تاریخ انتشار : ۲۹ دی ۱۳۸۹ - ۰۹:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۵۷۰

"اینجانب به ملی بودن صنعت نفت و جنبه اخلاقی آن، بیش از جنبه اقتصادی آن معتقدم."
"کار تدنی اخلاقی به جائی رسیده که باعث ننگ هر ایرانی شده است."(1)
دکتر محمد مصدق
حسین مصباحیان

هدف این نوشته برکشیدن تلقی دکتر محمد مصدق از "رابطه اخلاق و سیاست" از خلال‌ نامه‌ها، خاطرات، نطق‌ها و رساله‌های او است. تلقی‌ای که پایگاه و منبع عملکردهای سیاسی او بوده است. پیش‌فرض نوشته این است که مصدق در امر سیاسی دارای پروژه‌ای بوده است که می‌توان آن را به یک مفهوم، پروژه‌ای اخلاقی خواند. امری که خود می‌تواند نشانه‌ای از گونه‌ای آمیختگی بین دو حوزه اخلاق و سیاست در اندیشه مصدق باشد. سوال این است که این آمیختگی از چه نوعی است و در اندیشه سیاسی و اخلاقی روزگار ما از چه جایگاهی برخوردار است؟ نوشته از سئوال دوم شروع کرده است تا نشان دهد که جدائی بین دو حوزه سیاست و اخلاق که عمدتا توسط ماکیاولی مطرح شد، علیرغم اینکه می‌تواند و باید دستاوردی مثبت برای هر دو حوزه تلقی شود، ولی شکل ساده، سنتی(2) و مطلق این جدائی در اندیشه سیاسی و اخلاقی معاصر ما قابل دفاع نیست.
برای پاسخ به سئوال اول، یعنی برای فهم تلقی مصدق از سیاست، از اخلاق و از رابطه این دو، نوشته سراغ عملکردهای سیاسی او نرفته است، سراغ منابعی رفته است که مستقیماً از قلم یا بر زبان او جاری شده است. اسناد سیاسی، تحلیل‌ها، خاطرات دیگران و همه نوع تاریخ‌نگاری درباره او و پیرامون اوضاع سیاسی زمانه او از حوزه این بررسی کنار گذاشته شده‌اند. هدف این بوده است(3) که اندیشه یک سیاستمدار را در حوزه‌ای مشخص بشناسد، حتی اگر آن اندیشه، به صورت اندیشمندانه بیان نشده باشد، و تأکید این بوده است که برای ارزیابی آن اندیشه، نمی‌توان و نباید معیارهای کهن را مبنای کار قرار داد. سرگذشت رابطه اخلاق و سیاست را باید از دوره کلاسیک تا میانه و از آنجا تا دوره مدرن و نهایتاً تا دوره معاصر پی گرفت و قضاوتی اگر لازم است صورت گیرد یا درسی اگر لازم است از سرنوشتی برکشیده شود، بر پایه آخرین دستاوردهای این حوزه صورت داد و برکشید! این نوشته را می‌توان فقط طرحی مقدماتی در جهت چنین رویکردی دانست. نوشته علاوه بر دو بخش اصلی فوق،‌ نتیجه و ضمیمه‌ای هم دارد که در جای خود خواهند آمد.
سرگذشت "رابطه دو مفهوم"
توجه به رابطه و نسبت سیاست و اخلاق، هم برای فلاسفه اخلاق و هم برای فیلسوفان سیاسی و گاه حتی برای سیاستمداران، همواره موضوعی مرکزی بوده است. در حالیکه پرسش فیلسوف اخلاق "چگونه زندگی کردن" است، پرسش فیسلوف سیاسی "چگونه اداره کردن" است. این دو پرسش متفاوت اما، در بعضی حوزه‌ها مانند حق(4)، تعلق(5)، عدالت(6) و "زندگی خوب"(7) به پرسش‌های مشترکی می‌رسند و علائق و توجهات مشترکی پیدا می‌کنند. از اینرو گاه گفته‌اند که به لحاظ فلسفی نمی‌توان مرزی دقیق بین فلسفه اخلاق(8) و فلسفه سیاسی(9) کشید.
به لحاظ تاریخی، رابطه بین سیاست و اخلاق، از چهار دوره کلاسیک، میانه، مدرن و معاصر عبور کرده است. در دوره کلاسیک و میانه، سیاست به طور کلی بخشی از اخلاق قلمداد می‌شده است. سیاست در این دوره‌ها یا مجری قانون اخلاقی بوده است و یا عامل اراده الهی. با آغاز دوره مدرنیته، عقلانیت سیاسی و اصول اخلاقی از هم مستقل می‌شوند و خودمختاری این دو حوزه طی فرایندی تاریخی به رسمیت شناخته می‌شوند. مهمترین متفکر این دوره ماکیاولی (1527-1469) است که مفاهیم فضیلت(10)، خیر(11)، طبیعت(12) و فرصت(13) را در دو کتاب گفتارها(14) و شهریار(15) خود باز تعریف می‌کند.
نخستین نتیجه این بازتعریف‌ها، جدائی حوزه اخلاق از حوزه سیاست بود. سیاست از این پس علمی شد برای پاسخ به این سئوال که "مردم چگونه عمل می‌کنند" و اخلاق، معرفتی برای پاسخ به این سئوال که "مردم باید چگونه عمل کنند؟" نتیجه دوم این بازنگری، شکست همه تلاش‌هایی بود که درصدد استقرار قانون بر پایه حق طبیعی(16) بود. چیزی که در واقع شکل گرفت، نوعی پوزیتویسم عرفی بود.
سیاست نزد ماکیاولی، "معیارها و قواعدی دارد که آن را از سایر حوزه‌ها مانند دین و اخلاق مجزا و مستقل می‌کند. عقلانیت سیاست مدرن پساماکیارلی، از جنس اخلاق نیست، از جنس سیادت و روابط قدرت است. از جنس مدیریت است. از جنس مسائل مادی است. در عین اینکه تفکیک حوزه‌ها می‌تواند یکی از مهمترین دستاوردهای مثبت و مترقی بشریت محسوب شود ولی جدائی مطلق حوزه‌ها یا به طور مثال غیراخلاقی شدن و ضداخلاقی شدن سیاست، می‌تواند نتایج فاجعه‌آمیزی داشته باشد. بدین مفهوم که گسست کامل سیاست از اخلاق، سبب می‌شود که خود قدرت و سیادت تبدیل به هدف شود و می‌دانیم که مشخصه اصلی امپریالیسم، از روم تاکنون، همین خودمداری و خود بنیادی قدرت است. منطق اصلی جدائی حوزه سیاست از دین و از اخلاق، این بوده است که دولت به عنوان تجلی سیاست مدرن، ایدئولوژی نداشته باشد. و چون چنین است، ایدئولوژی قدرت هم نباید و نمی‌تواند داشته باشد. نتیجه این که، تفکیک حوزه‌های اخلاق و سیاست، از یک‌سو مانع ایجاد دولت ایدئولوژیک می‌شود. و این وجه مثبت و مترقی آن است، چرا که دولت ایدئولوژیک در همه ابعاد زندگی انسان دخالت می‌کند و آزادی او را از او سلب می‌کند. از سوی دیگر اما گسست کامل سیاست از اخلاق، سبب خودبنیادی سیاست می‌شود. سیاستی که قدرت را ایدئولوِژی خود قرار داده است."(17)
از اینرو، امروزه در دنیای معاصر، غفلت از اهمیت اخلاق در امر سیاست، خطری جدی تلقی شده است و فلاسفه درصدد برآمده‌اند تا برای این خطر، خطر جدائی مطلق حوزه اخلاق از حوزه سیاست چاره‌اندیشی کنند، بی‌آنکه آنرا به وضع خطرناکتر پیش از مدرن، یعنی آمیختگی این دو حوزه برگردانند، مهمترین فیلسوف در این حوزه امانوئل لویناس(18) (1995-1906) است که با تعریف اخلاق به عنوان فلسفه اول(19) و سیاست به عنوان ابزاری برای حمل تعلق اخلاقی بیگانه‌نوازی(20)، این دو حوزه را درگیر مباحث جدی می‌کند. اخلاق از نظر لویناس یعنی فرجام شناسی(21) صلح و سیاست یعنی کارگزار عملی آن. دو عنصر "مسئولیت" و "بیگانه‌نوازی"، در اخلاق لویناس نقش عمده‌ای دارند. او در "جانشینی"(22) توضیح می‌دهد که ما در شکلی از "یکی برای دیگری"(23)، جایگزین و جانشین یکدیگر می‌شویم(24)، به عبارت دیگر، من از طریق دیگری و برای دیگری است که وجود پیدا می‌کنم.(25) از اینرو من در مقابل دیگری مسئولم و باید به دیگری پاسخگو باشم. من نمی‌توانم خود را از مسئولیتی که به دیگری دارم، برکنار نگاه دارم.
