* با عنایت به اینکه جنابعالی از نزدیک در جریان کودتای 28 مرداد قرار داشتهاید و سیر وقایعی که در نهایت منجر به شکست نهضت ملی و سقوط دولت مصدق را شاهد بودهاید، اگر بخواهیم به عنوان یک عبرت تاریخی به واقعه 28 مرداد بنگریم چه نکته عبرتآموزی برای امروز کشور در این واقعه تاریخی نهفته است که آن عبرت تاریخی نقطه ورود ما به ادامه بحث پیرامون کودتای 28 مرداد باشد؟
** 28 مرداد یک نقطه پایانی در نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران است. ابتدا لازم است که به اهمیت نفت و آثار ملی شدن آن بپردازیم تا در ادامه به چرایی کودتای 20 مرداد برسیم جریانی که بعد از اکتشاف نفت از زمان مظفرالدین شاه در قرارداد دادرسی پدید آمد و از همان زمان بسیاری از افراد و بسیاری از مردم دلسوز نسبت به این قرارداد استعماری که زیان ایران و غارت ثروت ایران را توسط انگلیس در بر داشت، حساس بودند و اعتراض میکردند و درصدد این بودند که به نحوی جلوی این غارت و چپاول منابع را بگیرند و همچنین این ثروت عظیم را در خدمت کشور و مردم ایران قرار بدهند، با هرجومرج آن روزگار و جنگ اول جهانی و درگیریهایی که در کشور وجود داشت مساله نفت هم در صحنههای سیاسی یکی از مسایل جاری کشور بود البته به تدریج اثر نفت در امر اقتصاد کشور هم مشخص شد و مسأله پولی که از این بابت به خزانه کشور وارد میشد و فعالیتها و کسانی که در صنعت نفت به کار گرفته میشدند، خود یک موضوع جدید بود.
همراه با دخالتهای شرکت نفت ایران و انگلیس، در سایر امور داخلی کشور بود که به تدریج آن شرکت را بعنوان ابزار سلطه استعماری انگلیس درآورد. از زمان رضاخان مسأله نفت در بخش اول حکوت او، قبل از بسته شدن قرارداد 1933 تا این دوران بحث نفت بصورت احتیاطآمیزی مطرح میشد، چون سلطه رضاخان، سلطه دیکتاتورانهای بود ولی در عین حال آن سلطه کاملا مستقر شده بود، لذا گهگاه صحبتی از نفت و وجه نفت و قراردادهای نفتی و... میشد تا در این سال که سال 1312 هـش است، انگلیسها نظرشان این میشود که بخشهای زائد این قرارداد را حذف کنند و آن را تبدیل به یک قرارداد استعماری دقیق بکنند که این کار توسط استاد بزرگ لژ فراماسونری انگلیس در ایران انجام میگیرد یعنی تقیزاده و او در آن دوران وزیر اقتصاد و دارایی میشود و بعد از فرار رضاخان که تقیزاده را در مجلس در مورد این قرارداد مورد پرسش قرار دادند، پاسخ داد: «شما رضاخان و انگلیسیها که عامل قرارداد هستند را رها کردهاید و من را که آلت فعل هستم را بازخواست میکنید.»
این قرارداد که همان روز به علت دیکتاتوری رضاخان، فرصت اعتراض عمومی و مردمی را پدید نیامد، به تدریج مساله نفت و سوءاستفاده انگلستان و عوامل انگلیس در بستن این قراردادها به علیه منافع ملت و ملی کشور ایران مطرح و تا حدودی مشخص گشت که در نتیجه وقتی سلطه رضاخان فروریخت، بحث ملی شدن نفت یک بحث جدیای شد، در اینجا مردم نسبت به اینکه این ثروت باید در اختیار خود ایرانیها باشد حساسیت ویژهای را نشان دادند، علما و روحانیت هم به علت اینکه این را غارت ثروت کشور اسلامی و کشور امام زمان و ریختن آن به خزانه دشمنان اسلام میدانستند، آنها هم در سطح عموم مردم در این زمینه حضور پیدا کردند و وضع خاصی نسبت به ملی شدن نفت پیش آمد.
* آقای بادامچیان، اساساً حفظ استقلال کشور همواره در مدار توجه روحانیت بوده، از بعد از به قدرت رسیدن رضاخان که به صورت تقریبی روحانیت و مبانی دین تهاجم گسترده منزوی کردن آن مورد توجه قرار میگیرد و در عرصه سیاسی حضور جدی ندارد.
برخی احزاب شکل میگیرند که عمدتاً احزاب ملی و حزب توده نمونههایش میباشند، به همین جهت حضور امام پررنگتر خودش را نشان میدهد اگر میشود در این مقطع ابتدا یک نمایی از گروههای اجتماعی ـ سیاسی فعال، چه با عنوان رسمی حزب و چه با عنوان غیررسمی حزب بیان بفرمایید؟
** قبل از ورود به این بحث باید یک دید جامعی به حوادث بیندازیم، مثلا وقتی شما صحبت میکنید از احزاب و گروهها، در واقع یک بخشی کوچک از جامعه را نگاه میکنید که این بحث عبارت از همین است که در زمان رضاخان احزاب را اجازه ندادند و دیگر آن جریان اعتدالیون و اجتماعیون همه منتفی شد و رضاخان و انگلیسیها دیگر در پی این نبودند که در کشور ما حزب راه بیفتد، حتی تیمورتاش که قصد راهاندازی یک حزب را داشت به او گفتند خیلی د4یر به فکر این کار افتادهای و او هم نتوانست، بنابراین در داخل کشور ما در دوران رضاخان حزبی به آن معنا نداریم و آن گروه پنجاه و سه نفر و گروه تقی ارانی که بعدها حزب توده را تشکیل دادند، اینها هم یک حزب نبودند، یک گروه بودند.
بعد از شهریور بیست این گروه پنجاه و سه نفره حزب توده را تشکیل دادند، بنابراین در آن دوره اگر بخواهیم، پیرامون احزاب و گروهها صحبت کنیم، حزب و گروهی به آن معنا وجود ندارد ولی، اگر به صورت مجموعههای منظم مرتبط سخنی بخواهیم بگوییم؛ بله اینجا حضور دارند مثلا؛ روحانیت، بزرگترین مقاومتکننده و قیامکننده در مقابل ظلم و استبداد رضاخانی و استعمار انگلیس و سلطهطلبی شورویها، وجود داشت.
در همه جنبههایش هم به همین صورت است مثلا در جنبه سیاسی مرحوم آیتالله شهید مدرس است که رهبری امور را به عهده دارد و مقاومت میکند و در نتیجه هم شهید میشود، در جنبه مسایل مذهبی و مسئله مربوط به بیحجابی و کلاه و غیره مراجعی مثل مرحوم حاجآقای حسین قمی و مرحوم مقدس اردبیلی و... هستند که اینها هم بالاترین مقاومت را در مقابل رضاخان کردند و منجر به زندان رفتن و تبعیدشدنشان گشت.
بخش دیگری از علما شخصیتهایی بودند که شورشهای عمومی را اداره میکردند مثل آقای بهلول و دوستان دیگر روحانی در خراسان که جریان قیام گوهرشاد را اداره کردند و یا مرحوم حاجآقا جمال واعظ که پیشنماز مسجد آقاسیدعزیزالله بودند و وقتی رضاخان فشار آورد که باید عمامهاش را از سرش بردارد، در مسجد در بین مردم آمد و در حالی که روی پایه منبر ایستاده بود عمامه را از سر برداشت و آن را به طرف مردم پرتاب کرد و گفت: این سگ سیاه تصور میکند که اسلام و روحانیت اسلام را با عمامه برداشتن و عمامه گذاشتن میشود آورد و برداشت و من نمیتوانم از این سگ تقاضا کنم که به من مجوز عمامه گذاشتن بدهد، مجوز عمامه من را پیغمبر اسلام داده است، یعنی روحانیت چنین قشری در برابر حرکتها و سلطهطلبی رضاخان بودند.
