تاریخ انتشار : ۰۴ آبان ۱۳۹۱ - ۰۷:۴۷  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۲۴۶
گفتگو با مصطفی تاج‌زاده

* ما اکنون داریم به عنوان بخشی از فعالان سیاسی درباره موضوع بحث می‌کنیم و به ارزیابی می‌پردازیم. در حالی که نیروی پیش‌برنده یک استراتژی نیروهای بدنه اجتماعی هستند و چنانچه میان فعالان سیاسی و بدنه اجتماعی فاصله‌ای ایجاد بشود، فعالان سیاسی یک شیوه و خط‌مشی را پیشنهاد می‌کنند و بدنه اجتماعی نیز خود شیوه دیگری را برمی‌گزیند. نگاهی به 14 میلیون نفری که در انتخابات ریاست جمهوری شرکت نکردند، بیانگر آن است که ارتباط متناسبی با فعالان سیاسی نداشته‌اند. این موضوع را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
** قابل انکار نیست که به دلیل ضعف‌هایی که داشته‌ایم نتوانسته‌ایم به صورت مطلوب بخش‌های جدیدی را جذب کنیم و شاید بتوان گفت بخشی از هواداران را نیز از دست داده‌ایم، اما یکی از موفقیت‌های ما یقیناً حفظ انسجام درونی جبهه دوم خرداد بوده است. به ویژه اگر توجه کنیم که پس از ورود به ساحت قدرت، معمولاً در درون جبهه پیروز انشعاب و تفرق پدید می‌آید. نزدیک‌ترین تجربه به ما نهضت ملی شدن صنعت نفت است که بعد از نخست‌وزیری دکتر مصدق، افراد و حتی برخی جریانات شاخص از صف و جریان اصلی نهضت جدا شدند. اما در جبهه دوم خرداد با چنین چیزی مواجه نشده‌ایم و این از موفقیت جبهه اصلاحات است که توانسته است انسجام خود را حفظ کند. علاوه بر آن توانسته است قشرها و نیروهای سیاسی دیگری را به خود جلب کند و آرای نامزد خود را 2 میلیون افزایش دهد.
اگر بتوانیم با آن شاخصی که بیان کردم یعنی حضور و مشارکت بیشتر مردم و حفظ انسجام در جبهه اصلاحات و استفاده از نقاط قوت و نقاط ضعف جریان مقابل راه‌کاری را طراحی کنیم که به تحقق اهداف ما کمک کند، آنگاه می‌توان گفت گام مهمی برداشته‌ایم. تصور می‌کنم جبهه اصلاحات در حال رسیدن به چنین راه‌کاری است.
* در ضمن صحبت شما، این سخن به میان آمد که اصلاح‌طلبان به یک توافق رسیده‌اند که نهاد بی‌طرف و داوری‌کننده‌ای وجود ندارد و هیچ‌کس وارد این دعوا نشده و قضاوتی بی‌طرفانه نخواهد کرد. محتوای این توافق را بیشتر توضیح بدهید. معنای این توافق بیان‌کننده این است که در حاکمیت ما یک شکاف پدید آمده است که به تمام ابعاد آن گسترش پیدا کرده است و و دیگر در هیچ کجای آن یگانگی باقی نمانده است. سپس می‌خواستم بپرسم از چه زمانی به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند؟
