تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۱۹۵۷۹۵
نویسنده: دکتراحمد رهدار

1) منظور از غرب
تعریف واژگان کلیدی در یک بحث، از ضرورت‌‎های روشی و متدیک پژوهش است. غفلت از تعریف شفاف واژگان یا ابهام و اجمال در آن‌، باعث انحراف در طرح مسأله و اشتباه و نقص در نتایج آن‌ می‎شود. تعریف شفاف واژگان به‎ویژه در موضوعاتی که پیچیده و دارای ابعاد گوناگونی بوده و تمایز جزییات آن‌ بسیار کم و ناچیز می‎نماید، از ضرورتی دوچندان برخوردار است. موضوع غرب به‎دلیل اشتمال و گستردگی‌اش‌ از یک‎سو، و پیچیدگی و تورمش‌ از سوی دیگر، از آن‌ دسته موضوعاتی است که لازم است به‎صورت شفاف تعریف شود. در ادبیات رایج اعم از علمی و عمومی، واژه غرب در معانی ذیل به‎کار گرفته می‎شود:
1) نخستین معنا و مفهومی که از واژه غرب به ذهن متبادر می‎شود و نسبتا هم رایج است، غرب جغرافیایی بوده که البته اطلاق غرب به غرب جغرافیایی، چندان هم بی‌وجه نیست؛ چراکه غرب به هر معنایی هم که لحاظ شود، دارای خاستگاه جغرافیایی در مغرب‌ زمین است. رویکرد‎های فلسفی، تکنیکی، تمدنی و اندیشه‎ای به غرب همه دارای خاستگاه جغرافیایی در مغرب‌ زمین هستند. به‎عبارت دیگر، به‎لحاظ تاریخی، چیزی که امروزه آن‌ را غرب می‎نامیم، مؤلفه‎‎ها و عناصر اولیه آن‌ در جغرافیای مغرب‌‎زمین شکل گرفته است و همین امر باعث شده تا مؤلفه‎‎ها و عناصر مؤخره آن‌ نیز در ارتکاز برخی افراد به مغرب‌‎زمین منتسب شوند.
2) کسانی‎که اندک مطالعه و تأملی درباره غرب دارند، به وضوح درمی‌یابند که جغرافیای مغرب‌ زمین بسیار تنگ‌تر از آن‌ است که بتواند مفاهیمی را که امروزه در ذیل غرب جای می‎گیرند، در بر بگیرد. از این‌‎رو، برخی از افراد، غرب اندیشه‎ای و فکری را جایگزین غرب جغرافیایی کرده‌اند. طبیعتا غرب به‎مثابه منظومه‎ای اندیشه‎ای، هرچند نمی‎تواند بدون موطن جغرافیایی باشد، اما مفهومی فراخ‌تر از غرب به‎مثابه یک جغرافیاست. بر این اساس، هم می‎توان جغرافیایی را در مغرب‌‎زمین یافت که مصداق غرب اندیشه‎ای نباشد و هم می‎توان جغرافیایی را در مشرق‌زمین یافت که مصداق غرب اندیشه‎ای باشد.
3) با تأمل بیشتر در مفاهیم و ابزاری که در خدمت آن‌ چیزی هستند که آن‌ را غرب می‎نامیم، درمی‌یابیم که غرب را ـ هرچند هم که مشتمل بر فکر و اندیشه ‌باشد ـ نمی‎توان به ساحت فکر و اندیشه تقلیل داد. این‎که اجزای غرب با فکر و اندیشه به‎وجود آمده‌اند و درون آن‎‎ها فکر و اندیشه مستتر است، نمی‎تواند دلیل این شود که همه آن‌ را بتوان به فکر و اندیشه تقلیل داد. به‎عبارت دیگر، غرب چیزی بیش از ارسطو و افلاطون و آگوستین و آکویناس و دکارت و کانت و هگل و مارکس و سارتر و... هست. به همان میزان که این اشخاص و اندیشه‎های‌شان غربی است، بنز سواری و ساختمان آسمان‌خراش و فوتبال و هالیوود و... نیز غربی‌اند. پس باید غرب را به‎صورت یک مجموعه تعریف کرد؛ مجموعه‎ای که شامل اندیشه، ادبیات و هنر و ابزار محسوس (تکنولوژی) است. در این صورت، باید غرب تمدنی را جایگزین غرب جغرافیایی و اندیشه‎ای کرد.
