تاریخ انتشار : ۰۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۱۹۵۸۷۶
تاملی در «تظاهر به مارکسیسم در دانشگاه‌های ایران»

امیرحسین ترکش‌دوز
چند سال پیش از دوم خرداد 76 با کم‌فروغ شدن شعارهای لیبرالی در دانشگاه‌ها شاهد علائم جسته‌گریخته‌ای از تظاهر به مارکسیسم در برخی دانشکده‌ها بودیم. در وهله نخست قابل انتظار بود که پس از افول جهانی مارکسیسم و کم‌رنگ شدن بسیاری از داعیه‌های چپ‌گرایانه در سطح جهان و اضمحلال شاخه‌های مختلف این جریان در میهنمان و عدول سازمان‌های پیشکسوت چپ از مارکسیسم به سوسیال دموکراسی و حتی لیبرال دموکراسی، تظاهرات پیش گفته در نگاه ناظران غریب جلوه کند و از ماهیت و معنای آن پرسش کنند. تردیدی نیست که پیش از موضع‌گیری در مقابل این جریان می‌باید تصویری نسبتا منقح از ماهیت آن پیدا کنیم.
1- گام نخست در تحلیل جریان پیش گفته دستیابی به تصویری نزدیک به واقع از اندازه‌های آن است. واقعیت آن‌ است که جمعیت دانشجویانی که در میان کل دانشجویان دانشگاه‌ها و موسسات آموزش عالی از انگیزه‌ها و دغدغه‌های سیاسی برخوردارند نسبت به کل دانشجویان اقلیتی بیش نیست و شعارهای چپ از جانب اقلیتی از این اقلیت است که به گوش می‌رسد.
2- تظاهر موجود به مارکسیسم در حوزه مورد بحث ما به رغم همه نمودهای فعال تشکیلاتی به شهادت گفتار و جهت‌گیری آن، به‌شدت احساسی است و تاکنون سخنی جدی و اثباتی از جانب آن در حوزه‌های مختلف فلسفی، سیاسی و اقتصادی ارائه نشده است. یعنی مشخص نیست که مثلا در حوزه معرفت‌شناسی چه می‌گویند یا متفکر مورد استناد ایشان در این حوزه کیست یا در حوزه اقتصاد برنامه اثباتی آنها چیست.
3- گرچه این جمع، اصرار به تمایز خود از مجموعه جریان‌های لیبرال بورژوا در عرصه حرف و سخن دارد، اما در عرصه عمل از پیوند وثیقی با سبک زندگی بورژوایی برخوردار است. آنها در نحوه پوشش، مراودات فی ما‌بین، انگاره‌های زیباشناختی و... نه‌تنها با لیبرال‌ها در سطح زندگی روزمره همسو و همراهند بلکه گاه از آنها نیز در فاصله‌گیری از ایرانیت و اسلامیت رادیکال‌تر عمل کرده‌اند.
4- تظاهر یاد شده به مارکسیسم را به رغم آنکه عاملان آن گاه از نمادهایی همچون «ماجرای سیاهکل» و امثال آن بهره می‌برند نمی‌توان بهره‌مند از زهد انقلابی و اعراض از زندگی بورژوایی حتی در سطحی‌ترین لایه‌ها به حساب آورد.
اگر قرار بر تشبیه باشد باید آنها را در عداد مارکسیست‌های کانون پرورش فکری پیش از انقلاب قرار داد که تحت حمایت‌های فرح پهلوی، مارکسیسم‌شان عملا به معنای فاصله‌گیری رادیکال از دین و سنت‌های دیرین مردم ما بود.
5- فعالان جریان مورد بحث از مساله سرمایه‌داری و بورژوازی درکی ارائه می دهند که حتی از درک مارکس و مارکسیست‌ها در این‌باره نیز تک‌بعدی‌تر و ناژرف‌تر است.
سرمایه‌داری بیش از آنکه به معنای حاکمیت مالکان وسایل تولید بر جبهه کارمزدی باشد، ریشه در نگاهی ویژه به جهان و انسان و مبدا و معاد این دو دارد.
