیدارشناسی بسط میدهد و بحث پایان تاریخ خود را مطرح میکند. در شرح کوییره زمان، زوج مکان در فیزیک نیست و به نوعی بحث او پدیدارشناسی زمان است که باعث میشود او زمان را با روح در فلسفه هگل معادل بگیرد.
کوژف از اصطلاحی استفاده میکند که به تعبیر سنتی ما همان صورت عقلی است که در پیش چشم ما حاضر است. کوژف دخل و تصرفی در این عبارت میکند و به این تعبیر، تعبیر به نحو تجربی را اضافه میکند. سپس زمان را به زمان محقق در خارج و روح را به مساله کار تقسیم کرده و آنگاه میگوید کار که نشانه ظهور عملی روح در هگل است آرام آرام با مساله انسان و تناهی تاریخ نسبتی برقرار میکند. از نظر این استاد دانشگاه آزاد اسلامی، کوژف هگل را اینگونه تفسیر میکند که اگر صورت یا تصور عقلی به نحو تجربی پیش چشم ما حاضر باشد بر تناهی کار دلالت دارد و تناهی کار بر تناهی کار در جهان دلالت میکند و به اینگونه بر تناهی تاریخ نیز دلالت خواهد کرد. کوژف این بحث را به بحث خدایگان بنده گره میزند و میگوید: در این پیکار اصیل انسانی وجود انسانی از وجود حیوانی خود جدا میشود و از طبیعت خلاصی پیدا میکند. نظام آگاهیها در هگل همان تقابل اجتماعی انسان خواهد بود. این بازشناسی نقطه عطفی است که فوکویاما از او اخذ میکند.
انسان اقتصادی
دکتر مرادخانی واسطه فوکویاما و کوژف را آلن بلوم، استاد دانشگاه شیکاگو میداند که رابط مناظره اشتراوسو کوژف است که درخصوص تفسیر و قرائت افلاطون درگرفته بوده است. به گفته این استاد فلسفه، فوکویاما معتقد است دوره جدید، دورهای است که بهواسطه تکنیک و علوم جدید توانسته است اقتصاد و توسعه را به بار بنشاند. پرسش او این است که آیا علوم طبیعی که از عهده این کار برآمده در امور اجتماعی و مدنی و در سیاست نیز میتواند پاسخگو باشد؟ او لیبرالیسمی را که از هابزولاک تقریر شده را عاجز از این بیان میداند، زیرا نهایت بیان ایشان خلاصه کردن و تقلیل ذات انسان در انسان اقتصادی است.
به عقیده او چیزی در هگل است که از جنس اقتصاد نیست و در اعاده قدر و قیمت انسان بعد اخلاقی دارد و آن هم مساله بازشناسی در پدیدارشناسی است. فوکویاما معتقد است چون در لیبرالیسم کلاسیک قوای نفس انسان را به میل در پایین و عقل در بالا تقسیم میکند بنابراین حد اوسطی که در افلاطون و دیگران بوده است از دست رفته و بشر یا ناطقه ناطقه است یا میل میل پنداشته میشود. چاره کار از نظر او در این است که به هگل بازگردیم و بحث بازشناسی را از نو طرح کنیم.
از نظر دکتر مرادخانی فوکویاما در اینجا به تاریخ فلسفه غرب باز میگردد و با تحلیل لغت تیموس تحلیلی از افلاطون نسبت به قوای نفس به دست میدهد. از نظر او افلاطون به عقل و حس و به چیزی در این وسط به نام تیموس قائل است که در سنت ما به اراده و همیت ترجمه شده است. این تیموس افلاطونی را فوکویاما بحث بازشناسی در هگل تفسیر کرده و میگوید این بازشناسی است که میتواند قدر و قیمت انسان را در ظهور اجتماعی تصدیق کند و ما را از نگاه لیبرالیسم کلاسیک نجات دهد. او معتقد است برحسب دیالکتیک هگل تاریخ به سمتی میرود که ایده هگلی یعنی تحقق آزادی یا گزاره اصلی فلسفه تاریخ او که آگاهی از آزادی است، محقق شود؛ بنابراین توجه به بحث بازشناسی، درمان لیبرالیسم کلاسیک است.