این سه تلقی از غرب مانعه‎الجمع نیستند، بلکه غرب تمدنی می‎تواند جامع آن‎‎ها ‌باشد؛ چراکه هم در آن اندیشه نهفته است و هم حوزه‎‎های تمدنی درون یک جغرافیای مشخص شکل می‎گیرند. از همین‌ روست که غرب بی‌آن‌‎که در ذهنیت ایرانی تفکیک به جغرافیا، اندیشه و تمدن شده باشد، در هر سه معنی استفاده می‎شده. اما آن‎چه برای عنصر ایرانی مهم تلقی شده غرب تمدنی بوده است؛ چراکه رفتار افراد در درون تمدن‌‎ها جلوه می‎یابد و ایرانیان نیز در برابر همین رفتار اروپاییان بوده که مجذوب یا مرعوب می‎شدند.
2) غرب جدید؛ مسأله یا مانع؟
ما تاریخ مشترکِ اندکی با غرب داریم و این مقدار تاریخ مشترک نمی‎تواند باعث شود تا غرب برای ما مسأله باشد. با این همه، پس چرا ما درباره غرب می‎اندیشیم، سخن‌ می‎گوییم، می‎نویسیم و...؟ غرب مسأله ما نبوده و نیست؛ چراکه غرب، هدف، غایت و افق ما نیست. این‎که چرا ما درباره غرب می‎اندیشیم، بدین علت است که غرب مدتی است "غیر " و "مانع " ما شده است. ایران اسلامی از ابتدای اسلام تاکنون در هر دوره‎ای با غیر‌یتی خاص مواجه بوده است:
1) زرتشت و شبه‌‎دین‌‎های ایرانی: در صدر اسلام، ایرانیان برای احراز هویت جدیدی که از اسلام گرفته بودند، لازم بود تا به نفی و رد زرتشت ـ دینی که قبلا بر آن می‎زیستند ـ بپردازند. نفی زرتشت هرچند تمام‌عیار و کامل نبود و مدت‌‎ها به طول انجامید تا همه یا اکثریت مطلق ایرانیان به اسلام گرویدند، اما هویت اسلامی به همان میزانی که شکل گرفته بود، کفایت می‎کرد تا هم زرتشت و هم شبه‎دین‌‎هایی که افرادی چون به‌آفرید، سنباد، مازیار، بابک، استادسیس و... را آوردند به مدد آن نفی کنند.
2) اندیشه‎‎های یونانی: نخستین معارف خارجی که نسبتا به‎طور گسترده وارد جهان اسلام شد، اندیشه‎‎های یونانی بود. البته جهان اسلام با این اندیشه‎‎ها با روی باز برخورد کرد. دارالترجمه‎‎های متعددی در جهان اسلام تأسیس و به‎کار ترجمه آثار یونانی مشغول شدند. اندیشمندان جهان اسلام باید نسبت خود و اسلام را با این اندیشه‎‎ها تبیین می‎کردند. آن‎‎ها از خارج وارد اسلام شده بودند و اکثرا دارای منشأ غیر وحیانی بودند. تصرف عالمانه فیلسوفان اسلامی از جمله فارابی در این اندیشه‎‎ها به‎گونه‎ای که منجر به تأسیس فلسفه اسلامی و تلفیق میمونی از عقل و وحی شد،‎ گذار عنصر ایرانی از اندیشه‎‎های یونانی را ـ که در این قرون، غیر‌یت هویت اسلامی قرار گرفته بود ـ رقم زد.
