تاریخ انتشار : ۲۷ مهر ۱۳۹۱ - ۱۱:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۰۷۴
شریعتی فروپاشی مارکسیسم را پیش‌بینی می‌کرد

دکتر شریعتی سر کلاس هم به هیچ‌وجه حاضر و غایب نمی‌‌کرد و سر همین حتی از دانشکده اخراج شد! چون حضور و غیاب نمی‌کرد، یک‌بار که با مدیریت دانشگاه دعوایش شده بود، می‌گفت: من نمی‌دانم این آقایان چه می‌گویند؟ کلاس من باید 50 نفر باشد، الان 150 نفر نشسته‌اند سر کلاس و 100 نفر اضافی هستند. من چه جوری حضور و غیاب کنم؟
خیلی از شاگردها از دانشکده علوم و دانشکده پزشکی می‌آمدند. همیشه کلاس درس دکتر شلوع بود. برای جلوگیری از شلوغی تعداد مستخدمین را زیاد کردند که مواظب باشند کسی اضافه نیاید، ولی فایده نداشت. شاگردان مستخدمی را پیدا کرده بودند که خانه‌اش چسبیده به محل کلاس بود، وقتی دانشکده باز می‌شد می‌رفتند به خانه او و از آن طریق می‌آمدند سر کلاس، باز هم می‌دیدند کلاس پر از جمعیت است! در آن کلاس‌ها خیلی از افراد تغییر می‌کردند و به مذهب گرایش می‌یافتند. البته من از این جهت تغییر خاصی نکردم. من وقتی با شریعتی آشنا شدم مذهبی بودم؛ قبل از دیدن او سه کتاب اسلامی نوشته بودم. خود شریعتی در نامه‌اش به این موضوع اشاره می کند. اما در حقیقت دکتر شریعتی به من «شکل و فرم» داد.
شریعتی در جایی می‌گوید من به صورت تخصصی اسطوره خوانده بودم، کلاس اسطوره‌شناسی را گذرانده بودم. شریعتی می‌گوید با وجود این که من اسطوره‌شناسی خوانده بودم ولی نقش «کلاغ» را در قصه هابیل و قابیل ندیدم. در داستان‌ آفرینش ندیدم. اما خرسند نقش کلاغ را دید! شریعتی این فروتنی را داشت که اگر چیزی را نفهمیده بود و شاگردش آن را فهمیده بود به نام شاگردش آن را حفظ می‌کرد، بر خلاف خیلی از علما و روشنفکران ما.
شاید به خاطر نقش دکتر در آن کلا‌س‌ها بود که گروهی از بچه‌های ثروتمند مشهدی که باباهایشان دستشان به دهانشان می‌رسید تصمیم گرفتند خدمتی به دانشجویان بکنند. آنها از شریعتی یاد گرفته بودند که شعور دانشجو باید بالا برود. در آنجا یک انجمن کتاب درست کردند و من هم برای آن یک مقاله نوشتم و خواندم و شریعتی هم در آنجا سخنرانی کرد. بعد برای همه دعوتنامه می‌خواستند بنویسند. دادند متن دعوتنامه را نوشتم و زیرش را امضا کردم. دعوتنامه چنین بود: «استاد علی شریعتی سخن می‌گوید.» و این امضا را داشت: «دانشجویان دانشکده ادبیات». در ماه خرداد بود، همان زمانی که بچه‌ها مدارک‌شان را می‌گرفتند. هر از گاهی یکی می‌آمد؛ مثلاً کاری در دانشکده داشت. همه رفته بودند و نتیجه درس و نمرات سال‌شان را گرفته بودند. من در کتابخانه کار می‌کردم. پشت پنجره خیلی خلوت بود. در کتابخانه دو - سه نفری بودند که کتاب می‌خواندند. من داشتم از پشت پنجره توی حیاط را نگاه می‌کردم، دیدم حمید توکلی که اعدام شد و جزو چریک‌های مارکسیست اولیه بود داشت می‌آمد. آن خدا بیامرز کسی بود که با ادعاهایش باعث شد زودتر از آن زمانی که باید کشته شود و برای بقیه هم دردسر درست کرد. از طرف دیگر یکی از دانشجویان دانشکده ادبیات بود که اسمش را یادم نیست. بچه مذهبی‌ بود، با هیکلی نحیف و ریزه میزه. این پسر داشت می‌رفت بیرون و توکلی داشت می‌آمد تو. وسط حیاط به هم رسیدند. من می‌دیدم که با هم حرف می‌زنند، اما نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. داشتم نگاه‌شان می‌کردم که یکهو دیدم توکلی محکم زود توی گوش آن دانشجوی مذهبی. خون از دهان او بیرون ریخت و بعد یک دعوای درست و حسابی راه افتاد. دانشجویانی که در کلاس‌های مختلف بودند یا در اتاق شطرنج و اتاق پینگ‌پنگ بودند همه ریختند و آنها را از هم جدا کردند.
