تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۶۶۲
سیره سیاسی، سلوک اخلاقی و مشرب فقهی امام(ره) در گفت‌وشنود با آیت‌الله سیدمحمد موسوی بجنوردی
مقدمه: و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین. قرن حاضر محمل ظهور ابرمردی بود که صلای پر طنین دعوتش به توحید خاطره بعثت پیام‌آوران الهی را در ذهن بشر امروز حیات بخشید. آفتاب هدایتش بر فراز آمد، موانع را فرا زد، درخشید، کوههای یخ خودکم‌بینی که یک ملت را آب کرد، رودی خروشان به راه انداخت، دیدگان جهانی را به حیرت گشود و سرانجام در نیمروز بیداری و در غایت پرتوفشانی، در سالروز طلوعش به غروب نشست. اینک این مائیم و گرمای جانبخشی که از آن آفتاب غروب کرده در عمق جانمان ذخیره ساخته‌ایم و راهی پر سنگلاخ که از قضا امروز بیش از هر زمان ابرهای تیرگی در آن طمع کرده‌اند. کاروان سالار پیر انقلاب در این طریق خطیر و در عین حال قدسی فرارویمان مشعل نجاتی چند برافروخت تا راه گم نکنیم و در تلاطم دریای پر توفان استمرار نهضت غرق نشویم. این مشاعل هدایت، آرمان‌های بلند و نیز آموزه‌هایی است که از سیره علمی و عملی آن دریاسالار موج‌آشنا آموخته‌ایم. بر ماست که مقدسشان داریم و به سان سرمایه‌ای گرامی و بی‌بدیل، هماره در دل و جان امت‌مان به صیانتشان بنشینیم. آیت‌الله سیدمحمد موسوی بجنوردی را از آن رو برای گفت‌و‌گو پیرامون ابعاد عرفانی، علمی، فکری و سیاسی امام راحل عظیم‌الشان برگزیدیم که سابقه آشنایی‌اش با حضرت امام و بیت‌ شریف آن حضرت طولانی است و ریشه در رفاقت دیرینه حضرت امام با پدر ایشان ـ مرحوم آیت‌الله العظمی میرزاحسن موسوی بجنوردی ـ‌ دارد. هم از آن روی که آیت‌الله موسوی بجنوردی یکی از مدعیان مقوله «نواندیشی فقهی» است، قرار گفت‌و‌گویی دیگر در مقوله مذکور را با وی گذاشته‌ایم که امیدواریم در آینده نزدیک صورت تحقق پذیرد. گروه گفت‌و‌گو

* با تشکر از جنابعالی به لحاظ شرکت در این گفت‌وشنود، طبیعتاً سؤال آغازین ما از شکل و کیفیت آشنائی و نیز ادامه ارتباطتان با حضرت امام است.
** آشنائی بنده با ایشان از مقطع نوجوانی و حتی طفولیت من آغاز شد و ریشه در دوستی دیرینه و صمیمی پدرم مرحوم آیت‌اله العظمی آقای حاج میرزاحسن بجنوردی با حضرت امام(قدس سرهما) داشت. ظاهراً حضرت امام در سن 22 سالگی سفری به نجف اشرف داشته‌اند که حدود یک ماه به طول می‌انجامد. در یکی از روزهای همان سفر در منزل مرحوم حاج شیخ نصراله خلخالی (که بعدها نماینده امام در نجف شد) با پدرم که در آن ایام حدوداً 30 سال داشت و از امام 8 سال بزرگتر بود، آشنا می‌شوند.
با توجه به اینکه والد ما علاوه بر فقه و اصول اهل فلسفه و عرفان هم بودند و با امام اتحاد مشرب داشتند، این دو در آن جلسه یکدیگر را می‌پسندند و دوستی نزدیک و عمیق آنها آغاز می‌شود. حضرت امام بعدها در نجف برایم نقل کردند که در آن سفر یک ماهه وقتی پدر شما مطالعات درسی خودش را تا ساعت 12 شب انجام می‌داد به منزل محل اقامت من می‌آمد و ما سماور را روشن می‌کردیم و تا حدود ساعت 3 نیمه‌شب می‌نشستیم و با هم بحث علمی داشتیم.
