تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۲۵  ، 
شناسه خبر : ۱۹۵۷۰۷
بررسی عوامل پیدا و پنهان کودتای سوم اسفند

شهاب پورقاسمی
اگرچه در هفته گذشته وعده داده بودیم که این بار به ادامه بررسی روند سیاسی ـ تاریخی تشکل «نهضت آزادی ایران» و رهبران آن بپردازیم اما یک تقارن تاریخی ما را بر آن داشت که «تغییر موضع»(!) بدهیم.
هفته گذشته از مهدی بازرگان دبیر کل فقید نهضت آزادی گفتیم. شخصیت، مشی و عملکرد او را به اجمال و در حد توانایی صاحب این قلم مورد بحث و بررسی قرار دادیم و وعده کردیم در شماره بعد ـ یعنی همین شماره ـ به سایر رهبران این نهضت بپردازیم. آیت‌الله طالقانی، دکتر سحابی، دکتر شریعتی، دکتر نخشب، دکتر چمران، دکتر یزدی و چند تن دیگر در شمار رهبران و مؤثران نهضت بودند. اما اکنون در آغاز اسفند هستیم و سوم اسفند نیز سالروز اجرای یک کودتای نظامی در ایران است.
هشتاد و پنج سال قبل در چنین روزی طی یک کودتای نظامی منظم و برنامه‌ریزی شده دولتی سقوط کرد و دولتی به تخت نشست. نه دولت سقوط کرده و نه دولت برآمده از کودتا هیچ یک تأثیر در تاریخ ایران نداشتند. اما مردی در این کودتا حضور داشت که بعدها تأثیری شگرف در تاریخ این سرزمین گذاشت. این مرد، مرد شماره دو کودتا بود و رضاخان نام داشت.
رضاشاه پهلوی در چنین روزی پا به عرصه سیاست ایران نهاد و کمی بیش از 20 سال بعد از دنیای سیاست خارج شد و در این 20 سال در نقش فرمانده قشون، وزیر جنگ، نخست‌وزیر و پادشاهی منشاء اثر بود بررسی نقش وی و تحلیل عملکرد و تأثیر آن در زیر بنای سیاسی و اقتصادی آن محتاج مقاله‌ای مجزاست که اگر عمری بود و صلاحیتی، قلمی می‌کنم. اما این یادداشت اختصاص به «سیدضیاءالدین طباطبایی» دارد.
اگر چه سیدضیاءالدین طباطبایی نقش رهبری کودتا را بر عهده داشت لیکن از آنجا که به سرعت در مقام نخست‌وزیری نشست به مرد شماره یک کودتا مشهور شد. کودتای نظامی را رضاخان رهبری کرد اما با توجه به سطح معلومات و آگاهی‌های سیاسی هیچکس نمی‌پذیرفت وی سازمانده و طراح کودتا باشد. گزینه مورد توجه در این خصوص طباطبایی بود.
سیدضیاءالدین طباطبایی در سال 1268 در شیراز متولد شد. وی به طور اجدادی اهل یزد بود و حتی پسوند یزدی را در انتهای نام خانوادگی‌اش داشت اما در شیراز تولد یافت و دوران کودکی و نوجوانی را در تبریز گذراند. ظاهراً در آن مقطع پدرش در تبریز می‌زیسته‌ است. اما در پانزده سالگی و در آستانه انقلاب مشروطه پس از درگذشت مادرش تبریز را ترک و به همراه پدر مجدداً به شیراز عزیمت کرده است.
سیدضیاء زندگی پرفراز و نشیبی دارد. اکثر مورخین و تحلیل‌گران تاریخ ایران او را صاحب شخصیتی پیچیده می‌دانند که نمی‌توان به راحتی مدلی از منش سیاسی او ارایه داد و او را از نظر سیاسی طبقه‌بندی کرد. زندگی سیاسی سیدضیا 4 مرحله مشخص دارد که باز هم اکثر مورخین این تفکیک را قایل هستند: مرحله اول از شروع فعالیت سیاسی در شیراز و نوجوانی تا پایان کار دولت وی در 1300 خورشیدی را شامل می‌شود.
مرحله دوم با خروج از ایران پس از عزل از نخست‌وزیری آغاز می‌شود و تا بازگشت مجدد به کشور در 1322 ادامه دارد و مرحله سوم دوران فعالیت سیاسی موثر وی در 1322 تا 1328 است که حزبی با نام «اراده ملی» را رهبری می‌کرد و فصل چهارم فصل خزان فعالیت وی است از سکوت و بازنشستگی تا مرگ.
