تاریخ انتشار : ۳۰ دی ۱۳۸۹ - ۱۰:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۵۹۵

محترم رحمانی
تاریخ روشنفکری از مشروطه تا به امروز با ناکامی‌ها و پیشرفت‌های بسیاری همراه بوده است. آن زمان که دانشجویان فرستاده امیرکبیر به فرنگ، از کشتی‌ها پیاده شده و برای اداره نهادهای جامعه، پرورش یافته بودند و با خود تحفه قانون به ارمغان آوردند و یا روشنفکران تجاری به شهرهای قفقاز و... سوغاتی از اندیشه و افکار را با فرهنگ خویش بومی ‌کردند، هیچ‌گاه گمان نمی‌بردند مدرنیزاسیون و پیشرفت جامعه ایرانی با چنین چالش و دشواری تاریخی مواجه شود! روشنفکری و ملت ما مجبور باشد از مشروطه تا امروز تاریخ را دوره کند و باز قامت راست کند.
به نظر می‌ر‌سد آنان عمدتاً تمایل داشته‌اند صدها سال پروژه تمدن و مدرنیزاسیون اروپایی و یا... را با شتابی تند و در تاریخ زمانی کوتاه در جامعه خویش مستقر سازند! در حالی که سرمایه‌گذاری‌های لازم در راستای فکر و فرهنگ‌سازی و یا جریان و بسترسازی تشکیلاتی و صنفی و... را به انجام نرسانیده بودند.
و از همان آغاز تولد روشنفکری چنین زیاده‌خواهی و شتاب‌زدگی باعث شده بعضاً به جای چالش‌های فرهنگی و فکری و سایر اقدام‌های ضروری از قبیل بسترسازی و ایجاد نهادهای فرهنگی و مدنی، برخی از روشنفکران به کسب قدرت و حاکمیت برای تغییر و یا اصلاح اهتمام بورزند، اما در این مسیر هم با ناکامی‌هایی جدی مواجه بوده‌اند. زیرا نه ساختار قدرت و نه ساختار فرهنگی و اجتماعی ایران و عدم همراهی و همکاری مردم و... هیچ‌کدام اجازه چنین کاری را به آنان نمی‌داده است.
شتاب‌زدگی و انتخاب راه‌های نزدیک و میان‌بر، آفت بزرگی است که بارها طی صد سال اخیر ما را گام‌ها به عقب برده است و بعضاً امتیازهای دوران قبل را هم از دست داده‌ایم؛ تحولاتی زودرس که از ثبات و پایداری عمیقی برخوردار نبوده‌اند. من ترجیح می‌دهم، دو نسل، سه نسل کار بکنند و بعد به نتیجه برسند. نه اینکه در عرض 10 سال به نتیجه برسیم باز برمی‌گردیم به 100 سال عقب‌تر. همیشه یک تجربه عجیب در تمام آفریقا و آسیا شده، کسانی که به سرعت به نتیجه رسیده‌اند، بعد امتیازات قبل از انقلابشان را هم از دست داده‌اند. من همه انقلابات زودرس را نفی می‌کنم.(1) البته امروزه جریان‌های متفاوت روشنفکری ایران خود به طولانی بودن پروژه پیشرفت جامعه خویش پی برده‌اند.(2)
سخن از روشنفکری در قامت یک طیف یا قشر واقعیتی است که تجزیه و تحلیل و نقادی پیرامون آن را ذاتی و ضروری این پدیده می‌سازد، چرا که این طیف به همان میزان که در عرصه مناسبات فکری، فکری سیاسی و اجتماعی نقش تعیین‌کننده، حساس و قابل تأمل می‌یابد با تأسی از بحران‌ها و گذرهای طولانی جامعه ما خود دورانی از بحران و گذار را طی می‌نماید که چندان نیز آسان نیست و در رسیدن به اهدافش راهی سهل در پیش ندارد.
امروز روشنفکری در هر سه جریان لائیک، مارکسیستی و مذهبی بیش از هر زمان دیگر به آسیب‌شناسی و نقادی خویش نیازمند است تا بتواند به ایفای نقش مهم خویش در جامعه همت گمارد تا هم به بحران‌های ذاتی خویش و هم به بحران‌های صعب‌العبور جامعه فائق آید.