اما آشنائی نزدیک خود بنده با ایشان، صرف‌نظر از اوصافی که بنده قبلاً از زبان پدرم در مورد ایشان شنیده بودم، در چند سفری که در فاصله سالهای 41 تا 43 شمسی به قم داشتم اتفاق افتاد. تابستان سال 41 بود که برای اولین بار در سن 21 سالگی به ایران آمدم و خدمتشان رسیدم. در مدت چند روزی که در قم اقامت داشتم در دروس فقه و اصولشان شرکت کردم و به شدت شیفته مشرب و نگاه فقهی و اصولی ایشان شدم. سال بعد پس از وقایع 15 خرداد 42 و دستگیری و آزادی ایشان، (که ما امسال در آستانه چهلمین سالگرد این واقعه هستیم) یک سفر دیگر هم به قم آمدم و ایشان را زیارت کردم.
در آن ایام برحسب دوستی نزدیکی که با مرحوم آیت‌اله حاج‌آقا مصطفی خمینی داشتم، میهمان ایشان بودم. سفر دیگر من در سال 43 بود که به ایران آمدم و ازدواج کردم. این سفر همزمان شد با اعتراض شدید امام به لایحه کاپیتولاسیون و تبعید ایشان به ترکیه. بنده در ایام دستگیری و تبعید ایشان به خاطر سخنرانی علیه کاپیتولاسیون در قم بودم و چند روز پس از این واقعه به نجف برگشتم. در بهار سال 44 بود که مطلع شدم ایشان را از تبعیدگاه ترکیه به عراق منتقل کرده‌اند و هم‌اکنون در کاظمین هستند. سریعاً خودم را به کاظمین رساندم و به همراه ایشان برای زیارت به سامرا رفتیم و از آنجا به کربلا که در آنجا با استقبال نسبتاً گسترده‌ای از ایشان شد.
پس از چند روز اقامت در کربلا به نجف رفتیم. در آنجا هم از ایشان استقبال عظیم و کم‌سابقه‌ای شد، و تمام طبقات و اصناف در آن شرکت داشتند. نکته جالبی که از آن ایام به خاطرم مانده این است که ایشان از روز دومی که وارد نجف شدند درسشان را شروع کردند که نشان‌دهنده اهتمام شدید ایشان به بحث و مطالعات علمی بود.
ایشان درس خارجشان را بر محور «کتاب البیع» و «کتاب الخیارات» از مکاسب شیخ انصاری شروع کردند که 12 سال طول کشید. آن 2 سال آخر را هم به بحث «خلل الصلوة» که از فنی‌ترین و پیچیده‌ترین مباحث فقهی است، اختصاص دادند. بنده در تمام 14 سالی که ایشان در نجف بودند در درسشان شرکت کردم و عمده اهتمام علمی خودم را هم حول همین درس قرار دادم چرا که در آن موشکافی‌ها و نوآوریهایی وجود داشت که در سایر دروس نبود.
* در طی این سالیان طولانی تلمذ نزد امام صرف‌نظر از جنبه‌های چشمگیر شخصیت علمی ایشان که ما در ادامه به آن خواهیم پرداخت کدام‌یک از ابعاد و جوانب سیره و سلوک ایشان برای شما جالب توجه‌تر از سایر ابعاد بود؟
** قطع نظر از ابتکارات و نوآوریهای فقهی و اصولی ایشان، من مکتب اخلاقی امام را بسیار کارآمد و مؤثر دیدم. گاهی اوقات است که انسان برخی از مفاهیم اخلاقی را در قالب دروس و با اسلوب منظمی برای شاگردان و مخاطبان خود تدریس می‌کند. این روش به رغم اینکه انسان را با برخی از روشهای مراعات اخلاق آشنا می‌کند اما لزوماً معلوم نیست که آنها را «متخلق» کند. اما گاهی اوقات انسان صرفاً به لحاظ مصاحبت و معاشرت با انسانهای وارسته احساس می‌کند که به خودی خود و به شکل ناخودآگاه برخی ملکات اخلاقی دارد در وجود او رشد می‌کند.