لویناس، نقطه نظر لیبرالیسم سنتی، که در آن به انسان به عنوان موجودی بی‌نیاز، خود بس(26) و خودگردان(27) نگریسته می‌شود را رد می‌کند و معتقد است که نمی‌توان بر اساس یک قرارداد عقلانی اجتماعی، نظام جامعه را سامان داد. ما نمی‌توانیم خود را رها و سبکبار از مسئولیت بدانیم. مسئولیت در مقابل دیگری، یک تعهد قبلی در مقابل دیگری نیست، بلکه بر اساس برادری انسانی(28) است، امری که مقدم بر آزادی است.(29)
تنها با اساس قرار دادن "برادری" است که انسانها به معنای راستین کلمه اجتماعی می‌شوند، با یکدیگر همبستگی پیدا می‌کنند، به یکدیگر توجه می‌کنند و می‌توانند در یک پروژه متقابل و مشترک با یکدیگر کار کنند.
اصطلاحی که لویناس برای اهمیت مسئولیت به کار می‌برد، اصطلاح "مادری"(30) است، مادری در فلسفه لویناس، یعنی "داشتن دیگری در درون خود".(31) در سطح سیاسی، این "مادری" سبب شامل گردانیدن همه کسانی می‌شود که تحت نظام یا دولت سیاسی خاصی قرار دارند. دولت از نظر لویناس باید به دیگران پاسخگو و در مقابل آنها مسئول باشد. از نظر لویناس، اگر سیاست و اخلاق به معنای افراطی آن به کار گرفته شوند، تناقضی مستقیم بین آنها به وجود خواهد آمد.(32) راه تناقض‌زدایی از ارتباط این دو حوزه مستقل این است که هر دو را به ماهیت‌شان برگردانیم. ماهیت ا خلاق "خوب زندگی کردن" و ماهیت سیاست، فراهم کردن شرایط آن است.
از اینرو، دولت به عنوان تجلی سیاست مدرن، در حقیقت مسئولیت بزرگی در فراهم کردن شرایط برای "خوب بودن"(33) شهروندانش دارد. دلیل وجودی و منشاء نهادهای سیاسی، گسترش صلح و عدالت بوده است. از اینرو، سیاست و نهاد منبعث از آن یعنی دولت، باید برقراری صلح و عدالت را در چشم‌انداز خویش قرار دهد.
لویناس به خطر ایجاد یک سیستم کامل(34) قانونی واقف است و از آن برحذر می‌دارد: ما احتیاج به سیاست، اخلاق و قانونی داریم انعطاف‌پذیر که قادر به پاسخگویی به نیازهای ناشی از شرایط تاریخی جدید باشند. از اینرو نمی‌توان سیستم حقوقی غیرقابل تغییری را مبنای رابطه اخلاق و سیاست قرار داد. قانون باید در جهت تعمیق دموکراسی، حقوق عادلانه بین‌الملل و در همه حال در جهت بهبود امور آدمیان باشد، چون شرایط متغیر است، قوانین نیز باید قابلیت تغییرپذیری را داشته باشند. دیدگاه لویناس درباره رابطه اخلاق و سیاست، توسط عده‌ای از متفکران مورد نقادی قرار گرفته است. مهمترین این ناقدان، دریدا است که گرچه معتقد است که "سیاست را به هیچ‌وجه نباید به خودش واگذاشت"(35)، ولی در عین‌حال معتقد است که تحقق اصول اخلاقی مسئولیت و بیگانه‌نوازی در امر سیاست که پروژه اصلی لویناس است غیرممکن است(36)، چرا که نمی‌تواند تدوین شود.(37)
در اینجا نمی‌توان وارد بحث دریدا و دلمشغولی اصلی او در مورد سوژه مدرن و ربط آن به حوزه‌های سیاست و اخلاق شد. به همین می‌توان بسنده کرد که بعد از لویناس و دریدا، ارتباط ساده و سنتی بین اخلاق و سیاست، یا تمایز مدرن بین این دو حوزه غیرممکن است. سیاست باید مورد تعریف و تفسیر مجدد قرار گیرد، به گونه‌ای که از "سیاست یعنی دولت مدرن" عبور کند. تحدید سیاست به دولت، دولت‌ها را خودمختار و سیاست را بی‌محتوا می‌کند. سیاست باید توسط یک مسئولیت اخلاقی هدایت شود. مسئولیت در آخرین کلام به تعبیر لویناس باید جایگزین حق شود. دولت از نظر لویناس، قبل از اینکه از قلمروی خاص تشکیل شده باشد، از موجودات انسانی تشکیل شده است و از اینرو باید مسئولیت انسانی داشته باشد.
امروزه پس از لویناس، عده‌ای مانند اندی بلوندن(38)، برای مثال، از سیاست اخلاقی سخن می‌گویند. بلوندن می‌نویسد، سیاست اخلاقی درصدد گسترش قلمرو فعالیت سیاسی و سیاسی کردن زندگی روزمره در راهی جدید است، سیاست اخلاقی، امر سیاسی را برای همگان صرف‌نظر از تبحر یا عدم تخصص‌شان در امر سیاسی باز می‌گشاید. و مهمتر از همه، سیاست اخلاقی، اخلاقی کردن فضای عمومی نیست. اخلاق‌گرایی کهن نیست، اتوپیا نیست، تلاش برای ایجاد یک رابطه اصولی و فرامدرن بین حوزه‌های سیاست و اخلاق است.(39)
با چنین نگرشی و در چنین فضایی از رابطه اخلاق و سیاست، به سراغ تأملات مصدق می‌رویم تا مقدمه‌ای فراهم آوریم برای گشودن بابی در مطالعه افکار و عقاید مصدق. منظور از این کار هم طبیعتاً این رویکرد غیرعلمی نیست که دستاوردهای فکری فیلسوف یا فیلسوفانی از غرب با عقاید یا نگرش‌های متفکر یا سیاستمداری از شرق انطباق داده شود، که چنین امری نه ممکن است و نه مطلوب. منظور به سادگی این است که شرایط لازم برای بررسی و نقد تلقی مصدق از سیاست، از اخلاق و از ارتباط این دو حوزه فراهم آید.
قالب پژوهندگان ایرانی، برای نقد افکار روشنفکران ایرانی، مبانی‌ای را به کار می‌گیرند که آن مبانی در دنیای معاصر قابل دفاع نیستند، یا حداقل مورد تردیدهای جدی قرار گرفته‌اند. بررسی تلقی برخی از روشنفکران ایرانی از مفهوم ذهن بنیادی(40) بر اساس مبانی عصر روشنگری، بررسی فهم آنان از دموکراسی بر اساس معیارهای لیبرالیسم سیاسی و بررسی درک آنان از رابطه سیاست و اخلاق، بر اساس معیار مدرن جدائی این دو حوزه، نمونه‌هایی از این نوع بررسی‌های ناتمام هستند. در حالیکه از نظر این نوشته، اگر حتی قرار باشد بر اساس دستاوردهای غربی تفکر، اندیشه اندیشمندی ایرانی و یا عملکرد سیاسی سیاستمداری از این سرزمین مورد ارزیابی و نقادی قرار گیرد، سرگذشت آن مفاهیم را باید تا به روزگار ما پی گرفت و بر اساس آخرین دستاوردهای این حوزه‌ها، چنین نقدهایی را سامان داد. ماحصل کلام این قسمت اینکه، جدایی حوزه اخلاق از حوزه سیاست، امروزه با گرفتاری‌هائی مواجه است، راه حل‌هایی هم که برای این گرفتاریها ارائه شده است، خود دارای گرفتاری‌هائی است. راه‌حل لویناس هم از این امر کلی مستثناء نیست. به ویژه اگر نقدهای دریدا به اندیشه او مورد ملاحظه قرار گیرد. امری که بی‌تردید است، این است که باید به این گرفتاریها اندیشید تا سرگذشت مفاهیم تداوم یابد و سرنوشت انسان بر مدار بهتری بچرخد!
