تاریخ انتشار : ۲۸ دی ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۵۶۵

علی کاظمیان
«قصه‌ها از واقعیت‌ واقعی‌ترند. واقعیت‌هایی که با آن مواجه می‌شویم صورت واقعیتند اما قصه‌ها عمق واقعیت را نشان می‌دهند. ما را به مناطقی می‌برند که واقعیت‌ها در آن شکل می‌گیرند و پرورش می‌یابند.»(1)
«بهشت خاکستری» واپسین اثر عطاءالله مهاجرانی، نه اثری سیاسی یا تألیفی کلامی و نه پژوهشی ادبی یا حتی یک داستان، که یک «قصه» است. قصه‌ای با یک عنوان متناقض نما و طعنه‌آمیز؛ که به راستی، بهشت اگر خاکستری باشد خود آیا دیگر بهشتش می‌توان خواند؟
مهاجرانی در این اثر، عناصر روایی را به شکل عموماً ساده‌سازانه‌ای گرد هم می‌آورد تا به عمق واقعیت این روزهای خاکستری سفر کند و در این میان از روایتی تمثیل گونه بهره می‌گیرد. شخصیت‌های قصه که جایگاه و خاستگاهشان پیش از هر چیز با عنوان آنها نمایانده می‌شود در دو جبهه صف‌آرایی می‌کنند، یک سو «جنت‌ساز» و پیرامونیانش، «دستمالچی»‌ و «واعظی» جای می‌گیرند که اندیشه‌شان ساختن و پرداختن بهشتی در نظام هستی پی ریخته، و دیگر سو «نورانی» «خیامی»، «اشرفی» و ساکنان «مجتمع مریم» که زندگی طبیعی می‌خواهند و آرامش و شادی و امید.
نویسنده آگاهانه از آغاز روایتی سیاه و سفید را طرح می‌ریزد؛ او بر جایگاه خویش نشسته است و آدمیان قصه‌اش را همان گونه که می‌بیند روایت می‌کند. در مسیر قصه اما به تدریج از یورش فرسایشی سیاهی بر سپیدی، افق‌های خاکستری بر می‌آید و همگان در این واقعیت خاکستری رنگ، محو و مات به چشم می‌آیند. سپیدی‌جویان دیروز، دل خسته و نومید سر در گریبان فرو می‌برند. و از اشتباه خویش می‌پرسند: «فکر نمی‌کنی حال و روز جهنمی‌ها بهتر از ما باشد؟ بالاخره آنان در ازای گناهی که انجام داده‌اند، مجازات می‌شوند. ما این مجازات سنگین را چرا می‌پذیریم؟‌ چرا بر ما تحمیل می‌شود؟»، و مدعیان دیروز جنت‌سازی هر آن در بحران دشوارتر گرفتار می‌آیند تا آنجا که در واپسین بند کتاب این گونه توصیف می‌شوند: «فریاد زد: «آیا کسی هست؟ من جایی را نمی‌بینم.» گریه‌ایش گرفت. چشمانش پر از درد بود. گود و خالی. صدایش گرفته بود. خفه و مقطع با ضجه گفت:‌«ک... سی... نیست؟‌» ‌این یعنی واقعیت غیرقابل انکار خاکستری رنگی که همه به اتفاق در آن می‌زیند و می‌بینند و دیده می‌شوند. آری، همگان به اتفاق، این از آیه‌ای که به عنوان شاهد در آغاز کتاب ذکر شده نیز بر می‌آید:‌
«و ان منکم الا واردها ...»
همگی شما بر آن وارد می‌شوید. ...
[سوره مریم، آیه 71]
در مسیر قصه، آدم‌های سیاه و سپید به تدریج خاکستری می‌شوند همان گونه که ایده سیاه و سفید «جنت‌ساز» که هر آنچه را سفید نمی‌پنداشت، جهنمی، سیاه و مستحق حذف از جامعه بهشتی مورد نظرش قلمداد می‌کرد، به وضعیتی خاکستری در پایان کتاب منجر می‌شود. از دل‌گفتاری مبتنی بر نشانه‌های جهت‌دار ولی غیرواقعی از جمله پوسترهای ضدسئوال، دیوارهای شیشه‌ای خانه‌ها و میکروفون‌های گوشواره‌ای به تدریج ادبیاتی ملموس و واقعی سر بر می‌آورد که آدم‌ها و وضعیت‌ها را نه به هیأت کاریکاتوروار، که با طول و عرض و عمقشان به عرصه دعوت می‌کند.