من در طول اقامت 14 ساله این بزرگوار در نجف به وضوح می‌دیدم که ایشان ملکات و فضائل اخلاقی را با رفتار و سلوک خود به طلبه‌ها «القاء» می‌کند. یعنی آنها پس از چند سال معاشرت با ایشان می‌دیدند که به طوری طبیعی و مرموز کنترل هواهای نفسانی از قبیل دوری از غیبت و افترا و دروغ و امثال ذالک در آنها «ملکه» شده است. این است معنی حدیث شریف که می‌فرماید: «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم». این توانمندی ایشان که به حق «اوقع در نفوس» بود از مراقبات و ریاضتهای اخلاقی‌ای نشأت می‌گرفت که ایشان از دوران جوانی خود به آن پرداخته بودند.
این فتوحات روحی و اخلاقی که امام به دست آورده بود بعدها در جریان نهضت و انقلاب به ایشان خیلی کمک کرد. مثلاً آن عدم ترس و بی‌واهمه‌گی ایشان در مقابله با دشمن که واقعاً جلوه بارز شخصیت امام بود، از این باور که تا عمق جانش نفوذ کرده بود نشأت می‌گرفت که «لا مؤثر فی الوجود الا الله» انتقال همین روحیه از ایشان به اطرافیان مانع از یأس و سرخوردگی بسیاری از مبارزین در مواضع سخت مبارزه شد. اصولاً گویا ایشان ترس و واهمه را نمی‌شناخت.
به یاد دارم در اوایل ورود امام به نجف، ‌در یکی از محافل دوستانه‌ای که ایشان با پدرم داشتند نقل می‌کردند که: محل تبعیدگاه من در بورسای ترکیه یک جای جزیره مانندی بود که اطراف آن را تماماً آب فراگرفته بود... در این لحظه پدرم به ایشان گفتند: شما نترسیدید که مأمورانی که اطرافتان هستند، یک وقت شما را توی آب بیاندازند؟
امام جواب دادند: این که چیزی نبود، شبی که مرا در قم دستگیر کردند و به سوی تهران می‌آوردند، در میانه جاده قم ـ تهران ناگهان ماشین را از جاده منحرف کردند و شروع کردند به سمت نقطه نامعلومی در بیابان حرکت کردن. من یقین کردم که اینها دستور دارند که در همین میانه راه مرا از بین ببرند. ایشان ادامه دادند که: در همان لحظه ناگهان به قلب و ضمیر خودم مراجعه کردم که ببینم آیا می‌ترسم یا نه، دیدم اصلاً نمی‌ترسم!...
این روحیه بی‌واهمگی تا آخر عمر هم به نحو اتم و اکمل در ایشان وجود داشت. یادم هست در روزهای آغاز جنگ که دشمن با هدف قرار دادن محدوده جماران، جولان می‌داد در حالی که برخی افراد که امروز خیلی ادعای قهرمان بودن هم می‌کنند با سرعت به زیرزمین پناه می‌بردند، امام از جای خود که کنار شیشه پنجره و خطرناک هم بود، تکان نخوردند. در آن شب اول بمباران حتی چراغ اتاق خودشان را هم خاموش نکردند این حالت عدم خوف و سایر ملکات روحی و اخلاقی ایشان معلول خودسازی و مجاهده اخلاقی ایشان در طی سالهای طولانی بود.
* درباره نحوه رفتار و تعامل مجموعه حوزه علمیه نجف با امام تاکنون بسیار سخن رفته است. قطعاً شما به لحاظ حضور در این حوزه و ارتباط نزدیک با امام در مقطع تبعید در نجف گفتنی‌های زیادی در این ارتباط دارید که شنیدن آن در این بخش از گفت‌وشنود برای ما مغتنم است.