او معتقد است که این بحث را نباید غلیظ کرد، زیرا هرگاه نابرابری بر برابری یا برعکس غلبه کند شر افلاطونی که منجر به غرور و عجب اجتماعی میشود به وجود میآید. مثال او رهبر ارکستری است که دوست دارد همسایگان تالار نیز موسیقی او را بشنوند. بحث دوم پایان تاریخ به گفته دکتر مرادخانی نسبش به بحثهای زبانی در فلسفه تحلیلی تاریخ باز میگردد. این سخن دو وجه دارد که یکی برگرفته از دهه 70 است که به تحولات زبان در فلسفه تحلیلی برمیگردد و از آن به چرخش زبانی در فلسفه تاریخ تعبیر میشود. بحث این است که همانطور که در قرن 18 فلسفه حدود ذهن را مشخص میکرد در قرن 20 با ویتگنشتاین اول حدود زبان مورد توجه قرار میگیرد. نخستین بار فیلسوف آمریکایی هایدنواید کتاب مفصلی به نام متا هیستوری نوشت که سنتی را در مقابل سنت قرن نوزدهمی احیا کرد.
سنت قرن نوزدهمی این بود که تا حد امکان باید تاریخ را به علم و نگاه تحصلی نزدیک کرد. کتاب او بتدریج دوباره تاریخ را در ذیل ادبیات قرار داد و به جایگاهی بازگرداند که در سنت فکری تاریخیاش بوده است. بعد از او که تاریخ را علاوه بر شأن معرفت شناسانه حائز ویژگی ادبی و زیبایی شناسانه دانست و 4 شکل داستان را متناسب با 4 صنعت ادبی استعاره، مجاز، بدیع و طنز تحلیل کرد، فیلسوف تاریخ دیگری به نام اسمیت بیان داشت که گذشتهای مستقل از زبان وجود ندارد. گذشته تاریخی، چیزی است که در زبان قوام مییابد و بر تبیین یا تفسیر یا بازنمایی استوار است. او که بازنمایی را ابتدا در کار مورخ اصل میدانست کار او را بازنمایی حادثه تاریخی در زبان عنوان میکرد؛ بنابراین حادثه تاریخی چیزی جز آنچه در زبان بازنمایی شده بود، نبود.
سپس با مقالهای دیگر بحث را از این پیشتر برد و کار مورخ را تفسیر دانست، بنابراین حادثه تاریخی چیزی جز تفسیر آن حادثه نبود که به این اعتبار، امروزه معنای اول از فلسفه تاریخ گفته میشود. این بحث با بحث به تعویق افتادن معنای دریدا، فراروایتهای لیوتار و گسست تاریخ فوکو پشتوانههای فلسفی نیز پیدا کرد اما فیلسوفان پست مدرن خود ما بعد التجدد را به عنوان دورهای تاریخی در نظر میگیرند که دیگر بحث در خود این دوره است نه گزارش حادثه تاریخی که بحث زبان در آن مطرح شده است. در این نگاه، بحث پایان تاریخ به این سخن هگل باز میگردد که میگفت باید معقول، واقعی و واقعی، معقول باشد.
قطع ارتباط با تاریخ
یک روایت از این نگاه همان تفسیر فوکویاماست. به گفته دکتر مرادخانی جمع واقع و معقول به نظر فوکویاما با اصول مدرن در لیبرال دموکراسی رخ میدهد. اما دریدا آن را با زیرکی نقد کرده و میگوید: هگل گفته است هنگامی که واقع معقول و معقول واقع، شد ما به پایان تاریخ رسیدهایم اما او این را در واقعیت تجربی تاریخ بیان میکرد درحالی که فوکویاما پیامبرانه آن را به سرزمین موعود و بشارت میکشاند. روایت دوم، روایت بودریار است. سخن او این است که واقعی معقول و معقول واقعی نشده است. در حالی که ما به پایان تاریخ رسیدهایم.
به بیان او هگل شکست خورده است و تز او رخ نداده و نخواهد داد. او معتقد است بهواسطه تحولات حوزه رسانه و فناوری و محصولات فرهنگی، ارتباط مورخ با حادثه قطع شده است که از آن به فوق واقعیت یاد میکند. به بیان دکتر مرادخانی بودریار میگوید از آنجا که ما فاصله انتقادی خود را از حادثه تاریخی بهواسطه گسترش رسانهها از دست دادهایم در چشماندازی تاریخی نیستیم که بتوانیم از واقعیت چیزی صحبت کنیم. پس به این معنا تاریخ به پایان رسیده است.