یک طیف دیگر روحانیت نیز در این دوران با رضاخان مقابله میکند همانند حضرت آیتاللهالعظمی شاهآبادی(ره) پدر شهید حجتالاسلام والمسلمین شاهآبادی و استاد حضرت امام(ره)، این طیف روحانیونی بودند که رضاخان قلدریاش به اینها نمیرسید و اینها برخورد مستقیم مثل حاجآقا جمال واعظ و یا مثل مرحوم آقای بافقی نمیکردند، اما در درون مردم با عظمت خاصی و تحلیلهای آرام به موقع یک نوع مبارزه آرام را پیش بردند نوعی از مبارزه هم، مبارزه حفظ اخلاق و شعائر دینی بود که در این سطح بسیاری از روحانیت حضور داشتند.
پس بنابراین مهمترین نهادی که مقابل رضاخان و استعمار میایستاد همین روحانیت بودند که بیش از همه مورد سرکوب واقع میشوند که تلاش استبداد و رضاخان این میباشد که ضمن جلوگیری از حرکات روحانیت و گسترش دینداری، فساد و ابتذال را پیش ببرد. یعنی رضاخان به عنوان پیشآهنگی سعی کرد که در دوران خودش یک پایگاهی برای ابتذال و فساد پدید بیاورد.
بنابراین مسأله ابتذال، فساد و برنامه ضددینی با یک مقدار اصلاحات ظاهری در کشور و رفع برخی مشکلات فرعی جامعه و مردم دلسوز همراه بود و کاری میکرد که ظاهراً پایههای کشور سست شود و روحانیت تضعیف شود و مجالی برای متدینین نماند و بالاترین برنامه هم برای رضاخان این بود که ایران در سلطه استعمار انگلیس بماند و نفت و معادن و تجارت حتی حملونقل این کشور به نفع منافع انگلیسیها باشد، کمااینکه راهآهنی که او ساخته دقیقاً در جهت منافع انگلستان و غرب ساخته است.
* از سخنان شما اینطور به نظر میرسد که آن مقطع در واقع تنها نقطه مقاومت در مقابل استبداد رضاخانی و استعمار روحانیت قرار دارد و رضاخان هم سعی میکند این نقطه مثبت را تضعیف کند، حالا یا با برخورد قهری و سیاسی و یا با برخورد فرهنگی و... که همگی برای جلوگیری از حضور متدینین و دین و اسلام در صحنه اداره کشور است؟
** تنها نقطه مقاومت را نمیتوان روحانیت نام برد و نقطههای مقاومت گوناگون دیگری در آن دوران بود. بر فرض مثال عشقی که شاعر بود و رضاخان او را کشت یا مثلا میخواست ملکالشعرا را بکشد که آن شیخ محمد قزوینی را کشت. اینها یک تیپ مذهبی به این معنا نبودند، حالا البته درست است که شیخ محمد قزوینی در لباس روحانیت بود ولی نه به عنوان یک روحانی یا همینطور ملکالشعرا، بنابراین مقاومتها جاهای دیگری هم بوده است ولی مهمترین و اصلیترین مقاومت سرنوشتساز در آن دوران از جانب روحانیت و متدینین دنبال میشد.
* آقای بادامچیان این حرکات به لحاظ فکری و فرهنگی به دنبال تخریب جایگاه روحانیت و مرجعیت در دستگاه رضاخان بود؟
** بله، عمامه برداشتن روحانیون و... همگی حکایت از همین امر داشت و حتی اسنادی که ما سال گذشته در نشریه شما منتشر کردیم در آنجا آوردیم که حتی اینها به این نکته رسیدند گفتند اصلا همین مقدار که مجوز به روحانی دادیم هم غلط است، اصلا روحانی در کشور نباید وجود داشته و ملاحظه می شود که مسأله نفت حتی برای مبارزین در دوران رضاخان یک محور اصلی و اساسی است و گروههای دیگر هم با همین سابقه حرکت میکنند بر فرض مثال قشر بازار که در مقابل رضاخان مقاومت میکرد به دلیل مسائل اقتصادی بود با اینکه رضاخان کوشیده بود که رضایت اینها را بدست بیاورد در ساماندهی وضع اقتصاد، ولی چون آنها متوجه بودند که او دارد زیربنای اقتصاد کشور را استعماری میکند با او مخالف بودند و یا طبقات دیگر مردم هم باید گفت در این زمینه نقش داشتند بر فرض مسأله مربوط به کارمندان آنهایی که کارمند رضاخان بودند ولی بسیارشان ناراضی بودند هم بخاطر مشکلاتی که داشتند و هم بخاطر زور و سلطهای که وجود داشت بعضی هم بخاطر فهمی که داشتند و متوجه شده بودند که اینها استعمارگرند و به دنبال چپاول منافع ملی ایران هستند.
* دانشگاه و دانشجویان چه برخوردی با حرکت استبدادی رضاخان داشتند؟
** ایجاد دانشگاه گرچه در آغاز چندان نمودی نداشت اما به تدریج در دانشگاه هم اساتید دانشگاه و هم قشر دانشجویان به عنوان قشری که نسبت به مسائل جاری کشور اظهارنظر میکردند و مخصوصاً در مسأله اقتصاد بینالمللی و نفت که شاید یک دید بازتری از بقیه جامعه داشتند و همین طیف نیز نوعی مخالفت را به وجود آوردند، بنابرای از وقتی که رضاخان از مملکت فرار کرد و از ایران گریخت، اوضاع عوض شد و دیگر دیکتاتوری انگلیس و دیکتاتوری رضاخانی امکانش نبود و در فضای نیمهبازی که در آن موقع پدید آمد با همه ترفندهایی که حزبسازی و نشر مطبوعات وابسته و عناصر انحرافآوری همچون کسروی پدید آمد ولی در عین حال مجموعه جامعه نسبت به مسأله ملی شدن نفت حساسیت نشان داد و امر ملی شدن صنعت نفت یک مسأله مهم ملی شد.
