علیرضا اسلام
اما سیاست به دلیل اینکه معیارش ایدئولوژی است و نه رضایت و منافع ملی و هدفش به کمال رساندن افراد جامعه در مسیر رستگاری ایدئولوژیک است و نه اداره جامعه در جهت خواستهای افراد، آیا به دیکتاتوری و استبداد نمیانجامد؟ شریعتی از این موضوع غافل نیست به طوری که میگوید: «اما، براساس این اصل که حقیقت به میزانی که متعالیتر است، سقوط و انحراف در آن نیز خشنتر و زیانآورتر است، سکه قلب «سیاست» نیز، از «پلیتیک» برای مردم بیسار فریبندهتر و برای جامعه بسیار خطرناکتر است.
سیاست سادهتر و سریعتر از پلیتیک میتواند برای دیکتاتوری، یک فلسفه توجیه کننده رژیم استبدادی باشد، زیرا ظاهراً معلم از پرستار به پلیس شبیهتر است و هیچ دیکتاتوری در تاریخ نبوده است که رژیم استبداد خویش را «سیاست اصلاح خلق» ننمامیده باشد و این است که «تنبیه». به مهنی بیدار کردن و «سیاست» به معنی تربیت کردن در زبان و ادبیات استبدادی بسیار رایج است و به همین دلیل هم این دو کلمه شریف که در رسالتی پیامبرانه حکایت میکنند، در ذهن ما فلک کردن و شلاق زدن و شکنجه را تداعی مینماید.» م ولی چه تضمینی وجود دارد که سیاست بدانگونه که شریعتی آن را تعریف میکند، به دیکتاتوری و استبداد نینجامد؟ وی در جایی میگوید: «... دیکتاتوری یک نظام سیاسی است که اقتضای جبری فقط با تغییر مقتضیات جبری تغییر میکند و نه با نوع تغییر و طرز توجیه مصلحت مآبانه و زرنگانه!» وی در جایی دیگر مینویسد: «دیکتاتوری با رهبری انقلابی تفاوتش این است که رهبری انقلابی فکر را آزاد میکند و در دوره بعدی به رشد سیاسی و آزادی تبدیل میکند.
اما دیکتاتوری همواره این جهل را ابدی نگاه میدارد» (م.آ26، ص 387). اگر این جمله را که «دیکتاتوری یک نظام سیاسی است که اقتضای جبری یک نظام اقتصادی یا استعماری است» درست فرض کنیم، تغییر این «مقتضیات جبری» در جهت نابودی دیکتاتوری چگونه امکانپذیر میشود؟ پاسخ شریعتی این است که «رهبری ایدئولوژیک» یا «رهبری انقلابی» این تغییر و انتقال را از دیکتاتوری به آزادی و رشد سیاسی بر عهده میگیرد. اما در اینجا سؤالی که پییش میآید این است که تضمینی وجود دارد که رهبری ایدئولوژیک یا رهبری انقلابی خود به یک دیکتاتوری جدید تبدیل نشود؟ و اصلا اینکه چرا که نظریه سیاسی باید اساس کارش را بر «فرد خاص» یا «افراد خاص» قرار دهد؟ فرد یا افرادی که باید آنقدر فداکار یا قدیس باشند که قدرت فاسدشان نسازد و آنقدر دانا و آگاه باشند که از همه افراد جامعه به امور و مصالح وقوف بیشتری داشته باشند. این رهبر را از کجا بیاییم و در صورت یافتن چگونه این خصوصیات متعالی را در وی تشخیص دهیم؟ شریعتی هیچ گونه پاسخی برای پرسشهای فوق ارائه نمیکند.