دوگانگی به نظر آگاهانه در آغاز قصه را همچنین می‌توان در ادبیاتی که نویسنده بر می‌گزیند، به سادگی جست و جو کرد. چرا که او هر گاه به مثابه قصه‌گوی وقایع بیرونی و آفاقی ظاهر می‌شود زبانی ساده و بی‌پیرایه بر می‌گزیند و وقایع را همان گونه که از یک راوی کلاسیک انتظار می‌رود حکایت می‌کند. اما آنچه که به ضمیر و انفس شخصیت‌های قصه ره می‌جوید به ناگاه با زبان دیگری سخن می‌گوید و شاعرانه رد پای عناصر بیرونی را در درون آدم‌هایش پی می‌گیرد. با نزدیک شدن به انتهای قصه این دوگانگی به تدریج کمرنگ‌تر می‌نماید و به روایتی یک دست و یکنواخت در انتها منجر می‌شود.
انسان ایدئولوژیک کنشگری که در «بهشت خاکستری» بر رأس حکومت مطلقه ایستاده است «جنت‌ساز» نام دارد. قصه با تفرعن او آغاز می‌شود و با استیصالش پایان می‌یابد، اما نشانه‌های قیمومیت خود پنداشته‌اش، در تمام قصه مرتباً‌ یادآوری می‌شود. «جنت ساز» می‌پندارد بر ساخت جامعه‌ای آرمانی که مثل نگین در همه تاریخ بدرخشد و گناهی در آن اتفاق نیفتد تواناست. پس پروژه خود را بی‌درنگ تعریف می‌کند و بر تحققش پای می‌فشارد:‌ «باید مبانی نظری ساخت جامعه بهشتی را کامل کنیم. سنگ اول این است که جامعه بهشتی بدون سئوال است، محور دوم این است که جامعه باید کاملاً شفاف باشد، ولی چون جامعه نمی‌تواند از دولت سئوال کند تمامی دیوارهای نهادهای وابسته به دولت و اشخاص مرتبط با دولت دودی خواهد بود.»
طرفه آنکه در هیچ بخشی از قصه نمی‌توان اثری از عدم صداقت در گفتار «جنت‌ساز» جست. آنجا که «نورانی، اشرافی و خیامی»، نشانه‌هایی از مثلث عرفان و فلسفه و هنر، و فرزندان ایشان، شقایق و علی و صهبا، آیه‌های زندگی و خلوص و صداقت جای گرفته‌اند. در نظر مهاجرانی که بارها از ترجیح فرهنگ بر سیاست سخن گفته است، مجتمع مریم و ساکنانش تمام آن چیزی است که باید برایش دل نگران و اندیشناک بود. او پا به پای نورانی به سلول‌های دو متر مربع می‌رود و همصدا با اشرفی در سوگ شقایقش به وسعت هزاران مرثیه سکوت می‌کند. مهاجرانی خود اگرچه سال‌هاست به زندان گرفتار نیامده، اما همدلانه با خیامی‌ها، اشرافی‌ها و نورانی‌هایی که در حاصر تنگ‌اندیشی‌های «جنت ساز»ان محبوس شده‌اند همزبان می‌شود.
با این وجود موضعگیری‌های سیاسی نویسنده را در قبال حکومت، نه در گفتار ساکنان مجتمع مریم، که باید از زبان منتقد درون حاکمیتی پیگیری کرد که با «جنت ساز» بحث ایدئولوژیک می‌کند و سعی در متقاعد کردن او بر نادرستی پروژه «عدم سوال» دارد‌:‌ «در بهشت خداوند امکان گناه بود، آدم گناه کرد و از بهشت رانده شد»، «مردم از پیامبران سئوال می‌کردند و پیامبر و خداوند به سئوال آنان جواب می‌دادند»، اما ابراهیم برای اینکه به آرامش برسد سئوال کرد. اصلاً درباره معاد شک کرد»، «تن انسان، حیاتش و بقایش به اکسیژن است و مواد دیگر، اما روح او نیازمند سئوال است در جست و جوی پاسخ است.»
او گاه «جنت ساز» را با جدیت به پرسش می‌گیرد و نارضایتی خود را به روشنی بیان می‌کند: «مطلق صحبت می‌کنید. با «مطلق‌»ها نمی‌توان جامعه را اداره کرد»، «اگر بهشت را مبتنی بر ایمان بسازیم بهشت جای زندگی و شادمانی است و اگر مبتنی بر مقررات مورد نظر شما، آنچنان فضا تنگ می‌شود که خفه می‌شویم.»