3) اندیشه و فرهنگ بودایی ـ مغولی: از اوایل قرن هفتم، جهان اسلام در بسیاری از نقاط شرقی خود مورد تاخت و تاز لشکریان مغول قرار گرفت که البته عامل ابتدایی این تاز و تاخت، خلیفه مسلمین و نه خاقان مغول بود. مغول‌‎ها نهایتا پس از قریب به نیم سده جنگ و خونریزی، موفق به فتح بغداد و سقوط سلسله بنی‌عباس شدند و پس از آن قریب به دو قرن در ایران حکومت کردند. در این دو قرن، بودیسم غیر‌یت هویت اسلامی ما بود و عنصر ایرانی با نفی آن باید به اثبات خود می‎پرداخت. این جنگ ظریف هویتی میان اسلام و بودیسم نهایتا با اسلام آوردن خاقان مغول منجر به غلبه اسلام شد.
4) تسنن عثمانی: تا قبل از قرن دهم قمری در ایران، شیعه در حاشیه تاریخ و سیاست و قدرت قرار داشت و با روی‌ کار آمدن صفوی‌‎ها از حاشیه به هسته آمد. هرچند با سقوط بغداد در 656 ق توسط هلاکوخان، بند تعلق ایران به امپراتوری عباسی بریده شد، به‎رغم‌ این، جوامع اسلامی تمایل داشتند همچنان تحت لوای یک خلیفه مرکزی ـ که پس از عباسی‌‎ها عثمانی‌‎ها با مرکزیت ترکیه امروزی داعیه‌دار آن بودند ـ باشند. اما صفوی‌‎ها داعیه استقلال از عثمانی‌‎ها را داشتند و این داعیه را تحت لوای مذهب تشیع در برابر مذهب تسنن (مذهب عثمانی‌ها) مطرح کردند. غیر‌یت ایرانی‌‎ها در این مقطع، تسنن بود و آن‎‎ها هویت خود را از طریق نفی تسنن باید به اثبات می‎رساندند.
5) غرب جدید: ظهور صفویه ـ که می‎توان آن را رنسانس شیعی نام نهاد ـ تقریبا هم‌زمان با رنسانس غربی است. غربِ پس از رنسانس، دیری نپایید که ارزش‌‎های خود را به سراسر دنیا صادر کرد. محمل اساسی این ارزش‌‎ها تکنولوژی غرب بود که ‌مدت‌ زمان زیادی لازم بود از ورودش به سرزمین‌‎های دیگر بگذرد تا مردم آن سرزمین‌‎ها آن را حامل فرهنگ تلقی کنند. عنصر ایرانی نیز بالأخره دانست که تکنولوژی غرب خنثی نیست و حامل ارزش‌‎های غربی است. در قرون اخیر، غرب، غیر‌یت هویت عنصر ایرانی است و عنصر ایرانی برای احراز هویت خود ناگزیر از نفی آن است.
هویت انسانی دو سویه دارد؛ سویه اثباتی و سویه سلبی. سویه سلبی هویت، نمی‎تواند مسأله دارنده آن باشد، بلکه مسأله هر صاحب هویتی، سویه اثباتی هویت آن است و سویه سلبی هویت، معمولا ساحت مانع بسط سویه اثباتی هویت است. سویه اثباتی هویت‌ ما مسلمانان، خود اسلام است نه هر چیز دیگر غیر از آن. در این صورت، غرب نمی‎تواند مسأله مسلمان بما هو مسلمان شود. غرب، ساحت غیر‌یت هویت ماست. ساحت غیر‌یت، ساحتی است که دارنده یک هویت خاص درون آن قرار ندارد و نمی‎خواهد هم قرار بگیرد و البته تلاش می‎کند تا آن ساحت را فتح کرده و ضمیمه ساحت اثباتی هویتش قرار دهد.