* استاد به یک گروه اشاره نکردید، مباحثی را مطرح کردید ولی کلیت جریان روشنفکری با نحلههای مختلفی که وجود دارد: ملیگرایی، لائیک، تودهای، مذهبی و... حضورشان به چه نحوی بود، آیا اینها حضور و فعالیتشان منسجم بود. و چگونه میتوان آنها را تقسیمبندی نمود؟
** بله، گروهی که از زمان محمدشاه قاجار در ایران پدید میآید و این گروه به تقلید از غربیها خود را منورالفکر میدانستند یعنی کسانی که فکرشان روشن است، و این در حقیقت از همان فرانسه و عصر روشنگری سرچشمه میگیرد، این گروه تحت تأثیر افکار و القائات و نوشتهها و مطالبی که غربگرایان نوشتهاند مثل ملکمخان، طالبوف، سیاح، آقاخان نوری، فتحعلی آخوندزاده، اینگونه افراد باعث شدند که یک تیپ روشنفکری در کشور پدید بیاید که وقتی تحصیلکردههای خارجی هم به اینها اضافه میشدند، طبیعی است که یک مجموعهای را تشکیل دادند که به عنوان روشنفکر مشهور شدند، این روشنفکرها جو غالب برایشان غربگرایی و غربزدگی بود و درواقع گرچه عناصر واقعاً کشوردوست و میهندوست نیز اولین آنها، حضور داشت ولی الحق باید گفت که حرکت روشنفکری یکی از ابزار مهم استعمار و یکی از ابزار مهم تزلزل فرهنگی و سیاسی در کشور و یکی از ابزار مهم اختلاف در کشور ما و اکثر کشورهای جهان سوم بوده است و شاید آقای جلال آلاحمد که در کتاب خدمت و خیانت روشنفکران را نوشته است، خدمت روشنفکران خیلیکم و محدود بود ولی آن چیزی که مهم است، خیانتشان خیلی گسترده بوده است، مگر اینکه آن بخش سالم آنان که در برهههایی از زمان اقداماتی انجام دادند که تازه این بخش بسیاری از این اقداماتش غربزده و غربگرایانه است که این هم خودش مشکلاتی را ایجاد کرد، این گروه با رضاخان همراه بودند زیرا تمام افکاری که اینها میخواستند رضاخان داشت، آنها اسلام را قبول نداشتند، رضاخان هم قبول نداشت، آنها عزاداری و قرآن و حجاب و جلوههای مذهبی را قبول نداشتند، رضاخان هم همین کار را میکرد.
* یعنی همراهی مدعیان لیبرالیزم و سکولاریزم با استبداد؟
** البته شاید تعبیر صحیح این باشد که بسیاری از اینها از این اقداماتی که رضاخان انجام میداد راضی بودند اما از نوع استبداد رضاخانی خوشحال نبودند، میخواستند خودشان یک چیزهایی بگویند اما در عین حال این طیف با رضاخان همراهی میکردند و رضاخان را واقعاً به عنوان ملیگرای افراطی هنوز هم در نوشتهها و گفتههایشان نام میبرند، در حالی که رضاخان نه تنها ملیگرا نبود، بلکه او دشمن ملت و مملکت بود، او اصلا عقلش به ملیگرایی نمیرسید او یک مزدور نوکر وابسته به انگلستان بود که در تمام موارد تحت تاثیر فراماسونری انگلیس به مدیریت و مسئولیت ذکاءالملک فروغی بود.
* استاد به جا است که یک اشارهای به سوابق جبهه ملی، نحوه شکلگیری و زمینههای اجتماعی پیدایش آن داشته باشید که بعد وارد بحث اصلی کودتای 28 مرداد شویم و به آسیبشناسی آن بپردازیم؟
** وقتی که بحث ملی شدن صنعت نفت به صورت یک مسألهی ملی درآمد و یک خواست عمومی مردم، در این مورد پدیدار شد دو گروه دارای انگیزه مبارزاتی بودند، یک طیف، روحانیت بود که پرچمدارش مرحوم آیتالله کاشانی بود، بقیهی علما و مراجع هم بودند مرحوم آیتاللهالعظمی سیدمحمدتقی خوانساری ـ مرحوم آقای حجت کوهکمرهای، مرحوم آقای صدر و علمای بزرگ دیگری هم هر کدام نسبت به مسألهی ملی شدن صنعت نفت حکم دادند و ملی شدن را ضروری دانستند، حکومت را شرعی دانستند، همراهی را لازم و واجب دانستند و اکثرشان هم اشاره نمودند که وقتی رهبری این ماجرا شخصیت فقیه و مجتهدی مثل آیتالله کاشانی است باید از آن حمایت کرد لذا شرعاً مردم باید به او کمک کنند، روحانیت هم در این صحنه به میدان آمد و تا آخر هم روحانیت در ملی شدن نفت محکم ایستاد، در کنار این مساله گروه دیگری که مطرح بود حزب توده بود.
حزب توده هم در آغاز برای ملی شدن نفت خیلی شعار میداد اما با انگیزه این که انگلستان را در تنگنا و فشار بگذارد و هنگامی که کار رسید به اینجا که ملت با رهبری روحانیت شعار نفت باید ملی شود را سر دادند این گرایش مجبور شد که شعار نفت جنوب ملی باید گردد را سر داد و بعد هم در خیابانهای تهران زیر حمایت ارتش سرخ شوروی رژه رفتند و شعرشان هم این بود که نفت جنوب ملی گردد.
در واقع آنان میگفتند که نفت شمال را باید به شورویها داد چون جهان ضدامپریالیست شوروی است و مقابل امپریالیسم ایستاده است و ما باید با آنان قرارداد ببندیم زیرا او که ضدامپریالیسم است، استعمارگر نیست در حالیکه شورویها استعمارگر مهمی در آن روزگار بودند در نتیجه این طیف هم در بخش کارگران و کارگران نفت و... روی ملی شدن صنعت نفت شعار و نظر داشتند، گروه دانشگاهی و روشنفکر هم آنهایی که دیگر از سلطه و دیکتاتوری رضاخان رها شده بودند و میال بودند اظهارنظر بکنند خیلی هم نمیتوانستند گذشتهشان را ندید بگیرند و لذا طوری عمل میکردند که گذشتهشان جبران شود اینها هم در مسألهی ملی شدن نفت با نوشتهها، قلمها و بحثهایشان مؤثر بودند ضمن اینکه موافق و مخالف هم در داخلشان بود، بعضیهایشان میگفتند نفت بلای سیاه است به جای اینکه بگویند نفت طلای سیاه است.
یک بخش دیگر در جامعه عناصری بودند که جنبه مذهبی داشتند، اما جنبه حوزوی و فقاهتی نداشتند مثل سوسیالیستهای خداپرست نخشب که او طرفدار سوسیالیسم بود ولی مثلا خداپرست هم بود علیرغم اینکه خداپرستی که در اسلام وجود دارد معمولا با سوسیالیسم قابل جمع نیست بهرحال اینها هم صحبتهای خاص خودشان را داشتند، البته آقای نخشب بعد از کودتای 28 مرداد با رژیم همکاری و سازش کرد و نماینده ایران در سازمان ملل شد در آمریکا اقامت گزید و خلاصه در گذشته اگر چیزی هم داشت همه را به باد داد در اینجا بحث ملیها و ملیگراها اصلا مطرح نبود، وقتی که فداییان اسلام درخشیدند نهضت ملی شدن صنعت نفت جان دوبارهای گرفت.
علتش این بود که بعد از پایان جنگ، شاه و انگلیس تصمیمشان این بود که دیکتاتوری رضاخانی را توسط محمدرضا را به دست هژیر وزیر دربار بر پا کنند که نقش او همان نقش تیمورتاش در دوران رضاخان بود که با ایجاد بیحجابی و بیدینی و حرکات ضدمذهبی پایههای حرکت مذهبی مبارزه را سست کند که بر این اساس با حکم مرحوم آیتالله حجت، شهید سیدحسین امامی هژیر را کشت با این حرکت مشخص شد که امکان ایجاد دیکتاتوری محمدرضایی میسر نیست.
ظهور فداییان اسلام و مقابله آنها با کسروی که قصد داشت تحت عنوان اصلاح دینی و پاکدینی همان برنامههای رضاخانی را با قلم و سخن و شبههافکنی انجام بدهد، همین کاری که بعضی از حضرات میکنند، که توسط آنان از سر راه اسلام برداشته شد و بعد هم عامل بازگشت دیکتاتوری و استبداد رضاخانی یعنی هژیر را از میان برداشتند به طور طبیعی استعمار را به این نتیجه رساند که امکان اینکه بتواند در مورد مسألهی نفت و دیکتاتوری محمدرضا شاهی مثل دوران رضاشاه کاری بکند، نیست، بنابراین طراحیها عوض شد، یک طراحی بر این مبنا صورت گرفت که مردی را سرکار بیاورند که این فرد بتواند سرکوب کند و قوی و قاطع باشد.
