دکتر احمدحسین شریفی
یکی دیگر از اصول بنیادین لیبرالیسم پذیرش سکولاریسم است. سکولاریسم در معنای وسیع و دقیق خود عبارت است از «عدم دخالت خدا و دین در تفسیر و تبیین و در نتیجه اداره و مدیریت انسان و جهان». یکی از نویسندگان غربی دربارة روح سکولاریسم و تضاد آن با دین و باورهای دینی میگوید:
به اعتقاد من، تفاوت اساسی در این است که سکولاریسم معتقد است میتوان جهان را به طور کامل و تنها با استفاده از خود جهان شناخت و برای این هدف، رجوع به امری غیر از خود جهان ضروری نیست. هدف زندگی، چگونگی عمل در دنیا، و ارزشهای تعیین کننده نقش انسان در دنیا با استناد به خود دنیا قابل کشفند؛ در حالی که ایمان دینی بر این باور است که معنا و ارزش حقیقی زندگی در این جهان و به طور کلی ارزش و معنای کل هستی، تنها با رجوع به حقیقتی قابل فهم و دریافت است که برتر از کل جهان میباشد و همین عامل متعالی و فوق مادی است که تمام گونههای ایمان دینی (اعم از خداباوری و خداناباوری) را در مقابل سکولاریسم به هم پیوند میدهد. بنابراین، دین در تمام انواعش و سکولاریسم در تمام وجوهش، دو راه مختلفی در معنادهی و ارزشبخشی به همة اشیاء، تحت یک نظام منسجمی از باورها، ارزشها و اعمال محسوب میشوند.... از نظر سکولاریستها جهانی که در آن زندگی میکنیم خود سرچشمة نهایی ارجاع است و همه چیز را میتوان با استناد به دنیا توجیه و کشف کرد، دنیا با استناد به خودش قابل فهم و کشف است. اما از نظر اهل دین، زندگی در این جهان، اگر چه قابل فهم و عقلیاب است، ولی این فهم با استناد و ارجاع به حقیقتی متعالی سامانپذیر است.
اصولاً تمدن جدید غرب هنگامی شروع شد که اندیشمندان غربی و عموم مردم آن دیار به عدم کارایی مسیحیت برای ادارة همة ابعاد زندگی انسان به ویژه ابعاد اجتماعیِ حیات بشری پی برده و متوجه شدند که حاکمیت دین مسیحی در عرصة سیاست و اجتماع از کارآیی و کارآمدی لازم برخوردار نیست. برخی از جوامع مسیحی با کنار زدن دین به دامن دیکتاتوری افتادند. اما این نوع حکومت هم، به سرعت، عدم کارآمدی خود را در عمل نشان داد و به همین دلیل اکثر جوامع غربی دموکراسی را یگانه درمان همة دردهای سیاسی و اجتماعی خود دانسته و معتقد شدند که همة ارکان حکومت باید به خود مردم سپرده شود. انسانها خودشان به خوبی میتوانند مصلحت و مفسدة خود را تشخیص دهند. به همین دلیل، جامعه را باید بر اساس خواست اکثریت اداره کرد و حقانیت قانون نیز برآمده از رأی و خواست اکثریت است و هیچ منشأ و منبع دیگری ورای خواست اکثریت برای حقانیت و مشروعیت حکومت وجود ندارد. همة مردم نسبت به همة شؤون حکومت صاحب حق بوده و میتوانند به هر گونهای که بخواهند از حق خود استفاده کنند و آن را به هر فرد یا افرادی که دوست دارند واگذار نمایند. در مسائل اجتماعی و فرهنگی نیز خواست اکثریت و سلیقة عمومی معیار تصمیمگیری و رفتار مدیران و کارگزاران جامعه خواهد بود و آنان حق ندارند بر اساس معیارهای دینی به رتق و فتق امور بپردازند. دین حق ندارد و نمیتواند در ساحتهای اجتماعی و عمومی زندگی مردم دخالتی داشته باشد.
با توجه به توضیحات بالا دانسته میشود که سکولاریسم خاستگاه و سرچشمة موج جدید دموکراسیخواهی است. به همین دلیل است که اگر در جایی خواست اکثریت با سکولاریسم در تضاد باشد، آن را مخالف با دموکراسی دانسته و حکومت دینی برخاسته از رأی اکثریت را غیر دموکراتیک مینامند. به همین دلیل، زمانی که در دهة 90 مردم الجزایر در یک انتخابات آزاد که تحت نظارت ناظران بینالمللی هم بود به حزب اسلامگرای نجات رأی دادند، انتخابات و آراء و خواستههای مردم الجزایر، از سوی دولتهای غربی، غیر دموکراتیک خوانده شد و سرکوب اسلامگرایان و زندانی کردن سران آن حزب و ابطال انتخابات از سوی نظام حاکم بر الجزایر، کاری دموکراتیک نامیده شد. و وقتی که مردم فلسطین در انتخاباتی آزاد به مبارزان حماس رأی دادند همة کشورهای مدعی دموکراسی نه تنها نتیجة انتخابات آنان را نپذیرفتند، بلکه مردم مظلوم فلسطین را به سبب نوع انتخابشان مستحق انواع تحریمها و تهدیدها دانستند.