قطعاً از میان این مراحل مرحله اول و سوم نقش بارزتری در تاریخ دارد اما این همه عمر سیاسی سیدضیا نیست. پیرامون مرحله دوم عمر آن که به کلی خارج از کشور سپری شده است. اطلاعات اندکی در دست است. اما این دلیل نمی‌شود که این ایام را بی‌ثمر و بی‌نتیجه قلمداد کنیم.
در این یادداشت تمرکز مطالب بر روی بخش دوم عمر سیاسی سیدضیا است اما حتی الامکان به کنایه از روزنامه‌نگاری، نخست‌وزیری و حزب‌داری او در دهه 20 نیز خواهیم گفت.
مدل سیاسی فعالیت سیدضیا در تمام این دوران یکی نیست. سیدضیا در دوره اول اگرچه کلیتاً گرایش راست داشت اما از نظر زبانی و کلامی در حد یک نیروی سنتی و مرتجع تجمع محسوب نمی‌شد. این دوران با روزنامه‌نگاری وی در عنفوان جوانی در شیراز آغاز می‌شود. اولین روزنامه او «ندای اسلام» که در شیراز نشر می‌شد و بعد در تهران «شرق»، «برق» و «رعد» را منتشر کرد. در این مقطع سیدضیاء اجمالاً گرایش دارای گرایش اسلامی است اما اگرچه هرگز چپ نیست و با چپ‌های مشهور زمان خود ـ مانند سلیمان میرزا اسکندری ـ هیچ ارتباطی ندارد اما در مقام نفی سوسیالیزم نیز نیست. سیدضیا در مطالبش خود را حتی دلبسته عدالت و سوسیالیسم می‌داند.
شاید مدل رفتار سیاسی در این مقطع نزدیک به گرایش «راست‌های جدید» در ایران کنونی است. به هر حال سیدضیا احتمالاً راست جدید به هیچ وجه چهره‌ای طراز اول محسوب نمی‌شد. سیدضیا در مقالات و مطالبش چهره‌های انگلیسی ندارد و اگرچه در کودتای سوم اسفند (سوم حوت) با هماهنگی انگلیسی‌ها بر مسند ریاست وزرایی قرار می‌گیرد اما یک انگلوفیل نبود. او در ایام روزنامه‌نگاری به تناوب علیه انگلیس و روسیه موضع می‌گیرد اما آماج اصلی انتقادهایش متوجه بخش‌های کاملاً مرتجع حاکمیت مانند وثوق‌الدوله است.
مجموعاً می‌توان گفت سیدضیا یک چهره تندرو و انقلابی اما از نظر تئوریک و دیدگاهی متوسط و غیرعلمی و به لحاظ خاستگاه طبقاتی و هویت شخصی غیروابسته و منفرد بی‌ پشتوانه جلوه می‌کند. شاید از این نظر یک نوع تشابه میان وی و رضاخان وجود داشته باشد. کاراکتر شخصیتی و عملکرد هر دو اینها تا حدودی شبیه به هم است و هر دو تکرو و تندرو و فاقد پشتوانه تئوریک لازم بودند.
به هرحال سیدضیا ناگهان در مقام نخست‌وزیر قرار می‌گیرد. همان گونه که انتظار می‌رفت وی به محض قرار گرفتن در مقام نخست‌وزیری در دو سطح عمل می‌کند: یکی بر اساس گرایشات سطحی اسلامی خود در حفظ شعایر اسلامی و زدودن مغایرات می‌کوشد. دستور اکید جهت عدم ورود مشروبات الکلی به گمرکات کشور نمونه‌ای از این سطح عملکرد اوست دولت در سطح دیگر از منظر یک انقلابی خواهان برچیده شدن فساد اداری و سیاسی، علیه متنفذترین چهره‌های سیاسی آن مقطع یعنی وثوق‌الدوله و قوام السلطنه و ... موضع می‌گیرد و حتی برخی از آنان را بازداشت می‌کند.