پروژه‌های ناتمام روشنفکری
هر سه جریان لائیک، مارکسیستی و مذهبی پروژه‌هایی ناتمام در جامعه ما بوده‌اند:
الف روشنفکری لائیک با عمری بیش از یک قرن تکاپو و چالش در زمینه‌ها و عرصه‌های پنهان و آشکار در عرصه قدرت هرگز نتوانسته‌اند پروژه مدرنیزه مورد نظرشان را در جامعه ما رقم بزنند. از تقی‌زاده که آسیمیله‌وار می‌خواست با شباهت‌سازی فرهنگی ایران و غربی جامعه‌ای شبیه غرب بنا نهد تا فرهنگ‌سازان خوش نام نظیر هدایت، کسروی و... هیچ یک قادر نشدند پروژه خویش را به پایان برسانند!
رژیم پهلوی نیز که سودای بازسازی آیین کهن را در قالب پادشاهی خویش داشت، طی پنجاه سال حکومت همراه با استبداد خویش ره به جایی نبرد و جای آن با یک حکومت مذهبی تعویض شد. طیف متنوع وسیعی از این روشنفکران در عرصه تحولات اقدام کردند، اما پروژه‌شان راه به جایی نبرده است!
زیرا روشنفکران این جریان به این نکته وقوف نداشته و ندارند جامعه‌ای که از شخصیت فکری و خلاقیت درونی و بومی برخوردار نباشد، هرگز نمی‌تواند با وارد کردن پیشرفت و رفاه اقتصادی و اجتماعی از غرب و کپی کردن از یک جامعه مترقی دیگر مدرنیزه شود و یا تمدن بسازد!
چهره‌های منور و خوش فکر این جریان این انتقاد را بپذیرند که در صد سال گذشته هرگاه جریان‌های لائیک توفیقی کسب کرده و یا به گفتمان اصلی جامعه مبدل شده‌اند، به جای یاری پروژه‌های مردمی به بیراهه رفته و بعضاً زمینه‌های شکست جنبش‌ها را فراهم ساخته‌اند و جامعه ما حافظه و خاطره چندان خوشی [البته از چهره‌های بدنام آنان] ندارد [البته رقیب آنها، امل‌ها هم از چنین ویژگی برخوردارند.]
و به نظر می‌رسد چهره‌های خوش‌نام این جریان[که کم هم نیستند] باید بر ضعف و خلأ فکر و اندیشه خلاق بومی نایل آیند و در پروژه خویش تجدید نگاه و نظر نمایند و به دردها و نیازهای مردم و جامعه خویش نزدیکتر و واقف‌تر باشند.
ب مارکسیست‌ها که پروژه‌شان با تقی ارانی، 53 نفر و حزب توده آغاز شد و در ادامه در قالب سازمان‌های چریکی و... به کار خویش ادامه دادند، روشنفکران این اندیشه توانستند به چالش آرا و اندیشه‌ها در ایران یاری رسانند. اما پس از تحولات دهه‌های اخیر ایران و بلوک شرق و شوروی پروژه آنان نیز با مشکلات جدی روبرو شده و عقاید و اندیشه آنان در حال حاضر چندان اجازه بروز و حضور ندارد و باید منتظر ماند تا تحولات جهانی و نیز تصمیم‌های خود این جریان روشنفکران چگونه در برنامه‌ها و پروژه‌هایشان انعکاس می‌یابد.
اما از این نکته نباید گذشت که طی دهه‌های گذشته مارکسیست‌ها در کشورهای اسلامی و ایران از بررسی دقیق درست واقعیت اجتماعی و روح تاریخ و شناخت جنس جامعه خویش غافل مانده‌اند و به جای خلاقیت و تولید فکر و اندیشه در چارچوب عقایدشان و واقعیت‌های اجتماعی، به ترجمه آثار سایر فرهنگ‌های مارکسیستی پرداخته‌اند.
ج روشنفکران دینی نسبت به دو نحله دیگر در مسیر پروژه‌های خویش توفیق‌های بیشتر کسب کرده‌اند و توانایی بیشتری در تأثیرگذاری بر مناسبات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی داشته‌اند. اما حتی این نحله از روشنفکران نیز نمی‌تواند مدعی باشد که پیروزی خویش را به اتمام رسانیده‌اند آنان نیز در عرصه‌هایی یک پروژه ناتمام‌اند.
روشنفکران دینی که پروژه مدرنیزاسیون جامعه را از طریق سکولاریسم دینی(3) (خصوصی و فردی کردن عرصه دین) و مردمسالاری و آزادی پیش می‌برند و ادعای رسالت و پیام جهانی ندارند.