** البته منظور من این نبود که این گروه‌ها در نشستی یا کنگره‌ای جمع شده‌اند و به این توافق رسیده‌اند چرا که تاکنون چنین مجمعی نداشته‌ایم و در حقیقت پس از سال‌ها اکنون درصدد هستیم کنگره‌ای تشکیل بدهیم. بلکه منظورم این بود که با توجه به روند قضایا و حوادث، احساس عمومی، یعنی تصور اکثر قریب به اتفاق اصلاح‌طلبان، این است که در حال حاضر آنان نباید به نهاد بی‌طرفی دل ببندند چون با واقعیات سازگاری ندارد. به خصوص اگر توجه کنیم که اکنون در جامعه دو دیدگاه کم و بیش در حال جدا کردن صفوف خود از یکدیگر هستند. دیدگاهی که به عنوان طرفداران نهادهای انتخابی معروف شده‌اند و دیگری طرفداران نهادهای به اصطلاح انتصابی. اگر منظور شما این دو دیدگاه است. من نیز بر وجود این دو نگرش صحه می‌گذارم، و فکر می‌کنم اجمالاً جامعه این موضوع را پذیرفته است و احتمالاً اکثر مخاطبان نیز با آن همراهند. به سخن بهتر دو نگاه در مورد مهم‌ترین مسائل مبتلا به جامعه درباره اسلام، سیاست، مردم، جهان، انسان و... وجود دارد اما بدین معنا نیست که صاحبان آن دو دیدگاه در هیچ زمینه‌ای با یکدیگر نقطه اشتراک ندارند، چرا که پیامد چنین فرضی، پذیرش حاکمیت مطلقاً دوگانه‌ای است که الزاماً باید با حذف یکی از طرفین به وحدت و امکان برقراری نظم عمومی جز با حذف یکی امکان‌پذیر نخواهد بود. به نظر می‌رسد هر دو جریان ضمن داشتن اختلافات اصولی، مشترکاتی هم دارند و همین مسأله امکان ادامه مشارکت و رقابت سالم سیاسی را درون ساختار حکومت فراهم می‌کند. مثلاً آنان در زمینه‌هایی چون استقلال و تمامیت ارضی کشور، قانون اساسی و... اشتراک دارند اگر مشترکات مبنا قرار بگیرند می‌توان به رغم اختلافات فراوان، در کنار یکدیگر به رقابت سالم سیاسی پرداخت، مانند تمام کشورهای آزاد و مردم‌سالار که احزاب با هم رقابت می‌کنند اما با تغییر حزب حاکم دولت انسجام و نظم جامعه به هم نمی‌خورد. فکر می‌کنم هنوز به چنین شرایطی نرسیده‌ایم، به ویژه با توجه به این نکته از فروردین سال پیش به این طرف، این تصور تقویت شده که هدف مواجهه مخالفان افراطی اصلاحات حذف افراط‌گرایان در جبهه دوم خرداد نبوده، بلکه آنان در پی شکست دادن فرایند اصلاحات هستند. تأکید می‌کنم مادام که نخبگان به اجماع نسبی نرسند که اکثریت حکومت کند و اقلیت از حقوق و آزادی خود بهره‌مند باشد، چالش اصلی استقرار مردم‌سالاری یا بازگشت استبداد خواهد بود ولو به نام دین ضمن آنکه چون اصلاحات را پروسه می‌دانم، نه پروژه، برخورد قضایی و امنیتی با عده‌ای از اصلاح‌طلبان، نهضت را با ناکامی مواجه نمی‌کنند.