* آیا آمریکا از این مقطع رسماً وارد محاسبات قدرت میشود و به طور مستقیم در مسائل داخلی ایران دخالت میکند، یا اینکه آمریکا در گذشته هم در ایران حضور داشته است؟
** آمریکا مدتی بود که وارد قدرت شده بود و آن هم به کمک اصل چهار ترومن که چهره صلحطلبانهای از آمریکا به نمایش میگذاشت.
بعد از جنگ دوم جهانی، آمریکا در جریان خالی شدن آذربایجان از حزب دموکرات و پیشهوری و رفتن قوای شوروی حضور داشت و پیرامون این مسأله به شورویها اخطار جدی کرده بودند. آنها برای جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت ایران، رزمآرا را در نظر گرفتند، وی افسری قوی و مقتدری بود، سرکوب عشایر لرستان توسط او انجام گرفته بود، بیرحمیاش را در آنجا به طور کامل نشان داده بود، از طرفی او در بین افراد ارتشی از موقعیت خوبی برخوردار بود و ارتشیها از او حمایت میکردند و بعد هم که به قدرت رسید برنامه را بر اصل به اصطلاح تساوی نفتی پنجاه درصد در مقابل پنجاه درصد قصد داشت دنبال کند و بگوید با توجه به اینکه ما قادر نیستیم نفتمان را خودمان استخراج کنیم و آن را بفروشیم، بنابراین بهترین شیوه و روش ممکن همین کار است.
در نتیجه آغاز کار علی رزمآرا با شروع این برنامه بود، برای او یک تبلیغات ویژهای انجام دادند که او شخصی است قوی، قاطع و محبوب و برای آرام کردن افکار مذهبیها از انتخاب یک شخص مستبد نظامی، گفتند که او مذهبی است و مکه رفته است، او حاجعلی رزمآرا است، حتی اخوی او را که شخصی متدین بود برای وجهه بخشیدن به چهره رزمآرا از او استفاده کردند برای او یک چهره اصلاحاتی هم ترسیم کردند، زیرا تا او فعالیتش را آغاز نمود به بعضی از کارهای روبنایی رو کرد، مثلا، آن روزها هرکس زور بیشتری داشت سریعتر میتوانست سوار اتوبوس شود ولی او آمد و این ایستگاههای اتوبوس را به وجود آورد تا مردم با نظم و نوبت سوار اتوبوس شوند و یا جادهای که مردم از آن راه برای زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی میرفتند، دو طرفش را درخت کاشت که مردم و بخصوص طیفهای مذهبی که از آنجا عبور میکنند مشاهده نمایند که رزمآرا چه اقداماتی انجام داده است و یا در قضیه نان که کیفیت آن در آن روزها بسیار وضعیت بدی داشت، او آمد و مقداری کیفیت نان را بالا برد، جامعهای هم که به دیکتاتوری رضاخانی عادت کرده بود یک مقدار دیکتاتوری یک شخص نظامی برایش قابل اهمیت نبود زیرا مردم به دنبال رهایی از هرجومرج در جامعه بودند.
به هر ترتیب در چنین موقعیتی وقتی استعمارگران این سیاست را پیش گرفتند، رزمآرا به صحنه آمد و برنامهاش هم در حال پیشروی بود اما تنها یک امر باعث شد تا رزمآرا با مشکل مواجه شود و آن جبههی ملی، آیتالله کاشانی، طرفداران ایشان، فداییان اسلام و گروههای مختلف بودند که به این نتیجه رسیده بودند که اگر رزمآرا باقی بماند علاوه بر بازگشت تمام آن فسادها و ظلمها و دیکتاتوری زمان رضاخان، نفت هم ملی نمیشود و نهضت سرکوب میشود و اصلا این آدم برای کشتن، زدن و خدمت به استعمار آمده است.
* یعنی نقطه مشترکشان برای مخالفت با رزمآرا این نکاتی بود که گفتید؟ برای مقابله با این سد مقاوم گروههای مبارز چه تصمیمی گرفتند؟
** بله، سپس آمدند در خانه حاج محمود آقایی در خیابان عباسآباد و جمع شدند و با فداییان اسلام صحبت کردند و از آنان خواستند تا رزمآرا را از میان بردارند و مرحوم نواب صفوی هم قبول کردند به شرط اینکه اگر مصدق به قدرت رسید، موازین اسلامی را در حد کلان رعایت بکند، آنها هم قبول کردند و فداییان اسلام هم رزمآرا را زدند، اگر فداییان اسلام رزمآرا را نمیزدند نهضت ملی شدن صنعت نفت به ثمر نمیرسید.
* حاجآقا یک بحث مطرح میشود و بعضیها میگویند که نهضت ملی شدن صنعت نفت متأثر از عرق حفظ استقلال کشور و مقابله با غارت کشور توسط بیگانگان که توسط روحانیت رهبری میشد، نبود. یک حرکت پانایرانیستی بود مثل پانعربیسم در مصر که منجر به ملی شدن کانال سوئز شد تحلیل شما نسبت به این قضیه چیست؟
** هرکس نگاه کند و رهبران آنها را ببیند، حتی حرفهای آقای مصدق را نیز بخواند متوجه میشود که این یک حرکت پانایرانیستی نیست، این نکاتی که عنوان نمودید هست؛ حفظ ثروت کشور، ارتقاء کشور، رفع مشکلات مردم و کشور، ولی یک حرکت پانایرانیستی نیست. فکر میکردند که اگر پول نفت را بگیرند هر کاری که بخواهند توان انجامش را خواهند داشت نمیدانستند که سازندگی کشور خیلی مشکلات دارد، ولی چنین امیدی را داشتند.
بنابراین یک حرکت پانایرانیستی نبود اگر این را قبول دارند که آیتالله کاشانی در رأس مبارزه بوده است مگر میشود با یک حرکت پانایرانیستی این کار را کرد مثلا روز 30 تیر حکم مرحوم آیتالله کاشانی مردم را به خیابان ریخت و مردم برای شهادت آمدند نه برای یک حرکت پانایرانیستی.
* پس در واقع همراهی این گروهها برای ملی شدن صنعت نفت یک همراهی مقطعی و تاکتیکی بوده، لذا طبیعی بود که پس از ملی شدن نفت از هم جدا بشوند و یا اینکه یک امر طراحی شده برای انشقاق در رهبری نهضت بود؟
** نخیر، همراهی مقطعی و تاکتیکی نبود، اشتراکشان موجب شد که با هم همراهی کنند در نتیجه قضیه سرکار آوردن رزمآرا برای سرکوب با حضور روحانیت به شکست انجامید اما نکتهی جالب، حضور ناگهانی «جبهه ملی» است، یعنی اینکه مصدق به همراه عدهای دیگر از دوستان ملیگرایش به کاخ مرمر رفتند و در آنجا به تحصن دست زدند و مردم را دعوت کردند برای مبارزه، سپس با شاه صحبت کردند و اساسنامه جبههی ملی را بعد از تحصن در دربار نوشتند و جبههی ملی در آن مقطع حساس از درون کاخ مرمر به وجود آمد و از این به بعد یک عنصر دیگری وارد مبارزات برای ملی شدن نفت میشود با نام «جبههی ملی» که این جبههی ملی از گروهها و شخصیتهای ملیگرا و علاقهمند به نهضت مبارزه برای ملی کردن نفت تشکیل شده بود یعنی اینطور نبود که جبههی ملی، تماماً از سه الی پنج گروه متشکل یا چند تا حزب تشکیل شده باشد شخصیتهای منفرد هم در تشکیل جبههی ملی بودند مثلا حسین مکی، و یا اللهیار صالح، مهندس حصیبی، سنجابی و...
