تاریخ انتشار : ۲۱ دی ۱۳۹۰ - ۰۸:۴۵  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۱۸۰

بایسته است برای بررسی تأثیرات تحولات منطقه بر امنیت جمهوری اسلامی ایران، ابتدائاً نگاهی هر چند گذرا به سیر تحولات نظام جهانی داشته باشیم. در بررسی نظام جهانی به دو نقطه عطف بسیار عظیم در خلال سالیان اخیر برمی‌خوریم. اول؛ فروپاشی نظام سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی و دوم؛ فروپاشی برجهای دو قلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک.
چنانچه می‌دانیم نظام بر آمده از خاکستر‌های جنگ جهانی دوم، نظامی جز نظام دو قطبی نبود که یک سر طیف آن را اتحاد جماهیر شوروی سابق و اقمار کمونیستی‌اش و دیگر سر طیف را کشور‌های کاپیتالیستی به سر کردگی ایالات متحده تشکیل می‌دادند که این نظام در طول بیش از 4 دهه عمرش، در واقع شاهد بازی دومینویی بود که با سیاستهایی نظیر مشت آهنین، دیوار آهنین، سیاستهای سد نفوذ و کمربند‌های امنیتی و حلقه‌های اتحاد و ائتلاف پیگیری می‌شد و در واقع سیاست خارجی هر یک از طرفین قطب براساس خصومت با طرف مقابل تعریف و جهت داده می‌شد. اما پس از فروپاشی نظام سوسیالیستی اتحاد جماهیر شوروی و رفع تهدید کمونیسم، سر دیگر طیف که نظام کاپیتالیستی بود در طرح‌ریزی سیاست خارجی خود با سردرگمی مواجه شد؛ خصوصاً در این بین ایالات متحده که رادار‌های سیاست خارجی‌اش را با از دست دادن سوژه‌های خود، کور می‌دید. از این جهت در طول دهه 90 ایالات متحده که جهت‌دهنده، تعریف‌کننده و توجیه‌کننده سیاست خارجی‌اش را که همانا کمونیسم بود از دست داده بود، درصدد علم کردن دشمنی دیگر و یافتن آلتر ناتیوی برای تهدید فرو خفته کمونیسم که درخور حجم و قدرت ایالات متحده نیز باشد، بر آمده بود. که نهایتاً اسلام سیاسی را بهترین دشمنی یافتند که جایگزین تهدید کمونیسم نمایند. زیرا اسلام سیاسی نه تنها مانند کمونیسم دارای حجم و قدرت بالایی بوده و در خور مواجهه با سیاست خارجی آمریکا می‌بود، بلکه حتی بیش از نظام کمونیستی، صبغه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ایدئولوژیکی و بنیادگرایی در خود داشته ‌است. لذا از این روست که در دهه 90 سیاستگذاران و استراتژیستهای آمریکایی نظیر ساموئل هانتینگتون برای رفع خلاء و چالشی که گریبانگیر عرصه سیاستگذاری خارجی ایالات متحده بوده است، اقدام به دشمن‌تراشی و ارایه تز «برخورد تمدنها» نمودند که صراحتاً اشاره به جنگهای دویست ساله صلیبی دارد و فی‌الواقع طی آن اسلام سیاست را به عنوان سیبل هدف سیاست خارجی آمریکا آماج حمله قرار می‌دهد.
با گذشت دهه 90 و پایان رسیدن دوران ریاست‌جمهوری بیل کلینتون که طی آن سیاست خارجی ایالات متحده، دوران فترت و گذار خود را پیموده و نگاه سیاستگذاران آمریکایی بیشتر معطوف به درون بوده، به طوری که حتی به صورت محدود و مقطعی در سومالی و بوسنی و... ایفای نقش نمودند، ما در واقع شاهد روی کار آمدن جناح بازیهای جمهوری‌خواهان در ایالات متحده هستیم. حال سیاست خارجی که در دوران کلینتون تعیین هدف نموده‌ بود، آماده پیمایش و پیاده‌سازی در میدان عمل می‌بود، آن هم به دست جرج دبلیوبوش که همانند پدرش، اولین بدیل و دم دستی‌ترین راه حل را اقدام نظامی می‌پندارد به طوری که حتی ترکیب کابینه‌اش را نیز از بین نظامیان چیده است.
اینک برای پیاده‌سازی و اعمال سیاست خارجی، ایالات متحده منطقه‌ای در دنیا، آرمانی‌تر از منطقه خاورمیانه نمی‌یابد. از چند جهت:
1- وجود اسرائیل به عنوان استراتژیک‌ترین متحد آمریکا در منطقه، آنهم با لابی‌های قدرتمندش در پیکره سیاستگذاری خارجی ایالات متحده.