سرنوشک یک "سیاست اخلاقی"
مصدق گرچه تحصیلکرده‌ای با جهان‌بینی باز، نخستین دکتر ایرانی در حقوق و صاحب رسالاتی از قبیل "وصیت در حقوق اسلامی"، "کاپیتولاسیون و ایران"، "دستور در محاکم حقوقی"، "حقوق پارلمانی در ایران و اروپا" و "اصول قواعد و قوانین مالیه در ممالک خارجه و ایران قبل از مشروعیت و دوره مشروطه" بود، ولی متفکر به مفهوم اخص کلمه نبود. گرایش او بیشتر کاربردی کردن دانش و اندوخته‌های علمی خودش بود. حتی زمانی که تصمیم می‌گیرد با همکاری عده‌ای، مجله‌ای به نام "مجله علمی" منتشر کند، تصمیم می‌گیرد که "سازمان ثبت املاک را در سوئیس که بعد از آلمان، بهتر از همه جا تأسیس شده و روی آن مطالعاتی کرده بود، موضوع مقاله قرار دهد. ولی از این جهت که تأسیس چنین سازمانی نه آنوقت بلکه تنظیم دفتری هم که بعد در ایران تأسیس گردید، آنوقت عملی نبود"(41)، از آن صرف‌نظر می‌کند و به نگارش مطلب دیگری روی می‌آورد، که آن مطلب نیز توسط علماء "خلاف شرع" تشخیص داده می‌شود و موجب "یأس و ناامیدی" او می‌گردد و نهایتاً اجتماع آنها متزلزل می‌گردد و "مجله نیز از بین می‌رود". مصدق در تحلیل چرائی از بین رفتن مجله دلیلی می‌آورد که خود نشاندهنده توجه وافر او به تغییرات عملی و نقش کاربردی دانش است، او می‌نویسد: "علت موجده‌ی اجتماع که تحصیل اشخاص بود، نمی‌توانست علت مبقیه هم بشود"(42). یا زمانی که نامه‌ای از "انجمن فرهنگ ایران" دریافت می‌کند که در آن "به لزوم نهضت فرهنگی به موازات نهضت ملی ایران" اشاره شده است، ضمن تائید این نظر، درکی که از نهضت فرهنگی عرضه می‌کند بیشتر معطوف به "نشر فرهنگ ایران و ترویج زبان فارسی در ممالک همسایه... و فرستادن استادان یا دانشجویان ایرانی به آن کشورها و غیره است."(43)
بدین‌ترتیب، این پرسش پیش می‌آید که نوشته حاضر چگونه می‌خواهد رابطه سیاست و اخلاق را از خلال نوشته‌هایی پراکنده مصدق بیرون بکشد؟ پاسخ در یک کلام این است که مصدق، انسان عقیده‌مندی بود، عقیده‌ای که خود از سه منبع ملیت، مذهب و فرهنگ مدرن غربی، تغذیه و در چارچوب مفاهیمی مشخص بیان شده بود. راز جاودانگی مصدق در این است که او از یک‌سو هیچ‌گاه از اصول اساسی منبعث از این عقیده دست نکشید و از سوی دیگر، مبتنی بر تربیت روشنفکری خویش، آنها را روز به روز، نو و تازه کرد. از اینرو در این قسمت از نوشته، نخست بحثی عرضه می‌کنیم در ضرورت عقیده‌مندی از دیدگاه مصدق، اقسام عقاید و عقیده‌مندانی که او فهرست کرده است و سپس اصول اساسی منبعث از این عقیده را در دو محور "مسئولیت سیاسی به مثابه امری اخلاقی" و "تبلور مادی این مسئولیت در سیاست داخلی و سیاست خارجی"، باز می‌نمایانیم و در نهایت، ضمن نگاهی به خصائل فردی او، سرنوشت او را در قالب حکایت دخترش خدیجه، دختری که به عشق پدر سلامت از کف بداد، پی می‌گیریم تا شاید امکانی فراهم آید برای پی بردن به ضرورت ایجاد یک تحول اخلاقی در بین ما ایرانیانی که روزگاری برتری خود را نسبت به سایر اقوام و ملل در برتری اخلاقی جستجو می‌کردیم. مطلب با استخراج نتایجی از کل مباحث و ضمیمه‌ای که در جای خود خواهد آمد به پایان میرسد.
در ضرورت عقیده‌مندی و درباره اقسام عقاید و سیاستمداران
مصدق در جلسه 18 خرداد 1306 مجلس شورای ملی، خطابه‌ای ایراد می‌کند که می‌تواند به همراه نطقی دیگری که یک سال پیس از آن در اعتراض به خیانت وثوق‌الدوله و قرارداد 1919 ایراد کرده بود، اساس تلقی او از "عقیده‌مندی" قلمداد گردد. او در خطابه 1306 می‌گوید: "آقا هر ملتی باید عقیده داشته باشد، اگر یک ملتی عقیده نداشته باشد، آن ملت کارش زار می‌شود، همه باید سعی کنیم که در یک جامعه، یک عقیده و مسلک و مرامی باشد. اگر ملتی بی‌مرام باشد، آن ملت از بین می‌رود. ... اگر ما در جامعه خودمان یک اصلی داریم، آن اصل را متزلزل نکنیم و نگوئیم که تجدد این‌طور حکم می‌کند. بنده خودم پارسال به عضویت انجمن انتخابات تهران دعوت شدم، نرفتم. بالاخره یک روز دیدم که خیلی اصرار می‌کنند که شما تشریف بیاورید، قبول کنید، بالاخره رفتم و دیدم که یک لیسانسیه حقوق، عقب او دو نفر حمال می‌آیند. گفتم اینها چه می‌گویند، گفتند، بلی این آقای لیسانسیه، آنها را آورده و دم در رأی آنها را خریده و حالا می‌روند رأی دهند"، مصدق می‌پرسد، آیا این لیسانسیه
حقوق می‌تواند مملکت را حفظ کند؟ و پاسخ می‌دهد که نه خدا شاهد است، و ادامه می‌دهد که "این مجاز در اسم حقوق است و هر یک از آنهایی که مثل او باشند را شامل می‌شود"(44)
مصدق در جلسه 29 شهریور 1305، به بزرگترین خیانتی که وثوق الدوله مرتکب شده است، یعنی قرارداد 1919 اشاره می‌کند و آن را سبب انحطاط اخلاقی و عقیدتی ایرانیان می‌شمارد و می‌گوید: "آیا وثوق‌الدوله در تمام ادوار زمامداری خود، ضربه مهلکی به اخلاق مملکت وارد نمودند. اخلاق حافظ نظام اجتماعی است. چنانکه جاذبه حافظ نظام عالم است."(45) و اضافه می‌کند که "هر کسی که شرافتمند است باید بتواند روی دو اصل از وطن خود دفاع کند و خود را تسلیم هیچ قوه ننماید. یکی از این دو اصل اسلامیت است و دیگری وطن‌پرستی."(46) از نظر او، "کسی که به این دو اصل معتقد باشد، نمی‌توان او را به زور ترساند یا به زر خرید، ولی یک متجدد سطحی و بی‌فکر را می‌توانند به یک تعارف تسلیم کنند."(47) در اینجا مصدق با اینکه خود، مسلمان پاک اعتقادی است، فراموش نمی‌کند که بگوید "هر مسلمانی وطن‌پرست است ولی می‌شود وطن‌پرست، مسلمان نباشد."(48) تا بدین‌ترتیب مسلمانی را تلویحاً در درجه دوم بنشاند و همه نوع گرایشات فکری و اعتقادی را در حوزه ملی و درجهت پروژه‌ای که داشته است، به هم نزدیک سازد.