** باید عرض کنم که متأسفانه دربار ایران و دستگاه ساواک به حوزه نجف و نیز بیوت برخی از آقایان مراجع خیلی نفوذ کرده بود. البته برخی مراجعی که بیت آنها مورد این نفوذ قرار گرفته بود خودشان شخصاً با امام مشکل چندانی نداشتند و حتی بعضاً با ایشان به نحو متعارف رفیق هم بودند، اما کسانی که با دستگاه مرجعیت آشنائی دارند می‌دانند که در بیوت همه چیز به اراده و اختیار شخص مرجع نیست. به هر حال ساواک سعی داشت از طریق برخی افرادی که در بیوت بعضی از مراجع دارد و با آنها سازش کرده، کاری بکند که امام در مجموع در حوزه نجف غریب بماند و بتواند وانمود کند که حوزه نجف نسبت به ایشان اقبالی نشان نداده است.
این توطئه تا حد زیادی توسط علمائی که با امام دوستی دیرینه داشتند و به مقامات علمی ایشان آگاه بودند خنثی شد. مثلا مرحوم پدرم که از مراجع بزرگ و فحول علمی نجف بود و مقام علمی و سخن او تقریباً مورد قبول همگان بود وقتی این تلاش مرموز ساواک را مشاهده کرد، شروع کرد به نقل امتیازات و فضائل علمی ایشان در محافل مختلف و تا حد زیادی آن توطئه را خنثی کرد. لذا ساواک و عوامل وابسته به آن به شدت از والد ما عصبانی بودند.
همینطور شاگردان ایشان هم این کار را کردند. مثلا خود بنده در بسیاری از محافل علمی و مباحثه که به نحوی مرتبط به بیوت سایر آقایان بود برخی مبانی و نوآوریها و نکات بدیهی که ایشان در دروس خود بیان کرده بودند را نقل می‌کردم و مورد استناد قرار می‌دادم و البته آنها هم خیلی ناراحت می‌شدند. اما در مجموع این تلاش‌ها نتیجه مبارکی داشت و موجب شد که طیف وسیعی از طلاب مستعد، درسخوان و علاقمند به فراگیری دقایق فقه و اصول و البته فارسی‌زبان (چون ایشان درسشان را به زبان فارسی می‌دادند) جذب درس امام شوند.
اگر کسی به درس ایشان نگاه می‌کرد می‌دید که درس ایشان مملو از طلاب جوان و پژوهشگر و ساعی در طریق اجتهاد بود و حتی یک نفر از بطالینی که تنها برای گذراندن وقت در دروس دیگر شرکت می‌کردند، در درس ایشان حضور نداشت. بحمدالله به رغم تمام سنگ‌اندازی‌ها امام در نجف هم در تدریس و هم در تألیف توفیق زیادی داشتند.
برنامه ایشان این بود که قبل از ظهر درس می‌دادند، و بعدازظهر همان درس را می‌نوشتند و چون درسی را که می‌نوشتند همان صبح در مجلس درس به خوبی حلاجی و بررسی شده بود موجب می‌شد که نوشته‌هایشان بسیار دقیق و حساب شده باشد. این چند جلد کتاب البیع و کتاب الخیارات و خلل الصلوة که از ایشان در دست است از نوشته‌های همان ایام است.
* با عنایت به دوستی و صمیمیت شما با مرحوم شهید حاج‌آقا مصطفی مایلیم که برخی از شاخص‌ترین ویژگیهای علمی و عملی ایشان را از شما بشنویم.
** گفتنی‌های بنده در این زمینه زیاد است و یک مصاحبه مفصل می‌طلبد. اما اجمالا باید بگویم که از ویژگیهای بارز ایشان این بود که از جمله معدود آقازاده‌هایی بود که اهل فضل و اجتهاد بود. معمولا اشتغالات آقازادگی که عبارت است از پذیرش مسئولیت در دستگاه مرجعیت و رتق و فتق امور پدر مانع از درس خواندن آنهاست. اما حاج‌آقا مصطفی از این جهت که آقازاده‌ای بود اهل اجتهاد و فضل «مشار با لبنان» بود.