2- منابع طبیعی غنی و ذخایر عظیم نفت و گاز در منطقه.
3- وجود نظام‌های ایدئولوژیک و قرائت‌های سیاسی از اسلام در سطح منطقه بخصوص ایران، عراق، لبنان، فلسطین، افغانستان، سوریه و حتی مصر و کشورهای حاشیه خلیج‌فارس (حال چه در سطح دولتها و یا چه در سطح جنبش‌های اسلامی) که در واقع شرط لازم را برای حضور سیاسی – نظامی آمریکا با عنایت به جهت‌گیری خاص سیاست خارجی‌اش که مبتنی بر اسلام سیتزی است، فراهم می‌نماید. البته نکته حائز اهمیت در این بین، این می‌باشد که جهت تخاصم و رویارویی با اسلام، اصل مطلب را در لفافه قرار داده و با بهانه‌هایی نظیر حقوق‌بشر، مبارزه با تروریسم و مبارزه با سلاح‌های کشتار جمعی وارد منطقه شده‌اند. حال جهت حضور نظامی آمریکا در منطقه به یک جرقه‌ای نیاز بود که جرقه آن نیز در 11 سپتامبر با فروپاشی برجهای دو قلوی مرکز تجارت ‌جهانی در نیویورک به انباری از باروت در منطقه سوق‌الجیشی و استراتژیک خاورمیانه و مشخصاً خلیج‌فارس زده ‌شد. چنانچه ابتدای بحث نیز ذکر کردیم، واقعه 11 سپتامبر به عنوان نقطه عطفی در تاریخ تحولات نظامی جهان به شمار می‌رود و از این تاریخ است که ایالات‌متحده از حالت سردرگمی در سیاست خارجی، خارج شده و سیاست خارجی فعالی را در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای بی‌هیچ‌گونه پای‌بستی به موازین و مقررات بین‌المللی پیش روی خود قرار می‌دهد و درصدد تک ‌قطبی کردن جهان برمی‌آید.
حال برای ورود فعال به خاورمیانه، بهترین گزینه افغانستان بود، آنهم به بهانه مبارزه با تروریسم که یکی از شعارهای سه‌گانه ایالات‌متحده در برخورد با منطقه می‌باشد چناچه شاهد بودی گروه طالبان (و در بطن آن گروه القاعده) که ابتدائاً آمریکا برای مقابله با تهدید کمونیستی در افغانستان تدارک دیده‌ بود با فروپاشی کمونیسم و رفع علت موجده‌اش، تا سالها به صورت محدود و پراکنده به حیات سیاسی – نظامی خویش ادامه داد تا این که پس از جهت‌گیری راهبرد سیاست خارجی آمریکا به سوی اسلام‌ستیزی و انتخاب این بدیل برای سیطره بر منطقه خاورمیانه، به گروه طالبان پر و بال بخشیده و قدرت دادند تا در زمان مناسب و با تبلیغات بهینه زمینه داخلی و بین‌المللی یورش به افغانستان تحت عنوان مبارزه با بنیادگرایی و تروریسم فراهم ساخته و در نتیجه اسباب حضور سیاسی – نظامی خود را در منطقه مهیا و در درازمدت تضمین نمایند.
پس از افغانستان، شاهد بحران عراق بودیم که بهانه‌جویی برای حضور در عراق نیز بر اساس یکی از شعارهای سه‌گانه قبلی یعنی مبارزه با سلاحهای کشتار جمعی صورت گرفت، آن هم برخلاف تمام حقوق و موازین بین‌المللی. اگر در قضیه افغانستان ایالات‌ متحده حداقل از جهت ظاهر امر توانسته بود سازمان ملل را به همراه خود کشانده و ائتلافی علیه تروریسم را صورت بخشد، در بحران عراق کاملاً نمودار ساخت که این کشور پایبند هیچ‌گونه موازین و مقرراتی نیست. در واقع بحران عراق ضربه مهلکی بر پیکر نیمه‌جان سازمان ملل و حقوق بین‌المللی بود.
حال ایالات‌ متحده برای استمرار خط ‌مشی سیاست خارجی‌اش و در چنگ‌ گرفتن منطقه در پی تصرف سنگرهای سوریه، حزب‌الله‌ لبنان، انتفاضه و ایران اسلامی می‌باشد. اما از جهت ایران بایستی خاطر نشان کرد که اگر آمریکا با شعار مبارزه با تروریسم به جنگ با افغانستان رفت و اگر با شعار مبارزه با سلاحهای کشتار جمعی، به اشغال عراق پرداخت، در ارتباط با ایران طبیعتاً با توجه به ویژگیهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی جامعه ایران و تمایز بنیادینی که با دو کشور فوق‌الذکر داشته، با حربه حمایت از حقوق‌بشر، وارد کارزار خواهد شد.