سیدضیا قریب سه ماه بر مسند نخست‌وزیری می‌نشیند و در چهارم خرداد 1300 از این مقام کنار می‌رود. این دوران به دولت سیاه یا کابینه سیاه شهرت یافت. کودتای سیاه و کابینه سیاه. اما می‌توان با قطعیت گفت که مخالفان سیدضیاء از جمله وثوق‌الدوله و امثال آن در اطلاق عنوان و صفت «سیاه» به کابینه سیدضیا تأثیرگذار بودند. در سال‌های بعد تا مدتی در جراید و محافل سیاسی علیه کودتا موضع‌گیری می‌شد اما هنگامی که رضاخان ـ مرد مقتدر سیاست ایران در آن مقطع ـ در اعلامیه‌ای به عنوان «ابلاغیه وزارت جنگ» صراحتاً اعلام کرد.
«... بی‌جهت اشتباه نکنید و از راه غلط مسبب کودتا را تجسس ننمائید. با کمال افتخار و شرف به شما می‌گویم که مسبب حقیقی کودتا منم. ... ابداً پشیمان نیستم. ... اینک اگر به مسبب حقیقی کودتا اعتراض دارید به جای اینک به هر روز در اوراق جراید به مقام تفتیش و تفحص برآیید، بدون اندیشه مستقیماً به من مراجعه کرده با نهایت مهربانی اعتراضات خود را از من جواب گرفته و آنچه را که خودتان هم می‌دانید و قلباً تصدیق می‌کنید دوباره از من بشنوید...».
با انتشار این ابلاغیه دیگر اصل کودتا مورد مناقشه قرار نگرفت زیرا رضاخان خود را مسبب آن دانست و مخالفان را عملاً تهدید کرده بود لذا کودتای سیاه از سیاهی درآمد اما دولت و کابینه همچنان سیاه باقی ماند!
در یکی از مطالبی که در این ایام نوشته شده آمده است: «... رضاخان سردار سپه به مثابه یک خارقه ظهور کرد و به محض اطلاع از مفاسد کابینه سیاه در انحلال آن کوشید و این کابوس ثقیل را از روی سینه ایران برداشته مملکت و ملت را از شر مستطیر آن رهایی بخشید. گسیدضیاءالدین در چهارم جوزا [خرداد] از طرف اعلیحضرت همایونی معزول و منفصل و شبانه با معاون و همدست خود [گاسپار] اپیکیان فرار کرده راه بغداد پیش گرفت. نهم جوزا اراده ملوکانه اعلیحضرت به نصب آقای قوام‌السلطنه و ریاست وزرا و تشکیل کابینه تعلق یافته بلافاصله ابرسیاه از افق مملکت زایل، محبوسین مستفلیق، تبعیدشدگان معاودت، اموال مغصوبه مسترد و آزادی اعاده یافت...»
به این ترتیب سیدضیا پس از عزل از ایران خارج شد و از طریق عراق راهی سوییس شد و در ژنو سکنی گزید. سیدضیا در ایران دو مخالف عمده داشت اول طبقه منتقذ سیاسی ایران که سیدضیا در دوران کوتاه زمامداری برخورد بدی با آنان داشته است و آنان سیدضیا را چهره‌ای جنجالی، فاقد هویت و ماجراجو می‌پنداشتند دوم که از اولی قطعاً مهم‌تر و مؤثرتر بود شخص رضاخان بود که سیدضیا رقیب بالقوه خود می‌پنداشت، زیرا همان گونه که گفته شد تشابه شخصیتی میان این دو وجود داشت.
حذف سریع‌الهنگام سیدضیا از قدرت پس از کودتا از نکات مبهم تاریخ است. اگرچه مورخان و تحلیلگران در این مورد مطالبی را ارایه داده‌اند اما هرگز پاسخ روشنی به این سوال داده نشد. آیا از ابتدا برنامه چنین بوده است یا ناکارآمدی سیدضیا سبب شد یا رضاخان با بند و بست‌هایی و قول همکاری بیشتر حذف سیدضیا را خواستار شده بود. آیا سیدضیا از خود شخصیتی مستقل ارایه کرده بود که به مذاق انگلیسی‌ها خوش نمی‌آمد و یا ... به هر حال پاسخ این پرسش‌ها هنوز در هاله‌ای از ابهام است و سیدضیاءالدین طباطبایی، آیت‌الله زاده یزدی با همان سرعتی که به این مقام صعود می‌کند از آن کنار می‌رود و حذف می‌شود.
