تاریخ انتشار : ۱۲ دی ۱۳۸۹ - ۰۹:۳۳  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۶۳۵

فریبا خرم
در سال‌های اول انقلاب، بسیاری از نگرش‌های ضد ملی، ‌با استفاده از شرایط موجود، یعنی ضعف دولت مرکزی، در صدد برآمدند تا حکومت جدید را در برابر یک حرکت تجزیه‌طلبانه جدید قرار دهند تا در نهایت، اگر هم حکومت انقلابی بتواند دوام بیاورد، ننگ تجزیه را تا ابد به دوش داشته باشد. این مساله از آنجا ناشی می‌شد که حکومت ایران، در گذشته، به دلایل شرایط استبدادی خاص خود، همواره مرکز محور بوده است، به این معنی که کل قدرت مملکت، به دلیل اینکه همواره در یک نفر خلاصه می‌شده است، پس پایتخت ایران، همواره اصل و اساس سیاست مملکت بوده است. به نوعی که هرکس که می‌توانست تهران را به دست بگیرد، معنی‌اش این بود که کل ایران را به دست گرفته است. اگرچه استثنائاتی هم در طول تاریخ ما وجود داشته است - از جمله انقلاب مشروطه و بحث کنترل محمدعلی شاه بر تهران - اما این اصل، به صورت یک قاعده کلی همواره وجود داشته است. حاکمان ایران، از دیرباز، خصوصا بعد از اسلام، از ترس از دست دادن قدرتشان، همواره مانع از آن می‌شدند که حکومت‌های محلی قدرتمندی در کشور شکل بگیرد. این اصل، حتی در دوران بلبشوی قاجار هم رعایت می‌شد، اگر چه ظاهر قضیه چیز دیگری بود. به همین جهت تهران، در طول تاریخ معاصر کشور، همواره اصل و منشا قدرت ممکلت به حساب می‌آمده است.
پس از به قدرت رسیدن رضا شاه و ظهور ارتش ملی و حکومت مرکزی قدرتمند و نیز سرکوب یاغیان نواحی مختلف توسط ارتش ملی که از تهران دستور می‌گرفت - و طبعا به منظور حفظ تمامیت ارضی عمل می‌کرد - کم‌کم این شائبه به وجود آمد که ایران کشوری است که در آن، یک اکثریت قومی و یا بزرگترین اقلیت قومی - یعنی فارس‌ها - سایر اقلیت‌ها را به ضرب توپ و تفنگ و تانک و هواپیما، تحت سلطه خود در آورده‌اند. این بینش را کسانی که می‌خواستند سر به تن اتحاد این مملکت نباشد ترویج می‌کردند. به این شکل بود که کم‌کم مفهوم «قومیت‌های ایران» به جای مفهوم «قوم ایرانی» شکل‌گرفت و بینش از همه کردها را در برابر فارس‌ها قرار داد. یعنی دو به اصطلاح قومیتی که بیش از تمامی قومیت‌های ایرانی به یکدیگر نزدیکی نژادی داشتند.
به این ترتیب، مملکتی که پیش از ورود تمامی قومیت‌های امروزی، با حضور فارس‌ها، کردها و لرهای امروزی و در جان هم افتادن برادران دیروزی شد.
البته نباید از این نکته هم غافل ماند که تفاوت مذهبی کردها، شاکله اصلی مملکت، خصوصا بعدا ترویج «ناسیونالیسم مذهبی» صفویه، عامل مهمی در ایجاد این تضاد بود.