و نیز روشنفکران دینی که با نقد غرب، پیشرفت جامعه را از طریق پروتستانتیسم اسلامی، بومی و خلاق کردن فرهنگ و اندیشه را مدنظر دارند و در عشق به آزادی و مردمسالاری و عدالت‌خواهی راهی دشوار و پروژه‌ای طولانی را طراحی می‌کنند.
و هر دو پروژه‌هایی ناتمام‌اند که جامعه ما در بستر طولانی فرآیند مدرنیت خویش چالش آنان با واقعیت‌های جامعه را دنبال خواهد کرد و اما چرا این پروژه‌ها ناتمام مانده‌اند؟
در ریشه‌یابی چنین ناکامی‌هایی دو مقوله مهم را باید مورد توجه قرار داد:
اول جریان‌های روشنفکری در شناخت فرهنگ و جامعه خویش توفیق چندانی نداشته‌اند. آنان این فرهنگ و مردم و پیچیدگی‌های ناشی از آن را به درستی نشناخته و درک نکرده‌اند و نتوانسته‌اند مردم را با خویش همراه سازند. لائیک‌ها و مارکسیست‌ها به عنوان جریان تعیین‌کننده در تاریخ معاصر ایران اندیشه‌ها و فرهنگ خویش را خلاق و بومی نکرده‌اند روشنفکری دینی توفیق‌های بیشتری داشته است، اما آنان نیز از کمبودهای اساسی رنج می‌برند.
دوم این جریان‌ها از برقراری ارتباط فعال و خلاق با مردم عاجزند، چرا که وقتی فرهنگ و جامعه خویش را نشناسند، نمی‌توانند به برقراری رابطه خلاق با توده‌ها و اقشار مردم همت گمارند و در نتیجه از ایجاد و تحول فکری و فرهنگی که لازمه و مقدمه هر تحول اجتماعی و سیاسی است، باز می‌مانند.
بررسی دقیق این دو مقوله مهم خود نیازمند بحثی مفصل و مستقل است که باید به زمان دیگری واگذار شود.
***
به نظر می‌رسد دو عامل محوری و مهم روشنفکران را از آسیب‌شناسی و نقادی بازداشته و یا دور نگاه داشته است و باعث شده آنان در چالش میان آرا و اندیشه‌های خویش و واقعیت‌های اجتماعی و برقراری تعادل میان این دو مقوله حیاتی توفیقی به دست نیاورند، این دو عامل عبارتند از:
الف پرداختن به ایده‌ها و ذهنیت‌های منحصر به خویش
ب برخورد مستمر و جبری با پدیده‌هایی نظیر سنت جامعه، حاکمیت‌های استبدادی و یا بحران‌های متفاوت و...
الف پرداخته به ایده‌ها و ذهنیت‌های منحصر به خویش
شکی نیست که کار روشنفکری در گرو برخورداری از ایده‌های خلاق و آرمان‌های بلند است، اما طی یک قرن اخیر روشنفکری ما در دام ایده‌ها و ذهنیت‌های خویش افتاده و در آنها زندانی شده‌اند. به نحوی که به جای آنکه میان ایده‌ها و آرمان‌های بلندشان با واقعیت فرهنگی و اجتماعی تناسب برقرار کند خود در زندان عقاید و اید‌ه‌هایشان گرفتار آمده‌اند و در ذهنیت محض افتاده‌اند آنان می‌توانستند بسیار مثبت‌تر و سازنده‌تر نقش ایفا کنند، اگر در دام ذهنیت‌تراشی‌های محض خویش باقی نمی‌ماندند.
ملکم‌خان که قانون اساسی فرانسه و دموکراسی را برای جامعه ما به ارمغان آورد، نمی‌دانست که مشکل جامعه سنت‌زده و استبدادزده ما به قول طالقانی قانون اساسی نیست و با چند ماده واحده و قانون نمی‌توان مملکت را به پیشرفت رساند. در حالی که جریان متصل به او در شکل آسیمیله‌ها به فرهنگ‌سازی پرداختند و به خدمت رژیم مستبد پهلوی قامت راست کردند و باز قانون نوشتند و رابطه خود را با غرب تحکیم بخشیدند و اما...
