تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۰۱  ، 
شناسه خبر : ۱۹۷۳۲۸
نویسنده: یوآن‌پنگ / عضو شورای روابط خارجی آمریکا مترجم: داود حیدری مقدمه: اینکه روابط آمریکا و چین امروزه به خوبی پیش می‌رود، واقعیتی آشکار است. نه تنها همکاری‌های دو جانبه گسترده‌ای بین دو کشور در زمینه مبارزه با تروریسم و بحران هسته‌ای کره شمالی وجود دارد، بلکه تفاهم متقابل تازه‌ای درباره چگونگی برخورد با موضوع همه‌پرسی در تایوان پدید آمده است. اما این همکاری‌ها و تفاهم مربوط به گذشته است و باید دید در آینده این روابط با چه تحولی همراه خواهند شد. در هر دو کشور افراد خوشبینی وجود دارند که معتقدند شالوده مناسبات پکن- واشنگتن به اندازه کافی برای همکاری پایدار مستحکم است. در مقابل، هستند تحلیلگرانی که در پیش‌بینی‌های خود درباره آینده روابط چین و آمریکا، احتیاط بیشتری نشان می‌دهند. هر یک از این دو گروه، فرضیات متفاوتی را مطرح می‌کنند و برای اثبات دیدگاه‌های خود شواهدی می‌آورند که در مواردی شبیه یکدیگر است. در این مقاله، ابتدا دلیل گرایش مثبت کنونی را بررسی و مشکلات بالقوه را مشخص و سپس چندین پیشنهاد برای تداوم بخشیدن به این مناسبات ارائه خواهیم داد.

گزینه‌ها
در نوامبر سال 2003، کالین پاول وزیر امور خارجه آمریکا با ابراز دیدگاهی خوشبینانه درباره آینده روابط پکن- واشنگتن گفت این روابط از زمان اولین دیدار نیکلسون از چین تا کنون این اندازه خوب نبوده است.
در دسامبر گذشته جرج بوش رئیس جمهوری آمریکا چین را شریک آمریکا در عرصه دیپلماسی توصیف کرد. برخی از کارشناسان مسایل چین و آمریکا نیز در این زمینه دیدگاه‌هایی مشابه دیدگاه‌های مقام‌های ارشد آمریکایی دارند، برای مثال یودید ام. لمتون مدیر مطالعات چین در دانشکده مطالعات پیشرفته بین‌المللی در دانشگاه جان هاپکینز روابط آمریکا و چین را به یک صندلی سه پایه تشبیه می‌کند: پیوندهای امنیتی، اقتصادی و فرهنگی. وی می‌گوید از حوادث 11 سپتامبر به این طرف طول هر یک از پایه‌ها تقریباً یکسان شده است... آمریکا و چین به برهه‌ای رسیده‌اند که مناسبات دو جانبه آنها تقریباً به اندازه‌ای عادی است که مناسبات دو قدرت بزرگ می‌تواند عادی باشد. هوجین تائو رئیس جمهوری و ون جیابائو نخست‌وزیر چین آشکارا ارزیابی پاول از مناسبات پکن- واشنگتن را تصدیق کرده‌اند. کیان کیچن، معاون پیشین نخست‌وزیر چین در سخنرانی خود در دانشکده علوم سیاسی جرج بوش در دانشگاه آم.ام تگزاس، در ارزیابی روابط چین و آمریکا از دیگر مقامات چینی نیز فراتر رفته و اعلام کرد مناسبات دو کشور در آینده احتمالاً از وضعیت کنونی نیز بهتر خواهد شد. برخی از دانشوران چینی نیز به آینده روابط پکن- واشنگتن بسیار خوشبین هستند. فومنگزی مدیر مؤسسه مطالعات آمریکا در مرکز مطالعات مناسبات معاصر بین‌المللی چین برای تشریح مناسبات واشنگتن- پکن که به اعتقاد وی هرگز در طول تاریخ تا این اندازه دوستانه نبوده است سه علت ذکر می‌کند. نخست، بنیان مناسبات چین و آمریکا از رابطه‌ای تک بعدی به مناسباتی چند بعدی و ثبات‌بخش تحول یافته است.
دوم، مناسبات دو کشور از ساختار حاکم بر دوران جنگ سرد فراتر رفته است.