در مقابل این اندیشه، بر همگان روشن است که اسلام «سیاست و دیانت» و «دین و دنیا» را در هم تنیده میداند و هرگز جدایی این دو حوزه را از یکدیگر نمیپذیرد. هر چند برخی از غربزدگان در جهان اسلام با تلاشهای فراوانی کوشیدهاند این اندیشه را بر آموزههای اسلامی تحمیل کنند که «خدا و آخرت هدف اصلی بعثت انبیا هستند» و اسلام نخواسته و نمیخواهد در مسائل سیاسی و اجتماعی و مدیریتی جامعه دخالتی داشته باشد و اگر پیامبر و امام علی نیز اقدام به برپایی حکومت کردند، این کار ربطی به دین نداشته است یعنی معارف دینی چنین اقتضایی نداشته و ندارد و بلکه این نسبت سراسر دروغ و خلاف واقع را مطرح کردهاند که حتی پیامبر اسلام نیز اقدامی برای تشکیل حکومت صورت نداده است! اما آموزههای اسلامی در این زمینه آنقدر واضح هستند که جای هیچ گونه تردیدی در این باره باقی نمیگذارند. قرآن کریم به صراحت هدف بعثت و رسالت را قیام به قسط و عدل میداند و میفرماید:
لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛ ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.
بسیاری از اندیشمندان مسلمان و غیر مسلمان بر این حقیقت تأکید کردهاند که اسلام هرگز میانهای با سکولاریسم ندارد و این اندیشه را هرگز نمیتوان با اسلام جمع کرد. قرنها پیش، ژان ژاک روسو (1712-1778م) با اشاره به سکولاریسم در دنیای مسیحی میگوید: «حضرت محمد [ص] در این باره به راستی نظرات دقیقی داشت و نظام سیاسی استوار و پابرجایی را پی ریزی نمود که... پیوسته در پرتو حکومت جانشینانش استمرار داشت....» به تعبیر مرجع برزگ شیعی در دوران معاصر، آیتالله اللعظمی بروجردی (1292-1380ق) ، کسانی که اندک آشنایی با معارف اسلامی داشته باشند به خوبی این حقیقت را مییابند که قوانین و احکام اسلامی، صرفاً و تنها قوانین و احکام فردی و عبادی صرف نیستند. در بسیاری از موارد به مسائل اجتماعی و سیاسی نیز پرداختهاند. حدود شرعی، قصاص و دیات و احکام قضاوت و دادرسی، قوانین مالی مثل خمس و زکات و امثال آن نشانگر توجه جدی اسلام به مسائل اجتماعی و سیاسی و قضایی است.
مناسب است در اینجا برخی از سخنان، بزرگترین اسلامشناس و احیاگر اسلام در دوران معاصر، امام خمینی(ره)، را دربارة نگاه اسلام به حکومت و مسائل اجتماعی ذکر کنیم:
اسلام مکتبی است که برخلاف مکتبهای غیر توحیدی، در تمام شئون فردی و اجتماعی و مادی و معنوی و فرهنگی و سیاسی و نظامی و اقتصادی دخالت و نظارت دارد و از هیچ نکته و لو بسیار ناچیز که در تربیت انسان و جامعه و پیشرفت مادی و معنوی نقش دارد، فروگذار ننموده است.
اسلام، احکام اخلاقیاش هم سیاسی است. همین حکمی که در قرآن هست که مؤمنین برادر هستند، این یک حکم اخلاقی است، یک حکم اجتماعی است، یک حکم سیاسی است. اگر مؤمنین، طوایف مختلفهای که در اسلام هستند و همه هم،مؤمن به خدا و پیغمبر اسلام هستند اینها با هم برادر باشند همانطوری که برادر با برادر نظر محبت دارد، همة قشرها با هم نظرِ محبت داشته باشند، علاوه بر اینکه یک اخلاق بزرگ اسلامی است و نتایج بزرگ اخلاقی دارد، یک حکم بزرگ اجتماعی و نتایج بزرگ اجتماعی دارد. این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلام در امور اجتماعی و سیاسی دخالت نکنند، استعمارگران گفته و شایع کردهاند. این را بیدینها میگویند. مگر زمان پیغمبر اکرم سیاست از دیانت جدا بود؟ مگر در آن دوره عدهای روحانی بودند و عدة دیگر سیاستمدار و زمامدار؟ مگر زمان خلفای حق، یا ناحق، زمان خلافت حضرت امیر علیه السلام سیاست از دیانت جدا بود؟ دو دستگاه بود؟ این حرفها را استعمارگران و عمال سیاسی آنها درست کردهاند تا دین را از تصرف امور دنیا و از تنظیم جامعة مسلمانان برکنار سازند.
ادامه دارد...