تاریخ انتشار : ۰۲ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۱:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۲۰۰۲۵۴

 حجت‌الاسلام عبدالحسین خسروپناه
مفهوم توسعه یا پیشرفت، به معنای آن چیزی که فرنگیان قائل هستند، از زمانی مطرح شد که در برابر سنت، تفکر مدرنیته قـرار گرفـت بنابراین اینگونه می‌توان گفت که توسعه با عصر مدرنیسم و مدرنیته پیوند خورده است و محصول این دوره زمانی است. ذیل چنین نگاهی است که غربیان دوره سنتی را، که نماد اصلی آن قرون وسطی اسـت، وجه مقابل توسعه و عصر انحطاط تلقی می‌کنند و بر این بـاور پـای مـی‌فشارند کـه از رنسـانس، هنگامه پیشرفت و توسعه آغاز می‌شود و مرحله جدیدی از زندگی بشر ذیل عنوان عمومی عصر مدرنیسم سـر بـرمی‌آورد و شکل می‌گیرد. عصری که، به وضوح، دارای تفاوت‌های قابل توجهی با عصـر پیشـین در ابعـادمختلف است.
از منظر تاریخی رنسانس را باید مبدأ زنجیره‌ای از تحولات در حـوزه‌های گوناگون دانست. بـه‌عنوان مثال؛ در زمینه هنر و ادبیات در قیاس بـا دوره سنتی، تغییرات اساسی و گسترده رخ داد و ذیـل اندیشه افرادی هم چون داوینچی تفکری اومانیستی بر این حوزه مهم حاکم شد.
دامنه این تغییرات در بنیادین‌ترین تأملات بشری، یعنی حوزه فلسفه، نیز جدی بود. در این حوزه بـا بـه‌وجود آمدن فلسفه عقل‌گرایی در فرانسه توسط افرادی چون دکارت، اسپینوزا و تجربه‌گرایی انگلیسی بـه دست کسانی مانند فرانسیس بیکن، جان لاک و هیوم تحولاتی مهم و تغییرات اساسی پدید آمد.
در نیمه دوم قرن هجدهم این دو اندیشه ترکیب شد و فلسفه انتقادی کانت به وجود آمـد؛ نحوه‌ای از تفکر که تا مدتها مورد تأکید و پیگیری قرار گرفت و خود زمینه‌ساز شکل‌گیری اندیشه‌هایی همچـون پوزیتیویسم و اگزیستانسیالیسم شد.
در نگاهی از بالا، عامل اصلی تغییر شرایط در دوره مدرن را می‌توان رویکرد به جلو و گوهر درونی این دوره را عنصر مهم پیشرفت دانست. به این ترتیب ذیل تغییر مدل عقلانیت حاکم بر زمانه، زندگی بشر دچار تغییراتی اساسی شد و این مدل عقلانیت، به نوبه خـود، شکل‌گیـری زنجیره‌ای از نظامات جدیـد فلسفی و علمی، اخلاقی و رفتاری، هنری و ادبی و نیز نظامات جدیـد نظامی، امنیتی و سیاسی را سبب گردید.
مدل عقلانیت حاکم در قرون وسطی، بیانگر نوعی «عقلانیت صوفیانه دینی» بود. این مدل، عمدتاً، در صدد شناسایی رابطه طولی میان پدیده‌ها بود؛ هر چند که از بیان رابطه عرضی میان آنها نیز کامل غافل نبود. به همین دلیل در آن دوره هم موسیقی، ریاضیات، هندسه، طبیعیات قـدیم و حتـی سیاست وجـود داشت.