سیدضیا از آنجا که فاقد پشتوانه سیاسی و خاستگاه اجتماعی و طبقاتی مشخصی بود به محض حذف از قدرت از ایران می‌گریزد چرا که مخالفان قدرتمندش ـ هر دو دوسته‌ای که ذکر آن آمد ـ به هیچ وجه وی را راحت نمی‌گذاشتند. اگرچه رضاخان نیز از بابت نداشتن خاستگاه اجتماعی و طبقاتی شبیه سیدضیا بود، اما 20 سال قدرت به وی فرصت داد تا اصولاً بخش‌هایی از اجتماع را با خود همراه سازد طبقه‌بندی سیاسی و اجتماعی کشور را دستخوش تحولاتی سازد که سرانجام آن جا افتادن خود وی در این سیستم جدید بود.
سیدضیا با دریافت مبلغ 25 هزار تومان از کشور خارج شد اما بی‌تدبیری وی در خرج آن باعث شد پس از مدتی دچار وضعیت بدی گردد. ذکر خاطره کوتاهی از روانشاد جمال‌زاده در این باب جالب توجه است: «به چشم خود روزی او را در خیابانی از خیابان‌های شهر ژنو دیدم که چند قالیچه به روی دوش داشت و به مغازه‌های فرش فروشی می‌رفت تا بلکه جنس خود را بفروشد.»
از این مقطع یعنی خروج وی از این دوره دوم حیات وی آغاز می‌شود و قریب 22 سال به طول می‌انجامد. شاخصه اصلی این دوره انزوا و ترس و تردید است. شاید همین مشکلات مالی در این باب بی‌تاثیر نبوده است. بعدها خود سیدضیا در سخنرانی در مجلس چهاردهم می‌گوید: «کسانی در اروپا بودند و زندگی سخت مرا دیدند و کمک کردند که صورت آنها را هنوز نمی‌توانم آزادانه بگویم. ان‌شاء‌الله روزی خواهد آمد که آنها را انتشار می‌دهم. از فرانسه، از آلمان، از سوییس، از یونان ماشین می‌خریدم و به ایران می‌فرستادم، قالی می‌خریدم. رییس الوزرای ایران تاجر قالی فروشی مرسوم به «موسیو روحانی» شد.
چند سال زندگی سیدضیاء در سوییس تقریباً ساکت و راکد است و فعالیت سیاسی خاصی در آن به چشم نمی‌خورد. در این سالها همان گونه که خود گفته است «موسیو روحانی» شده است و به تجارت و خرید و فروش فرش اشتغال داشته است و از این طریق از نظر مالی خود و خانواده‌اش را تامین می‌کرده است. روابط سیدضیا با حاکمیت ایران در این مقطع جدایی و نه معارضه بوده است. نه سیدضیا سراغی از سیاست می‌گرفته و نه حاکمیت درصدد حذف وی بر می‌آمده است و او را به عنوان یک تاجر در خارج می‌پذیرفته اما به شدت مراقب بوده است که وی پا را از این فراتر نگذارد.
با پادشاهی رضاخان و تاسیس رسمی سلسله پهلوی، سیدضیا در می‌یابد که اصولاً بازگشت وی به ایران مقدور نیست لذا در پی راه‌های دیگری برای سامان دادن به زندگی سیاسی خویش می‌رود. از جمله این اقدامات تلاش برای رفتن به افغانستان است. سیدضیا از طریق دوستانش دولت افغانستان را متقاعد می‌کند که مقامی در حد مستشاری در وزارت خارجه این کشور به او محول کنند. سیدضیا در پی آن بوده است که به این طریق ضمن کسب اعتبار و مواجب به ایران نزدیک شود و مجدداً امکان بازگشت به صحنه سیاسی ایران را بررسی نماید چه حضور در وزارت خارجه افغانستان ـ که روابط گسترده‌ای با ایران داشته است ـ فرصت خوبی در این زمینه محسوب می‌شد.
اما دولت ایران خصوصاً شخص تیمور تاش که فردی باهوش و مطلع بود به سرعت دست به کار شد و با نیروهای وزارت‌ خارجه ایران و اعمال فشار بر دولت افغانستان از اجرای این امر جلوگیری کرد نتیجه آن شد که در خرداد 1305 وزارت خارجه افغانستان به ایران اطلاع می‌دهد که به جنرال قنسول خود در دهلی و قنسول‌های خود در دهلی، بمبئی، کراچی و به مرزداری‌های خود ابلاغ کرده است از ورود سیدضیاء به افغانستان ممانعت شود. و به این صورت سیدضیا ناکام ماند.