سوم، مناسبات چین و آمریکا به روابط دو جانبه محدود نبوده و مسایل مهم بین‌المللی همچون همکاری برای مهار بحران هسته‌ای کره شمالی را در بر می‌گیرد. دیگر تحلیلگران و کارشناسان چینی نیز دیدگاه‌های مشابهی درباره مناسبات پکن- واشنگتن ابراز می‌دارند.
کسانی که به آینده روابط پکن- واشنگتن خوشبین هستند برای تأیید دیدگاه‌های خود به نشانه‌های گوناگونی که بیانگر گرمی مناسبات دو کشور است اشاره می‌کنند. اول، تماس بین مقامات دو کشور در سال‌ها و ماه‌های اخیر گسترده، فشرده و بی‌وقفه بوده است. از یازده سپتامبر به این سو، جرج بوش شش بار با جیانگ زمین رئیس جمهوری پیشین چین و هوجین تائو رئیس جمهوری کنونی این کشور دیدار و گفت‌وگو داشته، و ون جیامائو نخست‌وزیر چین نیز در دسامبر 2003 از واشنگتن دیدار کرد. افزون بر دیدار در سطح سران دو کشور، در سطح وزیران نیز تماس‌های متعددی بین دو طرف صورت گرفته و مقامات چین و آمریکا ده‌ها بار در مجامع و محافل مختلف با یکدیگر بحث و تبادل نظر کرده‌اند. در پی حادثه فرود هواپیمای مجهز به دستگاه‌های جاسوسی آمریکا موسوم به «ئی.پی- 3» در خاک چین در ابتدای زمامداری جرج بوش که برای مدت کوتاهی روابط دو کشور را تیره کرد، تماس بین مقام‌های نظامی طرفین به تدریج از سر گرفته شده است. ژنرال کائوگانگچوآن وزیر دفاع چین در اکتبر 2003 به آمریکا سفر کرد و ژنرال ریچارد مایرز رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا در ژانویه 2004 از پکن بازدید کرد.
دوم، چین و آمریکا همکاری‌های دو جانبه خود را در مبارزه با تروریسم و مقابله با انتشار جنگ‌افزارهای هسته‌ای به میزان چشمگیری گسترش داده‌اند. پکن و واشنگتن، مبارزه با تروریسم را مسئله‌ای راهبردی و بلندمدت تلقی می‌کنند و چارچوب ویژه‌ای برای همکاری در این زمینه ایجاد کرده‌اند. با تأسیس دفتر پلیس فدرال آمریکا (اف.بی.آی) در پکن مبادله اطلاعات بین طرفین گسترش یافته و در زمینه‌های دیگری چون مبارزه با پول‌شویی، قاچاق کالا، حفاظت از مرزها و سرانجام نظارت دقیق‌تر چین بر صدور موشک و فناوری‌های مرتبط با آن، توافق‌های گسترده‌ای به عمل آمده است.
نکته سوم، ایفای نقش فعال از سوی چین برای مقابله با چالش‌هایی است که برنامه‌های سلاح‌های هسته‌ای کره شمالی پدید آورده است.
اگر چین برای مهار این چالش‌ها همکاری نمی‌کرد، بحران هسته‌ای کره شمالی به جدی‌ترین بحران جهانی در دوره پس از جنگ عراق تبدیل می‌شد. تلاش‌های دیپلماتیک چین امکان ادامه گفت‌وگوهای شش جانبه (چین، آمریکا، ژاپن، کره شمالی، کره جنوبی و روسیه) را برای حل این بحران فراهم آورده و چین و آمریکا دست کم در این زمینه خاص به شرکای استراتژیک تبدیل شده‌اند.
چهارم، در مورد تایوان که حساس‌ترین و پیچیده‌ترین موضوع در مناسبات دوجانبه آمریکا و چین محسوب می‌شود، دو طرف به تفاهم تازه‌ای دست یافته‌اند. پیام اخیر بوش در مخالفت با اظهارات و اقدامات رهبر تایوان مبنی بر این که وی ممکن است بخواهد به طور یکجانبه وضع موجود را تغییر دهد، نشان می‌دهد که رئیس‌جمهوری آمریکا در موضع اولیه دولت خود در حمایت از چن‌شویی بین رئیس‌جمهوری تایوان تجدید نظر به عمل آورده، بر اهمیت راهبردی چین تأکید می‌ورزد. اظهارات اخیر بوش ضمن کمک به جلوگیری از برداشتن گام‌های تحریک‌آمیز از سوی تایوان به ایجاد ثبات در مناسبات پکن- واشنگتن نیز کمک می‌کند.