بعضیها معتقدند که جبهه ملی هم یک بدل رزمآرا بوده است، مرحوم شهید آیت هم همین منظر را دارد، او میگوید اصلا جبههی ملی را ساختند برای اینکه نگذارند نهضت ملی شدن صنعت نفت با رهبری روحانیت و عناصر متدین مخلص شفاف پیش برود و بنابراین غرب دو مرتبه آمد در این میدان و این عناصری که بعضیشان همچون اللهیار صالح آمریکاییاند و یا همانند شاهپور بختیار که وزیر کار مصدق شد و یا دکتر متین دفتری که فراماسونر بود و یا افرادی مثل سنجابی، مهندس حصیبی و دکتر شایگان که اینها آدمهایی غربگرایی بودند و یا مثل عناصری چون داریوش فروهر که یک آدم ماجراجوی چماق بدست آن دوره بود که اینها همه با هم جمع شدند و جبههی ملی را راه انداختند لذا بعضی از صاحبنظران بر این اعتقادند که راه افتادن جبههی ملی با این عناصر در حقیقت یک بدلی برای مدیریت مبارزه نضهت ملی شدن صنعت نفت و به انحراف کشاندن آن بوده است، البته بعضیها هم این تحلیل را قبول ندارند و میگویند که این تحلیل درست نیست و نظر دارند که این اشخاص آدمهای ملی بودند ولی مذهبی نبودند علتش هم جو غیرمذهبی آن روزگار و یا مبارزات ضدمذهب رضاخان و دنیای غرب بود.
البته اعتقاد من این نیست که مصدق یک آدم فراماسونر است هنوز اعتقادم این نیست، نمیدانم شاید اسنادی در آینده منتشر بشود، من معتقدم مصدق به هیچوجه یک آدم مذهبی نبود، اما فراماسونر اگر هم بود در این برهه از زمان که بصورت یک شخصیت ملی درآمد سعی کرد که ملی بماند یعنی اعتقادم این است که آدم بسیار شهرتطلبی بود، خودش را بسیار دوست داشت، مقامخواه بود، قصد شاه شدن در ایران را داشت او در رفراندومی که در زمان شاه انجام داد و در بیرون کردن شاه و گرفتن فرماندهی و... از جمله همگی این برنامهها برای این بود که در رفراندوم دوم بگوید که شما من را میخواهید و یا شاه را و معلوم هم بود که اگر این رفراندوم انجام میشد، او رای میآورد، در نتیجه او میخواست که شاه بشود، منتهی آدم سیاستمدار و پیچیدهای بود، خیلی صریح اذعان به این امر نمیکرد.
پس بنابراین اینجا یک مجموعهای هم با عنوان جبههی ملی پدید آمد، این جبههی ملی در حقیقت مدیریت تمام عناصر و گروههایی که جزو حزب توده و اینها نبودند اما علاقهمند برای ملی شدن صنعت نفت بودند همه را در بر گرفت و در حقیقت دو تیم عمده تشکیل شد؛ یک گروه ملیگراها که به انگیزههای ملیگرایی در نهضت شرکت داشتند و یک گروه مذهبی که در خدمت آیتالله کاشانی بودند، در آغاز مصدق در مقابل مرحوم آقای کشانی تابع بود حتی در مجلس پیام آقای کاشانی را میخواند و آقای کاشانی وقتی میخواست اطلاعیهای را صادر کند به مصدق گفت بیا با هم این بیانیه را امضا کنیم و او هم افتخار میکرد که امضایش در کنار امضای مرحوم آقای کاشانی است.
گروه دکتر بقایی و حسین مکی و این گروه افراد هم با جبههی ملی و ملیگراها حرکت میکردند درواقع سه بخش در کشور و در ملی شدن نفت فعالیت داشتند؛ یک بخش طیف مذهبیها و روحانیت به رهبری آیتالله کاشانی بود، دوم بخش غیردینیها که با اسلام و آخوند و مذهب کاری نداشتند که با تشکیل جبهه ملی فعالیت میکردند و سومین گروه هم حزب توده بود که فعالیت خود را در جهت آمریکا انجام میداد تا از فرصت بدست آمده سوءاستفاده نماید.
البته باید گفت که فداییان اسلام هم جزو گروه آقای کاشانی بودند و مثلا گروه شیعیان هم کسانی بودند که در مجموعه حرکت میکردند و گرچه جزو دوستان و گروههای تحت رهبری آقای کاشانی نبودند ولی در عین حال آقای کاشانی را قبول داشتند. پس یک مجموعه مذهبی به رهبری آیتالله کاشانی، یک مجموعه غیرمذهبیها با رهبری مصدق و جبهه ملی و یک گروه وابستگان به شوروی به نام حزب توده با تمام دارودستهاش.
حال اگر بخواهیم آسیبشناسی این سه گروه را داشته باشیم و ببینیم که هر کدام چه نقشی داشتهاند، طبیعی است که اگر نهضت ملی شدن صنعت نفت را یک نهضت مردمی بدانیم باید بگوییم که مردم بیش از همه به روحانیت و متدینین توجه دارند، پس بنابراین نقش روحانیت و مردم متقابلا و نقش روحانیت در کشاندن مردم به صحنه بعنوان وظیفهی شرعی و نقش مردم در قدرتیابی روحانیت در احیای وظایف الهیای که احساس میکرد اینها نقش واقعی است مثلا حرکت آقای کاشانی، مبارزاتش، تبعیدش، بازگشتش، استقبال عظیم مردم از او، مصاحبههای او همراهی علما و روحانیت و طلاب با او مسألهی 30 تیر نقش بسیار مهمی است. مسألهی فداییان اسلام در بر داشتن موانع سد راه نهضت مثل کسروی، هژیر، رزمآرا را که نقشهای بسیار ارزشمندی است که نقش ملیگراها و نقش حزب توده همانند اینان نیست.
سپس نوبت نقش ملیگراها میرسد بخاطر اینکه بخشی بودند که قلم و بیان و موقعیت دانشگاهی و دانشجویی این قبیل از کارها دستشان بود تا این جماعت را به صحنه آوردند که نقش درجه دوم است نقش درجه اول برای روحانیت و متدینین است و نقش درجه دوم برای ملیگراهاست اما این نقش درجه دوم باز نقش مهمی است که بالاخره حضور اینها، صحبتهایشان، کارشان، رفتنشان در خلع ید و... مهم است البته این گروه اهل مبارزه، اهل جان دادن، شعار دادن نیستند لذا یکی از این طیف را شما نمیبینید که کشته و یا مجروح شده باشد و یا در روز 30 تیر یک نفر از این طیف را نمیبینید که حضور داشته باشند.
بخش سوم حزب توده است که در این زمینه در جهت تحریک مردم کار کرده است ولی در جهت اینکه اگر نفت بخواهد ملی شود فقط نفت جنوب ملی شود و نفت شمال به شورویها داده شود یک ضربه سنگینی به خودش وارد آورده بود که البته برای مردم مفید بود که مردم راه خودشان را شناختند اینها با وحدت و وفاق به پیروزی رسیدند و در اندک زمانی نفت را ملی کردند و بعد هم قرار گذاشتند که نفت را بفروشند.