امروز نیز که بیم بازسازی همین جریان لائیک در اشکال مدرن‌تر و جدیدتر می‌رود، هنوز نیز ارمغانی بیشتر از فرنگی کردن ساختار قدرت سیاسی و تحمیل فرهنگ غربیان وجود ندارد و انگار این بار فرزندان کوتوله میرزا ملکم‌خان می‌خواهند با همان ادا و اطوارهای یک قرن پیش! آلام بی‌شمار جامعه ما را سامان دهند.
احمد کسروی که در حمله به اندیشه‌های خرافی و سنتی و کتاب سوزانی دل به پالایش فرهنگ این دیار بسته بود نمی‌دانست که با سوزاندن کتاب‌های حافظ و مفاتیح‌الجنان و نقد ادبیات و پالایش زبان نمی‌توان مشکلات ساختاری و پیچیده جامعه ایرانی را حل کرد و این سنت‌هایی که در عمق و وجدان جامعه به صورت خرافه درآمده‌اند با چنین اقدام‌هایی از میدان به در نمی‌روند و باید کار فرهنگی مستمر و بی‌وقفه‌ای را تدارک دید. او با دشنه از پای درآمد، قتلی که کالبدشکافی‌اش بسیار عبرت‌آموز و پندگیر است. درست در بحبوحه ماجراهای دهه بیست و درگیری نفت و اندک فرصتی که برای ایجاد و استحکام ارتباط با جامعه برای روشنفکران فراهم آمده بود روشنفکری نظیر کسروی به حمله مستقیم علیه اعتقادات مذهبی و دیوان حافظ و... پرداخت و جناح مقابل هم که تاب انتقاد نداشت، دشنه را به قلب کسروی فرو کرد. یعنی هم روشنفکر ما به برخوردی سطحی با مشکلی عظیم و پیچیده بسنده کرد و هم طرف مقابل دشنه‌اش را عوضی در قلب او فرو کرد! و البته رویدادی که در تاریخ پرفراز روشنفکری در این دیار بارها و به شکل‌های گوناگون تکرار شده است.
طالب‌اف تبریزی و زین‌العابدین مراغه‌ای که از سرزمین‌های قفقاز و... ندای میهن‌پرستی و... سر دادند تا آرانی که اندیشه مارکسیستی را به ایران سوغات آورد نیز نمی‌دانستند که جریان‌های بعدی آنان در رویداد صنعت نفت و حوادث پس از آن چه مسیری را طی خواهد کرد. حزب توده ایران به عنوان اولین تجربه حزبی در جامعه ما به جای آنکه به منافع ایرانیان بها دهد، منافع جوامع سوسیالیستی برایش ارجحیت یافت و مارکسیست‌های منشعب از این جریان نیز در جامعه سنت‌زده، نیمه فئودالی ـ نیمه سرمایه‌داری و استبدادی ما یا به چریک منطقه‌ای (سیاهکل) و یا مدل‌های چریکی آمریکای لاتینی را بازسازی کردند و یا در شکل تیم‌های فرهنگی در هر شهر و روستا که وارد شدند در همان قدم آغازین به جای برقراری ارتباط با مردم، به نبرد با عقاید دینی مذهبی‌شان پرداختند و توده مردم یا آنان را به ژاندارم‌ها تحویل دادند و یا از آنان فرار کردند.
دهه‌های 40، 50 و 60 همچنان تعارض میان ذهنیت آنان با واقعیت‌های اجتماع ادامه یافت و حتی پیچیدگی‌هایش بیشتر شد و حال آنکه اگر آنها تنها چند صمد بهرنگی دیگر ارمغان داشتند در فرهنگ‌سازی برای جامعه ایرانی توفیق بیشتری می‌یافتند، هر چند صمد نیز جوان مرد و پروژه‌اش ناتمام ماند!
صادق هدایت که به جنگ با سنت رفت و با ادبیات خلاق خویش به نشر اندیشه‌اش همت گماشت (4) نیز انگار بانیان سنت یعنی روحانیت را و فرهنگ آن را نمی‌دید و نمی‌شناخت. حق هم داشت! فشار رضاشاه آنان را به زیرزمین‌ها رانده بود، اما عجب می‌نماید او که چنین تبحری در شناخت سنت دارد ساختارهای اصلی سنت و آبشخورها و رستنگاه‌های آن را نمی‌بیند و نمی‌شناسد!