به این ترتیب، تهران که خود نماد موجودیت اکثریت فارس بود، کم‌کم به سمبل سلطه تبدیل شد. تمام دستورها از تهران می‌رسید و حتی بودجه‌ها را هم تهران تخصیص می‌داد. بودجه‌ای که از درآمدهای محلی، خصوصا نفت تامین می‌شد، توسط حاکمان تهران‌نشین تقسیم می‌شد و در نتیجه به محلی‌ها، از همه چیز، هیچ می‌رسید. این طور شد که کم‌کم به صورت عادت درآمد که آنانی که پاهای برهنه در بوشهر و خوزستان روی ثروت‌های خدادادی راه می‌روند، عامل تمام این بدبختی‌ها و بی‌عدالتی‌ها را «فارس‌ها» بدانند. یعنی که اگر ما گرسنه‌ایم، اگر بی‌کاریم و اگر صبح تا شب برای یک لقمه نان جان می‌کنیم، دلیلش این است که فارس‌ها تمام ثروت ما را به زور می‌خوردند و در شهرهای خودشان صرف می‌کنند. این بود نتیجه نگرش مرکز‌گرای حکومت‌های ایران که خود برخاسته از استبدادی بود که نظام‌های سیاسی این مملکت به آن خو گرفته بودند.
به تدریج، بدیهی بودن این نظام، کاذب‌تر شد، با بالا رفتن رشد آگاهی‌های محلی، خصوصا توسط نخبگان و روشنفکرانی که عموما همراه با گرایش‌های انقلابی و چپگرای خود، تمایلات استقلال‌طلبانه نیز داشتند، این نفرت نهفته حالت عیان پیدا کرد. هر چند در ظاهر، حکومت مرکزی آماج تمامی حملات و کینه‌ها بود، اما در واقع، اقلیت‌های قومی - چیزی که من به شخصه اصلا وجودش را در ایران قبول ندارم - اکثریت و یا بزرگترین اقلیت را عامل تمامی این بدبختی‌ها می‌دانستند.
کم‌کم سمبل‌ها و نمادهای ملی که در تمام سال‌های دیکتاتوری به ضرب و زور حکومت، سعی در یکدست کردن جامعه ایرانی داشتند، رنگ باخته، جای خود را به نمادهای محلی و قومی دادند.
روشنفکران ترک، کرد و عرب به تدریج و آرام‌آرام در صدد زنده کردن آن چیزهایی برآمدند که در آن سال‌های سیاه، توسط حکومت خودکامه مرکزی سرکوب شده بود و این‌بار، با رد تمام نمادهای قومی، قومیت‌ها، کم‌کم یاد گرفتند که از خود به عنوان یک ملت یاد کنند. یعنی همان‌طور که به فرض، ملت لهستان در سال‌های سلطه‌ پروس و روسیه ملیت خود را حفظ می‌کردند و یا همان‌طور که اوکراینی‌ها، در زمان اشغال شوروی، حکومت دیکتاتوری شیپور جنگ را نواخته بود و با این کار، توانست شمارش معکوس تجزیه را به راه اندازد. چرا که تجزیه از مغزهای یک ملت آغاز می‌شود. به این ترتیب، با عملکرد دیکتاتور مابانه‌ای که از همه قدرتش برای جلوگیری از شکل‌گیری یک نظام چند قطبی متکثر استفاده می‌کرد، یک ملت یکدست، کم‌کم به ملتی متشکل از قومیت‌های مختلف تبدیل شد که همه، تحت سلطه یک قومیت قرار داشتند و همین نیز، به تدریج تبدیل به مملکتی شد، متشکل از چندین ملت تحت سلطه یک ملت بزرگتر، و این طور بود که بدن ما را به بهانه، اتحاد تکه‌تکه کردند.