* صحبت درباره این است که تاکنون جنبش اصلاحات هدف خود را بر مبنای دموکراتیزاسیون در چارچوب قانون اساسی تعیین کرده بود. خیلی‌ها معتقدند که این قانون اساسی حداکثر ظرفیتش همین است که ما با آن روبروییم و به عبارت دیگر پروژه دموکراتیزاسیون تا همین حد در چارچوب قانون اساسی می‌تواند محقق شود و فراتر از این ظرفیت نمی‌توانیم برویم و تلاش‌های شکست‌خورده‌ای که در ایران شده است خود آزمون فیصله‌بخشی است که نشان می‌دهد امکان فراتر رفتن از این حد وجود ندارد. برخی بر این باورند که استراتژی دموکراتیزاسیون در چارچوب قانون اساسی به بن‌بست رسیده است و باید تمام شده تلقی شود و باید استراتژی جدیدی را برگزینیم که در آن اولویت با حقوق مردم و حاکمیت مردم است و قانون اساسی نیز به میزانی قابل احترام و قابل تأکید است که این حقوق و حاکمیت مردم را محقق کند؟
** این بحث دو وجه دارد، یکی این که اساساً مشکل اصلی این مقطع را ناشی از قانون اساسی و در حقیقت ساختار حقوقی نظام سیاسی بدانیم. بنابراین باید برای تغییر قانون اساسی اقدام کرد. در حالی که به نظر می‌رسد مسأله بیشتر فرهنگی و رفتاری است تا حقوقی. در کشوری که حدود 2500 سال استبداد حاکم بوده، اگر قرار شود دموکراسی حاکم گردد، یقیناً با چالش‌های اساسی و گسترده روبرو خواهد شد. تا تعاریف و قراردادها مورد قبول اکثریت قاطع مردم واقع شود و گفتمان غالب براساس آن شکل بگیرد. پس بخش عمده‌ای از مشکلات ناشی از عدم آموزش شهروندان، ضعف اعتماد به نفس آنان و بی‌اعتمادی به دیگران، نهادینه نشدن فرهنگ دموکراتیک در زمینه‌های گوناگون و... است. به همین دلیل معتقدم مشی اصلاح‌طلبانه تدریجی و عمدتاً فرهنگی است. بنابراین چه اصلاح‌طلبان و چه مخالفان آنها باید دوره گذار را پشت‌سر بگذارند و فرهنگ سیاسی جدیدی شکل بگیرد که دموکراسی در آن حرف آخر را بزند. می‌توان مثال‌های بسیاری را در این باره مطرح کرد. مثلاً مقایسه کشور خودمان با انگلستان که حتی قانون اساسی هم ندارد و هنوز هم در آنجا نهاد سلطنت مستقر است اما هیچ‌کس آن را مانع تحقق دموکراسی در انگلستان نمی‌داند به دلیل آنکه قواعد مشارکت و رقابت سیاسی در آن کشور کاملاً پذیرفته شده و اعمال می‌گردد. از طرف دیگر نظام‌های در حال توسعه‌ای وجود دارند که قوانین اساسی آنان کاملاً دموکراتیک است ولی دولت‌های مستبد آن کشور را اداره می‌کنند. بنابراین الزاماً ارتباط مستقیمی بین ساختار حقوقی و سیاسی جوامع وجود دارد. به همین دلیل تأکید می‌کنم در کنار سایر جنبه ها، باید فرهنگ اصلاحات گسترش و تعمیق یابد تا مردم‌سالاری و آزادانه نهادینه شود. در این زمینه خود ما کمتر از دیگران نیاز به آموزش و تمرین به خصوص در زمینه پذیرش دیگری و اعمال تساهل و مدارا نداریم. نسل اول انقلاب زاده یک نظام استبدادی است و هنوز بیش و کم خلق‌وخوی استبدادی دارد. اصلاح آن نیاز به زمان طولانی دارد.
