دکتر احمدحسین شریفی
یکی دیگر از مبانی و اصول اندیشهای تمدن جدید غرب، «لیبرالیسم» است. به همین دلیل میتوان از آن بهعنوان ایدئولوژی حاکم بر تمدن فعلی مغرب زمین یاد کرد. به تعبیر برخی از نویسندگان، نزدیک به چهار قرن است که ایدئولوژی لیبرال، مهمترین آموزة تمدنی غرب جدید شناخته میشود. لیبرالیسم عرصههای مختلفی دارد؛ به تعبیر بهتر لوازم و پیامدهای مختلفی در حوزههای مختلف دارد که میتوان با توجه به آن لوازم و پیامدها حقیقت لیبرالیسم را بهتر درک کرد: لیبرالیسم نظری و فکری، لیبرالیسم دینی، لیبرالیسم اخلاقی، لیبرالیسم سیاسی و لیبرالیسم اقتصادی از گونههای مهم لیبرالیسم هستند. آنچه که مهم است این است که بسیاری از اندیشمندان و صاحبنظران مشهور غربی، لیبرالیسم و نظام لیبرالی را شکل نهایی و کاملترین و آرمانیترین نوع حکومت بشری تلقی میکنند. فرانسیس فوکویاما، فیلسوف آمریکایی و متخصص اقتصاد سیاسی در دانشگاه جان هاپکینز، در سال 1989 در مقالهای با عنوان «پایان تاریخ» و بعد در سال 1992 در کتابی با عنوان «پایان تاریخ و آخرین انسان» مدعی شد:
واقعیتی که اینک شاهد عینی آن هستیم تنها پایان جنگ سرد یا عبور از یک دوران تاریخی جنگ سرد نیست بلکه این واقعه نقطة پایان تحول ایدئولوژیکی نوع بشر و جهانیسازی لیبرال دموکراسی غربی بهعنوان شکل نهایی حکومت بشری است.
البته این اندیشهها هم قبل از فوکویاما مطرح شده بود و هم بعد از وی. کسانی چون آلوین تافلر در کتاب «موج سوم» و جرج اورول و مک لوهان در نظریه «دهکدة جهانی» و ساموئل هانتینگتون در نظریه «برخورد تمدنها» و جان راولز در نظریة «عدالت جهانی» چنین ادعایی را مطرح میکردند. کارل پوپر نیز لیبرال دموکراسی را «بهترین شکل حکومت و ادارة جامعه که تاکنون ساخته شده» میداند.
ریچارد رورتی میگوید:
لیبرالیسم تنها فلسفة سیاسی است که همزیستی تنگاتنگ تمامی افراد اجتماع با نگرشهای گوناگون را ممکن میسازد. لیبرالیسم با این اقدام در پی یافتن توازنی میان آزادی، ثروت، عدالت و صلح است. لیبرالیسم سیاسی تنها شالوده اجتماعی محکم برای اجتناب از بن بست اجتماعی است. جامعة لیبرال آرمانی، جهانی است که در آن خشونت کاهش یابد و همبستگی اجتماعی رو به افزایش باشد و همگان با هر ایده و تفکری بتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند.
برای آشنایی بیشتر با این مبنای غرب مدرن توضیحاتی کوتاه دربارة برخی از حوزههای لیبرالیسم ارائه میدهیم: ایدئولوژی لیبرالیستی در عرصة معرفتشناسی بر شعار عقلگرایی مفرط، یعنی عقلگرایی منهای عاطفهگرایی و منهای وحی و دین، تأکید میورزد. به همین دلیل برخی لیبرالیسم را به معنای آزادی از قید دین و امور مقدس تفسیر و تعریف کردهاند. مدعای لیبرالیسم در عرصة فکری و نظری عبارت است از این که «هیچ کس و هیچ چیز، هیچ گاه مقدس نبوده و نیست، ما را از شر مقدسات رها کنید؛ هیچ شخصیت یا هیچ عقیدهای را مطرح نکنید که فقط وظیفة ما تقدیس و تجلیل آن باشد و بس. این است مفهوم دقیق لیبرالیسم.» «شوریدن در برابر هر گونه ولایت، چه ولایت دینی چه ولایت سلطنتی چه ولایت فکری، از ارکان لیبرالیسم است.»
لیبرالیسم در عرصة انسانشناسی، به اومانیسم اعتقاد دارد. به همین دلیل باورها وابسته به انساناند و نه فوق انسان. انسان میتواند هر روزی باوری و اعتقادی را برگزیند و هیچ کس حق سرزنش او را بابت این کار ندارد چه رسد حق قتل و کشتن او را به خاطر عقیدهاش. به همین دلیل یکی از پیامدهای لیبرالیسم تساهل و تسامح دینی و اعتقادی است. تساوی حقوق زن و مرد و آزادی ابراز عقیده در کنار آزادی انتخاب شغل و همسر و مسکن از ویژگیهای لیبرالیسم است. از دیگر پیامدهای لیبرالیسم در عرصة انسانشناسی این است که حکومت و نظام سیاسی حق دخالت در مسائل اعتقادی و ایمانی و دینی مردم را ندارد. حکومت حق ندارد هیچ دین و اعتقادی را ترویج و تبلیغ نماید.