مارکسیست‌ها گرچه در متفرعات این نگاه با لیبرال‌ها متفاوتند اما در مبادی، هر دو از آبشخور تجدد سیراب می‌شوند؛ از همین روست که آنها از توان معرفتی لازم و از شجاعت اخلاقی کافی برای درگیری ریشه‌ای با نظام سرمایه‌داری برخوردار نیستند. سرمایه‌داری «هم‌بسته» با یک فرهنگ است و اتفاقا در همین موضع است که فعالیتی که تظاهر به هواخواهی از مارکسیسم می‌کنند در چالش با سرمایه‌داری نه‌تنها دستاوردی نداشته‌اند بلکه عملا در جهت تقویت سرمایه‌داری و طبقه حامل آن یعنی بورژوازی گام برداشته‌اند.
6- جمع مورد بحث ما، علاقه‌مندند خود را صلح دوست، ضدجنگ و خشونت جلوده دهند. در عین حال چهره‌هایی را جزء اسلاف خود معرفی می‌کنند که رنگ غلیظ خشونت (با همان روایتی که متجددین از آن به‌دست می‌دهند) بر تصویر زندگی ایشان هویدا است. به‌عنوان تنها یک نمونه کوچک می‌توان به تصفیه خونین فیزیکی در کادر مرکزی سازمان چریک‌های فدایی خلق در میانه دهه 50 شمسی اشاره کرد که در سال‌های اخیر در خارج از کشور موضوع مناقشه برخی از سابقه‌داران این گروه بوده است.
7- موضع این جمع، در مقابل نظام سیاسی موجود پارادوکسیکال به‌نظر می‌رسد. صداقت در عمل، از شروط اولیه فعالیت سالم سیاسی است. آنها از امکانات قانونی نظام همچون برخی تشکل‌های فرهنگی و نیز تشکل‌های اسلامی همچون انجمن‌های اسلامی دانشجویان استفاده کرده‌اند و می‌کنند اما همزمان از نمادها و علائم گروه‌های ضدقانون بهره می‌برند و مخاطبان خود را نه به اصلاح نظام که به مقابله با تمامیت آن فرا می‌خوانند. سخن ما در این میان این نیست که آنها کدامیک از این دو شق را برگزینند سخن این است که این گزینش به هر نحو صورت پذیرد نیازمند یک سلسله لوازم اخلاقی است که در رفتار جمع مورد بحث ما موجود نیست. آیا وقتی رنگ صداقت را اینچنین در فعالیت جمعی نمی‌یابیم، نابجا است اگر سوال کنیم اینان هنوز به حکومت نرسیده به تز «هدف وسیله را توجیه می‌کند» ملتزمند و از این‌رو از امکانات تشکل‌های اسلامی برای رسیدن به هدف خود بهره می‌برند، حال اگر به حکومت می‌رسیدند چه می‌کردند؟
8- اندیشه ملیت از همان آغاز در مارکسیسم ایرانی به مثابه یک مشکل ظاهر شده است. البته این نحله، تنها در جای دادن عنصر ملیت در دستگاه فکری خود با مشکل مواجه نبوده بلکه در عرصه عمل آنچنان کارنامه‌ای از خود برجای گذارده که گویی اساسا معیاری با عنوان ایرانیت برای ایشان مطرح نبوده است. غائله پیشه‌وری در آذربایجان و ماجرای جانبداری حزب توده از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی از بارزترین نمونه‌ها بر این مدعاست. صرفنظر از این، سابقه موضع جمع مورد بحث ما نیز در مورد مساله وطن مشترک به شدت مناقشه‌انگیز جلوه‌ می‌کند. اگر در چند سال گذشته بخش عظیمی از جریان لیبرال با اتکا به اهرم خارجی مرزهای ملی را در سیاست‌ورزی خود در‌می‌نوردید جریان مورد بحث ما با پیوندهایی که از جمله با جریان‌های جدایی‌طلب قومی دارد نسبت به متحدان لیبرال خود در موقعیتی مساله‌انگیزتر نسبت به پاسداری از ایرانیت و حفظ کیان ملی قرار می‌گیرد.