علاوه بر این به لحاظ حقوقی نیز نظر غالب اصلاح‌طلبان این نیست که قانون اساسی به آخر خط خود رسیده است. به خصوص اگر فصول سوم و پنجم قانون اساسی درباره حقوق شهروندی و حق حاکمیت ملت رعایت شود، مشکل چندانی نخواهیم داشت. فکر نمی‌کنم بتوانیم قانون اساسی دیگری بنویسم، که مثلاً در زمینه دفاع از حقوق و آزادی‌های شهروندان درخشان‌تر از قانون اساسی فعلی باشد و تاکنون ندیده‌ام کسی نقدی جدی به لحاظ تئوریک به این بخش از قانون اساسی که محل نزاع سیاسی فعلی است، یعنی حقوق شهروندی و حق حاکمیت ملی، ایراد کرده باشد. اما در یک مسأله با شما موافقم که اگر مجموع رفتارهای نهادهای یک حکومت به گونه‌ای باشد که مردم احساس کنند حداقل حقوق خود را نمی‌توانند از این طریق کسب کنند، دیر یا زود قانون اساسی آن به طور جدی زیر سؤال خواهد رفت، به خصوص در جامعه ما که به دلایلی این نوع مشکلات را بلافاصله به مبنای حقوقی نظام و در رأس آن قانون اساسی ارجاع می‌دهند. به عبارت دیگر یکی از دلایلی که امیدواریم منتقدان معقول را قانع کند که مانع اقدامات مخالفان افراطی اصلاحات شوند، همین است که تلاش برای به شکست کشاندن جریان اصلاحات مساوی با ترویج گسترده تغییر قانون اساسی و حتی نظام سیاسی است. چرا که در این مرحله دیگر بحث عبور از خاتمی مطرح نیست، بلکه شکست خاتمی به منزله عبور از قانون اساسی خواهد بود. به بیان دیگر برنامه ارائه شده توسط اصلاح‌طلبان در ابعادی نمایانگر کف مطالبات مردمی است در صورت شکست این برنامه سقف مطالبات مردم بیش و پیش از همه بر سر مخالفان افراطی اصلاحات آواز خواهد شد. بنابراین امیدوارم همگان به ویژه مخالفان یا رفتار خود جامعه را به آن سمت سوق ندهند و نیز امیدوارم شهروندان، به ویژه جوانان آگاه ما، به سوی چنین فضایی حرکت نکنند چرا که در آن صورت روزی از نو با مشکلات خاص خود آغاز خواهد شد و همه چیز باید از صفر آغاز شود.
* اغلب احساس می‌شود یک ضعف مدیریت و سازماندهی و طراحی در جبهه دوم خرداد وجود دارد، اما می‌خواستم بپرسم چنانچه شما چنین ضعفی را می‌پذیرید، ریشه آن به کجا برمی‌گردد؟ و ثانیاً فکر می‌کنید در حالی که درگیر یک دعوای سیاسی هستیم، می‌توانیم اختلافات خود را رفع و رجوع کنیم و خود را اصلاح و تکمیل بکنیم؟
** اعتراف می‌کنم که ریشه برخی از مشکلات ناشی از این است که اصلاح‌طلبان آمادگی حضوری به این گستردگی را در حکومت نداشتند. در واقع در سال 76 اصلاح‌طلبان میان «بد» و «بدتر» اولی را انتخاب کردند، یعنی اگر احتمال می‌دادند که عدم حضورشان در رقابت‌های انتخاباتی ریاست جمهوری هفتم، امکان مشابهی را برای چهار سال آینده آنها تضمین خواهد کرد یعنی خواهند توانست در انتخابات بعدی شرکت کنند و احیاناً موفق شوند، به نظر من اکثر دوم خردادی‌ها این مسیر را انتخاب می‌کردند. حتی در همان زمان این بحث مطرح بود که به فرض موفق شویم، آیا باید در صحنه رقابت حاضر شویم و مسئولیت را به عهده بگیریم؟
بیشتر صاحبنظران هوادار خاتمی بر این نکته تأکید داشتند که نیاز به زمان بیشتری داریم تا بتوانیم با جمع‌بندی کامل وضعیت ایران و جهان به یک برنامه سیاسی و حتی تشکل سیاسی منسجم و سراسری دست یابیم و آنگاه وارد عرصه رقابت‌های انتخاباتی در سطح ریاست جمهوری شویم، ولی در مقابل این نظر مطرح بود که اگر الان وارد رقابت‌های انتخاباتی نشویم در آینده به احتمال زیاد نخواهیم توانست به این حوزه وارد شویم چون وضعیت آینده کشور را روشن ارزیابی نمی‌کردند و احتمال وقوع حوادث بزرگی را می‌دادند. بنابراین جمع‌بندی شد که باید در عین حضور در قدرت، ضعف‌ها را برطرف و نقاط قوت را تقویت کرد.