من به جرأت می‌توانم بگویم که در سن 30 سالگی مجتهد مسلم بود چون کاملا بر مبانی فقه و اصول تسلط داشت، معقول و فلسفه، حالا چه فلسفه اشراق و چه فلسفه مشاء را به خوبی تمام کرده بود و وقتی نجف آمد دیگر درس خارج را شروع کرد و آراء خودش را مطرح می‌کرد.
ویژگی دیگرش این بود که به رغم جدیت و پرکاری در درس و بحث به شدت اهل سیر و سلوک و مراقبه اخلاقی بود و این خصوصیت را تا حد زیادی از امام به ارث برده بود به جد اهل اذکار و اوراد و به جای آوردن برخی از اعمال مستحبی خاص از قبیل نماز هزار قل هو الله و یا نماز جعفر طیار بود و این خصوصیت او هم از طریق معاشرت به دوستان و معاشرانش منتقل می‌شد.
خاطرم هست که مرحوم حاج‌آقا مصطفی یک قافله‌ای درست کرده بود از طلاب جوان ایرانی که الان همه‌شان در سنین میانسالی هستند مثل آقای دعائی، آقای محتشمی، آقای فردوسی‌پور، آقای رحمت و دیگران. این قافله سالی 5 مرتبه پیاده به کربلا می‌رفت. چون بین نجف تا کربلا 80 کیلومتر مسافت هست معمولا ما 2 شب توی راه بودیم. من به وضوح می‌دیدم که رفتار حاج‌آقا مصطفی که تقریباً بزرگ این قافله بود از قبیل نماز شب و مناجاتهای شبانه و زیارت عاشوراهایش چه تأثیری بر روی طلبه‌های جوانی که همراه ما بودند می‌گذارد.
سلوک عبادی آقا مصطفی بعضی از مستحبات و عبادات را در بین طلاب مرتبط با بیت امام به صورت یک فرهنگ درآورد. ایشان در بسیاری از موارد با اهل سیر و سلوک و خواص عرفا مراوداتی داشت. مثلا در مسجد سهله شخصی بود که می‌گفتند او احتمالاً تشرفاتی خدمت امام عصر(عج) دارد. مرحوم حاج‌آقا مصطفی با او خیلی گرم بود. با این سنخ افراد خیلی حشر و نشر داشت و من تعجب می‌کردم که ایشان با اینکه اهل نجف نبوده چطور اینها را پیدا کرده اما من با وجود اینکه در نجف بزرگ شده‌ام اینها را نمی‌شناسم.
ویژگی دیگر او بصیرت و زیرکی سیاسی‌اش بود و از این جهت خیلی از سیاسیون هم او را در مسائل سیاسی و اجتماعی طرف مشورت خود قرار می‌دادند. من یادم هست که یک‌بار با ایشان به لبنان رفته بودیم، جناب آقای سیدموسی صدر خیلی بر روی دیدگاههای سیاسی حاج‌آقا مصطفی حساب باز می‌کرد. آن موقع آقای صدر درصدد تشکیل «حرکة المحرومین» بود و حاج‌آقا مصطفی تأکید داشت که این تشکیلات حتماً صبغه دینی داشته باشد که مردم برای مشارکت در آن انگیزه دینی داشته باشند.
از طرف دیگر هم به ایشان تأکید کرد تا عناصر مشکوک از طرف رژیم ایران با شما تماس نگیرند و بین دربار ایران با شما نزدیکی ایجاد نکنند. ایشان با آن هوش سیاسی خودش از سالها قبل به ماهیت عناصری چون بنی‌صدر یا قطب‌زاده پی برده بود و به من می‌گفت: من اصلاً خوش ندارم تا با آنها نشست و برخاست داشته باشم، شما کاری بکنید که اینها اصلا طرف ما نیایند... با صراحت و قاطعیت با کسانی که حس می‌کرد افکار آنها التقاطی یا انحرافی است مرزبندی می‌کرد و رابطه‌اش را با اینها قطع می‌کرد.