دکتر مصدق که به اصلاح ساختار قدرت در ایران کمر همت بست ملی شدن صنعت نفت ارمغان همیشه به یادماندنی اوست با کودتای 28 مرداد 1332 به احمدآباد تبعید شد و در تبعیدگاهش در اواخر عمر تأکید کرد که اصلاح بدون پشتوانه فکری و داشتن پشتوانه‌های انسانی غیرممکن است.
اگر بخواهیم با مصدق همدلانه سخن بگوییم مشکل قدرت و سیاست در ایران نیز مشکلی فرهنگی و زیرساختی است و تا آن مشکل‌های پیچیده حل نشود، مشکل سیاست و اصلاح و انقلاب و... نیز حل و فصل نخواهد گردید.
دکتر شریعتی هم سنت را خوب شناخت و هم آبشخورها و سرچشمه‌های آن (روحانیت) آشنا بود. او حتی از این امکان برخوردار شد که در حسینیه ارشاد با قشر وسیعی از جوانان خلاق و پرتحرک ایران (دانشجویان) ارتباط برقرار کند، شریعتی صاحب فکر و اندیشه هم بود و از نعمت ارتباط با دانشجویان و روشنفکران نیز برخوردار شد. به نظر او روشنفکری پیامبری کردن جامعه(5) و شناخت حقیقی و مستقیم جامعه و تفاهم با مردم و شناخت زمان و احساس رنج‌ها و نیازها و ایده‌های زمانه است(6) و روشنفکر از میان سه پایگاه «قدرت»، «مذهب» و «النتلیزیا» باید به مردم تکیه کرد.(7) مردمی که قدرت انتخاب و تشخیص را از دست نداده‌اند و مسائل را با شم و اشراق اجتماعی که دارند درمی‌یابند. پروژه شریعتی مدرنیته شرقی و بومی است. او توفیق‌های بسیاری به دست آورد، اما حتی او نیز پروژه ناتمام مانده است. فرصت کوتاه وی، چالش‌های عجیب جامعه ما پس از انقلاب و پس از مرگ وی ادامه‌دهندگانی که به راه او نرفتند و پا را در راه او عوضی گذاشتند... مسائلی‌اند که در وقفه پروژه‌های او سهیم‌اند.
پروژه خصوصی‌سازی عرصه دین، ارمغان دموکراسی و عقلانیت دکتر سروش که از دهه هفتاد آغاز شد پس از توقف روند اصلاحات در ایران با چالش جدی روبرو شده است، اما ویژگی‌ مهم این پروژه چالش جدی با روشنفکری ماقبل خویش است. این جریان از روشنفکری دینی بعد از سال 76، با نقادی روشنفکری دهه ما قبل از خود آن را جریانی پوپولیستی، ایدئولوژی‌محور و عمل‌گرا دانست و به جای الگوهای دهه‌های قبل به تبلیغ مدل‌های روشنفکری لیبرالیستی (فردگرایی) اندیشه ضدایدئولوژیکی و... پرداخت. اما حتی این جریان نیز در آسیب‌های ناشی از ترجیح منافع فردی بر جمعی و یا انگیزه‌زدایی اجتماعی با توجه به مدل خصوصی‌سازی عرصه دین و بحران آینده خلاق برای عمل اجتماعی غوطه‌ور است.
البته جامعه ما از نظر اجتماعی و سیاسی و حتی فکری و فرهنگی در سراشیبی تند و نفس‌گیری افتاده و در بن‌بست دشواری قرار گرفته است. اگر هر یک از جریان‌های روشنفکری و دوستداران آنان باور کرده باشند که در یک اجماع جمعی و نیز در یک رقابت آزاد در اندیشه و فکر می‌توان پیشرفت کرد و بهتر است منتظر یک منجی! که روزی خواهد آمد نباشند و دست به کار شوند، در جریان مستمر اندیشه و عمل خود را به جامعه ایرانی باز شناسند.
و البته راه برون‌ر‌فت از بن‌بست‌های جامعه ایرانی پافشاری بیشتر و متعصبانه‌تر بر ذهنیت‌های خویش (آن هم به شکل و در کالبد روشنفکری) نیست و به تعبیری هیچ چیز بیشتر از آن عادات ذهنی روشنفکر که او را وادار به طفره رفتن و با کناره‌گیری می‌کند قابل سرزنش نمی‌باشد راه‌حل در نقادی و آسیب‌شناسی جریان‌های روشنفکری از خود و از یکدیگر است و در این مسیر استراتژی آگاهی‌بخش و آزادی‌بخش که از اندیشه مذهبی و یا... الهام گرفته است، باید شجاع‌تر و پیش‌قدم‌تر باشد.