از آن جا که عقلانیت حاکم بر قرون وسطی بیش از آن‌که دغدغه بیان، تبیین و تحلیل روابط عرضی بین پدیده‌ها را داشته باشد، به دنبال نشان دادن رابطه میان پدیده‌های دنیوی با عالم ملکوت بود؛ هر روش عقلانی که تبیین بهتری از این رابطه را بیان می‌کرد، دارای ارزش و ابهت بیشتری بود. طبعاً، در چنین فضایی، روش‌هایی که بیشتر بیانگر رابطه عرضی فیمابـین پدیده‌ها و مبیّن نسبت و تفاوت آنها بودند، همچون روش تجربی، فاقد جایگاهی مناسب قلمداد می‌شدند؛ چرا که چنـین روش‌هایی توان بیانگری رابطه م‍ُلک و ملکوت را نداشتند و در انجام این وظیفه باز می‌ماندند. در مقابل، روش‌های قیاسی و استدلالی، که با سیر از امور کلی به جزئی، می‌توانستند چگونگی حرکت این عالم و شیوه و جهت آن را مشخص کنند از ارج و قربی جدید برخوردار شده بودند. در دوره قـرون وسطی، بـیش از روش‌های عقلی، روش‌های شـهودی مورد اعتبـار بـود. ذیـل چنـین رویکرد کلانی بـود کـه بـیش از فیلسوفانی نظیر ارسطو، آرای بزرگانی همچون افلاطون و فلوطین مورد توجه قرار می‌گرفت، چه آن کـه روش‌های شهودی بسیار فراتر از روش‌های عقلی از پس تبیین‌گری روابط طولی میان پدیده‌ها و توضـیح رابطه م‍ُلک و ملکوت بر می‌آمد.
رخداد رنسانس، مدل عقلانیت قرون وسطی را، بتدریج، به مدلی جدید تبدیل نمود کـه بـیش از هر چیز دغدغه تبیین عرضی را در سر داشت. به عبارت واضح‌تر، این مدل به دنبال کشف و سنجیدن رابطه میان پدیده‌ها بود؛ رابطه‌ای که از طریق آن بشر قدرت تسخیر و تغییر عالم طبیعت را پیدا می‌کرد. ذیل این تحول بود که امور کلی و شهودی به کنار رفته و تجربه‌گرایی و رویکردهای جزئی‌نگرانه مورد استقبال قرار گرفت؛ اگر دغدغه مرکزی عقلانیت قرون وسطی کشف رابطه ملک و ملکوت ـ البته بـا تـوجهی بـیشتـر بـه ملکوت ـ بود، عقلانیت دوره مدرن و پسامدرن، عمدتاً، دغدغه ملک را می‌پرورد و بها می‌داد. با این حـال این صحیح نیست که بگوییم در دوره مدرنیته، ملکوت بطور کلی مغفول واقع شد؛ چه آن که در ایـن دوره هم برخی از اندیشمندان و صاحب‌نظران، هم چون دکارت، به دنبال اثبات خداوند رفتند و در مسیر کوشیدند.
به رغم شکل‌گیری زنجیره‌ای از پیشـرفت‌ها و دسـتاوردهای تکنولوژیک صـنعت و گسترش روز افزون علوم انسانی و تجربی در عصر مدرن، بشر گرفتار فقر معنویت شده است در نگاهی آسیب‌شناسانه باید اضافه کرد که هر چند اندیشه پست مدرنیسم، بـه دنبـال حل معضلات مدرنیته است و به این ترتیب به نقد آن می‌پردازد؛ با این حال، در یک معنا، به دلیل بازتولید نهایی همان شیوه‌های مدرنیستی راه عبور را نشان نمی‌دهد و علم در مشکلاتی مشابه فرو می‌غلتد.
از این روی باید اذعان نمود که، به رغم تلاش‌های انجام شده جهت نقد مدرنیسم، مشـکل و معضـل معنویت در جهان غرب، امروزه، همچنان به صورتی جدی وجود دارد و به چشم می‌آید.