سیاستمداران و تحلیلگران خوش‌بین، با اشاره به نشانه‌های تعمیق تفاهم دوجانبه بر این باورند که عوامل مهم دیگری نیز وجود دارد که در بلندمدت به بهبود مناسبات چین و آمریکا کمک خواهند کرد. بیشتر کارشناسان روابط چین و آمریکا به این واقعیت اعتراف دارند که با تغییر اولویت‌های سیاست خارجی آمریکا در پی حوادث 11 سپتامبر، مناسبات دو کشور بهبود یافته است. زمانی که دولت بوش در ابتدای سال 2001 زمام امور را به دست گرفت، چین را رقیب استراتژیک خود به شمار آورد و با پیش آمدن حادثه ئی.پی-3، مناسبات دو طرف به پائین‌ترین سطح خود از 1989 به این طرف تنزل یافت. حملات تروریستی 11 سپتامبر فضای راهبردی آمریکا را به شدت دگرگون ساخت. دولت آمریکا در پی این حوادث ناگزیر شد سیاست راهبردی خود را تغییر دهد و سیاست خارجی این کشور در قبال چین با چرخش کامل روبه‌رو شد. اول اینکه، تهدید ناشی از چین جای خود را به تهدید تروریستی داد و در واقع منطقه خاورمیانه اهمیت ژئوپولیتیک شرق آسیا- اقیانوسیه به خود اختصاص داد. در این فضای جدید، چین به شریک آمریکا در مبارزه با تروریسم و مخالفت با گسترش سلاح‌های کشتار جمعی تبدیل شد. دوم، در ادامه بی‌ثباتی در عراق پس از جنگ، دولت بوش را وادار ساخت به جلب همکاری‌های سازنده و گسترده هموار کرده است. نکته دیگر اینکه، پدید آمدن بحران ناگهانی هسته‌ای در شبه جزیره کره، نقطه تفاهم تازه‌ای برای گسترش همکاری‌های چین و آمریکا در عرصه بین‌المللی بوجود آورد. تردیدی وجود ندارد که چین در برخورد با این بحران مهم به متحد انکارناپذیر آمریکا تبدیل شده است. به گفته یکی از تحلیلگران سرشناس روابط چین و آمریکا، منطق حاکم بر تغییر سیاست دولت بوش در قبال چین در واقع شبیه منطق راهبردی شش دولت پیشین آمریکاست. بر پایه چنین منطقی، مشارکت مثبت چین در تحولات بین‌المللی و بازداشتن این کشور از فرو رفتن در پیله ناسیونالیستی می‌تواند به ثبات و امنیت در منطقه آسیا و اقیانوسیه و تحقق اهداف آمریکا در عرصه امنیت ملی کمک کند.
بر حسب تصادف، در خلال دو سال گذشته سیاست‌های جدید ملی و خارجی چین با تغییر در سیاست خارجی آمریکا همسویی داشته است. دست کم چهار عامل به ایجاد غیر منتظره ثبات در روابط دو کشور کمک کرده‌اند، انتقال مسالمت‌آمیز قدرت از نسل دولتمردان پیشین به رهبران کنونی چین در سال‌های 2002 و 2003 و ادامه پایبندی به رویکرد شیائوپینگ سبب شده است تا بسیاری از برداشت‌های نادرست دولت آمریکا درباره آینده روابط این کشور با چین برطرف شود. در ضمن اجرای سیاست‌های دولت چین در زمینه اصلاحات اقتصادی و اجتماعی به فضای مسالمت‌آمیز بین‌المللی و ثبات جهانی نیاز دارد و چین دستیابی به این اهداف را در اولویت قرار داده است. دولت چین می‌داند که برقراری ثبات در گستره بین‌المللی در گرو مناسبات باثبات بین پکن و واشنگتن قرار دارد. در راهبرد ملی جدید چین حفظ مناسبات سازنده و همکاری با آمریکا بیش از هر زمان دیگر با اهمیت‌تر تلقی می‌شود.