من رفتم پایین توکلی را صدا کردم. توکلی مدت‌ها بود که دیگر از من کتاب نمی‌گرفت. چون من مذهبی بودم و آنها مارکسیست بودند. قبلاً که مارکسیست نبودند با هم دوست بودیم، با هم می‌رفتیم قهوه‌خانه و دیزی می‌خوردیم، ولی بعد از این که چپ شدند همه روابط به هم خورد. من آن دو را از هم جدا کردم. به توکلی گفتم: چیه، تو با این هیکلت ده نفر مثل این رو می‌توانی له کنی، یعنی چی که کتک می‌زنی‌؟ علت دعواتون چیه؟ گفت: اینها از شریعتی خائن و مرتجع دعوت کردند که بیاید سخنرانی کند و زیرش نوشتند «دانشجویان دانشکده ادبیات». خب، ما هم دانشجوی دانشکده ادبیات هستیم و اصلاً شریعتی را استاد نمی‌دانیم. درسته سر کلاس من می‌آید؛ ولی استاد من نیست. ما قبولش نداریم. گفتم:‌ آقا جان! شما با فلان خانم بهایی که مبلغ بهائیت هست می‌تونید کنار بیایید، اما با یک بچه مسلمان نمی‌توانید کنار بیایید. یعنی محمدبن عبدالله از سید محمد باب غیرقابل اعتمادتر است؟
منظورم این است که مارکسیست‌ها چنین کینه‌ای را نسبت به شریعتی داشتند. چون او بعضی نیروهایش را از آن می‌گرفت. البته همین توکلی را وقتی گرفتند، بچه‌هایی که توی خانه تیمی او بودند معتقد بودند: دهان توکلی مثل دژ است. کسی نمی‌تواند این دژ را باز کند، بنابراین احتیاجی نیست که ما خانه خالی کنیم و دنبال خانه بگردیم. البته در آن روزها خانه گرفتن سخت شده بود اما توکلی پس از 24 ساعت حرف زد و همه هم خانه‌ای‌های او را در رأس همه آن «پویان» ‌که سرگروه بود دستگیر شدند. به هر حال، توکلی به خود من هم می گفت: تو چرا مذهبی هستنی و سوالش این بود که چرا من با پویان ارتباط ندارم. من از آنجا فهمیدم که او با پویان ارتباط دارد. پویان یک گروه داشت و یک کتابی تحت عنوان «کتاب سبز» هم در می‌آوردند که در شماره اولش یک نقد کتاب بود. در آن موقع پویان پشت اسم‌های آمریکای جنوبی و اسپانیایی پنهان می‌شد و مقاله می‌نوشت.
نوشته‌های پویان در نشریات مختلف چاپ می‌شد؛ بیشتر در نشریات آزاد و انقلابی و روشنفکری با امضای «همشهری» مقاله می‌نوشت. در مجله خوشه شاملو یکسری مقاله دنباله‌دار داشت که به موضوعاتش فلسفی بود. جالب است برایتان بگویم که مجید و مسعود احمدزاده و پویان بدون اینکه کلاس زبان انگلیسی و معلم بگیرند. چون فرصت نداشتند. با کتاب‌های موسوم به «stage» یک تا هفت، انگلیسی را آنقدر خوب یاد گرفته بودند که به راحتی بهترین کتاب‌ها را می‌خواندند، حتی کتاب‌های مارکس را هم به انگلیسی می‌خواندند. اما آنها واقعاً مارکسیسم را نمی‌شناختند. واقعاً حتی خود پویان آنقدر وقت نداشت که آثار مارکسیستی را بخواند. در آن روزها هر کسی از اسلام ناامید می‌شد به طرف مارکسیسم می‌رفت. شاید به همین دلیل بود که رژیم و ساواک تا مدتی با شریعتی مدارا می‌کردند، برای اینکه خیلی‌ها به دلیل علاقه به شریعتی به طرف مارکسیسم نمی‌رفتند.
