تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۰۲۷

فریبرز رئیس دانا
کسی که کارش تولید نظریه در حوزه‌های اجتماعی و انسانی است، کسی که با ایدئولوژی‌ها ور می‌رود و کسی که ایدئولوژی دارد، و شاید فعال سیاسی باشد یا نه، به هر حال روشنفکر است. به این معنا علی شریعتی یک روشنفکر بود: صاحب ایدئولوژی مذهبی رادیکال، گرچه نه چندان سنت‌گریز، کسی که تلاش می‌کرد نظریه‌های تازه بر بنیاد جنبش رادیکال اسلامی بویژه آئین شیعی و شاخصی، برای برخورد با بحران عظیم اجتماعی، یعنی عقب‌ماندگان، استعمار‌زدگی و استبداد، بنا کند.
در برخی از باورهای اجتماعی یا کارشناسی و نقاد بودن به عنوان نسخه‌های اصلی روشنفکری بکار می‌روند علی شریعتی تلاش می‌کرد چیز تازه‌ای خلق کند زیرا با موارد سیاسی و اجتماعی تازه‌ای روبرو بود. او نقاد و متعلق به منش اجتماعی رادیکال بود. رادیکالیسم او از جنس جهان سومی فرانتس فانون بود اما تمام تلاشش پیدا کردن مبانی از تئولوژیک تبلور یافته در تجربه‌های صدر اسلام و آموزه‌های شیعی و شافعی برای راه‌حل‌های رادیکال خود بود.
او از فلسفه و فلسفیدن برکنار ماند اما جامعه‌شناسی سیاسی او، برکه ای که معلمه‌ای برد از دور کهیم، و بر، مارکس و فانون او را در خود فرو می‌برد. من خلاقیت موفقیت‌آمیزی در کار ندیده‌ام؛ آنها را خوانده و برخی را دو یا چندبار خوانده‌ام. با وصف این، او روشنفکر بود.
او از شش عرصه، حقیقت، عدالت، زیبایی، آزادی، رفاه و بالندگی، بیشتر به حقیقت و عدالت می‌پرداخت. اما از طریق راه‌های عملی که می‌توانست از آموزه‌های قرآن و پیامبر و اولیا برخیزد، به طور ضمنی یا کمتر صریح به مقوله آزادی می‌پرداخت به همین جهت از یکی از دل مشغولی‌های مهم از آن شش مرحله که به روشنفکران تعلق دارد فارغ نبود. چهل سال پیش هافستاتر گفته بود که وابستگی روشنفکر به حیات اندیشه چنان است که یک دلبستگی مذهبی را تداعی می‌کند. شریعتی در همان زمانها هر دو را داشت، علاقه به ساختن اندیشه و علاقه به مذهب. با این وصف شریعتی اندیشه‌ای آن‌چنان جامع کارآمد، قابل گسترش و قابل و نقد و تحلیل شدن ارائه نداد که بتواند برای نسل امروز زایایی داشته باشد. گرچه شیفتگی او به عدالت و مبارزه با نا‌سامانی‌های اجتماعی و سیاسی او را به رادیکالیسم اجتماعی رهنمون می‌شد و دلبستگی به کسانی چون کارل مارکس و فانون و به گونه‌ای پنهان به دبره کاستر، چه‌گوارا، و آشکارتر به انقلابی‌های الجزایر را در او می‌انگیخت، اما از حیطه اندیشه‌ورزی سطحی برای چفت و بست‌زدن مبانی فکر دینی و ترقی‌خواهی رادیکال بیرون نیامد، مگر در مواردی بسیار استثنایی. از آثار برابری ‌خواهانه، او کمتر به مطالعه ژرف پیرامون مارکسیسم، چپ نو، استالینیسم و ترتسکیسم، چپ اروپایی، مکتب فرانکفورت، ساخت گرایی، اگزیستانسیالیسم (این یکی تا حدی بیشتر) می‌پرداخت و به این سبب بیشتر رهنمود و دستورالعمل یا نظریه‌های بشدت آمیخته با خطا به بیرون می‌داد تا تحلیل‌هایی کاونده و قابل زه و زاد ذهنی و عملی.
بی علیه کلیت و ساختارهای اساسی نظام سرمایه‌داری، مواضع ایدئولوژیک یا علمی – تحلیلی نداشت. شکایت شریعتی از ظلم سرمایه‌داری بود نه از خود آن. سوسیالیست بود. من نمی‌توانم براساس آرای او، او را چیزی بیشتر از یک اصلاح‌طلب رادیکال ندانم. او انقلابی نبود. در تمام آثارش به مکانیزم‌های فلاکت به ویژه مسائل کارگری و دهقانی اشاره‌ای نداشت در عوض اسطوره‌های درس‌آموز نبی اکرم و اولیا بویژه علی بن‌ابی‌طالب، فاطمه زهرا و حسین‌بن‌علی را می‌پرورید.