این ‌که یک پدیده‎ای مربوط به ساحت اثباتی یا سلبی هویت انسان باشد، به‎طور مستقیم در نحوه و کم و کیف پرسش و پژوهش درباره آن تأثیر می‎گذارد. انسان‌‎ها مسأله‎‎های خود را به تفصیل بررسی می‎کنند و موانع‌شان را در اجمال باقی می‎گذارند. عنصر ایرانی اگر غرب برایش مسأله می‎بود، آن را به تفصیل بررسی می‎کرد، اما از آن‎جا که غرب مانع بسط ساحت اثبات هویتش بوده، آن را در اجـمالش بررسی کرده است.
معمولا جریان روشنفکری این انتقاد را بر جریان دینی وارد می‎کند که از زمانه خود عقب است و با زمان پیش نمی‎رود. روشنفکران برای تأیید ادعای خود، مصادیقی از عدم هماهنگی عالمان دینی با مقتضیات غرب را ذکر می‎کنند، غافل از این‎که این نحوه استدلال و مثال آوردن در حق کسی رواست که حقیقتا غرب، زمان و زمانه وی باشد و این اتفاق تنها برای کسی می‎افتد که غرب، مسأله‎اش باشد. برای یک عالم دینی، اساسا غرب، مسأله نیست، اسلام مسأله و غرب، ساحت مانع بسط اسلام است. با این حساب، آن‎چه برای یک عالم دینی روا و شایسته است، این‎که اسلام را به تفصیل برساند و غرب را در اجمالش فهم کند. عکس این قضیه در مورد خود روشنفکران غرب‌گرا صادق است؛ روشنفکران غرب‌گرا کسانی هستند که غرب مسأله آن‌هاست. چنین اشخاصی باید تلاش کنند غرب را به تفصیل برسانند و اسلام را در اجمالش ر‎ها کنند.
جریان دینی ـ که به غرب نه به‎مثابه ساحت اثبات هویت خود، بلکه به‎مثابه ساحت مانع بسط اسلام می‎نگرد ـ تنها آن دسته از مسائل غرب را بررسی می‎کند که در نقطه تماس با اسلام قرار می‎گیرند و ضرورت کاوش و تأمل در غیر این نقاط تماس، برای آن ناتمام است. چنین رویکردی به غرب، از دو زاویه با رویکرد روشنفکری بدان متفاوت است: اول این‎که نقاط تماس بحث اسلام و غرب (که دغدغه جریان دینی است)، با نقاط تماس بحث غرب و اسلام (که دغدغه جریان روشنفکری است)، متفاوت است و ضرورتا یکی نیستند؛ دوم این‎که در همان نقاط تماس، جریان دینی، اسلام را به تفصیل و غرب را به اجمال و جریان روشنفکری، غرب را به تفصیل و اسلام را به اجمال بررسی می‎کند.
3) غرب‌شناسی یا غرب‌ستیزی؟
بسته به این‎که از پسوندِ "شناسی " در واژه غرب‌شناسی چه تفسیری ارایه بدهیم، نسبت غرب‌شناسی با غرب‌ستیزی تغییر می‎کند: اگر از پسوندِ "شناسی " در واژه غرب‌شناسی همان معنایی را فهم کنیم که از پسوندِ "شناسی " در واژه‎‎های خداشناسی، معادشناسی و امام‌شناسی فهم می‎کنیم، در این صورت، حداقل، فرآیند غرب‌شناسی نباید مصداق غرب‌ستیزی باشد، هرچند ممکن است حتی در این فرض هم، نتیجه غرب‌شناسی، غرب‌ستیزی شود. متقابلا اگر از پسوندِ "شناسی " در واژه غرب‌شناسی همان معنایی را فهم کنیم که از پسوندِ "شناسی " در واژه شرق‌شناسی فهم می‎کنیم، در این صورت، حتی فرآیند غرب‌شناسی هم عین غرب‌ستیزی است تا چه رسد به نتیجه غرب‌شناسی.