بنابراین می‌پذیرم که اصلاح‌طلبان ضعف‌هایی در حوزه سازماندهی، استراتژی منسجم و... داشته‌اند. اما نکته مهم این است که در همین ابعاد نیز به صورت نسبی از همه رقبا به روزتر و کارآمدتر بودند. ضمن آن که توانستند انسجام خود را حفظ کنند. توجه خوانندگان محترم را به پیش از دوم خرداد جلب می‌کنم که در عرصه سیاسی چهار گرایش فعال بودند. سه جناح در انتخابات مجلس چهارم به بعد علیه اصلاح‌طلبان ائتلاف کردند و موفق شدند، ولی پس از مدتی که به قدرت رسیدند از یکدیگر جدا شدند و در خرداد 76 و جریان آنها عملاً در کنار آقای خاتمی قرار گرفت. اکنون 5 سال از آن زمان می‌گذرد و نه تنها توانسته‌ایم انسجام خود را حفظ و از انشعاب جلوگیری کنیم بلکه قادر بوده‌ایم بخش‌های دیگری از نیروها را نیز جذب کنیم. حتی بخش قابل توجهی از بدنه جناح راست نیز نگاهشان و مبنایشان به اصلاح‌طلبان نزدیک شده است. بسیاری از آنان اکنون شعارهای اصلاح‌طلبانه سر می‌دهند. مثلاً بخش‌های دانشجویی جریان راست به دیدگاه‌های دوم خرداد نزدیک شده است. گرایش‌های اقتدارگرایانه و نظریاتی مانند استبداد استدلالی را قبول ندارند، معتقد به مشی دمکراتیک هستند و هرچند به ما نیز انتقاداتی دارند.
از سوی دیگر اجزای جبهه دوم خرداد نسبت به اجزای جناح مقابل منطقی‌تر و قوی‌تر عمل کرده‌اند. به طور مثال در جبهه مشارکت نگاه کنید، ضعف‌های زیادی دارد، ولی این حزب در دو سه سال توانسته است در عرصه سیاسی ایران به موفقیت‌هایی دست یابد که با حزب موجود دیگری قابل مقایسه نیست. یا مجاهدین انقلاب را با هیأت مؤتلفه مقایسه کنید. آیا تحلیل‌ها و نقش آنها در شرایط موجود قابل قیاس با یکدیگرند؟ بنابراین هم اجزا و هم کلیت جبهه اصلاحات بهتر از رقیب عمل کرده است. هرچند هنوز نتوانسته است میلیون‌ها دوم خردادی را سازماندهی و از توان و خلاقیت و اشتباق آنها کمال بهره‌برداری را به عمل آورد. بارها گفته‌ام که هیچ جامعه‌ای را در دنیا سراغ نداریم که تا این حد مردمش، مانند شهروندان ما سیاسی و در عین حال غیرحزبی باشند! این امر بی‌سابقه است. به هر حال اگر احزاب وجود نداشته باشند، آموزش سیاسی هم صورت نمی‌گیرد؛ در نتیجه کادرسازی هم صورت نمی‌گیرد و از فواید فراوان نظام حزبی بی‌بهره خواهیم ماند. البته قبول دارم که این مسأله به محیط سیاسی‌ای که نیروهای انقلاب در آن رشد کرده‌اند، نیز برمی‌گردد. این نیروها از نظر سازماندهی دموکراتیک نیروهای گسترده بی‌تجربه‌اند. علت هم این است که وقتی نسل اول وارد عرصه سیاست شد، یکباره کلیت رژیم را به چالش کشید و لذا وارد فعالیت سیاسی قانونی، نظیر مبارزات پارلمانی، نشد و به هیچ‌وجه تجربه نسل پیشین خود را نداشت. انقلاب هم که پیروز شد پس از مدت اندکی در رأس قدرت قرار گرفت در نتیجه یا در مقابل حکومت یا در رأس حکومت بود و بنابراین یاد نگرفت که در عین درون حکومت بودن، منتقد آن هم باشد و در این چارچوب به فعالیت سیاسی بپردازد. فراگیری این روش به زمانی نیاز دارد. مانند بازی فوتبال است که صرفاً با کلاس آموزشی و مربی خوب کسی