در مجموع باید بگویم که او یک خمینی کوچک بود و تمام صفات و امتیازات امام را البته در سطح نازلتری داشت. با رحلت مشکوک ایشان واقعاً بیت و تشکیلات امام رکن مهم و اساسی خود را از دست داد هر چند که مرحوم حاج احمدآقا باحضور در دفتر و بیت امام تا حدودی خلأ وجود ایشان را پر کرد.
* اشاره به نقش مرحوم حاج احمدآقا در اداره بیت و دفتر امام کردید. قطعاً مطلعید که در سالیان اخیر برخی از مطرودین امام و بریدگان از انقلاب در قالب خاطره و سفرنامه و سیاحتنامه‌نویسی سعی کرده‌اند که برخی تصمیمات مهم و اساسی امام از جمله عزل قائم‌مقام وقت رهبری را ناشی از فضاسازی و سمپاشی اطرافیان ایشان از جمله احمدآقا قلمداد کنند.
اینان در واقع درصدد القاء این نکته‌اند که امام در مقام اتخاذ تصمیمات مهم کانالیزه بوده‌اند و تحت تأثیر گزارشات یک‌سویه اطرافیان تصمیم می‌گرفته‌اند. دیدگاه شما به عنوان یکی از نزدیکان امام در باب ادعای این افراد چیست؟

** بنده به عنوان فردی که 25 سال چه در نجف، و چه پاریس و چه قم و تهران با حضرت امام ارتباط نزدیک و حتی خانوادگی داشته، با قاطعیت ادعای تأثیرپذیری ایشان از اطرافیان در مقام تصمیم‌گیری یا کانالیزه بودن ایشان را رد می‌کنم. بنده در 2 سطح می‌خواهم به این سؤال شما پاسخ دهم. یکی در مورد تأثیرپذیر نبودن ایشان از هیچ فردی ولو از نزدیکان و دیگر تأثیرپذیر نبودن از مرحوم احمدآقا به طور خاص. در مورد اول باید عرض کنم که هیچیک از دوستان و معاشران نزدیک امام نمی‌توانست کوچکترین تأثیری بر ایشان بگذارد. جریانی را برایتان نقل کنم.
حدود 32 سال پیش رژیم بعث عراق تصمیم گرفت تا ایرانی‌ها را از عراق اخراج کند و اگر این برنامه به طور کامل انجام می‌شد حوزه نجف به طور کامل متلاشی می‌شد. در این شرایط آقای خوئی تحت عنوان بیماری و معالجه رفت به لندن. مرحوم آقای شاهرودی هم به لحاظ کهولت سن عملاً خانه‌نشین بود و کاری نمی‌توانست بکند. تقریباً تنها امام مانده بود و حوزه نجف. امام رسماً به حزب بعث اخطار کرد که اگر تا 24 ساعت دیگر اخراج ایرانی‌ها را متوقف نکنند از عراق خواهند رفت. بعثی‌ها با توجه به اراده و قاطعیتی که از امام سراغ داشتند خیلی دستپاچه شدند.
اینها می‌دانستند که پدر من با امام خیلی صمیمی است. روی همین اصل فردی را از بغداد پیش ایشان فرستادند تا بلکه ایشان را واسطه کنند تا امام از تهدید خودش منصرف شود. پدرم تقریباً 2 ساعت بعد از مغرب مرا فرستاد حرم حضرت امیر(ع) ـ چون امام همیشه آن موقع مشغول زیارت بودند ـ و فرمود: به آقای خمینی بگو شما چند روزی به اینها مهلت بدهید، چون اگر شما هم بروید حوزه نجف متلاشی می‌شود. من رفتم حرم و زیارت کردم، وقتی امام داشت از حرم خارج می‌شد رفتم پشت سر ایشان. امام خیلی ذکاوت داشت و می‌دانست من هیچوقت پشت سر ایشان راه نمی‌افتم چون خودش هم خوشش نمی‌آمد.