در فرض اول، شناخت غرب آن‎گونه که هست، مدنظر قرار می‎گیرد و با این فرض، فرآیند شناخت اگر مشوب به حب و بغض‌‎ها شود، اصل امکان شناخت زیر سئوال می‎رود. طبق این فرض، فرآیند شناخت باید عاری از هر گونه حب و بغض باشد و در این صورت، امکان ندارد که فرآیند غرب‌شناسی عین غرب‌ستیزی باشد. اما در همین فرض هم بُعدی ندارد که نتیجه شناخت، به بغض نسبت به غرب ختم شود؛ یعنی غرب‌شناسی تبدیل به غرب‌ستیزی شود.
در فرض دوم، در موضوع مورد پژوهش (یعنی غرب) و نیز در سوبژه و فاعل شناسا (یعنی ما)، شرایطی پیش آمده که مستغربین حتی اگر نخواهند از اصل "شناخت غرب آن‎گونه که هست " عدول کنند، انگار از قبل می‎دانند که نتیجه پژوهش به‎گذار سوبژه از ابژه ختم می‎شود. به‎عنوان مثال، در عصر ما، شرایط رو به انحطاط و زوال غرب از طرفی و شرایط بیداری و خودآگاهی فکری ـ سیاسی مسلمانان از طرف دیگر شرایطی را رقم زده که نتیجه پژوهش و مطالعه در نسبت اسلام و غرب را از قبل می‎تواند مشخص کند و در این صورت، پژوهش درباره غرب در این فرض، از آن‎جا که از ابتدا معلوم است که معطوف به نوعی‎گذار از آن می‎انجامد، در دل خود متضمن ستیز با آن است.
علاوه‎بر این، پژوهش‌‎ها همواره با یک پرسش ابتدایی شروع نمی‎شوند، بلکه گاه در میانه یک فرآیند و از دل ده‎‎ها پرسش و سئوال و بلکه بانگ و فریاد شروع می‎شوند. در پژوهش‌‎هایی که با یک پرسش ساده و از ابتدای یک پروسه شروع می‎شوند، بسیار طبیعی از پژوهش‌گر می‎توان بی‌طرفی و عدم دخالت هرگونه حب و بغض را انتظار داشت. این در حالی است که در پژوهش‌‎هایی که در میانه یک فرآیند و از دل ده‎‎ها پرسش و سئوال و بلکه بانگ و فریاد شروع می‎شوند، چنین مطالبه‎ای حتی اگر غیرمعقول هم نباشد، نشدنی است. به‎عنوان مثال، آیا می‎توان از مردم کشوری مثل هندوستان درست در آن سال‌‎هایی که در استثمار انگلیس هستند یا از مردم کشور فلسطین، درست در آن زمانی‎که در اشغال و تحت ظلم اسراییل هستند، بخواهیم درباره انگلیس و اسراییل پژوهش داشته باشید و از هر گونه حب و بغضی هم پرهیز کنید؟! چنین پژوهشی از میانه یک پروژه شروع شده و نمی‎تواند گرفتار حب و بغض نباشد. حتی اگر پژوهش‌گر واقعا هم بخواهد که از ورود حب و بغضش در پژوهش جلوگیری کند، او به‎لحاظ روانی و شهودی قبل از پژوهش نتیجه را می‎بیند.
مسلمانان در مقام پرسش از نسبت خود با غرب جدید، همواره در شرایط فرض دوم قرار داشته‌اند؛ چراکه آن‎‎ها به‎طرف غرب نرفته‌اند، بلکه غرب به‎طرف آن‎‎ها آمده و این آمدن ـ هرچند در قالب شعار استعمار یعنی طلب عمران بوده ـ آمدنی خصمانه و چپاول‌گرانه تلقی شده و پژوهش مسلمانان درباره غرب جدید همواره مسبوق به این استثمار و چپاول بوده است.
باید توجه داشت که اسلام با مسلمانان متفاوت است. آن‎چه به‎عنوان دیدگاه دین اسلام درخصوص ارتباط با دیگر فرهنگ‌‎ها و تمدن‌ها، اصل اولی تعامل و گفت‌وگوست، اما همین اصل در شرایط ثانوی ـ شرایطی که فقه و شریعت تکلیف امور را معین می‎کنند ـ قابل‎تعطیلی است.