افزون بر این تلاش‌های دیپلماتیک اخیر چین، تصویر مطمئن‌تر، فعال‌تر و مسئولانه‌تری از چین بدست می‌دهد، تصویری که با انتظارات بلندمدت آمریکا، همسویی دارد. چین، علاوه بر همکاری بی‌سابقه با آمریکا در زمینه تدابیر ضد تروریستی، افغانستان، عراق و کره شمالی، برای اولین بار در زمینه‌های زیر نیز از خود ابتکار نشان داده است.
- انتصاب نماینده ویژه‌ای برای پیگیری مسایل خاورمیانه.
- اعزام نیروی پاسدار صلح به تیمور شرقی و لیبریا.
- تصویب راهکاری خاص برای برخورد با مسائل مرتبط با دریای جنوب چین.
- برقراری تماس‌های مستقیم با ناتو که زمانی آن را ابزاری نظامی علیه چین و آلت دست واشنگتن به حساب می‌آورد.
- ملاقات با گروه 8 که مدتها آن را باشگاه کشورهای ثروتمند توصیف می‌کرد.
- پذیرش آشکار واقعیت مربوط به استقرار نیروهای نظامی آمریکا در منطقه آسیا- اقیانوسیه و پیمان‌های نظامی این کشور در این منطقه از جهان. همه این ابتکارات بی‌سابقه نشان می‌دهد که چین خود را با نهادهای بین‌المللی تحت رهبری آمریکا سازگار ساخته و از سیاست آمریکا حمایت می‌کند.
خوشبین‌ها در چین و آمریکا دلایل قانع کننده‌ای برای توصیف بهبود اخیر مناسبات دو کشور به عنوان «عادی سازی دوم» ارائه می‌دهند که از اهمیتی یکسان از آشتی دو کشور در دهه 1970 که انگیزه استراتژیک آن ضرورت مهار شوروی سابق بود، برخوردار است. در عین حال شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد عادی‌سازی رابطه از اهمیت بیشتری در مقایسه با عادی سازی روابط دو کشور در دهه 1970 دارد. اول اینکه، روابط دو کشور از مناسبات ساده همکاری‌های امنیتی و تماس‌های سیاسی به روابط پیچیده‌تر و گسترده‌تر و متنوع‌تری تحول یافته است. برای تداوم و ثبات بخشیدن به طیف گسترده مناسبات، تدابیر ویژه‌ای همچون برقراری خطوط ویژه تماس تلفنی (خطوط داغ)، دیدار در سطح مقامات ارشد، گفت‌وگوهای راهبردی، تعامل اقتصادی، مبادلات فرهنگی، تماس بین مقامات نظامی، مدیریت بحران، مقابله با ایدز، حفاظت از محیط زیست، امنیت خطوط کشتیرانی، همکاری ر مبارزه با تروریسم، همکاری‌های مالی، همکاری‌های حقوقی و همکاری در تأمین امنیت بازی‌های المپیک، اتخاذ کرده‌اند. به دلیل چنین تنوع گسترده‌ای در همکاری‌ها و تماس‌های چین و آمریکا، بعید به نظر می‌رسد روابط دو کشور به علت یک یا دو موضوع مسئله‌ساز، وخیم شود.
دوم، پس از سی سال بازنگری متقابل، آزمون و حتی مناقشه، دو طرف سرانجام به تعریف واقع‌گرایانه‌تری از مناسبات دوجانبه دست یافته‌اند، مناسباتی صادقانه، سازنده و مبتنی بر همکاری. چین همواره نسبت به آینده مناسبات خود با آمریکا به دیده تردید نگاه می‌کرد چون نمی‌دانست آمریکا را شریک خود به شمار آورد یا دشمن قلمداد کند و همین تردید بر میزان همکاری‌های پکن با واشنگتن تأثیر منفی به همراه داشت. تعریف تازه‌ای که از مناسبات دو کشور ارائه می‌شود یعنی روابطی صادقانه، سازنده و توأم با همکاری با توهم خیالپردازانه (شرکای استراتژیک) و هراس از رقابت‌های آتی (رقبای استراتژیک) تفاوت آشکار داشته و برای اولین بار تعریفی نسبتاً روشن و معقول از مناسبات دو کشور ارائه می‌دهد که زمینه‌ساز روابطی کارآمد و عینی گراست. دولتمردان و تحلیلگران خوش‌بین، بر این باورند که روابط چین- آمریکا وارد دوران بلوغ خود شده است. برخلاف گذشته، روابط کنونی دو کشور به گونه‌ای است که امکان مذاکره درباره اختلافات را بدون تأثیرپذیری بیش از اندازه گفت‌وگوها از سیاست‌های مربوط به مسائل داخلی فراهم آورده است.