بهر‌حال تجربه‌گرایان، طرفداران مهندسی اجتماعی و پراگماتیست‌ها هر میخی بر هرجا بزنند چهار تا میخ و چکش به نفع تثبیت نظام قاهر و جابر و ظالم می‌زنند، برآنند که روشنفکران دارای ایدئولوژی از یک دید خیال پرورند و از دید دیگر جزم‌گرا. اگر این درست باشد، می‌تواند یک امتیاز ویژه برای روشنفکران منتقد و ساختار شکنان آینده ساز و نه پوچ‌گرا و سردرگم به حساب آید. علی شریعتی از این امتیاز برخوردار بود، زیرا اگر امروز زنده بود به زبان فیلسوفان خطر گریز و عافیت‌طلب که پایان ایدئولوژی و پایان تاریخ را نیز اعلام می‌کنند، می‌باید به عنوان یک جهاد‌گر در آماج حمله اصلی قرار می‌گرفت.
نکته مهم اما، ارزیابی آثار به جا مانده علی شریعتی نیست. بلکه ای پرسش‌ها از او و از پیروان اوست که اگر امروز زنده بود با ره توشه‌اش چه می‌کرد. بیست و پنج سال تجربه، آیا او را نباید از حکومت دینی آنهم با آن خصلت‌یابی‌های مصنوعی و من درآوردی و صرفاً آرزویی که سعی می‌کرد مدام بسازد، برحذر می‌داشت؟ آیا اگر او به عدالت پای‌بند بود آن را در اندیشه نولیبرالی جهانی سازانه جستجو می‌کرد یا در نقد جهانی سازی و توصیه برای جهانی شدن دموکراتیک؟ اگر عقب‌نشینی نمی‌کرد باید در پی‌گیری جهانی شدن دموکراتیک نسبت به اعتقادات خود به سوسیالیسم کاوشی، تحلیل انتقادی و نگرش جامع‌تری بکار می‌برد. اگر شریعتی بود باید نه خاتمی و نه سروش بلکه حداقل ترکیبی از کدیور و پیمان می‌شد تا مشخص شود روزی او بوده است.
من از کسانی‌که می‌گویند شریعتی آمد، بازرگان و نهضت آزادی آمدند و همزمان و بعدها پیمان و سحابی آمدند تا جریان سالم تکامل اجتماعی ریشه‌گرا و معطوف به عدالت و دمکراسی را به انحراف کشانند خنده‌ام می‌گیرد. از آنان می‌پرسم مگر قرار است و قرار بوده است، همگان دست روی دست بگذارند یا خود را به خواب بزنند تا نظریه‌پردازان ما با خیال راحت راه افق درخشان آزادی و سوسیالیسم را در کوچه باغهای دلنواز طی کنند. بجز آن، چه کسی گفته است آنها آمدند تا ما کارمان را نکنیم. یا چه کسی به خود اجازه این داوری نا‌جوانمردانه و ضد‌ملی و توطئه‌‌پندارانه را می‌دهد که بگوید همه آنها "هدایت شده" بودند. ما نباید نه ضعف خود، نه نقاط قوت کسانی مثل شریعتی که با مصالح ساختمانی جامعه و مردمی که از سوی دستگاه ملوکانه هیچ اجازه هیچ رشدی به آنان داده نمی‌شود و نه شرایط تاریخی – اجتماعی را نادیده بگیریم.
شریعتی نمی‌توانست و امروز نیز پیروان ناب او نمی‌تواند ریشه‌های بی‌عدالتی و خودکامگی را چنان دریابند که برای حرکت به سمت حذف نهایی آنها راههای مطمئن و نیروی پایدار را تدارک ببیند. چیزی را که به حوزه باورمندی‌های فردی و اخلاقی تعلق دارد نمی‌توان جزم‌اندیشانه به حوزه روشنفکری کشانید. روشنفکر این را برنمی‌تابد. اما در پاسخ مخالفان روشنفکران ایدئولوژیک و طرفداران زایش بچه‌های مرده ادبی و نمایشی و تجسمی و فلسفی باید عرض کنم اتفاقاً هیچ‌گاه مانند امروز آرمانها و باورها به یاری انسانهای درمانده نیامده‌اند و هرگز در طول تاریخ نیروهای متکی به عمل‌گرایی سود‌جویانه و مصلحت‌گرایی، این چنین زنجیر گسسته و دریده به جان مردم جهان نیفتاده بودند. به این ترتیب اندیشه شریعتی نه به این دلیل که ایدئولوژی رادیکال داشت بلکه برعکس به خاطر آن‌ که بقدر کافی رادیکال نبوده و حال با گسست قاطع زمان، "این جاری بیرحم"، روبرو شده است و به این دلیل که شکایت و انتقاد آزادانه در کنار و جستجو برای دریافت، و نه فقط تشریح، بخاطر تغییر منطقی و اساسی و نه فقط خطا به برای امیدهای زیبا، از زایایی بازمانده است.