دلیل این مسأله را باید در این جست که اولاً شعارهای مبارزه با تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی دارای برد محدودتری نسبت به حربه حقوق‌بشر می‌باشند بویژه از جهت این که ایالات ‌متحده نتوانست در عراق اسناد محکمی دال بر وجود سلاحهای اتمی و کشتار جمعی ارایه دهد، شعار مبارزه با سلاحهای کشتار جمعی تا حد زیادی وجهه و کارکرد خود را از دست داده ‌است. از سوی دیگر حربه حقوق ‌بشر نسبت به شعار مبارزه علیه تروریسم و سلاحهای کشتار جمعی این مزیت را دارد که دارای مفهومی سیال، نامتعین، مبهم و غیرشفاف می‌باشد. مهمتر از همه آنکه با توجه به اینکه مقابله ایران بنا به شرایط داخلی، سنخیتی با تقابل آمریکا با عراق و افغانستان نداشته و تفاوت فاحشی داشته (زیرا افغانستان کشوری بود که گرفتار خصومت و درگیریهای نظامی داخلی بوده و نظام عراق نیز دیکتاتوری پوشالی بوده که مردم آن کشور نه تنها اعتماد و دلبستگی نسبت به نظام سیاسی‌اشان نداشته‌اند بلکه از اختناق حاکم بر عراق به تنگ آمده‌ بودند و چنین نظامی که فاقد هر گونه پشتوانه مردمی بود طبیعی بود که با کوچکترین تلنگری از هم بپاشد لیکن وضعیت ایران از این حیث کاملا با دو کشور همسایه متفاوت می‌باشد.) و لذا رویارویی با ایران نه مانند دو کشور یاد شده از بیرون، بلکه از درون و با ایجاد اغتشاش خواهد بود پس بدین‌ ترتیب با این وصف حربه حقوق‌ بشر دارای کارکرد و برد بیشتری خواهد بود، زیرا از یک طرف مخاطب آن بیش از آنی که دولت ایران باشد، ملت ایران است و از طرف دیگر با توجه به منزلتی که مسأله حقوق‌بشر در نزد افکار عمومی جهان برخوردار است، این شعار توان تبلیغاتی مضاعفی به ایالات‌متحده می‌بخشد و نهایتاً با عنایت به این که این شعار به مانند دو شعار دیگر متناظر به چند بمب یا تروریسم نبوده و در واقع کیان و محتوای سنتهای اسلامی و ملی ما را نشان می‌گیرد، دارای کارکردی بس مضاعف خواهد بود. از اینرو حمایت آشکار و عریان آمریکا از اغتشاشگران در تهران را بایستی در این راستا ارزیابی کرد بوش و پاول اغتشاش در تهران را برای دموکراسی در ایران مفید دانستند.
حال چنانچه از فحوای کلام بر می‌آید، ایالات‌متحده دو استراتژی را در ارتباط با جمهوری‌ اسلامی‌ ایران مد نظر قرار خواهد داد. ابتدا رویکرد استحاله از درون که خط‌ مشی کوتاه‌ مدت و حتی میان ‌مدت آن کشور در تقابل با ایران خواهد بود. دوم؛ رویکرد برخورد نظامی و قهرآمیز که راهبرد دراز مدت ایالات‌ متحده در مقابله با انقلاب اسلامی می‌باشد.
در رویکرد نخست، استراتژی استحاله از درون، با سیاست چماق و هویج از بیرون و سیاه جلوه‌ دادن اوضاع و القای محیطی رعب‌آور در درون صورت می‌پذیرد. به علاوه در سطح بین‌المللی چنانچه گفته ‌شد با علم کردن شعار حمایت از حقوق‌ بشر، خود را مجاز به دخالت در امور داخلی ایران خواهند دانست. در استراتژی استحاله از درون، تلاش در جهت القای حاکمیت دو گانه و در پی آن تبلیغات دو سویه «در باغ سبز نشان دادن» در صورت همکاری و «چماق نشان دادن» در صورت عدم همکاری صورت می‌گیرد. بدین نحو سعی می‌شود تا در بدنه حاکمیت یک پارچه رخنه کرده و زمینه را برای ایجاد شکنندگی، تفرقه و تخاصم داخلی فراهم ساخته و بی آنکه کوچکترین هزینه نظامی و یا فشار افکار عمومی جهانی را بر خود تحمل کنند به سادگی به تمامی اهداف مد نظر خود برسند.