نمی‌تواند فوتبالیست برجسته‌ای شود، باید با رکت در تمرین‌ها و مسابقات فراوان و در شرایط گوناگون فوتبالیست شد نه در لابراتور و آزمایشگاه. البته اگر شرایط فراهم باشد. مانند زمینه خوب و مربی برجسته و در کنار بازی آموزش هم ببیند، بسیار بهتر است. دموکراسی را نیز باید فهمید و تمرین کرد. البته اگر نیروهای سیاسی به توازن نسبی قوا برسند، معمولاً از ادامه کارشکنی و مانع‌تراشی ناامید یا خسته می‌شوند. در آن صورت شرایط ساختاری نیز برای استقرار دموکراسی فراهم می‌شود. به هر حال ما در درون این چالش‌ها است که آبدیده می‌شویم و می‌توانیم نقش‌های مهم ایفا کنیم، یعنی جامعه را اداره کنیم و همزمان با کسانی که در برابر اصلاحات مقاومت می‌کنند، به چالش بپردازیم و در همه حال باید تلاش کرد از اهداف خود منحرف نشویم.
* یک پرسش، که اتفاقاً پرسش نیروهای بسیار معتدل هم هست، این است که با دوم خرداد این امید زنده شد که فاصله میان نهادهای انتخابی و انتصابی از میان برود. اما حالا آیا این امید از میان نرفته است؟ اگر همه چیز به بن‌بست مواجه شود، چه می‌شود؟
** برای دادن پاسخ، بهترین روش آن است که ملاکی را در نظر بگیریم تا براساس آن بتوان بحث کرد در آن صورت سؤال اصلی این خواهد بود که وضعیت جنبش اجتماعی چه وقت نگران‌کننده است؟ به نظر می‌رسد براساس چند شاخص می‌توان اظهارنظر کرد. اولین نگرانی درباره یک جنبش اجتماعی وضعیت بدنه و پیرامون آن جنبش است که ریزش گسترده نیرو صورت نپذیرد. به عبارت دیگر اگر جنبشی رو به آینده نداشته باشد، باید فاتحه آن را دیر یا زود خواند. دومین نگرانی آن است که جنبش در درون خود و به خصوص در سطح رهبران و کاردها دچار دودستگی و دوگانگی شود و مجبور شود بخش عمده‌ای از انرژی و توان خود را به آن چالش اختصاص دهد. سومین نگرانی آن است که رهبران، کادرها و بدنه به موفقیت نهضت و راه‌کارهای ارائه شده امید نداشته باشند. اوضاع بین‌المللی نیز مهم است که سمت و سوی آن به نفع آرمان‌های جنبش باشد یا علیه آن. وضعیت رقیب نیز مهم است که رو به آینده دارد یا به سمت حذف از صحنه تاریخ سیر می‌کند. من فکر می‌کنم چه در درون نهادهای مدنی و چه در درون حکومت و چه با لحاظ اوضاع بین‌المللی مجموعه پارامترها به نفع اصلاحات در جریان است ولو آن که حرکت با تدریج صورت پذیرد. بنابراین متوجه می‌شوم که چرا عده‌ای از دو سال آینده نگران هستند، شاید اصلاح‌طلبان نتوانند قانون انتخابات را تغییر دهند، اما فراموش نکنیم که مجلس ششم براساس قانون فعلی تشکیل شد. پس حتی اگر قانون عوض نشود، نباید ناامید شد که مجلس هفتم اصلاح‌طلب نباشد. می‌گویند مخالفان اصلاح‌طلبان تجربه مجلس ششم را نداشته‌اند. می‌پرسم آیا انتخابات گلستان را نمی‌بینند؟ با همه هزینه‌ای که دادند نتیجه‌اش به نفع اصلاح‌طلبان شد. اگر در انتخابات مجلس هفتم بتواند همه نمایندگان معروف جنبش روگردان نخواهد شد و اصلاح‌طلبان دیگری را با آرای بیشتر خواهند برگزید. ردصلاحیت‌شدگان نیز به تقویت نهادهای مدنی و تعمیق جنبش اصلاحات خواهند پرداخت.