اینها با این وحدت توانستند به پیروزی برسند، نفت ملی شد، مصدق به نخستوزیری رسید و دولت تشکیل شد و بعد با هم کار کردند و وقتی شاه قصد مقابله با این حرکت مردمی را داشت در 25 تیر 1331 استعفای مصدق را پذیرفت قوامالسلطنه برای اعمال سیاستهایش در نظر گرفت، مردم همه با هم کمک کردند تا قوام در 30 تیر 1331 ساقط شد و در حقیقت انقلاب مدیون آیتالله کاشانی بود زیرا آقای مصدق در احمدآباد به انتظار نتیجه نشسته بود، حزب توده هم که کاری نمیکرد، فقط آیتالله کاشانی و مذهبیها بودند که با فداکاری نهضت ملی را به جای خودشان برگرداندند.
وقتی مصدق فرمانده کل قوا و وزیر جنگ شد و بر اوضاع مسلط گشت که البته مردم او سر کار آورده بودند نه اینکه شاه به او حکم داده باشد، در حقیقت او خودش را مدیون ملت میدانست و شاه هم به این نکته پی برده بود که او منصوب شاه نیست بلکه منصوب ملت است، از اینجا انتظار میرفت که گروههای مبارزه با هم بهتر کار کنند، متاسفانه غرور آقای مصدق و یا به اعتقاد برخیها کارشکنیهایش موجب شد که او به تدریج به آن سمتی رفت که خودش به تنهایی تصمیم بگیرد و خودش رهبر باشد و جبههی ملیها هم همین کار را برای او ترتیب دادند و با این نگرش او گروهی که او را به عنوان رقیب مینگریستند و او را به آنان رساندند گروه فداییان اسلام بود که همین اختلاف موجب شد تا هر دو طیف آسیب ببینند گروه دوم، گروه مرحوم آقای کاشانی بود که بالاخره با بحث و گفتگو و حرفهایی که بین آقای کاشانی و مصدق رد و بدل شد در نهایت به اختلاف دو طرف منجر شد، بخش سوم اختلاف در جبههی ملی و انشعاب طیفی از آنان بود که از آن حزب زحمتکشان دکتر بقایی بیرون آمد که اینها هم دچار تفرقه شدند که این انشعاب به سلطهخواهی جبههی ملی برمیگشت سلطهخواهی جبهه ملی موجب شد که در درونشان اختلاف نظر پدید آمد و حزب زحمتکشان جدا شد و حتی اینها هم رسیدند به آنجایی که دکتر بقایی دکتر مصدق را به خیانت متهم کرد و در دادگاه شاه در بعد از کودتای 28 مرداد یک جزوهای را منتشر کردند که صحبتهای دکتر بقایی بود در رابطه با اینکه چه کسی منحرف شد؛ مصدق یا بقایی.
* برخلاف این تبلیغ که میگویند دکتر بقایی جزو جریان ملیگرایی نبوده است بقایی از درون طیف ملیگرایی بیرون آمده است؟
** بله ـ اینها اصلا با جبههی ملی کاری کردند و فعالیتهایشان با آنان بود، مثلا حسین مکی که مردم برای او شعار میدادند این جمعت مال کیه مال حسین مکیه سرباز فداکار وطن حسین مکی بود و بعد به تدریج اختلاف با هم پیدا کردند، از مصدق جدا شدند و یا آن حائریزادهیزدی در مجلس که به نفع جبههی ملی خیلی تند سخنرانی میکرد که پس از اختلافات درون جبهه ایشان از جبهه ملی جدا شد در نتیجه اختلاف میان تمامی گروههای مبارز بوجود آمد یکی دیگر از دلایل اختلاف حرکت توده انگلیسی بود، یعنی گروه انگلیسی نفوذ کرد در حزب توده که ظاهراً قیافهاش تودهای و کمونیست بود ولی درواقع دستور از انگلستان و از شرکت نفت ایران و انگلستان میگرفت و اصطلاح توده نفتی و توده ایلگی از همان زمان مرسوم شد، اینها هم بینشان به شدت اختلاف شد و در همین حزب توده عدهای انشعاب پیدا کردند زیرا ماهیت حزب توده را شناختند که مثلا خلیل ملکی و جلال آلاحمد آمدند سوسیالیستهای نیروی سوم را راه انداختند و یک گروه شدند.
در نیتجه اختلافات پدید آمد این اختلافات موجب شد که نهضت دچار مشکلات شود و در نتیجه با توجه به این اختلافات شاه و انگلیس با هم ساختند و مخصوصاً وقتی چرچیل در انگلستان به قدرت رسید آیزنهاور که تازه رییسجمهور آمریکا شد سیاست مشترکی را در نظر گرفتند و با هم به سازش رسیدند و قرار شد که کنسرسیوم نفتی تشکیل بدهند و به جای اینکه انگلستان تنها نفت را غارت کند یک غارت دستهجمعی به همراه آمریکا داشته باشد.
* آیا بین رهبران روحانیت هم اختلاف ایجاد شد، بین مرحوم آقای کاشانی با دیگر طیفها و نیروهای مذهبی در جامعه؟
** بله بین نیروهای مذهبی و روحانیت هم اختلاف ایجاد شد به چه صورتی این اختلاف شکل گرفت، بخش فداییان اسلام با مرحوم آقای کاشانی اختلاف پیدا کردند بر سر مسائل گوناگون از جمله اینکه چرا از مصدق به این نحو حمایت میکنید و...
از یک طرف بین فداییان اسلام و مرحوم آیتاللهالعظمی بروجردی هم اختلاف شد، از یک طرف هم بین خود گروههای مذهبی آن هم اختلاف شد یعنی نسبت به مسألهی آقای کاشانی و مصدق و مخالف و موافق و طرفدار هر دو و بیطرف و این حرفها پدید آمد.
* آیا این اختلافات سازماندهی شده بود برای اینکه در نهایت نهضت مردمی ملی شدن صنعت نفت به شکست برسد و دوباره استعمارگران بتوانند به چپاول منافع ایران بپردازند؟
** بله ایجاد اختلاف در بین طیفهای موجود در مبارزه با امپریالیسم پشتوانه اختلافبینداز داشت یعنی از طرف انگلیسیها و از طرف دربار، اما سخن من این است که اگر این گروهها حواسشان جمع میبود استعمار نمیتوانست به این اختلافات دامن بزند و در نهایت از آن استفاده بکنند مثلا آقای کاشانی و آقای مصدق به شدت با هم اختلاف کردند و بیشترین تقصیر هم مربوط به آقای مصدق بود.
البته اطرافیان مصدق عناصر تفرقهبیندازی بودند که نمیگذاشتند اگر مصدق مصلحتاً هم بخواهد با آقای کاشانی همراهی بکند، تصمیم او را برمیگردانند و نمیگذاشتند، عناصری مثل داریوش فروهر که آدمهای تندروی افراطی بودند که این طیف هرگز اجازه برقراری ارتباط و وحدت نظر میان کاشانی و مصدق را نمیداد تا تفاهمی در این بین حاصل شود حتی این طیف به رهبری فروهر زمانی که آقای کاشانی در منزلشان روضه داشتند، با چماق بدستانشان به منزل آقای کاشانی ریختند و مردم را زدند و سنگاندازی نمودند و آقای حداد را که یکی از دوستان آقای کاشانی بود با چاقو کشتند که کشته شدن او خیلی بازتابهای منفی در جامعه داشت بعد از این قضایا بود آقای کاشانی نامهای به مصدق نوشتند گفته بودند من فکر نمیکردم که در رهبری نهضت حضور داشته باشم و کارم به اینجا برسد که به خانهام حملهور شوند به هر ترتیب این مسایل به هرچه دورتر شدن مصدق از آقای کاشانی انجامید.