روشن است که فلسفة لیبرالیسم و ایدئولوژی لیبرالیستی هیچ تناسبی با اندیشة اسلامی ندارد. هیچ مسلمان و متدینی نمیتواند لیبرال، به معنای گفته شده باشد. آزاد کردن بشر از قید دین و امور مقدس، در جایی خوب است که آن دین یا امر مقدس خرافی و نادرست و جعلی و تحریفی باشد. اما آزادی از دین حق و امور واقعاً مقدس، معنای جز اسارت و بردگی شیطان ندارد. اگر دین و مدعیات دینی حق باشند، در آن صورت رها کردن آنها و نادیده گرفتن آنها معنای جز حق گریزی و باطلگرایی ندارد. بنابراین چنین جملاتی که «هیچ کس و هیچ چیز، هیچگاه مقدس نبوده و نیست» صرفاً در حد جملاتی شاعرانه بوده و کارکردی جز تحریک احساسات انسانهای جاهل و هوسباز ندارند.
پیشتر در نقد اومانیسم سخنانی را مطرح کردیم، توجه به آنها بطلان لیبرالیسم در عرصة انسانشناسی را نیز نشان میدهد. انسان مخلوقی از مخلوقات خداوند است و از خودش هیچ چیزی ندارد. او عین ربط و عین تعلق و وابستگی به خدای متعال است. بنابر این چگونه میتواند خود را در مقابل خود قرار دهد و بلکه خود را محور عالم و محور وجود و عدم خدا بپندارد. وقتی انسان در برابر خداوند استقلالی نداشته باشد و بلکه مملوک خداوند باشد در آن صورت تابع محض احکام الهی است. و هرگز به خود اجازه نمیدهد که در برابر احکام الهی ایستادگی نماید. مدارا هم در جایی خوب و پسندیده است که از نوع مدارا با پلنگ تیز دندان نباشد، که ظلم بزرگی بر گوسفندان را به دنبال داشته باشد. کسی که با رفتار و کردار و افکارش در جامعة انسانی سهم مهلک الحاد و بیدینی را میپراکند، آیا شایستة مدارا است؟ چگونه است که اگر کسی به مال افراد تجاوز کند، باید با او مقابله کرد، اما اگر کسی با جان و معنویت آحاد جامعه درگیر شد و به حریم احکام الهی تجاوز کرد، شایستة مدارا است؟
جمعبندی
به هر حال، نتیجهای که از مطالب بالا به دست میآید این است که تمدن کنونی غرب با محوریت نظام لیبرال دموکراسی با تفکر و اندیشة اسلامی به رهبری جمهوری اسلامی ایران، از نظر مبانی فکری و فلسفی و ارزشی هیچ سنخیتی با یکدیگر ندارند. به همین دلیل، همواره در تقابل و تنازع، دست کم تقابل و تنازع فکری و اندیشهای، خواهند بود. و قرآن کریم چه زیبا از این حقیقت خبر میدهد: «وَلاَ یَزَالُونَ یُقَاتِلُونَکُمْ حَتَّىَ یَرُدُّوکُمْ عَن دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطَاعُواْ» این مقاتله و تنازع به صورت دائمی پابرجا خواهد بود و هدف آنان زایل کردن دین و زدودن آن از ساحت اجتماع و سیاست و فرهنگ است. در مقابل، وظیفة ما نیز ترویج و تحقق اندیشههای دینی در گسترة گیتی است و این وظیفهای است که خداوند بر ما مقرر کرده است، آنجا که میفرماید: «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّه». تا زمانی که دین اسلام سراسر گیتی را فرا نگرفته باشد باید با دشمنان دین مقاتله کرد.
آنچه که مسلم است این است که هماکنون دنیای استکبار با تمام توش و توان خود و با استفاده از همة ابزارها و شگردهای ممکن در حال مبارزه با جمهوری اسلامی است. هر چشم بینا و ذهن آگاه و روان بیغرضی میتواند این جنگ نامرئی اما بسیار بزرگ را درک کند. جنگی ایدئولوژیک و اعتقادی؛ جنگی که فعلاً در آغاز راه آن هستیم و در آینده بسیار گستردهتر و جدیتر خواهد شد. جنگی در عرصة اندیشهها و افکار و با ابزارهای نرم.
در ادامه به منظور آشنایی بیشتر با ابعاد مختلف این جنگ به برخی از ابزارهای آن اشاره میکنیم. ادامه دارد...