از مجموع مطالبی که در نوشته‌ها و گفته‌های مصدق پیرامون عقیده و ضرورت عقیده‌مندی وجود دارد، چنین برمی‌آید که منظور او از عقیده، "نیرویی معنوی" و مستقل است که می‌تواند مهمترین منبع "نجات ملل کوچک از بدبختی"(49) باشد. در شرح چنین استقلال عقیده‌ای در حوزه سیاست می‌نویسد، "سیاست فارس تابع سیاست ایران و سیاست ایران مطیع سیاست یک جماعتی از اهل دنیا (انگلستان) است."(50) این استقلال عقیده را بارها و از جمله در نامه‌ای به ماکسیموف، سفیر کبیر اتحاد جماهیر شوروی سابق، مورد تأکید قرار می‌دهد که "آنچه در زمینه عقاید خود گفته‌ام، ندای ایمان و صدای قلب من است و هر کس که بخواهد در رویه من تأثیر کند، فقط با یک عملی که به معتقدات من نزدیک باشد، می‌تواند مرا شیفته خود سازد."(51)
او سپس به تقسیم‌بندی عقاید می‌پردازد و می‌گوید: "در این مملکت سه عقیده است: اول عقیده هواخواهان سیاست انگلیس، پیروان این عقیده می‌گویند تا دولت انگلیس منافعی از این مملکت نبرد، هرگز راضی نمی‌شود که از استقلال این مملکت دفاع کند... من اینجا سئوال می‌کنم که دولت انگلیس که به استقلال این مملکت هیچوقت عقیده نداشته، چطور می‌تواند به چیزی که عقیده نداشته، اقدام کند؟... عقیده دوم مربوط به اشخاصی است که تمایل به مرام چپ دارند. این اشخاص چون قادر نیستند که مرام خود را عملی کنند، چون افکار مردم با این امر مخالف است، اینها استمداد از افراد چپ دیگران می‌کنند. بنده عرض می‌کنم که هیچ‌کس قادر نیست در این مملکت، نفوذی غیر از نفوذ ملت ایران وارد بشود. این مملکت باید به حال خود بماند، این مملکت باید استقلال خود را در مقابل دول مجاور اعم از بزرگ و کوچک حفظ کند... عقیده سوم،‌ عقیده وطن‌پرسان ایران است. آنهائی که می‌خواهند ایران، عظمت تاریخی خود را حفظ کند، پیروان این عقیده می‌گویند، دولت ایران هرچه دارد باید در دست خودش باشد، نفت هم یکی از آن چیزها است."(52)
در توضیح این عقیده اخیر می‌گوید: "وقتی که بخواهند روی یک ملتی تحصیل اطلاعات کنند، ... این سئوال را می‌کنند که آیا مردم در مقدرات خود شرکت می‌کنند یا نمی‌کنند؟ اگر جواب این سئوال مثبت باشد، به آن مملکت به دیده احترام می‌نگرند و آن را مورد تکریم قرار می‌دهند و هیچ‌وقت فکر نمی‌کنند که از آن ملت بتوانند سوء استفاده کنند."(53) و شکوه می‌کند که "ملت ایران را به واسطه روش نامطلوبی که اتخاذ کرده، ملت زنده نمی‌دانند."(54)" و دعوت می‌کند که "صاحبان این عقیده" و ایمان از مرگ هم نباید هراس کنند تا چه رسد به فحش ناکسان، چون که اصل، مصلحت اجتماع است. آنجا که مصلحت اجتماع تأمین نباشد، مصالح افراد تأمین نخواهد بود و تشخیص اینکه چه اشخاصی روی مصالح جامعه مقاومت می‌کنند و چه اشخاصی روی مصالح خودشان، با مردم است و الحق هم که مردم از عهده این تشخیص خوب برمی‌آیند"(55)
بر پایه چنین توصیفی از عقیده و تقسیمات آن به دسته‌بندی سیاستمداران به منفی، مثبت و خادم صدیق می‌پردازد و می‌نویسد: "منفی آن کسی است که جرأت و جسارتش برای کار کم و طالب حسن‌شهرت هم می‌باشد. از اوضاع طوری انتفاد می‌کند که به هیچ کس برنخورد و از قبول هر کاری که در عمل، کوچکترین لطمه به حیثیات ظاهری او وارد کند، خودداری می‌کند،... مثبت کسی است که در هیأت حاکمه بسیار مؤثر و از قبول هر کاری چه خوب و چه بد برای تأمین مصالح و نظریات خود مضایقه نکند. این دسته اشخاص ... برای پیشرفت مقصود با هر نیک و بدی می‌سازند و چون معتقد به اصول نیستند، هیچ‌وقت مواجه با مشکلات نمی‌شوند. بین این دو دسته کسانی هستند که از نظر مصالح عمومی، خود را مواجه با هر مشکلی می‌کنند و از هیچ ناسزا و بدی و حتی ضرب و شتم و مرگ باک ندارند. این دسته را باید خادمان صدیق گفت. حال بسته به تشخیص جامعه است که با ملاحظه به سوابق اشخاص، هر کس که با یکی از این سه دسته تطبیق می‌کند، در محل خود بشناسند."(56)
این دسته اخیر، یعنی خادمان صدیق، کارشان دشوار است، چرا که باید سه ویژگی را در خود جمع کنند، جرأت داشته باشند که بتوانند کاری انجام دهند، از خود گذشته باشند و بتوانند تصمیم به موقع بگیرند.(57) در ورای همه این ویژگی‌ها، قبول مسئولیت سیاسی برای خادمان صدیق، به منزله امری اخلاقی است.
مسئولیت سیاسی به مثابه امری اخلاقی
قبول مسئولیت سیاسی برای مصدق، امری اخلاقی بود، او بارها در نوشته‌ها و نطق‌های خود تأکید می‌کند که هدف او از پذیرش پست‌های وزارت و وکالت، به انجام رساندن پروژه‌هایی بوده است ملی که در صورت توفیق، متضمن منافع مادی و معنوی همه اقشار و طبقات مردم بوده است. مصدق زندگی خود را گواه می‌آورد و شرح می‌دهد که در 14 ماهی که معاون وزارت مالیه بوده است، "عده‌ای از رؤسای آن وزارتخانه را محاکمه و محکوم" کرده است، آنهم در زمانی که "هیچ کس در این مملکت اسم محاکمه نشنیده بود."
اهالی شمال و جنوب را شاهد می‌آورد که در زمانی که او والی آن خطه‌ها بوده است، "چه اندازه در خیر آنها کوشیده است"،از زمان وزارت خود بر امور مالیه و خارج سخن می‌گوید و اینکه به دلیل اصلاح امور، چه ناسزاها از "متضررین و مخالفین اصلاحات" شنیده است. از وکالت خود در دوره "پنجم و ششم" تقنینیه سخن می‌گوید و از اینکه "با هر سیاستی که می‌خواست به حقوق مملکت تجاوز کند"، مخالفت کرده و موفق هم شده است و در این راه، حتی "در بعضی از نطق‌ها خطر کشته شدن را حس" کرده است.(58) و اینکه "اگر تصدی نخست‌وزیری را با کبر سن و ضعف مزاج به عهده گرفته است"، برای این بوده است که "قانون ملی شدن صنعت نفت را سرانجام دهد."(59)) و اینکه "نمی‌تواند مادامی که قضیه نفت حل نشده، این سنگر ]دولت[ را خالی کند. "ممکن است که دولت دیگری بیاورند که برخلاف مصالح ایران کاری بکند. آنوقت مردم بگویند تو که از کشته شدن باک نداشتی و برای کشته شدن حاضر بودی، از کسالت چه باک داشتی، می‌خواستی در حال احتضار هم که بودی، بمانی تا این کار به صلاح مملکت حل شود."(60) و اینکه وقتی فرمان عزل را می‌بیند، با اینکه "صلاح و صرفه شخصی" او در این بوده است که "آن را بهانه قرار" دهد و "دست از کار" بکشد، نظر به اینکه کناره‌جوئی او "سبب می‌شده، که هدف ملت ایران از بین برود"، مقاومت می‌کند و آن را اجرا نمی‌کند، خصوصاً اینکه شاه مطابق قانون حق نداشته است که "نخست وزیر را عزل کند"(61) و اینکه در سفر لاهه به پسر خود گفته است: "اگر خدای نکرده رو سیاه به ایران بازگردم، خود را از میان می‌برم."(62)