* در نتیجه بحثهای مربوط به مدیر مسئول نشریه شورش را هم میتوان به همین بخش دامن زدن به اختلافات در رهبری مبارزه مطرح کرد؟
** بله، مدیر مسئول نشریه شورش، کریمپور شیرازی هر روز بر علیه آقای کاشانی و گروههای مذهبی، کاریکاتور و هتاکی و اهانت میکرد حتی کارش رسید به جایی که یک سگ را بر سرش یک عمامه گذاشت و مرحوم آقای کاشانی را تشبیه به این سگ کرد وقتی که مرحوم آقای کاشانی این عکس را دید، دوستانی که آنجا بودند نقل کردهاند که ایشان خیلی متأثر شد و دلش سوخت و اشکش درآمد، قبلا سوابق توهین و تهمت به مرحوم آقای کاشانی وجود داشت ولی ایشان همگی آنها را تحمل کرد اما وقتی این عکس را به او نشان دادند که یک سگ را به شکل روحانی درآوردهاند؛ ایشان گفت تا به حال هرچه که انجام دادهاند و گفتهاند برای شخص من بود، اما این هتاکی به عمامه و لباس رسول خداست، خدایا همینطور که او دل من را سوزانده است، او را بسوزان با یک حالت خاصی این سخن را گفتند در نتیجه این افراطیگریهای و زشتکاریها و اهانتها و متاسفانه عدم برائت آقای مصدق از این نوع مسائل باعث هرچه بیشتر شدن اختلافات گشت.
* یعنی هیچ موضعگیری برای جدایی مصدق و موافق نبودن او با چنین اعمالی از جانب او صورت نمیگرفت؟
** نخیر، نه تنها هیچ موضعگیری نمیکرد بلکه موافق چنین قضایایی هم بود و اظهار موافقت نمیکرد آیا اگر میخواست و موافق این قضایا نبود نمیتوانست جلوی این هتاکیها و حرمتشکنیها را بگیرد.
* در واقع مصدق، همراهی مذهبیون و آقای کاشانی را برای خودش عامل ترقی و رسیدن به قدرت، میدانست بدون اینکه اعتقاد به این همراهی داشته باشد و با همین نگرش است که جواب نامهی آقای کاشانی را در 27 مرداد به آن ترتیب میدهد؟
** او رسیده بود به اینجا که خیال میکرد مردم با او هستند و نیازی دیگر به روحانیت ندارد و روحانیت هم مزاحمی بیش نیست، یعنی پس از رسیدن به قدرت به عنوان یک رقیب به روحانیت مینگریست او قصد داشت با برگزاری رفراندوم شاه شود وقتی هم که میخواهد شاه شود روحانیت نباید مزاحم کارهایش بشوند و اینکه امام فرمودند که اگر مصدق مانده بود به اسلام سیلی میزد یعنی اینکه اگر شاه میشد دیگر معلوم نبود او هم حاضرباشد از مبانی اسلامی تبعیت کند به هر ترتیب با توجه به این قضایا که او هیچ موضعگیری پیرامون این قضایا نمیکرد و آقای کاشانی هم ناراحت و مذهبیون هم عصبانی بودند، نتیجهاش این شد که وقتی کودتای 28 مرداد خواست شکل بگیرد دیگر آقای کاشانی آن موقعیت ویژه را در بین مردم نداشتند تا اگر ایشان از مردم بخواهند تا به صحنه بیایند و خون و جان بدهند از یک طرف هم احساس میکرد که اصلا متدینین با چنین سیاستهایی از جانب مصدق و ملیگراها دیگر رغبت حمایت از مصدق را نداشتند.
* آقای بادامچیان اینجا یک نکته مورد سؤال است، با توجه به جایگاهی که روحانیت همیشه در بین مردم داشته است، چرا در مقابل این هتک حرمتهای مطبوعات مردم هیچ موضعی از خودشان نگرفتند؟
** در آن زمان خود آقای کاشانی هم پیرامون این قضایا کاری نمیکردند، امام در این زمینه خیلی خوب کار کردند و مردم هم بعد از تجربهای که از آقای کاشانی دیدند آنچنان حساس شدند ـ در آن زمان اوضاع خیلی به هم ریخته بود یعنی مردم نمیدانستند برای حمایت از آقای کاشانی باید بریزند کریمپور شیرازی را از سر راه بردارند و یا نه، یک همچنین حالتی به وجود آمده بود، خود روحانیت هم نمیدانست چه باید بکند.
خود مرحوم کاشانی در نامهی 27 مرداد سال 1332 آن روز عصر میدهد به مصدق، به او صراحتاً میگوید که اگر نمیخواهی مثل دفعهی قبل بروی و قهرمان بشوی و فرار کنی از صحنه، بگو ما نهضت را دنبال کنیم، با همه جفاهایی که تو به من کردهای کار کنیم، یعنی من آمادهام دنبال کنم و تو میدانی که زاهدی در تدارک کودتاست و میخواهد کودتا راه بیندازد، خدا به همه ما رحم کند اما جواب مصدق چه بود؟
معلوم میشود آقای کاشانی واقعاً از پیش آمدن این قضایا ناراحت بوده است، کاشانیای که یک ماه قبل آن اعلامیه تند را علیه مصدق داده است پیشنهاد همکاری دوباره را میدهد بنابراین با توجه به چنین موردی مردم هم به صحنه نیامدند و کاشانی هم نتوانست کاری انجام بدهد، امروزه بحث به این نحو مطرح میشود که این گروهها که همگی با هم در ملی شدن نفت مؤثر بودند و وحدتشان نتیجه نهاییاش، ملی شدن نفت بود، آیا در شکست نهضت ملی شدن نفت و کودتای 28 مرداد 32 هر کدام تا چه اندازه تقصیر دارند، این نکتهای است که همواره ملیگراها و جبهه ملیها و نهضت آزادیها، مرحوم آیتالله کاشانی را مقصر دانستهاند، دوستان مرحوم آقای کاشانی هم، مثل دکتر آیت و امثالهم، مصدق را مسئول دانستهاند، بقائی و طرفداران او نیز مصدق را مسئول دانستهاند ضمن اینکه کاشانی را نیز هم بینصیب نمیگذارند، حزب توده هم که معلوم شد اینها در قضایا تحلیل خودشان را ارائه نمیدهند بلکه تحلیل شورویهاست.