اگرچه مهاجرانی در آغاز کتاب بر خیالی بودن تمامی شخصیت‌ها و رویدادها و صحنه‌های داستان تأکید می‌ورزد و «هرگونه شباهت احتمالی بین آنها با افراد حقیقی و یا حقوقی و رویدادهای واقعی» را «به کلی تصادفی» می‌خواند. اما واقعیت این است که اتفاقات داستان در زمانه‌ای نامعلوم و یا در ناکجاآباد رخ نمی‌دهد و در گوشه و کنار قصه، نویسنده از اشاره به زمان و مکان وقوع رخدادها ابایی ندارد: «در شهر ما یک فلکه بود، به نام فلکه مصدق، در دوران نهضت ملی این نام را گذاشته بودند. بعد از کودتا اسمشو گذاشتند فلکه پهلوی اما... غیر از آجانها و مأموران ساواکی گمان نمی‌کنم کسی از مردم گفته باشد فلکه پهلوی. بعد هم اسم دیگری گذاشتن. هنوز مردم می‌گویند فلکه مصدق.»
این کنش زیرکانه نویسنده در برخورد نیمه‌باز نیمه‌بسته با جغرافیایی زمانی و مکانی قصه، «بهشت خاکستری» را به روایتی ماندگار از سیاهی‌های رابطه قدرت ملت مبدل می‌کند.
پیشینه فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی نویسنده و گذر زیرکانه‌ او از فضای مجازی به حقیقی و بیان استعاره‌ها و واقعیت‌ها، خواننده را ناخودآگاه بین خیال و واقعیت در نوسان قرار داده و به او امکان شخصیت‌سازی و شخصیت‌پردازی بر اساس اطلاعات و دانسته‌هایش می‌دهد.
در روایت «بهشت خاکستری» لابلای انبوه نومیدی‌هایی که لحظه لحظه پررنگ‌تر می‌نماید و بر بیابان بی‌آب و علفی که هر آن بر خوفناکی‌اش افزوده می‌شود، نشانه‌ای از امید حضور دارد: «دانه گندم» که آیه‌ای است از امید به باروری و رویش، به تکثیر، به رشد و نمو، نشانه امید به عبور از زمستان. روایتگر همان گونه که انتظار می‌رود حصار را بی‌چاشنی روزنه، به سطور نوشته‌اش دعوت نمی‌کند. او در دشوارترین لحظاتی که بر «نورانی» در سلول انفرادی دو متر مربعی می‌گذرد گنجشکی را بر دریچه کوچک بالای سلول می‌نشاند تا با او همزمان شود، و نورانی را به فکر دانه گندمی می‌اندازد که تا پایان روایت دست به دست می‌گردد و چون سمبلی از پایداری و حیات باقی می‌ماند.
در آخرین بندهای قصه آنجا که «در مجتمع‌ مریم جریان زندگی متوقف شده بود، انسان‌ها بی‌شکل و بی‌هویت و غیرمشخص مثل سایه، زندگی می‌کردند. گویی همه تلاش می‌کردند نگاهشان به هیچ طرف دوخته نشود» همان جایی که هیچ خلوتی وجود نداشت» باز هم نشانه‌های امید و حیات از دل گفتار محو نمی‌شود:
«-... مثل اینکه یک قناری دارد می‌خواند. درست در میانه آوازش او را بگیریم و منقارش را ببریم. نوکش را بچینیم. نورانی سری تکان داد، گفت: «با بال‌هایش آواز خواهد خواند.» ‌اشرفی گفت:‌ «اگر بال پرنده را بستند؟» - « با آوازش خواهد پرید.» انسان پیچیده‌تر از آن است که اینان فکر می‌کنند. در همین یک هفته اخیر دقت کرده‌ای، گویی همسایه‌هامان عمیق‌تر شده‌اند. نوجوان‌ها انگار دیگر سر به هوا نیستند. یک چیزی در درون همه شکسته، اما یک چیزی هم مثل جوانه گندم در متن تاریکی دارد سر می‌کشد. ... انسان مثل چراغی است که سوخت آن امید است. روشنایی چراغ، ریشه در امید دارد. به گمانم... از این پیچ خواهیم گذشت.»
ایستاده
«ابرو
باد و
ماه و
خورشید و فلک» از کار.
زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
می‌گزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه دریغ برف
دست و پای خویشتن را گم.
زیر صد فرسنگ برف
اما
در عبورست از زمستان دانه گندم (2)