از نمونه‌های بارز چین گفت‌وگوهایی، حل اختلافات دو کشور درباره روند فزاینده عدم توازن تجاری، نرخ برابری ارزها، تحریم‌های برقرار شده از سوی آمریکا علیه منسوجات چینی و حتی مسئله بحث انگیزتر حقوق بشر است.
بدبین‌ها
در مقابل گروه خوش‌بین‌ها، عده‌ای از تحلیلگران و کارشناسان مسائل چین و آمریکا، به افق مناسبات دو کشور به دیده تردید نگاه می‌کنند. مفسرانی چون هنری کیسینجر، زبیگنیو برژینسکی و وینستون لرد سفیر پیشین آمریکا در چین، دیدگاه پاول را که مناسبات پکن- واشنگتن را در بهترین سطح خود از 1972 به این طرف توصیف می‌کند، قبول ندارند. جان تکاسیک از تحلیلگران بنیاد هرتییج درباره توجه بیش از اندازه به جنبه‌های مثبت روابط چین و آمریکا که کالین پاول بر آن تأکید می‌ورزد، هشدار می‌دهد و می‌گوید از مسائلی چون نوسازی ساختار نظامی چین، روند فزاینده کسری موازنه تجاری آمریکا با این کشور و مسئله تایوان که از جمله مسائل مشکل‌آفرین در روابط پکن- واشنگتن محسوب می‌شوند نباید غافل ماند. بونی گلاسه از تحلیلگران مرکز پژوهش‌های راهبردی و بین‌المللی می‌گوید روابط آمریکا و چین همچنان شکننده است، برخی از دانشوران چینی به ویژه تحلیلگران وابسته به محافل اقتصادی و نظامی نیز چندان به آینده مناسبات پکن- واشنگتن خوش‌بین نیستند. یان شتونگ از پژوهشگران مؤسسه مطالعات بین‌المللی راهبردی می‌گوید وضعیت روابط کنونی چین و آمریکا را نمی‌توان بهتر از دهه 1980 توصیف کرد و برای این ارزیابی خود سه دلیل می‌آورد. اول اینکه مناسبات نظامی آمریکا و چین در دهه 80 به مراتب بهتر از حالت کنونی بود چون در آن زمان آمریکا به چین جنگ‌افزار می‌فروخت. دوم، ریگان هنگام دیدار خود از چین در سال 1984 تلاش کرد تا فضای سیاسی مثبتی بین دو کشور ایجاد کند در حالی که دیدارهای جرج دبلیو بوش از پکن صرفاً با هدف جلب همکاری چین در مبارزه با تروریسم صورت گرفته صداقت چندانی در این دیدارها برای بهبود و تحکیم مناسبات دوجانبه به چشم نمی‌خورد. سوم، در دهه 1980 هر دو طرف خواستار ایجاد یک چارچوب امنیتی (بیانیه اوت 1982 مربوط به فروش جنگ‌افزار) بر حفظ ثبات در تنگه تایوان بودند در حالی که آمریکا امروزه از دستیابی به ترتیبات تازه‌ای در این باره از خود اکراه نشان می‌دهد. برخی دیگر از تحلیلگران چینی بر این باورند که تحولات مثبت کنونی در روابط پکن- واشنگتن، نتیجه امتیازهای یک‌جانبه و همکاری‌هایی است که چین به عمل می‌آورد و آمریکا تغییر چندانی در مواضع خود در قبال چین ایجاد نکرده است. نشریه بررسی‌های راهبردی در ارزیابی روابط چین و آمریکا در سال 2003 چنین نتیجه‌گیری کرده است که آمریکا حتی در جنگ با تروریسم از محاصره راهبردی چین دست بر نداشته و در واقع این دو هدف را بطور همزمان دنبال می‌کند.
همانگونه که تحلیلگران خوش‌بین برای تأیید دیدگاه‌های خود شواهدی ارائه می‌دهند، تحلیلگران شکاک نیز شواهد خاص خود را دارند.