اما نکته مهم در دوران دوم فعالیت سیاسی سیدضیا مسئله فلسطین است. مسئله فلسطین و نقش سیدضیا در آن باز هم از جمله موارد مبهم است. مخالفان سیدضیا او را متهم می‌کنند که در فروش اراضی مسلمانان به یهودیان اسراییل نقش عمده‌ای بازی می‌کرده است و عملاً در خدمت منافع رژیم اسراییل و یهودیان در آمده است و در ازاء آن ثروت قابل توجهی در فلسطین اندوخته است اما دوستانش بر این باورند که «سید» جز منافع مسلمانان چیز دیگری را مدنظر قرار نداده است و در سازماندهی مسلمین نقش بارزی ایفا کرده است.
اما ماجرا چه بوده است و سیدضیا چگونه سر از فلسطین درآورده است؟
در پاییز 1310 خورشیدی مفتی اعظم فلسطین فردی به نام «حاج امین الحسینی» بوده است که نسبت به مهاجرت بی‌رویه یهودیان به فلسطین احساس خطر می‌کند و درصدد برمی‌آید با تشکیل کنفرانسی بزرگ از رجال و دولتمردان کشورهای اسلامی دعوت کرد تا در بیت‌المقدس گردهم بیایند. هدف از تشکیل این کنفرانس توجه دادن کشورهای اسلامی به موضوع مهاجرت یهودیان و یک نوع مانور قدرت در برابر آنان بود. حاج امین‌الحسینی در آبان 1310 به همراه مهدی رفیع شکی رییس اتاق تجارت ایرانیان در مصر به سفارت ایران در قاهر مراجعه کرده و خواستار حضور دولتمردان ایرانی در این کنفرانس می‌شود. اما ایران نیز مانند اکثر کشورهای اسلامی دیگر در این کنگره شرکت نمی‌کند.
دلیل عدم شرکت ایران علاوه بر ناخرسندی انگلیس از تشکیل چنین کنفرانسی این بود که برخی حاضران در این کنگره از مدافعان نظریه احیای خلافت و تشکیل کشور واحد اسلامی بودند لذا برخی کشورهای اسلامی خصوصاً دولت جدید ترکیه ـ که خلافت دقیقاً آلترناتیو سیاسی آنان بود و سلطان عبدالمجید پادشاه معزول عثمانی کاندیدای احراز مقام خلافت بود ـ از تشکیل چنین کنفرانسی ابراز ناخرسندی می‌کردند. مولانا «شوکت علی» از بانیان این کنفرانس بود که طرفدار تز احیای خلافت اسلامی بود.
به این دلیل علاوه بر ترکیه، ایران نیز تشکیل آن را به نفع خود نمی‌دانست چرا که رضاشاه در پی آن بود فرآیند ملت‌سازی و تشکیل دولت لاییک را در ایران تسریع کند لذا هر نوع تظاهری به پیوندهای مذهبی، یکپارچگی دینی با فرآیند ملت‌سازی ـ که اولویت اقدامات رضاشاه بود ـ در تضاد بود و قدرت رضاشاه را به چالش می‌کشید. علاوه بر ایران و ترکیه؛ آلبانی، حجاز و افغانستان نیز از شرکت در کنگره سرباز زدند.
از ایران نه تنها هیچ مقام رسمی شرکت نکرد بلکه سایر شخصیت‌های منفرد در حالی که از آنها دعوت به عمل آمده بود نیز حاضر نشدند در این کنگره شرکت جویند. میرزا یحیی دولت‌آبادی، محمدعلی فروغی، سالارالسلطنه (فرزند مظفرالدین شاه)، عباس خلیلی و ... از جمله افرادی بودند که دعوت شدند و نرفتند.
این کنگره به هیچ وجه با اقبال مواجه نشد و نه تنها دول اسلامی که بسیاری از شخصیت‌های مستقل نیز از آن حمایت نکردند. نه انگلیس و نه روسیه از اجرای آن راضی نبودند. انگلیس به خاطر یهودیان و روس‌ها به این علت که رهبران مسلمان مبارز با دولت مرکزی در آن شرکت می‌جستند. افرادی مانند عیاض اسحاقی از سوی مسلمانان ترکستان، سعید شامل از طرف مسلمانان قفقاز و ریاض اسحاق به نمایندگی از مسلمانان اورال در آن شرکت داشتند و دولت مرکزی روسیه با تمام اینها در جدال بود.