9- واپسین مساله‌ای که باید بدان اشاره داشت، چگونگی تکوین این جریان است. به سخن دیگر بدین پرسش می‌باید پاسخ گفت که «این جریان در شکل‌گیری خود به کدام منابع متکی بوده است؟» یکی از عوامل موثر در شکل‌گیری و توسعه نسبی این جریان فعالیت فرزندان آن دسته از فعالانی است که در سال‌های نخست پس از پیروزی انقلاب در گروه‌های مارکسیستی برانداز و محارب فعالیت داشته‌اند.
دومین زمینه سرباز‌گیری این جریان شاخه چپ نیروهای موسوم به ملی مذهبی یا روشنفکری دینی است. طبیعی است با کم‌رنگ شدن جهت‌گیری دینی در چهره عمومی جریان‌های یاد شده و به‌خصوص نیروهای رده پایین ایشان، نیروهای یاد شده با توجه به سابقه چپ‌گرایانه یا چپ‌نمایانه خود از میان اندیشه‌های غیردینی یا ضددینی برای مارکسیسم مستعدتر باشند. طی سال‌های اخیر برخی نیروهای منسوب به طیف ملی مذهبی به صراحت در کار ترویج و تقویت مارکسیست‌ها بوده‌اند که در این میان از نشریه «دریچه گفتگو» در اوایل دهه 70 می‌توان نام برد که عمدتا از سوی هواداران یکی از گروه‌های چپ‌گرای مذهبی اداره می‌شد و برخی از فعالان آن بعدها از مسئولان نشریه «ایران فردا» شدند. در سال‌های اخیر نیز نشریه «نامه» چنین نقشی را به‌خصوص در سطح دانشجویی ایفا می‌کرد.
سومین زمینه پاگیری این جریان را در ناکامی جریان راست مدرنیست (در دوران موسوم به اصلاحات)، در عین بقای شرایط عینی چپ‌گرایی در جامعه (اعم از فقر و نابرابری و...) باید دانست. واقعیت آن است که اصلاح‌طلبان با جهت‌گیری لیبرال خود از تبیین بسیاری از واقعیت‌های اجتماعی همچون فقر ناکام ماندند و لذا به نحو غیر‌مستقیم جوانانی که با این واقعیت‌ها مواجه شدند را برای اقبال به شعارهای غیردینی چپ‌گرا مستعد ساختند.
مدرنیسم دینی با نقش‌آفرینی امثال سروش، جوانان مخاطب خود را تا سست شدن علقه‌های دینی به دنبال خود کشاند و آنگاه که فقر فلسفی‌اش و بیش از آن ناتوانی سیاسی‌اش در دوران موسوم به اصلاحات، آشکار گشت آنها را خواسته یا ناخواسته به دست انواع و اقسام جریان‌های غیر‌‌دینی و ضددینی (حتی گرد و غبار گرفته‌ترین آنها) سپرد.
چهارمین زمینه تکوین این جریان را باید ناشی از موضع صریح آن در ضدیت با دین و نسبتی دانست که با رشد فضای غریزی در دانشگاه‌ها برقرار کرده است. به سخن دیگر گریز از دین (که بعضا ناشی از برخی عوامل پیش گفته است) و طلب آزادی‌های غریزی در مواردی بیان توجیه‌مند خود را در تظاهر مارکسیسم یافته است.
در آخرین فراز از این نگاشته، بدین پرسش می‌پردازیم که «با این جریان چگونه می‌باید مواجهه نمود؟» بهترین شیوه مواجهه با جریان مورد بحث، تا آنجا که وارد فاز آشوب نشده باشد، مواجهه نظری و مبنایی است. بدین نحو که فعالان این جمع و بزرگان ایشان در بیرون از دانشگاه را دعوت کرد که چالش خود را با جریان اسلامی را به گونه‌ای اصولی و با آغاز نمودن از مبادی صورت دهند. برای سامان دادن بحثی سالم و البته عقلانی که متاسفانه تاکنون نشان آن را در فعالیت‌های جمع مورد بحث مشاهده نکرده‌ایم، می‌توان از پاسخ به پرسش‌های ذیل آغاز کرد: دیدگاه آنها در حوزه هستی‌شناسی چیست؟ به مبدا عالم چگونه می‌اندیشند؟ آیا برای انسان و جهان غایتی غائلند؟ رای ایشان درباره شرایط و ساز و کار تکوین معرفت در آدمی و ارزش معلومات او چیست؟