اول، دیدارهای رسمی مقامات دو کشور به ویژه دیدار مقامات نظامی همواره با موفقیت همراه نبوده است. دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا هنوز در پاسخ به دیدار وزیر دفاع چین از واشنگتن به پکن سفر نکرده است. نکته جالب توجه اینکه در پی دیدار کائوگانگچوان از واشنگتن، رامسفلد از ژاپن و کره جنوبی که در همسایگی چین قرار دارند، دیدن کرد. تحلیل‌گران چینی می‌گویند تا زمانی که رامسفلد یا معاون وی پل ولفووتیز که نمایندگان جناح محافظه‌کار دولت بوش محسوب می‌شوند به چین سفر نکرده‌اند نمی‌توان مناسبات پکن- واشنگتن را کاملاً عادی توصیف کرد و ادامه بی‌اعتمادی متقابل، همچنان بر آینه مناسبات امنیتی دو کشور سایه خواهد افکند.
دوم، اختلاف نظرهای اخیر درباره عدم توازن تجاری بین دو کشور و بحث‌های مربوط به تغییر ارزش برابری پول چین نشان می‌دهند که مناسبات اقتصادی دو طرف با ضعف‌ها و کاستی‌هایی دست بگریبان است. دولت آمریکا سیاست‌های تجاری چین را یکی از عوامل عمده افزایش بیکاری در آمریکا توصیف کرده و پکن را به پایین نگاه داشتن عمدی ارزش برابری پول خود در مقابل دلار آمریکا متهم می‌کند، چون در پرتو چنین سیاستی کالاهای صادراتی چین به آمریکا بسیار ارزان تمام می‌شوند. از آنجا که تجارت، از پایه‌های اصلی مناسبات چین و آمریکاست بروز اختلاف بین دو کشور در این زمینه می‌تواند نگرانی‌هایی را پدید آورد.
درباره تایوان، گرچه بوش در اواخر سال 2003 پیام شدیدالحنی به چن‌شویی بین، رهبر تایوان ارسال کرد اما ممکن است این پیام تأثیر چندانی به همراه نداشته باشد چون دیرهنگام بود و رهبر تایوان با نادیده گرفتن این هشدار اعلام کرد در روز برگزاری انتخابات، همه پرسی نیز بر پا خواهد کرد. برخی از کارشناسان نیز معتقدند روابط تایپه- واشنگتن در دوران زمامداری بوش گسترش یافته است و ادامه فروش جنگ‌افزار از سوی آمریکا به تایوان بیش از هشدار بوش، بیانگر مواضع واشنگتن در قبال تاپیه است.
تحلیل‌گران شکاک نیز می‌توانند همچون ناظران خوش‌بین، برای اثبات دیدگاه‌های خود به تناقض‌های ساختاری و بنیادین در روابط آمریکا و چین اشاره می‌کنند.
نخست برخورد ایدئولوژی، ارزش‌ها و فرهنگ، این برخوردها با وجود گسترش همکاری‌های پکن- واشنگتن در عرصه‌هایی چون مبارزه با تروریسم و بحران هسته‌ای کره شمالی، همچنان به قوت خود باقی هستند. گرچه نفوذ ایدئولوژی در عرصه بین‌المللی رو به کاهش گذاشته است، اما چنین به نظر می‌رسد که نقش این مقوله در جهت دادن سیاست خارجی آمریکا در دوران زمامداری افزایش یافته است. این گرایش در دوران حکومت بیل کلینتون در قالب گسترش مردم‌سالاری آغاز شد، در پی حوادث 11 سپتامبر شدت بیشتری پیدا کرد (یک‌جانبه گرایی، نومحافظه‌گرایی، نوامپریالیسم، متحول ساختن جهان اسلام، محور شرارت و غیره).