2- شریعتی و آزادی
آزادی مطلوب شریعتی یک آزادی «وجودی» و «فلسفی» است. وی اگر چه به «آزادی سیاسی و اجتماعی» التفات دارد و حتی به گفته خویش تمامی زندگیاش را در این راه صرف نموده، ولی میتوان گفت که آزادی سیاسی و اجتماعی از نظر وی مقدمه آزادی وجودی است. شریعتی بر آن است که آزادیهای سیاسی و اجتماعی اگر به تکامل وجودی انسان مدد نرساند، بیفایده و بل گمراه کننده است. از همین رو است که وی به آزادیهای نوع غربی میتازد و آنرا اغوا کننده و فریبکارانه میداند. این آزادی وجودی است که معیار تکامل اجتماعی و انسانی است. آزادی وجودی نیز چیزی نیست مگر همان «رستگاری» یا «نجات» که از بطن مذهب سر بر میآورد. وی مینویسد: «این کلمه آزادی در مذهب یک بعد بینهایت عمیق دارد، اما در تاریخ و در فلسفههای ماتریالیستی جدید معنای خیلی خلاصه شده سطحی و بدون دامنه دارد. به هر حال آزادی یک از ابعاد اساسی وجود انسان است. آرمان نهایی تمام مذاهب، نجات است.» (م.آ14، صص 229-227).
وی بین آزادی در اسلام و آزادی در مکاتب غربی تفاوت و تمایز قائل میشود:«... در اسلام، آرمان، فلاح است. البته به همان اندازه اختلاف معنیای که بین «لیبرته» و فلاح وجود دارد. «لیبرته» آزاد شدن از یک بند است، فقط. اما فلاح دربردارنده یک آزادی تکاملی وجودی است، نه آزاد شدن یک فرد از وی یک زندان. یک برداشتن مانع نیست بلکه یک نوع رشد است، یک شکوفایی است» همان منبع).
شریعتی در جایی دیگر بین «آزادی» و «رهایی» تمایز قائل میشود. آزادی، خاص مذهب و رهایی، خاص مکاتب غربی است. وی مینویسد: «...آزادی یک مساله وجودی است، رهایی که وضع است و آزادی یک خصلت، یک درجه تکاملی انسانی که با رنج و کار و آگاهی و رشد و کسب میشود. فرق است میان فردی که از زندان خلاص میشود. وی رها است، هر که میخواهد باشد، حتی یک بنده یا دزد، یا دشمن آزادی اما در همان حال، یک انسان تکامل یافته و خودآگاه که آزاد است ممکن است به اسارت افتد و زندانی گردد» (م.آ5، ص 67).
از نظر شریعتی، آزادی، مفهوم وسیعی است که همه جبرهای انسانی و غیرانسانی را شامل میشود: «آزادی یعنی امکان سرپیچی از جبر حاکم و گریز از زنجیر علیت که جهان را و جان را میآفریند و به حرکت میآورد و به نظم میکشد و اداره میکند» (م.آ14، ص 19) جبر حاکم و زنجیر علیت از نظر وی، همان «چهار زندان» طبیعت، جامعه، تاریخ و خود است. انسان به میزانی که از این چهار زندان رهاتر شود، به همان میزان آزادتر است.
شریعتی اگرچه به آزادی وجودی راغب است با این حال یکی از راههای دستیابی به آن را آزادی سیاسی میداند ولی برداشتی که وی از آزادی سیاسی دارد با برداشت دیگران تفاوت بارزی دارد:«آزادی سیاسی، یعنی قدرت حکومت و قدرت حاکمیت، آزادی مرا برای انتخاب فکریم، انتخاب زندگیام، ابتکار و تجلی وجودیم بند نکند؛ دربند نکشد، زندان نکند، محروم نکند و محکومم نداشته باشد» (م.آ28، ص 615).«آزادی طبیعتا برای نابود کردن فرعون، برای نابود کردن تیغ یا از دست او گرفتن است» (م.آ28، ص 617).
«آزادی بخودی] خود یک چیز نیست [بلکه] آزادی یعنی نفی استبداد، نفی فرعون» (م.آ 28، ص 618).