در این بین آنچه برای دشمن اهمیت بسزایی دارد ایجاد جنگ روانی و نیز اضطراری و خطرناک و قرمز نشان دادن وضعیت کشور تا حد فروپاشی همچنین بزرگ جلوه دادن اختلاف نظرها تا حد تخاصم و کوچک شمردن و تا حد ممکن زایل نمودن عناصر وحدت‌بخش و یکپارچه‌ساز نظام و در آخر صید ماهی مقصود از آب گل‌آلود آشوبهای داخلی می‌باشد. در این راستا دشمن سعی در تقویت و حمایت تبلیغی و مالی از برخی افراد و گروهها علیه افراد و گروههای سیاسی دیگر در درون ایران را دارد. حال دشمن در کوتاه‌ مدت و میان‌ مدت به تماشای این منازعه خود ساخته می‌نشیند تا بر آیند تفوق هر یک این گروهها را براساس استراتژیهایی از قبل تعیین شده خود بسنجد.
استراتژی دوم؛ برخورد قهرآمیز، این استراتژی در بلند مدت اعمال می‌شود و نتیجه مستقیم رویکرد نخست می‌باشد. این استراتژی لزوماً به معنای برخورد نظامی و وقوع جنگ نیست. بلکه ممکن است بسته به شرایط داخلی، راهبردهای متفاوتی اتخاذ گردد. فی‌الواقع در صورتی که شرایط داخلی از هر جهت برای فروپاشی مهیا باشد و تنها نیاز به یک تلنگر خارجی داشته باشد، اقدام نظامی صورت خواهد گرفت، شبیه آنچه در افغانستان و یا در عراق روی داد. لیکن در صورتی که به رغم برخی اختلاف نظرها در داخل، در مواجهه با محیط بیرونی و پیرامونی، نظام دارای خط‌ مشی واحد و مستحکمی باشد و از پشتوانه بی‌پایان و نیرومند مردمی برخوردار باشد در این صورت برخورد نظامی، در صورت عقلانیت سیاسی، دشمن یا صورت نخواهد گرفت و یا حتی در صورت اقدام، ره به جایی نخواهد برد. عقلانیت سیاسی حکم می‌نماید در این شرایط با پرهیز از عوامل تفرقه‌زا و چنگ به ریسمان وحدت‌بخش توحیدی و تمسک به عناصر وحدت‌بخشی چون قانون اساسی، مرجعیت و شرع مقدس و افزون بر این حل مشکلات مردم که اتکا نظام به آنهاست، راه را برهرگونه سلطه‌گری خارجی و سلطه‌پذیری داخلی بربندیم.
سرانجام با عنایت ویژه به فرمایشهای مقام معظم رهبری که اخیراً فرمودند «آمریکا به هیچ چیز جز دست برداشتن ملت و مسئولان از حاکمیت ملی و ارزشهای مورد قبول ملت ایران راضی نمی‌شود، بنابراین مرعوب‌شدگان در برابر او، مجبور خواهند شد قدم‌ به ‌قدم عقب‌نشینی بیشتری کنند و در نهایت در برابر تمام خواستهای دشمن تسلیم شوند....» و نیز با عنایت به این فرموده که «مخالفان جمهوری‌ اسلامی‌ ایران، به رغم برخی مانورها در مورد ترجیح موردی و مقطعی برخی عناصر یا جناحها بر جناح دیگر، در مقابل همه جناحها و مسئولان کشور موضع خصمانه‌ای دارند.» می‌توان نتیجه گرفت که شاید آمریکا در قبال ایران استراتژیها و راهبردهای مختلفی را به آزمون بگذارد ولی آنچه در نهایت ثابت و مسلم است این است که هدف تمام استراتژیهای مختلف و حتی گاه به ظاهر متباین یکی می‌باشد و آن شکست قرائت سیاسی از اسلام و رخت بربستن آن از عرصه حیات سیاسی – اجتماعی جوامع اسلامی می‌باشد تا بتوانند بدان واسطه تمام منطقه را در چنبره سلطه و نفوذ کامل خود قرار دهند در این شرایط یگانه عامل رهایی‌بخشی که بر سر راه جوامع اسلامی چه در سطح ملت و چه در سطح امت قرار دارد، وفاق، وحدت، همدلی و همبستگی می‌باشد که در این مسیر بویژه مسئولان و کارگزاران جوامع اسلامی بایستی با از میان برداشتن موانع و مشکلات موجود و با توسل به نهضت فراگیر خدمت‌رسانی به مردم و حل مشکلات اقتصادی و معیشتی و جلب اعتماد و اطمینان مردم، این مهم را تحقق بخشند.