در مقایسه با آخرین دوره از همکاری‌های راهبردی آمریکا و چین در مقابل شوروی سابق که در آن عملکرد هولناک چین در زمینه حقوق بشر نادیده گرفته می‌شد، همکاری‌های کنونی دو کشور در مبارزه با تروریسم نتوانسته است انتقادهای آمریکا از مسائل حقوق بشر در چین را کاهش دهد یا به کاهش فشارها علیه این کشور برای اجرای اصلاحات سیاسی منجر شود. آمریکا در بیشتر مواقع، حقوق بشر و مسائل مربوط به امنیت ملی را به گونه‌ای فزاینده در هم می‌آمیزد و در راستای همین سیاست بود که پاول گفت مبارزه با تروریسم را نمی‌‌توان به بهانه‌ای برای سرکوب اقلیت‌ها تبدیل کرد. در مقابل، چین روند دوری جستن از ایدئولوژی را در پیش گرفته است و بارزترین نمونه این تحول گام‌های تازه‌ای است که حزب کمونیست این کشور برای عضویت بازرگانان و پیشه‌وران در این حزب برداشته است. با وجود این، رسانه‌های غربی توجه چندانی به این تحول مهم نشان نداده و به بزرگ‌نمایی رویدادهای ایدئولوژیک همچون تظاهرات در هنگ‌کنگ، سرکوب اعضای فالونگونگ و عدم شفافیت در زمینه بیماری سارس، مبادرت می‌کنند. دوم، برخلاف تحلیل‌گران خوش‌بین، صاحب‌نظران شکاک بر این باورند که ضرورت‌های استراتژیک همچون مبارزه با تروریسم شالوده چندان مستحکمی برای تداوم مناسبات دوستانه بین آمریکا و چین محسوب نمی‌شود و ظهور چین به عنوان یک قدرت بزرگ وضع موجود را که آمریکا پدید آورده است سرانجام به چالش خواهد گرفت. تحلیل‌گران واقع‌گرا بر این عقیده‌اند که نگرانی‌های آمریکا از قدرت گرفتن فزاینده چین، چین را از واکنش‌های ناخوشایند احتمالی آمریکا نگران خواهد ساخت و چرخه این نگرانی‌های متقابل، همچنان ادامه خواهد یافت.
گفته می‌شود با رنگ باختن موضوع مبارزه با تروریسم و تغییر اولویت‌های سیاست خارجی آمریکا، تنش‌های بالقوه بین دو کشور بار دیگر نمایان خواهند شد.
چین نیز نگرانی‌های مشابهی دارد و غرب اقیانوس آرام را با عنوان آستانه و اورسیا را حیاط خلوت خود می‌داند. با فعال‌تر شدن نقش چین در صحنه بین‌المللی، این کشور بی‌تردید برای اعمال نفوذ بیشتر در این دو منطقه تلاش خواهد کرد. نکته مهم اینکه، پس از حوادث 11 سپتامبر آمریکا در آستانه در وروردی چین ظاهر شد، و مواضع خود را در حیاط خلوت این کشور تقویت کرده است. نتیجه‌گیری منطقی چین این خواهد بود که آمریکا را عاملی بازدارنده در راه تبدیل خود به قدرتی منطقه‌ای به شمار آورد. سوم، معمای همیشگی تایوان. با وجود شکل‌گیری نوع تازه‌ای از همکاری‌ها بین آمریکا و چین در چارچوب مبارزه جهانی با تروریسم، مسئله تایوان، همچنان معمای لاینحلی بر روابط دو کشور سایه افکنده است. گرچه بوش در پیام اخیر خود تصریح کرده است که پکن و واشنگتن مواضع یکسانی در قبال ادامه وضع موجود در تایوان دارند اما شواهد نشان می‌دهد که مسئله تایوان جدی‌تر و پیچیده‌تر از آن است که با چنین پیام‌هایی حل و فصل شود. احتمال پیدا کردن راه‌حلی که رضایت خاطر هر سه طرف این مسئله را فراهم آورد، بسیار ضعیف است. به هر حال، چین دلایلی دارد که نشان می‌دهد اوضاع به نفع این کشور پیش می‌رود و به همین علت ممکن است واکنش‌های تندی از خود نشان دهد.
به‌رغم بهبود مناسبات چین و آمریکا، روابط آمریکا و تایوان در زمینه مسائل امنیتی (فروش جنگ‌افزار و دیدار مقامات) هرگز تا این اندازه خوب نبوده است. دولت بوش پیام‌های سیاسی ضد و نقیض ارسال می‌کند و دولت تایوان تنها به پیام‌هایی گوش فرا می‌دهد که برایش خوشایند است.