تا مرا دید فوراً گفت: کار مهمی پیش آمده؟ عرض کردم: پیغامی از پدرم دارم. فرمودند: همراه من بیا. با هم رفتیم به منزل و به اتاقی که اول اندرونی ایشان بود. چون زمستان بود و سرد، ایشان پوستینش را برداشت و به دوش انداخت و نشست. فرمودند حالا بگو. جریان را خدمت‌شان گفتم. فرمودند: سلام مرا به آقا برسانید و بگوئید فلانی از شما خواهش می‌کند که در این قضیه مداخله نکنید، اگر اینها تا مهلت داده شده اخراج را متوقف کردند که کردند والا یک پدری از اینها درمی‌آورم که آن طرفش ناپیدا باشد. من وقتی این سخنان را شنیدم، دیدم که اصلاً نمی‌شود با ایشان بحث کرد بلند شدم و خداحافظی کردم.
وقتی جواب امام را به پدرم رساندم، گفتند: معلوم می‌شود که آقای خمینی واقعاً احساس کرده که لازم است با این قاطعیت در مقابل حزب بعث ایستادگی کند، پس بهتر است ما همینطور که ایشان گفته دخالت نکنیم... صدام در آن مقطع معاون احمد حسن البکر ـ رئیس‌جمهور وقت ـ بود، به او می‌گفتند: «سیدالنائب». البته همان موقع هم معلوم بود که همه کاره اوست نه حسن البکر. صدام یک معاونی داشت به نام «علیرضا» که از شیعیان کرد بود. فردای آن روز صدام این علیرضا را فرستاد به بیت امام تا با ایشان صحبت کند.
وقتی این فرد از در بیت امام وارد شد امام اصلاً به او محل نگذاشت و کوچکترین حرکتی از جای خود نکرد اما بلافاصله بعد از او وقتی طلبه جوانی وارد شد، تمام قامت به احترام او بلند شد. آن فرد تا آمد با امام صحبت کند امام اجازه صحبت کردن به او نداد و با قاطعیت و بالا بردن مکرر دست با صدای بلند به او گفتند: حرف آخر من همان است که گفتم،‌ اگر اخراج را متوقف کردید که هیچ والا می‌روم به بیروت و اگر مانع شوید به دنیا اعلام می‌کنم که در خانه‌ام زندانی هستم.
این آقای علیرضا وقتی این وضع را دید بلند شد و برگشت به بغداد و بلافاصله اعلام شد که اخراج متوقف می‌شود. واقعاً حفظ حوزه نجف با تمام بی‌مهری‌هایی که برخی از اهالی آن به ایشان کردند، مرهون این قاطعیت امام و تهدید ایشان بود. مقصود من از ذکر این ماجرا این است که اگر قرار بود امام از کسی تأثیر بگیرند قطعاً از پدر من می‌گرفتند که رفیق نزدیک و 60 ساله‌ ایشان بود و با هم روابط خانوادگی داشتند. ایشان وقتی با جمعبندی به تصمیمی می‌رسیدند هیچکس نمی‌توانست عقیده‌شان را عوض کند.
* ادعای خاطره‌نویسان بیشتر در مورد سالیان پایانی حیات امام در جماران است که به هر حال ایشان در یک نقطه خاص سکونت داشتند و تنها افراد خاصی می‌توانستند با ایشان دیدار و ارتباط داشته باشند و نتیجتاً تصمیمات ایشان هم مولود ارتباط با همین عناصر خاص و گرایشات مشخص بود؟
** این ادعا هم باطل است. بنده در اینجا برای اولین بار عرض می‌کنم که یکی از کانالهای کسب اطلاع ایشان از روند جاری اداره حکومت و نیز سطح جامعه خود من بودم که گاهی اوقات بسیاری از اخبار را به ایشان می‌دادم و به یقین می‌دانم که امثال بنده از طیف‌های مختلف فکری و سیاسی و حتی کسانی که به لحاظ فکری نقطه مقابل من بودند زیاد بودند که همین کار را انجام می‌دادند چون من می‌دیدم که ایشان در مقام گفت‌و‌گو از منطق مخالف من هم کاملاً مطلع بودم و طبعاً کس یا کسانی به ایشان گفته بودند.