اما سیدضیاءالدین طباطبایی دعوت حاج امین‌الحسینی را پذیرفت و در کنگره شرکت کرد. مشهورترین چهره‌های حاضر در مراسم سیدمحمدحسین کشاف الغطا و علامه اقبال لاهوری بودند.
سیدضیا که به این ترتیب محملی برای فعالیت سیاسی مجدد خود یافته بود، انرژی زیادی برای کنگره صرف کرد و فعالیت چشم‌گیری کرد و نتیجه آن شد که مسئولیت دبیرخانه که شاید اصلی‌ترین مقام اجرایی کنگره بود به وی واگذار شد.
نکته مهم این است که در همین دوران است که نوعی دگردیسی در اندیشه و مشی سیاسی سیدضیاء تندروی انقلابی، متأثر از مفاهیم چپ و راست اندک اندک تبدیل به یک نیروی مطلقاً راست، سنت‌گرا و ارتجاعی می‌شود. یک دهه حضور در محافل مختلف اسلامی که بعضاً متعلق به سنت‌گراترین محافل اسلامی بودند و در عین حال ارتباط مستمر با انگلیسی‌ها از سیدضیا چهره‌ای کاملاً مرتجع با نقابی از دین می‌سازد.
به طوری که پس از ده سال و هنگامی که وی مجدداً به ایران باز می‌گردد، رهبری مرتجع‌ترین نیروهای سیاسی ایران را به دست می‌گیرد و در جهت منافع دولت انگلیس مجدانه می‌کوشد و تمام تلاش خود را در ضربه زدن به حزب توده که در آن مقطع نماینده نیروهای مترقی سیاسی ایران بود ـ متمرکز می کند. این تغییر و تحولات مترقی سیاسی ایران بود ـ متمرکز می‌کند. این تغییر و تحولات احتمالاً در همین ایام به وجود آمده است.
سیدضیا چند سالی در فلسطین می‌ماند و در این ایام تلاش زیادی برای کنفرانس می‌کند و نقشه‌های بلندپروازانه‌ای طرح می‌کند اما این نقشه‌ها هرگز عملی نمی‌شود زیرا هیچ اراده قدرتمندی در پی اجرای آن نبود و مشکلات مادی سبب راکد ماندن آن می‌شود.
به هر تقدیر پس از تحولات شهریور 20 در ایران، سیدضیاء به مانند سایر نیروهای سیاسی ایران به صرافت بازگشت به کشور می‌افتد و اندکی طول می‌کشد که متحدان خوبی پیدا کند. از فرح، سهیلی و ساعد مراغه‌ای به عنوان اصلی‌ترین دوستان و متحدان سیدضیا در کشور نام برده می‌شود خصوصاً آن که این آخری بر مسند وزارت خارجه هم مدتی نشسته بود و مقدمات ورود سیدضیا به ایران را فراهم کرده بود. مظفر فیروز چهره متناقص سیاسی آن مقطع نیز از مشوقان سیدضیا بوده است و هموست که چندی بعد به احمد قوام دشمن دیرین سدضیا می‌پیوندد. به هر حال فیروز و همسرش مهین دولتشاه تا مرز جهت استقبال ورود سیدضیا مشتاقانه می‌روند و او را همراه با دسته مستقبلین به ایران می‌آورند.
سید حزبی به نام اراده ملی سازمان می‌دهد و در مجلس چهاردهم از طرف مردم یزد به نمایندگی انتخاب می‌شود. در مجلس با مخالفت گسترده فراکسیون حزب توده مواجه می‌شود. دکتر مصدق نیز مخالف سیدضیا بوده است و تنها زمانی حاضر می‌شود که در مخالفت با اعتبارنامه سیدضیا سخن بگوید که توده‌ای‌ها از مخالفت چشم‌پوشی کنند. به هر تقدیر سیدضیا بعدها در سال 1336 دستگیر می‌شود و پس از آزادی از سطح اول عرصه سیاسی کشور خارج می‌شود و تنها در مقام یک سیاستمدار کهنه کار به تحلیل رویدادها و مسایل می‌پردازد و سرانجام در 1348 می‌میرد.