علاوه بر این، اقدام‌های غیرموجه علیه جبهه دوم خرداد باعث انسجام جنبش آن می‌شود، ضمن آن که مقابله با جنبش دوم خرداد در بلندمدت کارآیی خود را از دست خواهد داد. دستگیری‌ها، ردصلاحیت‌‌ کردن‌ها، بستن روزنامه‌ها یا اقداماتی از این قبیل دیگر کارایی ندارد.
برای این که عینی سخن بگویم، توجه شما را به این نکته جلب می‌کنم که ما در سال آینده انتخابات شوراها را داریم که دولت برگزارکننده انتخابات است و مجلس ناظر آن، مطمئن هستم که شوراها در اختیار نمایندگان واقعی مردم قرار خواهد گرفت و هرچه اکثریت ملت بخواهد همان می‌شود و نظارت استصوابی در میان نخواهد بود. به خصوص با اقدامی که قرار است دولت و مجلس انجام دهند و اختیارات بیشتری به شوراها داده شود، آنها جایگاه واقعی خود را در عرصه مدیریت کشور ایفا خواهد کرد بنابراین سال آینده از سه نهاد انتخابی اصلی یکی بدون مشکل تشکیل می‌شود، انشاءالله.
مجلس هفتم که در صورتی که همین روند ادامه یابد، اگر اکثریت اصلاح‌طلبان در آن مجلس به نسبت شرایط کنونی بیشتر نشوند، کمتر نخواهد شد. با توجه به تجربه انتخابات گلستان خصوصا این مساله را عرض می‌کنم. من یقین دارم مادام که در جمهوری اسلامی انتخابات برگزار می‌شود انسداد نخواهد بود. اما اگر زمانی انتخابات منتفی شود که شرایط داخلی و بین‌المللی اجازه تحقق چنین توهمی را به کسی نخواهد داد: باید بگوییم انسداد ایجاد خواهد شد و حرکت جامعه در مسیر دیگری قرار خواهد گرفت. گرچه مردم در هر حال راه خود را دنبال خواهند کرد. تصور نمی‌کنم کسی جرأت داشته باشد در جمهوری اسلامی اصل انتخابات را منتفی کند.