پس از پیروزی انقلاب و از بین رفتن دیکتاتوری، شرایط لازم برای ایجاد اتحاد، دوباره مهیا شد. خصوصا اینکه این‌بار، انقلاب براساس شعارهای یک عامل قدرتمند اتحاد بخش یعنی اسلام آغاز شده و به انجام رسیده بود. به این ترتیب شرایط برای ترمیم شکاف‌های گذشته ایجاد شد. خصوصا اینکه انقلاب 57، علاوه بر اینکه در نتیجه تلاش تمام ملت ایران در تمام نقاط این کشور حاصل شده بود، از طرف دیگر میراث‌دار خون تمام افراد قوم ایرانی بود. تمام افراد این قوم، از کرد و لر و ترک گرفته تا فارس و بلوچ، در زندان‌های رژیم شاه قربانی داده بودند. سران انقلابی ایران، با هر مسلک و عقیده و مرامی که بودند، می‌شد رگه‌های قومی‌شان را در تمام نقاط و نواحی ایران پیدا کرد. همین می‌توانست با ایجاد یک حکومت متکثر متکی برقدرت‌های محلی مردم‌سالار، یک بار برای همیشه، اتحاد مبتنی بر آزادی کل ملت ایران را فراهم کند، اما چنین نشد.
مانع اصلی این امر، شرایط انقلابی بود. این به آن معناست که با از بین رفتن قدرت مرکزی بالطبع، خیلی از امور که تا دیروز مستقیما توسط این قدرت اعمال می‌شد، به حال تق‌ولق درآمد. این مساله باعث شد که دست‌هایی که همواره در صدد از بین بردن اتحاد این ملت بوده‌اند، فرصت کار کردن به دست بیاورند و شد آنچه نباید می‌شد. موارد افتراق آنچنان بزرگ شدند که موارد اتحادآور را یک بار دیگر به قعر فراموشی فرو فرستادند و شد تمام حوادث سالهای آغازین انقلاب که حوادث گذشته را دوباره زنده کرد.
به این ترتیب آتش زیر خاکستری که می‌توانست یک بار برای همیشه خاموش شود و یادآور روزهای اتحاد انقلاب مشروطه، و پیش از فرود آمدن چکش دیکتاتوری باشد، یک‌بار دیگر شعله کشید. هر چند این آتش دوباره فروکش کرد، اما توطئه تجربه، همچنان به حیات خود ادامه داد تا پس از طی مدت نقاهت، این‌بار از یک جای دیگر سربکشد.
البته توطئه‌های ضد ایران را بگذارید در کنار تمام آن تبعیض‌ها و بی‌عدالتی‌هایی که در طول تاریخ دیکتاتوری قومیت‌ها را به عذاب آورده بود: بنیان‌های ملت ایرانی را که علیرغم تبلیغات ناسیونالیستی و شوونیستی رژیم پهلوی سست شده بود، لذا هم اکنون به خاطر خدا و ملت و مملکت یک بار برای همیشه باید دست از این مرکز‌گرایی بردارید. امروز دیگر زمان «تقسیم از مرکز» گذشته است. اگر به نظریه توطئه و تجربه‌طلبی از خارج، واقعا معتقد هستید، پس خود آب به آسیاب دشمن نریزید.
کردستان و کرمانشاه و خوزستان و ... چه عوامل آشوبشان داخلی باشد و چه خارجی، امروز که ثبات دولت مرکزی ایران حاکم است، باید فکری به حالشان کرد. هر تقسیم قدرت و ثروتی، لزوما به فدرالیزم و امثال آن منتهی نمی‌شود. می‌توان اتحاد ملی را در قالب خرده نظام‌های سیاسی محلی شکل داد که خودشان برسرنوشت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی‌شان حاکم باشند. مسلم است که این مساله از اقتدار دولت مرکزی نخواهد کاست. اگر چه از حوزه‌های نفوذش کم می‌‌کند. به این ترتیب مسئولیت تمامی کاستی‌ها، نقض‌ها و کمبود‌ها هم، تا حد زیادی از گردن تهران کاسته خواهد شد.
این مطلب را هم نباید فراموش کرد که حل این معضل نیاز به فکر و نگاهی دلسوز دارد. نگاهی که از عشق به ایران جان گرفته باشد و نه از شعارهای قوم‌گرایانه. عشق به وطن، میهن با تمام هم‌میهنان، ایران، «ایران بزرگ».