نکته مهم این است که در جامعه ایران اکثر افرادی که ادعای روشنفکری داشتند با مارکسیست بودند یا خودشان را به مارکسیست بودن می‌زدند. این فقط مربوط به کوچکترها نبود، بزرگترها هم همین طور بودند، اسم خیلی از آنها را نمی‌شود برد، الان درست نیست. چون زنده‌اند و احساس بدبینی به وجود می‌آید. حتی در مورد قربانیان آنان نیز نمی‌شود چیزی گفت. واقعیت اینکه خیلی از کسانی که مارکسیست شدند، اصول مارکسیسم را نمی‌شناختند و بلد نبودند. نه اینکه اینها نمی‌دانستند، حتی خیلی‌های دیگر هم نمی‌دانستند. حتی چه گوارا می‌گوید که وقتی ما در کوبا انقلاب کردیم آمریکا و متحدانش به ما فشار می‌آوردند و به ما می‌گفتند دست از مارکسیسم بردارید. ما مانده بودیم که این مارکس کی هست؟ و مارکسیست ‌چی هست که ما عضوش هستیم. ما کوبایی بودیم ضدظلم. در حقیقت چون هیچ دولت یا مکتبی یا قدرتی جز مسکو چه گوارا و کاسترو را حمایت نمی‌کرد اینها پس از مدتی به طرف مارکسیسم رفتند. اینها در خاطرات خود چه گوارا هست. ...
برگردیم به ایران. دو نفر از آدم‌هایی که در آن زمان از مشهد به تهران آمده بودند، مسعود و مجید احمدزاده بودند که در دانشگاه تهران تحصیل می‌کردند. دو نفر غول فکری و بچه با استعداد. مسعود احمدزاده قهرمان شطرنج خراسان بود و بعد از اینکه در دانشکده قبول شد یا مجید رفتند به دانشگاه تهران. این دو نفر با کسی به نام سعید پایان زندگی می‌کردند. او رئیس خط بهارستان و میدان شاه در آن زمان بود و ما گاهی می‌رفتیم پیش او و در قهوه‌خانه آنجا دیزی می‌خوردیم. مسعود و مجید همان جا با این آدم اتاقی اجاره کرده بودند و زندگی می‌کردند. او از آنها پول اجاره هم نمی‌گرفت. مسعود و مجید هر کدام می‌توانستند یک حزب قدرتمند را اداره کنند، مخصوصاً اگر 6-5 سال دیگر می‌گذشت و سن و سال‌شان بالا می‌رفت و تجربه و شناخت بیشتری نسبت به سرمایه‌داری و مارکسیسم پیدا می‌کردند. همان زمان بود که دکتر شریعتی برخلاف وعده‌های مارکسیست‌ها در مورد انفجار نظام سرمایه‌داری می‌گفت سرمایه‌داری بعد از مارکسیسم منفجر می‌شود. می‌گفت: شما منتظر انفجار مارکسیسم باشید، نه سرمایه‌داری. می‌گفت از عمر تاریخی سرمایه‌داری زیاد مانده است. در عمل هم دیدیم که همین شد. من این نظر دکتر را در تمام مدت فقط از یک نفر شنیدم که شریعتی پیش‌بینی کرده بود که دنیا سوسیالیزم قبل از دنیای سرمایه‌داری منفحر می‌شود. او فروپاشی مارکسیسم را پیش‌بینی می‌کرد و همین جور هم شد.
آن وقت جو به گونه‌ای غیرمنطقی بود که دو تا آدم مثل مسعود و مجید احمدزاده، به عنوان دو رهبر تشکیلات برای کشتن یک نظامی مثل فرسیو کشته شدند! من داستان شکنجه کردن مسعود را خودم از دهان رسولی شنیدم. رسولی بازجوی ساواک بود. ساعت دو نصف شب رسولی من را صدا زد و برد بازجویی. با خودم فکر کردم اینها می‌خواهند چه بلایی ساعت دو نصف شب سر من بیاورند!
بدبختی این بود که سر ما منت هم می‌گذاشت، انگار لطف کرده که ساعت دو نیمه شب وقت گذاشته برای بازجویی ما. رسولی می‌گفت: این به خاطر شما، و به خاطر خدمت به شما تا صبح زن و بچه‌ام را ول می‌کنم و آنها رو نمی‌بینم!
ساعت اداری که تمام می‌شد و هم بازجوها می‌رفتند، فقط رسولی می‌ماند. یک بار دیگر از بچه‌های مارکسیست که رسولی را شناخته بود، به او گفت: من شما را می‌شناسم، شما در دبیرستان معلم فیزیک من بودید، وقتی رسولی دید دارد لو می‌رود انداختش از اتاق بیرون و گفت: خفه شو بابا! چرت و پرت نگو. نمی‌خواست کسی او را بشناسد. ولی واقعاً آدم باشعوری بود. بعضی از بازجوها آدم‌های احمقی بودد، ولی رسولی و تهرانی آدم‌های باشعوری بودند. سواد زیادی به آن صورت نداشتند، ولی در هر حال باسواد بودند. ساعت دو نصف شب مرا برد بازجویی، دیدم یک بسته سیگار وینستون در آورد. برای ما که روزی یک نخ سیگار جیره‌مان بود، یک بسته سیگار وینستون خیلی بود. چای آورد.