مصدق معتقد بود که "تا ملت به هدف نرسد"، نباید از هم جدا شد و "برای رسیدن به مقصود، با هم باید متفق شد"(63) بر اساس چنین نظریه‌ای، همه تدابیر لازم را به کار می‌بندد تا توجه و تمرکز ملت از روی مسئله اصلی به مسائل دیگر منحرف نشود. در اولین گام، از خود فرامی‌رود و در آغاز صدارتش، طی دستوری به اداره کل تبلیغات، خواهان حذف عناوین و القاب رادیوئی خود می‌گردد و به شهربانی کل کشور ابلاغ می‌کند که "در جراید ایران آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته می‌شود، هرچه نوشته باشند و هر کس که نوشته باشد، نباید مورد اعتراض قرار گیرد"(64)؛ چرا که "حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرافرازی میلیونها ایرانی و نسلهای متوالی این ملت کوچکترین ارزشی ندارد."(65) سپس تلاش می‌کند تا مردم را به اهمیت اهدافی که در سر دارد واقف و آنان را با خود همراه سازد. او جمله‌ای دارد که عمق بصیرت او را نشان می‌دهد و کمتر مورد توجه قرار گرفته است و آن اینکه "اینجانب به ملی بودن صنعت نفت و جنبه اخلاقی آن، بیش از جنبه اقتصادی آن معتقدم."، چرا که "کار تدنی اخلاقی به جائی رسیده که باعث ننگ هر ایرانی شده است."(66) منظور مصدق از اخلاق در اینجا سرفرازی، استقلال، شمرده شدن و به حساب آمدن یک ملت است و از این نظر به بحث هویت نزدیک می‌شود. می‌گوید: "برای هر ملتی، هیچ عاملی جهت بیداری و هوشیاری او بهتر از خاطرات گذشته و چگونگی رفتاری که در طی یک قرن اخیر با او شده نمی‌باشد."(67) و در جهت ارتقاء روحیه اخلاقی مردم، می‌نویسد: "من به انتقام اینکه یک ایرانی را تبعید کردند، انگلیسی‌ها را از ایران بیرون کردم تا بروند در جزیره خود به فکر فرو روند و بدانند که با یک ملت زنده‌ای طرف‌اند"، با اینکه می‌داند که شاه را انگلیس‌ها در ایران شاه کردند و هم آنها "او را از ایران بردند" و اینکه او "شاه ایران نبود، اگر شاه ایران بود، می‌گفت: میان ملتم می‌مانم و نمی‌روم."(68)
در مرحله بعد، مصدق تلاش می‌کند محمدرضا شاه را با خود همراه سازد و چون می‌داند که مسئله اصلی شاه، بقاء سلطنت است، تلاش می‌کند او را متقاعد سازد که "در مملکت مشروطه، برای اینکه مقام سلطنت محفوظ و مصون از تعرض بماند، شاه مسئول نیست و به همین جهت است که گفته‌اند پادشاه سلطنت می‌کند نه حکومت."(69) او همچنین با یادآوری خاطرات گذشته تلاش می‌کند شرایطی فراهم آورد که شاه در مقابل مردم و منافع آنها قرار نگیرد، نقل می‌کند که "روزی محمدعلی شاه مرا خواست و گفت، می‌خواهم با آیت‌الله بهبهانی راهی باز کنم. اگر شما این کار را بکنید، ممنون می‌شوم. عرض کردم شاه را به ایشان چه حاجت است؟ ایشان دارد به آزادیخواهان مساعدت می‌کند، شاه هم همین رویه را پیش بگیرد، دکان سیاسی ایشان تخته می‌شود و همه من تبع شاه خواهند شد."(70)
ولی زود درمی‌یابد که "اشخاصی که با وسایل غیرملی وارد کار شوند، نمی‌توانند از ملت انتظار پشتیبانی داشته باشند، به همین جهات هم اعلیحضرت شاه فقید و سپس اعلیحضرت محمدرضا شاه چنانچه می‌خواستند با یک عده وطن‌پرست مدارا کنند از انجام وظیفه در مقابل استثمار باز می‌ماندند."(71)
نتیجه اینکه، پذیرش مسئولیت برای مصدق از عصر مشروطه تا مقطع کودتا، همواره جنبه اخلاقی داشت. هم نوشته‌ها و هم اعمال سیاسی او گواه صادقی بر این برداشت است. از همه مهمتر اینکه گاه که احساس می‌کند هیچ کاری در درون سیستم از او ساخته نیست، "ترک فعل" می‌کند و آن را یکی از "اقسام مبارزه"(72) می‌داند و گاه حتی تا آن حد ناامید می‌شود که تصمیم می‌گیرد "از ایران به کلی ترک علاقه"(73) نماید و محل "اقامت همیشگی خود را در شهر نوشاتل سوئیس"(74) قرار دهد. ولی گاه برخلاف آن، چنان به قدرت می‌چسبد که نگران شکل‌های قانون نمی‌شود، به روح و جوهره آن ارجاع می‌دهد. تصریح می‌کند که "با اینکه اعطای اختیارات مخالف قانون اساسی است، این درخواست را می‌کنم، اگر در مجلسین به تصویب رسید، به کار ادامه می‌دهد، والّا از کار کنار می‌روم."(75) یا حکم به انحلال مجلس می‌دهد و این جمله معروف را می‌گوید که هر جا مرم هستند، آنجا مجلس است؛ و یا فرمان عزل را برخلاف مصلحت شخصی خود نادیده می‌گیرد و اصرار دارد که پروژه‌اش را تحقق بخشد. چرا که در سطح سیاسی به آن باور دارد و در سطح اخلاقی خود را به تحقق آن متعهد می‌داند.
پروژه اخلاقی مصدق در سیاست داخلی و خارجی
بگذارید به یاد آوریم که یکی از ارکان اخلاق، همچنان که در قسمت اول نوشته اشاره شد، مسئولیت است و مسئولیت یعنی مادری، یعنی داشتن دیگری در درون خود. این درون، این سینه، هرچه فراختر باشد، دیگران بیشتری را می‌تواند در درون خود جا دهد. به دیگران بیشتری می‌اندیشد. از خود فرا می‌رود و در اندیشه اصلاح اوضاع همگان برمی‌آید، به قدر وسع و طاقت بشری خویش البته. سیاست‌های مصدق در هر دو سطح داخلی و خارجی، سیاستی اخلاقی است. در سطح داخلی از فراهم آوردن "موجبات آسایش عمومی" و "خاتمه فقر و فلاکت" سخن می‌گوید و در سطح خارجی از "صلح عمومی جهان"(76). نگاهی کوتاه به جزئیات این پروژه می‌افکنیم.
مصدق اعلام کرد که در سطح داخلی دو هدف را دنبال می‌کند، یکی اجرای قانون نه ماده‌ای ملی شدن صنعت نفت و دوم اصلاح قانون انتخابات مجلس و شهرداریها، او اعلام کرد که شرعاً و اخلاقاً و عرفاً، وظیفه‌ای جز این تعهد که به ملت ایران داده است، ندارد(77). در نامه‌ای به تاریخ 16 اردیبهشت 1330، خطاب به موریسون، وزیر امور خارجه انگلستان، ضمن اظهار کمال علاقه به روابط و تشیید مبانی مودت با دولت انگلستان روشن می‌سازد که "دولت ایران می‌‌خواهد با استفاده از حق حاکمیت خود، از عواید نفت، بنیه اقتصادی کشور خود را تقویت و موجبات آسایش عمومی را فراهم و به فقر و فلاکت و نارضایتی عمومی خاتمه دهد و این امر مایه آبادی و آرامش ایران" خواهد بود. و یادآوری می‌کند که "ملی کردن صنایع حق حاکمیت هر ملتی است و... قراردادها و امتیازات مانع از اعمال حق حاکمیت ملی نخواهد بود".(78) در مورد ملی شدن صنعت نفت و اهمیت آن مطالب زیادی نوشته شده است، اما تقدم اهمیت اخلاقی موضوع بر جنبه‌های دیگر آن، کمتر مورد توجه قرار گرفته است؛ مصدق اما با غیراخلاقی خواندن قراردادها و تلاش برای فسخ آنها، تلاش می‌کند تا به بازسازی اخلاقی ایرانیان بپردازد و ملی شدن صنعت نفت، به نظر می‌آید که برای او مقدمه‌ای برای این بازسازی باشد. "چه امری نامشروع‌تر از اینکه قرارداد، ملیتی را تحت اسارت دولتی دیگر قرار دهد؟ چه خلاف اخلاقی از این واضح‌تر که ملتی با داشتن ثروت سرشار، از گرسنگی جان بدهد و عواید او را یک شرکت دولت خارجی و سرمایه‌داران آن دولت غصب نموده با ثروت خود او وسیله نابودی او را فراهم آورند؟"(79) مصدق در سطح داخلی و در جهت بازسازی اخلاقی، اخلاق به عنوان منبع سرافرازی ملی، توصیه می‌کند که "ما باید همان سیاستی را پیروی کنیم که نیاکان ما می‌کردند. اگر معلومات آنها به قدر ما نبود، ایمانشان از ما بیشتر بود"(80).