گسترش پیوندهای اقتصادی بین تایوان و چین ضرورتاً به همگرایی سیاسی و فرهنگی بیشتر نخواهد انجامید و در ضمن تحولات و رویدادهای اخیر در هنگ‌کنگ، برخلاف انتظار مقامات پکن، جذابیت‌های الگوی «یک چین و دو نظام» را در تایوان از دست داده است. چهارم، حوادث پیش‌بینی شده همچون بمباران سفارت چین در بلگراد در ماه مه 1999 در جریان مناقشه بالکان و فرود هواپیمای جاسوسی آمریکا در خاک چین در آوریل 2001 می‌تواند روابط چین و آمریکا را به ناگهان تیره کند.
و سرانجام اینکه ضعف حمایت سیاسی از بهبود مناسبت چین و آمریکا در داخل هر دو کشور، مشکلی بالقوه محسوب می‌شود. برخی از عناصر در کنگره آمریکا با وجود تلاش قوه مجریه برای بهبود در روابط با پکن، دیدگاهی منفی نسبت به چین دارند. در چین نیز حوادثی چون بمباران سفارت این کشور در بلگراد و ماجرای هواپیمای جاسوسی آمریکا همچنان در ذهن مردم چین باقی مانده‌اند.
آینده روابط
با وجود موانع و محدودیت‌هایی که برشمردیم هنوز نمی‌توان تأثیر این موانع را بر آینده مناسبات چین و آمریکا پیش‌بینی کرد برخی از این مسائل در آینده به موانعی بر سر راه گسترش مناسبات دو کشور تبدیل خواهند شد و برخی دیگر همچون مبارزه با تروریسم و حل بحران هسته‌ای در شبه جزیره کره در مقطع کنونی به تقویت پیوندهای دو جانبه کمک خواهند کرد.
رهبران چین به خوبی می‌دانند که آمریکا بسیار قدرتمند است و ایجاد جامعه‌ای مرفه و با ثبات باید در اولویت قرار گیرد نه چالش با آمریکا. هنوز برای ارزیابی صحت دیدگاه‌های تحلیل‌گران خوش‌بین و پیش‌بینی‌های کسانی که به آینده روابط پکن- واشنگتن به دیده تردید می‌نگرند، زود است. خوش‌بین‌ها نباید تصور کنند که روابط مثبت کنونی همچنان دوام خواهد آورد و در مقابل تحلیل‌گران شکاک نیز نباید با بزرگ جلوه دادن مسائل و مشکلات موجود، بروز بحران و مناقشه بین چین و آمریکا را اجتناب‌ناپذیر توصیف کنند.
با توجه به آنچه برشمردیم، برداشتن چندین گام می‌تواند احتمال تحقق سناریوی ترسیم شده از سوی تحلیل‌گران خوش‌بین را تقویت کند.
دو طرف باید برداشت خود از روابط سازنده و توأم با همکاری را با صراحت بیشتری بیان کنند و برای جلوگیری از دخالت عوامل خارجی در سست کردن بنیان روابط دو کشور چارچوب‌های موجود دو جانبه را تقویت کنند.
دو طرف باید تلاش کنند تا ادامه تلاش‌های پکن برای ابراز وجود بیشتر در صحنه منطقه‌ای و بین‌المللی به عاملی برای احساس عدم امنیت متقابل تبدیل نشود.
دو طرف باید با ایجاد تغییراتی در سیاست‌های کنونی، مسئله تایوان را که می‌تواند بحران جدی پدید آورد، با درایت بیشتری حل کنند. برای تحقق این هدف باید کاملاً مشخص شود که هدف پکن، از سیاست چین واحد چیست، ادامه وضع موجود چه معنی می‌دهد و با موضوع فروش اسلحه به تایوان از جانب آمریکا چگونه می‌توان برخورد کرد.
دو طرف بایدبه همکاری‌های خود در زمینه مبارزه با تروریسم و حل بحران هسته‌ای کره شمالی ادامه دهند و این همکاری‌ها از چنان ماهیتی برخوردار شود که وحشت چین از قرار گرفتن در حلقه محاصره آمریکا تحت پوشش سیاست مبارزه با تروریسم، از میان برداشته شود.
مناسبات اقتصادی و فرهنگی با هدف تقویت تفاهم بین مردم دو کشور هر چه بیشتر گسترش یابد و اثرات منفی و ناخوشایند ملی‌گرایی در هر دو کشور کاهش پیدا کند.