ب برخورد جبری روشنفکر با پدیده‌های بیرونی
جریان‌های روشنفکری در جوامعی نظیر ایران با مسائل و مشکلات متنوع و پیچیده‌ای مواجه‌اند که باید انرژی بسیاری را صرف درگیری و یا چالش‌ با این پدیده‌ها نمایند و لذا چنین مسائل گسترده‌ای امکان آسیب‌شناسی و نقادی را از آنان سلب کرده است.
سنت‌های جامعه و فرهنگ و دین مردم و نیز عدم شناخت وی از آنان یکی از تعارض‌ها و مشکلات جدی میان این دو است که پیش‌تر بدان اشاره شد.
حاکمیت استبدادی و بسته از جمله معضلات بزرگ جامعه ایرانی است که طی 150 سال امپراتوری، پتانسیل بسیاری را از جریان‌های روشنفکری به هدر داده‌اند. آنان این جریان‌ها را برنمی‌تابند و با ایجاد تمامی محدودیت‌ها و فشارها، بحران‌های جدی را در مسیر فعالیت و کارآیی‌شان دامن می‌زنند.
پدیده غرب، بحران استعمار و سایر بحران‌های سیاسی و اجتماعی ریز و درشت هیچ مجالی به روشنفکری در ایران برای تجزیه و تحلیل و بررسی انتقادی خودش نمی‌دهد. گذر از بحرانی به بحرانی دیگر و تلاش این جریان‌ها برای تطبیق‌پذیری با شرایط نوین باعث می‌شود که سرمایه‌ها و توانایی‌های بسیاری صرف گردد و حال آنکه هرگز صرف چنین هزینه‌های گزافی بازده لازم را برای جریانات با خود به همراه ندارد. جریان‌های روشنفکری در ایران در بحران متولد می‌شوند، با بحران دست و پنجه نرم می‌کنند و در شرایطی بحرانی به محاق می‌روند!
***
به هر حال در حوزه روشنفکری تحولات و تکان‌های شدیدی به وقوع پیوسته است. آنان از برج‌های عاجی و ذهنیت‌های خویش چند طبقه‌ای پایین‌تر آمده‌اند. زبانشان با مردم نزدیکی‌هایی یافته و دردهایشان به دردهای مردم پیوند خورده است.

و این نظر ادوارد سعید (پس از آن همه چالش‌های روشنفکری) می‌تواند به کمک جریان‌های روشنفکری (به خصوص دینی) بیاید: «روشنفکر مدام میان وضعیت «فردی» و وضعیت «عمومی» تعادل ایجاد می‌کند. این تعهدات شخصی و یا فردی به هر ایده‌آل است که نیروی لازم را در این زمینه تأمین می‌کند. بنابراین «ایده‌آل» موردنظر باید با جامعه مرتبط باشد.»(8)
وی سه پرسش اساسی را مطرح می‌سازد که باید بدان دقت داشت: 1- چگونه روشنفکر همزمان داخل و خارج از جامعه حضور دارد؟ 2- چگونه روشنفکر زمینه‌های مشترک میان منافع فردی و شخصی و میان منافع ملی و عمومی را کشف کرد؟ 3- چگونه یک روشنفکر خود را با مسائل متغیر جامعه همساز می‌کند، در حالی که همزمان به برخی از اصول لامتغیر (اصول ثابت) معتقد است؟(9)
به نظر ادوارد سعید: «هیچ انقلاب عظیمی در تاریخ معاصر بدون حضور روشنفکران به وقوع نپیوسته، همچنین هیچ جنبش ضدانقلابی نیز بدون حضور روشنفکران پا نگرفته است. روشنفکران پدران و مادران و البته پسران، دختران و حتی برادرزادگان جنبش‌ها هستند.»(10)
جریان‌های روشنفکری، خواه ناخواه به تحولات اجتماعی فرا خوانده شده‌اند و در پدیده‌های اجتماعی نقش و تأثیر خویش را به یادگار می‌گذارند، اما آنان با فائق آمدن بر آفت‌ها و نقاط ضعف و بحرانی خویش قادر خواهند بود بسیار سازنده و مثبت‌تر نقش ایفا کنند، آنچنان که از ایشان چنین انتظار می‌رود.