در اهمیت رکن دوم پروژه خود در سیاست داخلی می‌نویسد: "نظر من همیشه این بوده که تا انتخابات آزاد نشود و مردم وکلای خود را انتخاب نکنند، وضعیت مملکت بهتر نخواهد شد و مردم هیچوقت روی آزادی و استقلال را نخواهند دید."(81) مصدق، دیکتاتوری را به پدری تشبیه می‌کند که اولاد خود را از محیط عمل دور کند و پس از مرگ خود اولادی بی‌تجربه و بی‌عمل بگذارد و هشدار می‌دهد که "اگر ناخدا یکی است، هر وقت که ناخوش باشد، کشتی در خطر است و وقتی که مرد، کشتی به قعر دریا می‌رود، ولی اگر ناخدا متعدد باشد، ناخوشی و مرگ یک نفر در مسیر کشتی مؤثر نیست."(82) و اینکه "نجات کشور ما منحصراً در ایمان به دموکراسی حقیقی و ایجاد حکومت واقعی مردم بر مردم است"(83) و اینکه "ایجاد حکومتی دموکراسی یک راه بیش ندارد و آن انتخابات آزاد است"(84) و اینکه "چاره این بیچارگی ما فقط ایجاد حکومت دموکراسی است"(85)، و نهایت اینکه "قوای حاکمه ایران از گذشته عبرت بگیرند."(86)
در سیاست خارجی، مصدق علیرغم ملیت‌گرایی بی‌شبهه‌اش، جهت‌گیری "ای" اخلاقی دارد و پیش از آنکه در این حوزه نگران منافع ملی باشد، دل نگران مظلومیت انسان‌هاست. در نامه‌ای به رئیس هیأت نمایندگی ایران در هفتمین دوره مجمع عمومی ملل متحد می‌نویسد: "چون یکی از هدفهای اساسی سیاست خارجی دولت اینجانب، همراهی و کمک به ممالکی است که برای حفظ استقلال و حق حاکمیت خود مجاهده می‌نمایند، صریحاً دستور داده می‌شود که هیأت نمایندگی ایران حداکثر مساعدتهای ممکنه را برای تحصیل استقلال و حاکمیت ممالک مردم آفریقایی به عمل آورده و... رسماً اعلام دارند که دولت ایران حاضر است صدای مظلومانه آنها را از پشت تریبون مجمع به گوش جهانیان برساند."(87)
یا در نامه‌ای دیگر می‌نویسد، "برای گستردن بساط عدل و نصفت در جهان که غایت آمال بشری است ... هیچ وسیله‌ای جز قیام و جهاد ملت‌های ضعیف و ستمدیده در برابر جور و بیداد دولت‌های استعمارطلب وجود ندارد."(88)
با اینکه قرار نیست در این نوشته از عملکردهای سیاسی مصدق سخنی به میان آید، ولی نمی‌توان به برخی اقدامات او در حوزه سیاست خارجی و از جمله قطع رابطه با اسرائیل اشاره نکرد. مصدق بر اساس سیاست ضداستعماری خود، تصمیم به قطع رابطه با اسرائیل می‌گیرد و آن را به اجرا در می‌آورد. "در تیرماه 1330، کنسولگری ایران در اسرائیل منحل شد. در مجلس هم وزیر خارجه وقت اعلام کرد، دیروز دولت ایران کنسولگری خود را در اسرائیل منحل اعلام کرد و رسیدگی به کار اتباع ایرانی را به سفارت ایران در عمان محول کرد و نماینده اسرائیل را هم قبول نکرد و نخواهد کرد."(89) یا در اقدامی دیگر، "در آبان‌ماه 1330، در بازگشت از سفر شورای امنیت به مصر رفت و مورد استقبال عظیم مردم مصر قرار گرفت. رفتن او به مصر حرکت مهمی بود که مورد مخالفت انگلستان و عوامل آن در ایران از جمله جمال امامی در مجلس قرار گرفت. وی اعتراض کرد که شما به چه مناسبت به مصر رفته‌اید؟ مگر شما انقلابی هستید؟ مگر نمی‌دانید که مصریها در حال مبارزه با انگلیس هستند؟"(90)
خلاصه اینکه مصدق در سیاست خارجی، پراگماتیست و اپورتونیست نبود. همواره علیه سیاست استعماری و له کشورها و ملل محروم بود. او در سیاست خارجی، همچنان که در سیاست داخلی، از پروژه‌ای اخلاقی پیروی می‌کرد و قدرت سیاسی را کارگزار آن پروژه کرده بود. چنین رویکردی به سیاست و به اخلاق ممکن نیست، مگر اینکه تکلیف فرد با خودش روشن باشد و یا در پروسه چنین رویکردی، روشن شود. جوهر سیاست اخلاقی، پروژه‌پردازی مسئولانه و مقرون به توفیق برای دیگران است، و برای چنین کاری، مادر باید بود، دیگری را باید در درون خود گرفت، آن هم نه از سر خوب و بد حادثه، که از سر عشق به داشتن دیگری در درون خود. گرچه بعضی فلاسفه مانند جان دیوئی، تمامی اخلاق را ضرورتا اجتماعی می‌دانند و تمایز بین اخلاق فردی و اخلاق اجتماعی(91) را نادرست می‌انگارند، اما عمده فلاسفه، بین این دو نوع اخلاق تفاوت می‌گذارند و معتقدند که چنین تمایزی، نه تنها انکارناپذیر است، بلکه اساسا بر تمایز بین وظایف شخصی و وظایف اجتماعی مبتنی است. اینان حتی پیشتر می‌روند و این پرسش را پیش می‌کشند که اصولا در فلسفه اخلاق آیا،‌ کدام یک از این دو اصیل است؟(92)
آنچه تا به حال نوشته شد، مقدمه‌ای بود بر سرگذشت دو مفهوم و سرنوشت پیوند آنها در تجربه مصدق. اینک که بنا بر مقدمه‌نویسی است، اجازه دهید تا با نگاهی به خصائل فردی مصدق و سرنوشت خدیجه او، مقدمه‌ای دیگر بگشائیم بر سرگذشت دو حوزه اخلاق فردی و اخلاق اجتماعی از یک‌سو، و داستان تدنی اخلاقی ما ایرانیان، از دیگر سو.
خصائل فردی مصدق و تدنی اخلاقی ما ایرانیان
روحی حساس داشت. گاه از درد می‌گریست. از مغرضی صحبت می‌کند که خواسته بود او را با کسی که انتخابش به دلیل تطمیع مورد اعتراض قرار گرفته بود، همداستان نشان دهد: "از این پیش آمد، آنقدر متأثر شدم که به من حال تب دست داد." و شرح می‌دهد که با کلام مادرم که "مرا بسیار دوست داشت"، آرام شدم که "وزن اشخاص در جامعه به قدر شدائدی است که در راه مردم تحمل می‌کنند."(93) وفای به عهد داشت و معتقد بود که "کسانی که به حفظ قول معتقدند، هرگز نقض قول نمی‌کنند، اعم از اینکه قسم یاد کنند، یا نکنند."(94)
قدرشناس بود و به زحمات و ایده‌های دیگران ارج می‌نهاد. بارها و بارها از شهید حسین فاطمی یاد می‌کند و نقش او را به عنوان طراح اولیه ملی کردن نفت، برجسته می‌سازد: "شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی رحمه‌الله علیه اول پیشنهاد ملی شدن صنعت نفت را داد."(95) و همین را تقصیر فاطمی می‌داند: "آری شادروان دکتر حسین فاطمی فقط یک تقصیر داشت و آن پیشنهادی بود که در یکی از جلسات جبهه ملی برای ملی شدن صنعت نفت کرده بود و به جزای خود هم رسید."(96) و درود می‌فرستد به "روان پاک فاطمی و سایر شهدای راه آزادی که با خون خود مبارزات ضداستعماری را آبیاری کردند."(97) و می‌داند که "نام نیک دکتر فاطمی همیشه در صفحات تاریخ ایران باقی خواهد ماند"(98)، و "ای کاش سرنوشت شهید دکتر سیدحسین فاطمی نصیب من شده بود."(99)
سخت‌کوش بود، در شرح مدت اقامت خود در پاریس که اولین مسافرت او به اروپا بود، می‌نویسد: "چنانچه بگویم نقاط دیدنی شهر پاریس را ندیدم و در تمام ایام توقفم، هر شب ساعت نه در خانه بودم و از ساعت پنج صبح تا وقت خواب یا در مدرسه یا در خانه تحصیل می‌نمودم، سخنی به گزاف نگفته‌ام."(100) جدل پرهیز بود: "در این کتاب، حتی‌المقدور سعی کرده‌ام به بدی از کسی نام نبرم تا موجب یأس بازماندگان نیکوکار را فراهم نسازم."(101) و توصیه می‌کند که "از انتشار هرگونه مطلبی" که "موجب رنجش" می‌شود، خودداری ‌شود.(102) شوخ هم بود، از نامه‌ای صحبت می‌کند با دو ظرف پر از خرما و تخم‌مرغ که خطاب به او و بدین مضمون نوشته شده بود: "ساعتی دارم که مدتی است از کار افتاده، نظر به اینکه فرزندان شما تحصیلات خود را در اروپا کرده‌اند، آن را می‌فرستم درست کنند و هدیه ناقابلی هم که ارسال شده نوش‌جان نمایند." او به طنز می‌نویسد که "این نامه وقتی نوشته شده بود که چهارده سال از عمر مشروطه گذشته بود و هنوز مردم دور از پایتخت اینطور تصور می‌کردند که هر کس برای تحصیل به خارج رفت، همه چیز حتی ساعت‌سازی هم آموخته است."(103)
دخترش را، آخرین فرزندش را، مصدق بسیار دوست داشت. خدیجه نیز که "دختری زرنگ، باهوش و مهربان بود." بسیار به پدر مهر می‌ورزید. مصدق برایش قصه می‌گفت، مینو می‌خرید و با او الفت داشت، تا آن عصر شوم، عصر هفدهم تیر 1319 فرا رسید. مصدق در این روز دستگیر و به زندان شهربانی برده شد تا از آنجا به بیرجند که محل تبعید او بود، انتقال داده شود.