در بررسی نسبت توسعه با اسلام شیعی باید، بـیش از هـر چیـز، معنـای مـراد خـود از مفهوم توسـعه را شفاف و مشخص سازیم. این رویکرد در مقابل نگاهی صف می‌آرایـد کـه، بـه شـیوه‌ای مبتذل و سـاده‌اندیشانه، تدارک استدلالی صوری را می‌بیند و به سرعت نتـایجی نهـایی را اسـتنتاج مـی‌کنـد. مطـابق ایـن استدلال از آن جا که توسعه امری نیکو و اجتناب ناپذیر است و انحطاط و عقب ماندگی وضعیتی مذموم و نامطلوب است، پس باید به دنبال توسعه رفت و در صورت منافات آن با دین، اقدام بـه کنـار گذاشـتن یـا اصلاح نمودن دین کرد.
فارغ از چنین نگاه‌های ساده سازانه و غیر عالمانه‌ای، از منظری علمی و متناسب بـا مقتضـیات شـناختی ـ منطقی می‌توان چهار حالت را برای بحث اسلام و توسعه متصور شد: در نگاه نخست، توسعه جزئی از دین اسلام است؛ به عبارت دیگر میان اسلام و توسعه نوعی تـداخل و نسبت جزئی و کلی برقرار است. از ایـن نگـاه، توسـعه جزئـی از اسلام بـه حسـاب مـی‌آیـد کـه در دوره مدرنیسم تحقق عملی پیدا کرده است.
در نگاه دوم، توسعه و دین دو مقوله مجزا، اما سازگار با همدیگر، معرفی می‌شوند. دو مقولـه‌ای که می‌توانند بدون بروز هر گونه مشکلی در کنار هم قرار گیرند و نوعی نظام هماهنگی میان آنها برقرار شود.
در نگاه سوم، دین و توسعه در تعارض کامل با یکدیگر قرار می‌گیرند و به هیچ عنوان نمی‌توان میـان آنها آشتی برقرار کرد و، نهایتاً، در آخرین حالت، هیچ ارتباطی میان اسلام و توسعه تصور نشده و قلمرو دین اسلام از قلمرو توسعه کاملاً جدا معرفی می‌شود.
البته! در این امر هم جریان‌های مختلفی وجود دارد؛ رویکرد نخست متعلق به افرادی نظیر مرحوم احمد فردید و یا جریان فرهنگستان علوم اسلامی در قم است. این افراد و جریانات معتقدند که غرب یک کل یکپارچه است و توسعه و همـه لـوازم آن در کنـار هم معنی می‌یابد و به هیچ عنوان نمی‌توان آن را به عناصر مختلف تجزیه کرد. بنابراین یا باید کـل اندیشه غربی را پذیرفت و به آن گردن نهاد و یا بایـد کل آن را رد و از آن عبـور کـرد. در نتیجـه از آن جـا کـه‌اندیشه غربی با مبانی اسلام ناسازگار است، باید این اندیشه را بطور کامل بـه کنـاری نهـاد و سـراغش را نگرفت.
گرایش دیگر نیز متعلق به برخی از روشنفکران است که بر پذیرش کلیت و تمامیت تفکر غربی پـای می‌فشردند. به عنوان نمونه می‌توان به تقی‌زاده اشاره کرد که معتقد بود از موی سر تا ناخن پا باید غربی شد.
اما نگاه‌های موشکافانه‌تر و ژرف‌کاوانه‌تر از ما می‌خواهند که هیچ یک از دو رویکرد را نپـذیریم و راه به مسیری دیگر بریم. ذیل چنین رویکردی لازم است تا اندیشه غربی را تجزیه نمود و به بحث تحلیلی در اجزای آن پرداخت. در پرتو چنین مطالعه‌ای است که می‌توان گفـت بخـش‌هایی از توسـعه غـرب بـا بخش‌هایی از اسلام شیعه دارای هماهنگی‌هایی مشخص است؛ هر چند در بخش‌هایی مهم نیـز تعارضـاتی جدی دیده می‌شود. چنین نگاهی به ما مجال رویکرد به تفکیکی مهم را در عرصه توسعه غربـی می‌دهـد.