نگاه کردم. روی میز و زیر تختش کتاب‌های صمد بهرنگی و سعید سلطان‌پور بود. مخصوصاً کتابی‌های شعر سعید سلطان‌پور. من همان روزها سعید سلطان‌پور را دیده بودم، توی زندان دیده بودم. در حالی که با پاهای زخمی داشت از شدت شکنجه خودش را روی باسنش می‌کشید و می‌رفت جلو. چند بار معلوم بود پایش را باندپیچی کرده بودند، ولی بازهم خون از آنها می‌زد بیرون. یکی از نگهبانان به عنوان شوخی پاشنه پوتین‌اش را گذاشت روی زخم سعید و پایش را چرخاند، گوشت پای سعید زیر پایش جمع شد و گفت: چطوری رئیس؟ مثلاً مسخره‌اش کرده بود. بگذریم. ... رسولی آن شب با من حرف زد. ضمن این که دوستانه حرف می‌زد گاهی اوقات حرف‌هایش تندتر می‌شد. احساس می‌کردم دارد من را می‌ترساند و آماده می‌کند برای بازجویی‌های بعدی. می‌گفت: این اتاق را می‌بینی؟ یک اتاق داشت اندازه یک هال، شش متر در ده متر. می‌گفت: من کف این اتاق رو با روغن تن مسعود احمدزاده فرش کرده‌ام. تو با این که ادعای مذهبی بودن داری هنوز از احمدزاده به عنوان رفیق حرف می‌زنی، هی می‌گویی دوستم بود، دوستم بود، من قبلاً از بچه‌های مارکسیست شنیده بودم که رسولی مسعود احمدزاده را شکنجه داده بود. اما فکر می‌کردم دارند قهرمان‌سازی می‌کنند. وقتی خود رسولی این حرف رو به من زد دیدم نه، واقعیت دارد.
حالا می‌بینم که دو نفر «چه گوارا» مثل مسعود و مجید احمدزاده، فقط خودشان را به کشتن می‌دهند که یک تیمسار مثل فرسیو را بکشند. در حالی که شاه 100 تای دیگه مثل این آشغال‌ها رو داشت که بیاره بگذاره جای اون. حکومت سلطنتی برایش مهم نبود. یک تیمسار مثل فرسیو. چون وقتی قرار بود شعود داشته باشند یا دانش خاصی داشته باشند فقط لازم بود یک تیمسار بی‌رحم و ضدانسان باشند و خودخواه و خودپرست، بقیه مشخصات مهم یادم می‌آید.
همان شبی که ساعت دو شب رسولی از من بازجویی کرد. سلولم را عوض کردند.
من بندجهار بودم، بردنم بند شش. سلول هفت آن مال کمیته مشترک بود. بعداً در سلول شش دکتر شریعتی هم بود.
دکتر با نگهبان زیاد حرف می‌زد، اصطلاحات اونها را بلد بودند. آنها هم خوششان می‌آمد.
آنجا یک نگهبان کرمانشاهی بود که می‌گفت: من اگر جای حکومت بودم می‌دادم همه شماهارو بکشند و راحت بشیم. چیه این همه کار می‌کنند و شما رو بازجویی می‌کنند. این دیگر بازجویی ندارد. شما همه‌تان قاتلید. او می‌گفت البته همه اینها رو می‌کشند، ولی بدبختی اینه که او پیغمبر بند 6 هست. اون همه شمارو نجات داد. مقاومت اون بوده که شما رو زنده نگه داشته، وقتی می‌گفت پیغمبر بند 6، فکر کردم شاید منظورش آیت‌الله طالقانی است. بعد که به بند 6 منتقل شدم دیدم منظورش شریعتی بوده که با کوشش خود و شهرت جهانی خود سازمان‌ها و شخصیت‌های دنیا را متوجه وضع زندانی‌های آن زندان کرده و برای همین حکومت مجبور بود اندکی ملاحظه به خرج بدهند. در مورد دکتر شریعتی از سازمان‌های بین‌المللی مدافع حقوق بشر زیاد سفارش شده بود. و سر و صداها بالا گرفته بود، خیلی راحت نمی‌توانستند با او برخورد کنند. استادان و دوستان شریعتی در جهان از او حمایت کرده بودند. به همین دلیل به ناچار در زندان ملاحظه او را بیشتر می‌کردند. ...         ادامه دارد...