خدیجه سیزده ساله با "اصرار توأم با عجز و لابه" خود موفق می‌شود تا اجازه مادر را بگیرد که در کنار ساختمان زندان انتظار بکشد و پدر را هنگام انتقال به بیرجند ببیند: "هنگامی که پدرم را طناب پیچ کرده و دست و پایش را گرفته بودند تا به اتومبیل برسانند"، خدیجه پدر را می‌بیند و با "دیدن منظره چنان تکان می‌خورد که پس از بازگشت به منزل با حال نزار و رنگ پریده، هوش و حواسش را از دست می‌دهد. دخترک کارش ساخته شده بود. از آن روز به بعد، به بیماری اعصاب و روان دچار شد و دیگر به حال عادی برنگشت." خدیجه مدتی در تهران تحت درمان بود، و سپس مصدق او را در یکی از بیمارستانهای سوئیس بستری کرد(104) و همانجا بود تا درگذشت.(105) مصدق در نامه‌ای به فرزندش احمد مصدق، با لحنی تضرع‌آمیز، که در او امری بی‌سابقه است، می‌نویسد: "این روزهای آخر عمر من کاری کنید که من به آرزوئی که دارم برسم و آن این است: ملکی خریداری کنم، وقف بیمارستان کنم و منافع آن مادام‌العمر حق خدیجه باشد."(106) او گوئی می‌دانست که حکایتی تکان‌دهنده‌تر از تراژدی خدیجه در پیش است و آن حکایت تدنی اخلاقی ما ایرانیان است:
"با آسایشگاه تماس می‌گیرم، پرستار می‌پرسد چه نسبتی با وی دارید؟ می‌کوشم برای وی توضیح دهم که پدر این بانوی سالمند، نخست وزیر ملی ایران بوده است و خدمات او به کشورش هرگز از خاطر میلیون‌ها ایرانی نمی‌رود و به همین خاطر می‌خواهم او را ببینم. پرستار با لحنی استهزاءآمیز می‌خندد و می‌گوید: پس چرا ایرانیان از این دختر قهرمان ملی سراغ نمی‌گیرند؟! از علت بیماری‌اش می‌پرسم و پاسخ می‌شنوم که چون دختر بسیار حساسی بوده و پدرش را خیلی دوست داشته، در پی حادثه دستگیری پدر دچار اختلالات روانی می‌شود. می‌پرسم هزینه نگهداری‌اش چگونه تأمین می‌گردد؟ می‌گوید، هیچ کس برای وی پولی نمی‌فرستد. تمام اعضای خانواده وی مرده‌اند. ما به سفارت ایران اطلاع دادیم و از آنها خواستیم مخارج وی را تأمین کنند ولی قبول نکردند و پاسخی ندادند. در حال حاضر آسایشگاه برخلاف رسم جاری خود، علاوه بر تحمل مخارج وی ماهانه حدود صد فرانک هم به وی می‌پردازد تا اگر چیز خاصی لازم داشته باشد تهیه کند. پرستار اضافه می‌کند: من تعجب می‌کنم، ایران یک کشور ثروتمند است و همین حالا هم دولت ایران یک رستوران 60 میلیون فرانکی در ژنو می‌سازد، ولی برایش دشوار است هزینه یک بیمار را بپردازد؟ مگر شما نمی‌گوئید پدر وی نخست‌وزیر بزرگی در تاریخ ایران بوده است!؟" حکایت فوق از کتاب، "من نوکر ملتم" درباره زندگی دکتر مصدق) نقل شده است!(107) در سرنوشت نوکر ملت و زندگی و مرگ غریبانه دختر محبوب او درنگ کنیم و خود را از شرم به نیایشی از شریعتی، که مصدق را "پیشوای خود"(108) و نام او را "محک آزادی و شرف" ملت می‌دانست(109)، بسپاریم که:
خدایا، به مردان ما شرف، به روشنفکران ما ایمان، به فهمیدگان ما تعصب، به اساتید ما عقیده، به دانشجویان ما نیز عقیده، به بیداران ما اراده، به نویسندگان ما تعهد، به هنرمندان ما درد، به شاعران ما شعور، به محققان ما هدف، و به... (110)
ملاحظات پایانی
الف. قبل از تلاش برای ایجاد رابطه‌ای بین دو حوزه اخلاق و سیاست، نخست باید سرگذشت هر یک از این دو مفهوم را مستقلاً پی گرفت و از نتایج آخرین تاملات متفکران درباره این حوزه‌ها آگاه شد و بر روی آن اندیشید، تا بر اساس آن بتوان به ضرورت پیوند این دو حوزه واقف شد و درصدد نظریه‌پردازی برآمد. در جامعه ما ایران که هنوز دولت مدرن به مفهوم دقیق کلمه شکل نگرفته است،‌اخلاقیات فردی مبتنی بر ریا و به تعبیر نیچه بر اساس بردگی است، و اخلاقیات اجتماعی در جوهر بر بنیاد وظیفه و تکلیف است، توجه اساسی به اندیشه‌های سه متفکر، یعنی ماکیاولی، نیچه و لویناس، حیاتی می‌نماید. ماکیاولی، هم می‌تواند معایب آمیختگی کهن اخلاق و سیاست را به ما بنمایاند و هم از طریق نظریه سیاست قدرت بنیاد خود، دلهره به جانمان اندازد و به بازاندیشی در جوهره سیاست مدرن و نقش دولت وادارمان سازد. نیچه، هم می‌تواند دنائت اخلاقیات برده‌گی را رسوا سازد و هم با اخلاق سروری خود، هراسناک‌مان سازد و به اندیشه‌ورزی وادارد تا با ابهام‌زدائی از "اخلاقیات آفرینندگی" او، راهی به سوی هزارتوی اخلاق انسانی بگشائیم. لویناس، هم می‌تواند به ما بیاموزد که درک کهن از اخلاق بی‌بنیاد است، ولی می‌توان درک مدرن از متون کهن داشت، چرا که اساساًَ فلسفه لویناس مبتنی بر متون دینی است. او همچنین می‌تواند بیاموزاند که گرچه آمیزش کهن اخلاق و سیاست فاقد اعتبار است، ولی می‌توان در پس تجربه جدایی مطلق این دو حوزه، از نوع جدیدی از رابطه بین این دو مفهوم سخن گفت. او هم اما می‌تواند نگران‌مان سازد و پرسش در جانمان اندازد که آیا سیاست اخلاق بنیاد میتواند تحقق یابد؟ تجسم مادی یابد؟ تدوین شود؟
ب. از بین سه حوزه اخلاق، سیاست و رابطه این دو، آنچه که بیش از همه به آن نیازمندیم، بازاندیشی در دستگاه اخلاقی است. امری که بر سیاست تاثیر مستقیم می‌گذارد. در جامعه ما مدام از اخلاق صحبت می‌شود ولی کمترین پرنسیب‌های اخلاقی که حتی در جوامع غربی معمولی و متداول است، رعایت نمی‌شود. برای ایجاد نوعی هماهنگی بین حوزه اخلاق و سیاست، ما ایرانیان، نیازمندیم که قبل از هر چیز اخلاق را بازتعریف کنیم و برای اینکار راهی وجود ندارد جز آنکه آنچه سالیانی است به نام اخلاق به ما آموزش داده‌اند از اساس مورد بحث و بازبینی قرار گیرد. جسارت سقراطی نیچه در نفی اخلاق بردگان می‌تواند آغازی خجسته تلقی شود.
در حقیقت، نیچه به کارمان می‌آید، چون به صورت سنتی، فلاسفه تلاش کرده‌اند تا به یک مفهوم متعالی از اخلاق دست یابند. نیچه این سنت متعالی به مفهوم جهانشمول(111) عینی(112) و "قادر به هدایت انسانها به یک مرحله نهایی از کمال" را بیمار می‌نامد و با آن می‌ستیزد. او در چهار مطالعه تاریخی با بی‌باکی به افشاء اخلاق بندگان و ترویج اخلاق آفرینندگان (و نه سروران)(113) می‌پردازد. از نظر او، ارزش اخلاقی اصولاً ارزش نیست مگر اینکه آفریده شود و دوام نیز نمی‌یابد مگر آنکه این آفرینندگی تداوم یابد. نیچه در "سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی"(114) علم اخلاق تاریخ را نقد می‌کند و در رساله‌های "تولد تراژدی"(115)، "تبارشناسی اخلاقیات"(116) و "ضدمسیح" یا "دجال"(117) به ترتیب به نقد "علم اخلاق هنر"، "علم اخلاق اخلاقیات" و "علم اخلاق دین" می‌پردازد. هدف نیچه از همه این نقدها این است که بردگان را از بردگی اخلاقی وارهاند و ارزش‌های راستین را ترویج کند. حکمت نیچه، حکمت شادان است: "آن کس که خنده نمی‌داند، همان به که آثار مرا نخواند." و از همین رو است که خود، خودش را "فیلسوف زندگی" و هایدگر او را "فیلسوف ارزش" می‌نامد و معتقد است که علیرغم نقد رادیکال نیچه به فیلسوفان مابعدالطبیعه، او را باید آخرین فیلسوف مابعدالطبیعه‌گرا دانست، چرا که تفسیر هستی در فلسفه نیچه با مفهوم ارزش بیان شده است.(118)
نیچه به کارمان می‌آید، چون از نظر نیچه، "پدیده اخلاقی وجود ندارد، تنها تعبیرهای اخلاقی از پدیده‌ها وجود دارند"(119) از اینرو در دنیایی بدون خدا، هر فردی مسئول رفتار و کردار خود است. نیچه انسان را ترغیب می‌کند تا باورها و ارزش‌های خود را در آزادی بی‌محدودیت بنا کند، چرا که "باورهای محکم و قاطع" از نظر نیچه، "حقیقت را بیش از دروغ تهدید می‌کنند"(120) و از اینجا است که مهترین فضیلت اخلاقیات سروری از نظر نیچه، راستگویی است و دو فضیلت دیگر یعنی دلیری و سخاوت، ضامن و پشتیبان آن. او ایثارگری را شکلی از خودخواهی می‌داند که در ارزانی داشتن نیکی به دیگری تجلی می‌یابد و تصریح می‌کند که خودخواهی در ابرانسان، انسانی که بر خویش فرمانروائی دارد، فضیلتی است و در توده‌ها رذیلتی. دروغ و سرکوب امیال، مظاهری از اخلاقیات بردگی هستند. در اخلاقیات بردگی آنچه نشان توانائی است، ناپسند و آنچه نشانه‌ای از ضعف دارد، پسندیده است. از اینرو، برده از هر کس که از او زیباتر، سالم‌تر، تواناتر و باهوش‌تر است، بیزار است. برده از "این کسی که هست" ناخشنود است و می‌خواهد کسی دیگر باشد. بنابراین برده چون "هویت" ندارد، از دیگری انتقام می‌گیرد. از خودِ خودش را نمی‌خواهد، خودِ دیگری را می‌خواهد.