در انتخابات ریاست جمهوری آینده نیز حدود 49 میلیون نفر واجد شرایط خواهیم داشت. شوخی است اگر فکر شود با 4 تا 7 میلیون کس می‌تواند رئیس‌جمهور ایران اسلامی شود، هیچ خود یا جریانی جرأت و تحمل پذیرش چنین ریسکی را نخواهد داشت که در جامعه 70 میلیونی، نامزدی با رأی یک‌رقمی (میلیونی) بتواند رئیس‌جمهور شود و کشور را اداره و ثبات آن را حفظ کند، به مسأله از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم. اگر مخالفان واقعاً فکر می‌کردند دو سال دیگر کار اصلاحات تمام است، اینقدر دستپاچه نمی‌شدند و اشتباهات استراتژیک نمی‌کردند. عجله، عصبانیت و خطاهای بزرگ اثبات می‌کند که آنان آینده روشنی برای خود متصور نیستند وگرنه تحمل دو سال کار سختی نیست. یک نکته مهم باقی می‌ماند و آن این است که مردم فکر کنند در انتخابات گوناگون شرکت می‌کنند اما وقتی نهادهای انتخابی را تشکیل می‌دهند، فتنه‌هایی صورت می‌گیرد که اجازه کار به منتخبان آنان نمی‌دهند. در آن صورت چه خواهد شد؟ در جواب می‌توان گفت ابزارهایی که در دست مخالفان افراطی است روز به روز کارآیی خود را بیشتر از دست می‌دهد و به سمت صفر میل می‌کند. گذشته از آن هزینه‌هایی چنین اقداماتی برای جناح مخالفت کنند، کما این که دیدید برخی از اعتراض‌های جدی یک ماه گذشته به عملکرد قوه قضائیه در روزنامه‌های جناح راست مطرح شد. بنابراین رد کردن مصوبات مجلس و در یک کلام مخالفت با تحقق مطالبات مردم، اعتراضات را متوجه نقطه‌ای می‌کند که مجبور خواهد شد کوتاه بیایند و امکان تأیید بسیاری از مصوبات را فراهم کنند. خصوصاً در بخش‌های اقتصادی و اجتماعی. شاید در مورد مسائل سیاسی سخت‌گیری‌هایی انجام شود، چون نمی‌توانند پاسخگوی مردم باشند. زندانی کردن دوم خردادی‌ها و بستن روزنامه‌ها هم مشکلی را حل نمی‌کند چرا که مشخص شده اصلاح‌طلبان به این ترتیب مقتدرتر می‌شوند. سربسته عرض کنم که فشارهای یک سال و نیم اخیر باعث گردیده است که روحیه‌ای در اصلاح‌طلبان ایجاد شود که ضمن تهاجمی بودن، در عین حال منطقی است. فکر می‌کنم با این فضا آینده بهترین را پیش‌رو خواهند داشت. حق تصمیم‌گیری نهایی در همه حال با ملت است.
* این مسأله از دیدگاه اصلاح‌طلبان است، از دیدگاه جناح مقابل تا به حال مشاهده شده که به افکار عمومی داخلی بها داده نمی‌شود و برای افکار عمومی بین‌المللی هم ارزش قائل نیستند. شاید در مورد مجلس که 290 نماینده بخواهیم انتخاب کنیم بتوانیم مسیر را معین کنیم، اما جناح مقابل در انتخابات ریاست جمهوری ردی را که احتمال پیروزی دارد و از جناح اصلاح‌طلب است ردصلاحیت خواهد کرد و با سروصدا کاری درست نمی‌شود و با همان رأی یک‌رقمی که فرموده‌اید کار را پیش می‌برند و از همان جهت هم دولت و نهادهای انحصاری همسو می‌شوند و حداقل از دو نهادی که اصلاح‌طلبان توانستند به دست بیاورند یک نهاد را از آن خود می‌کنند هزینه داخلی آن را هم می‌پذیرند، هزینه بین‌المللی را نیز می‌پذیرند و با همان رأی یک‌رقمی، قوه مجریه را به دست می‌آورند.
** با توجه به شناختی که از ایران و ایرانی دارم به عرضتان می‌رسانم که نظام ما ترجیح خواهند داد برای حفظ مشروعیت خود، به رأی مردم توجه کند. دوم خرداد 76 را مثال نمی‌زنم، اگر به 18 خرداد امسال توجه شود به نظر می‌رسد، ظرفیت‌های کشور ما اجازه بروز چنین وضعی را نمی‌دهد، یعنی اگر بگویند انتخابات برگزار نمی‌کنند، برای مردم قابل قبول‌تر است تا این که رئیس‌جمهور 4 تا 7 میلیون رأیی را قبول کنند. به هر حال باید به رفتار صاحبان اصلی کشور، یعنی مردم توجه کرد و یادمان باشد که مردم باهوش ما همچنان انقلاب را پیروز و اصلاحات را به پیش برده‌اند، در آینده نیز با روش‌های خاص خود آرمان‌های خود را محقق خواهند ساخت. انشاءالله