حالا در اینها چه کسانی اثر داشتند و این تأثیر تا چه حدودی بود؟ به نظر من اصل مسألهی تقصیر به گردن ملیگراها و مصدق است اینها نتوانستند از همراهی روحانیت و تودههای مذهبی مردم استفاده کنند، یک عدهشان شاید نفوذی و ستون پنجم دشمن بودند و یک عدهشان به علت افکار ملیگرایی و روشنفکرمابانهی مقابل روحانیت و مذهب به کل نهضت ضربه زدند و وقتی که اینان به مسند حکومت رسیدند تمامی این قضایا برای مردم آشکار شد، در غیر این صورت اگر مصدق با کاشانی همراه میشد در همان روزهای آخر و هر دو با همدیگر به یک تفاهم میرسیدند صددرصد نهضت شکست نمیخورد و نفت ملی، کنسرسیوم نمیشد و البته این کار را مصدق باید انجام میداد زیرا کاشانی در نامهاش این را به مصدق نوشته است و حاضر به همکاری بوده است که مصدق در جواب نامه کاشانی مینویسد من مستظهر به پشتیبانی ملت هستم، پس بنابراین مشخص میشود که چه نتیجهای را به بار خواهد آورد، در نتیجه تقصیر عمده مربوط به مصدق و ملیگراهاست، اما اینکه میگویم تقصیر عمده برای ملیگراها و مصدق است به این معنا نیست که سبب شود من بگویم مصدق فراماسونر است.
نقش دوم در شکست نهضت را روحانیت دارد، یعنی مرحوم آیتالله کاشانی ضمن همه خوبیها، شجاعتها، ارزشها، صداقتها و اخلاص خاصی که داشتند ولی به قول حضرت امام(ره) جنبهی سیاستش گاهی بر جنبه دیانتش میچربید و همین برای یک روحانی آسیب داشت، یعنی آنجایی که روحانیت در خیلی از قضایا کوتاه آمد مثلا در قضیه فروش شراب دولت مصدق با مهر دولتی آن را میفروخت آقای کاشانی نباید این کار را توجیح مینمودند و در نتیجه اختلافاتی که آقای کاشانی با فداییان پیدا کرد سر همین مسایل بود، آقای کاشانی میتوانست با فداییان اسلام همراهی بهتری بکند، آقای نواب صفوی و دوستان میتوانستند مصلحتاً ساکت بمانند و علیه مرحوم آیتاللهالعظمی بروجردی و مرحوم آیتالله کاشانی موضع نگیرند ولی متأسفانه موضع گرفتند، اینها همگی در بین مردم اثر داشت.
* چرا حضرت آیتالله بروجردی(ره) در آن مقطع سکوت کردند با توجه به اینکه خطر استبداد در آن مقطع خیلی جدی بود؟
** آقای بروجردی سیاست دخالت در آینده را داشت، در صحنه سیاسی روز میدانست که اگر دخالت کند مثل آقای کاشانی میشود پس در نتیجه حضور پیدا نکرد. بنابراین شاید اگر روحانیت آن روز شیوههای دیگری را پیش میگرفت میتوانست کار به اینجا نکشد اما روحانیت آن روز به رهبری آیتالله کاشانی نتوانستند این کار را انجام بدهند و در نتیجه هم بینشان اختلاف پدید آمد، یک گروه موافق ـ یک گروه مخالف.
آقای منتظری در خاطراتش مینویسد، وقتی دولت مصدق سقوط کرد من جایی بودم که آنها سجده شکر بجا آوردند، اما نه اینکه همگی اینطور بودند یک عده مثل مرحوم رضوی پیشنماز مسجد آذربایجانیها در بازار که عمامهاش را به زمین زد و با این کودتا مخالفت کرد و تقریباً دو ماه هم بازار تهران بسته بود، پس بنابراین این هم بخش بعدی بود که میتوانست تصمیمگیریهای تبری داشته بخش بعدی مقصر موثر هم حزب توده بود، آنها با اقدامات تند ضدمذهبی که انجام دادند باعث شدند تا مردم بترسند که مبادا کشور به دست تودهایها و بیدینها و کمونیستها و شورویها بیفتد، برخورد با دولت مصدق در ابتدای کار او و تغییر سیاست آنان در بندها که اعلام کردند ما اشتباه کردیم و حالا با مصدق هستیم، اما عدم همراهی با مصدق در روز 28 مرداد نشاندهنده، سیاست آنان بود و بعد از اینکه 28 مرداد پیش آمد و اقداماتی که انجام دادند، در نهایت آنها هم نقش خائنانهای را در این قضیه ایفا کردند.
گروههایی مثل روشنفکرمابها و اینها هم تقسیم شده بودند و هر کدام حرفی را میزدند، یک عدهشان مصدق را به دیکتاتوری متهم میکردند، در نشریاتشان مینوشتند مصدق دیکتاتور است. گروه بقایی هم که در جبههی ملی اختلاف کردند آنها هم در این ماجرا مقصرند.
بنابراین در مسألهی 28 مرداد شاهد آن هستیم که وحدت و همدلی و همراهی همه نیروها با هم نفت را به پیروزی رسانید اما اولین اختلاف یعنی اهانت به روحانیت و مرجعیت و اختلافات بین این نیروها و موضعگیریها و حرمتشکنیها موجب شد که موقعیت روحانیت و مرجعیت و اسلام در بین مردم تضعیف بشود و اینها نتوانند اقدام صحیح را در زمان مناسب انجام بدهند تمام کسانی که آن روزها در این زمینه کار کردند همهشان نزد خدا مقصرند، در تمام جرائم شاه و دارودستهاش و آن اعدامها و شکنجهها آنها مقصرند، در غارت نفت کشورمان مقصرند در شکست ملی شدن صنعت نفت مقصرند، اینطور نیست که بگوییم فقط یک کار اشتباهی انجام دادهاند، بنابراین به طور کلی آقای کاشانی باید بیشتر حوصله میکردند، مرحوم آقای بروجردی در این جریان خیلی خوب حرکت کردند منتهی سیاستشان همان بود که اجرا میکردند، فداییان اسلام باید همراهی میکردند و با مرحوم کاشانی مقابله نمیکردند، روحانیت وحدتش را حفظ میکرد، رابطه با جبههی ملی طبیعی بود که اینها نمیتوانستند با یکدیگر یکی بشوند، اختلاف داشتند و اینها هم نمیتوانستند با این نهضت اسلامی ملی شدن نفت با روحانیت همراه شوند لذا اختلاف ماهوی و ماهیتی داشتند در نتیجه اختلاف اینها با روحانیت و میداندهی به توهین و تخریب و اینها بالاترین عامل بود ـ و بعد هم اختلاف بین خود جبههی ملیها، جدا شدن دکتر بقائی و حسین مکی و...، اهانت در آن به یکدیگر که به کل نهضت ضربه زد مسألهی حزب توده و خیانتهایش، مسالهی دکتر بقائی و خیانهایش مسألهی مربوط به گروههای نفوذی در این گروههای ملیگرا، خیانتهایی که آنها کردند و علیرغم نظر آقای کاشانی که هرچه گفتند، مصدق گوش نداد تمامی این عوامل باعث شد که ملت و مملکت ما گرفتار حادثه 28 مرداد بشویم وقتی 28 مرداد پیش آمد، آمریکا و انگلستان برگشتند، نفت را غارت کردند، دیکتاتوری محمدرضا خانی به وجود آوردند شکنجهها، کشتهشدنها و شهادت نواب صفوی و یارانش ـ بقیه تبعید به خارک شدند، حزب توده افسرانش کشته شدند و بعد هم عناصرش دستگیر شدند و بعضیها هم فرار کردند، پسر مرحوم آقای کاشانی، مصطفی کاشانی را مسموم کردند و کشتند و همه آسیب دیدند حتی مصدق که رفت در احمدآباد بنابراین همه ضرر کردند، کشور هم ضرر کرد البته از آن ضررها یک تجربه آموختیم برای نهضت اسلامی امام و انقلاب اسلامی امام. خداوند همه قصور و تقصیرهای ما را در این نهضت و قضایا ببخشد و توفیق این را بدهد که گرفتار آن اشتباهات نشویم.