نیچه به کارمان می‌آید، چون راهی که نیچه برای رهایی از اخلاق بردگی پیشنهاد می‌کند، عشق است: "عاشق سرنوشت خویش باش"، "عشق اما خود دردی است که بهترین درمان آن، عشق متقابل است. مرهمی که گذشت زمان آن را محک زده است."(121)، راه دیگر، رها شدن از "حس گناهکاری" و "وجدان بیمار" است. او می‌گوید، کسانی که بسیار رنج می‌کشند و خواسته‌ها و تمایلات انسانی خود را به افراط سرکوب می‌کنند، نهایتاً شکنجه‌گر می‌شوند و می‌خواهند از همه کسانی که زندگی را زیبا، شاد و لذت‌بخش می‌یابند، انتقام بگیرد. او بنابراین حکم می‌دهد که "خدا مرده است" و توصیه می‌کند که "بی‌پروا زندگی کن" و سئوال می‌کند که "بهترین درمان چیست؟" و پاسخ می‌دهد "پیروزی"(122)" پس از رحم دوری کنید، اما در این گفته نیز بدرنگید: عشق بزرگ بر فراز تمام رحم خویش جای دارد، زیرا خواهان آفریدن معشوق است. من خود را فدای عشق خویش می‌کنم و همسایه‌ام را نیز چون خود."این است سخن آفرینندگان همه! باری، آفرینندگان همه سخت‌اند."(123)
پ. بحث درباره نحوه آمیختگی حوزه سیاست و حوزه اخلاق، در فلسفه، همچون سایر موضوعات فلسفی، همچنان گشوده است و می‌توان در این مورد تا ناپایان مناقشه کرد. تفکیک مطلق این دو حوزه اما امروز قابل دفاع نیست و همچنانکه گفته شد، عمده‌ترین مشکل آن، خود بنیاد شدن قدرت و غیراخلاقی یا ضداخلاقی شدن سیاست است. در ایران اما، که هنوز دولت مدرن تأسیس نیافته و بی‌طرفی دولت نسبت به ادیان، ایدئولوژیها، مرام‌ها و حتی آموزش به رسمیت شناخته نشده است، سخن گفتن از آمیختگی حوزه اخلاق و سیاست، اگر با دقت علمی تبیین نشود، می‌تواند نتایج فاجعه‌آمیزی داشته باشد. از اینرو "از یک طرف باید برای پرهیز از دوباره تجربه کردن فجایعی که دولتهای ایدئولوژیک به وجود آورده‌اند، جدائی نسبی حوزه سیاست از حوزه اخلاق و دین را رسمیت بخشید و از طرفی دیگر برای پرهیز از فاجعه خود بنیادی قدرت که نتیجه گسست کامل این دو حوزه است و نیز برای پرهیز از بی‌توجهی عمومی به امور سیاسی و اجتماعی، جلوگیری از فساد دولتمردان و به طور کلی خودبینی‌های فردی و اجتماعی، امر اخلاقی را در قالب احزاب، نهادهای فرهنگی و مدنی پی‌گیری کرد. امری که به صورت غیرمستقیم بر کار دولت نیز تأثیر می‌گذارد، چون مطالباتی را ایجاد می‌کند که دولت به عنوان نهادی بی‌طرف، مجبور است به آن پاسخ گوید و پی‌گیری کند."(124) نتیجه دوم چنین رویکردی، پدیدار شدن سیاستمداران اخلاقی است. سیاستمدارانی که ضمن وقوف به قواعد و معیارهای سیاست مدرن، پاسخگوی مطالبات اخلاقی مردم نیز هستند و آنها را در قالب آرمانهایی چون صلح و عدالت و آزادی پی‌گیری می‌کنند. آخرین و شاید مهمترین نتیجه این نوع نگاه به آمیختگی سیاست و اخلاق این است که سیاست را عنصری از یک پیکره کلی به نام هستی انسانی می‌بیند و می‌داند که اگر عضوی از این پیکره منفصل شود و ادعای خود بنیادی کند، فاجعه ایجاد می‌کند.
ت. تجربه مصدق می‌تواند الگویی باشد، برای تلاش در جهت چنین رویکردی. او خود همچنان که نشان داده شد، یک سیاستمدار اخلاقی است. محصول فرهنگ و تمدن خویش است. با افکار جدید آشنائی دارد. با قواعد و مبانی سیاست مدرن آشنائی دارد و به جدائی نسبی حوزه‌ها واقف است و تأکید دارد که "قوانین اساسی برای سالهای متوالی و دوران ممتد و مدید نوشته می‌شود" و قانون‌گذاران نباید حسن‌نیت و پاک‌دلی پادشاه زمان خود را ملاک قرار دهند(125) ولی در عین‌حال، سیاست برای او همواره حامل مسئولیت اخلاقی است. تبلور عینی این مسئولیت را در سیاست خارجی و داخلی دیدیم. این تجربه با اینهمه، تجربه شکست "سیاست اخلاق بنیاد" از "سیاست قدرت بنیاد" بود. راه‌حل در این میانه چیست؟ واقعیت این است که جامعه ایران، جامعه ناهمزمانی‌ها است. زمان تقویمی و زمان تاریخی آن بر هم منطق نیست، چون در چالش بین سنت و مدرنیته به سر می‌برد، از آنچه متعلق به خودی است می‌پرهیزد، زیرا شرش را دیده است و از هرچه مدرن است، استقبال می‌کند، زیرا شرش را ندیده است. چون مسئله اصلی جامعه ایران جدال استبداد و آزادی است، نمی‌تواند در اقسام آزادی اندیشه کند و به فکر یک دموکراسی عمیق اجتماعی باشد، دل می‌دهد به نوعی ناتمامی از آزادی، در قالب ایدئولوژی‌ای به نام لیبرالیسم، که خود در جایی دیگر مورد اعتراض و انتقاد است. چون شرهای زیادی به نام اخلاق و دین تحمل کرده است، دل خوش می‌کند به سیاستی خود بنیاد که شنیده است که این نوع سیاست، حقوق بشری را پاس می‌دارد، حق شهروندی را به رسمیت می‌شناسد و قواعدی دارد که نه با معیار دین و اخلاق که با معیارهای مستقلی که زاده مطالبات شهروندان است، تعیین می‌شود، بی‌آنکه بتواند به نقایص و حتی فجایعی که این استقلال ایجاد کرده است، بیندیشد. در چنین شرایطی به نظر می‌رسد راهی جز اندیشیدن روی خود مسائل و تلاش برای نظریه‌پردازیهای نوینی در این حوزه‌ها وجود نداشته باشد. تجربه مصدق می‌تواند هم به سیاستمداران یادآوری کند که به جای منافع خود، منافع دیگران را، منافع مردم را در مرکز دل‌مشغولی خود قرار دهند، که راز جاودانگی مصدق، جز این نبود و نیست، و هم می‌تواند به روشنفکرانمان یادآوری کند که در دلایل شکست "سیاست اخلاق بنیاد" از "سیاست قدرت بنیاد" بیندیشند و نظریه‌هائی برای توفیق اولی بیابند و از این طریق سیاستمداران خادم و صدیق را در راه دشواری که در پیش گرفته‌اند، یاری رسانند. چنین باد.