البته ایشان به رغم اعتمادی که به بنده داشتند همیشه وقتی خبری به ایشان می‌دادم با دقت و وسواس زیاد تأکید می‌کردند: مطمئنی یا اشتباه نکردی و پس از کسب اطمینان قبول می‌کردند. علاوه بر این تمامی روزنامه‌ها و بولتن‌ها را می‌خواندند، رادیوهای خارجی را مقید بودند که حتماً گوش کنند. اگر اطرافیان و نزدیکان امام از طیف و گرایش خاصی بوده باشند دیگر تمام روزنامه و حتی رادیوهای خارجی که با اطرافیان ایشان هم‌مشرب و سلیقه نبودند در عین حال ایشان از تمام آنها خبر می‌گرفت.
اما نکته دیگری که می‌خواستم عرض کنم درباره تأثیرناپذیری امام از مرحوم حاج‌احمد آقاست که متأسفانه در چند صباح اخیر مظلوم واقع شده است.
خاطرم هست در همان روزهای اولیه پس از رحلت مرحوم حاج‌آقا مصطفی یک روز خود احمدآقا در نجف به من گفت: «امروز آقا مرا خواست و با حالت کاملاً جدی و قاطع به من گفت: تصور نکنی حالا که برادرت فوت کرده در تشکیلات بیت و دفتر همه کاره شده‌ای و هر کاری دلت بخواهد می‌توانی بکنی، برادرت با آن عظمتش بدون اجازه من آب نمی‌خورد! تو هم این را بدان که خودسرانه حق نداری هیچ کاری بکنی، هر کاری که انجام می‌دهی باید با اجازه من باشد...» و انصافاً هم احمدآقا این توصیه امام را نصب‌العین خودش قرار داد.
من بارها از امام شنیدم که می‌فرمود: من احمد را هم «عادل» می‌دانم و هم «صادق»... چون بارها او را مورد آزمایش و محک قرار داده بود و دیده بود که کمال دقت را در انتقال دیدگاههای ایشان به افراد و طیف‌ها و دستگاههای مختلف دارد. من بارها شاهد بودم که مرحوم حاج احمدآقا برخی از پیغامها یا دستورات امام را که صد در صد به ضرر دوستان نزدیک و همفکرانش بود با کمال امانت منتقل و منعکس می‌کرد که حقاً نشان‌دهنده سلامت نفس و امانتداری او بود.
* ادعای دیگر برخی افراد این است که پاره‌ای از پیامهای مهم و ماندگار امام از قبیل پیام پذیرش قطعنامه و سالروز حج خونین توسط احمدآقا نوشته شده است.
** کذب محض است. اصلاً شما نثر این پیامها را بگذارید کنار نثر برخی از نامه و نوشته‌های احمدآقا و ببینید چقدر تفاوت دارد. من خودم شاهد بودم که ایشان در آن یکی دو سال آخر عمر با وجود ضعف و کهولت گاه 3 تا 4 روز به طور مداوم مشغول نوشتن یک پیام بود. یکی از چیزهایی که من به طور خاص از ایشان دیده بودم این بود که اگر احساس می‌کرد لازم است پیامی بدهد هیچ چیز حتی کسالت هم مانع او نمی‌شد. من یادم هست وقتی نجف بودیم حادثه تبریز به مناسبت چهلم شهدای قم پیش آمد.
امام از شنیدن وقایع تبریز تب کرد اما بااین وصف من شاهد بودم که با حالت تب ایشان نشسته و به مناسبت این واقعه دارد پیام می‌نویسد. البته ایشان در وصیتنامه هم تأکید کردند که تمام پیامها را خودشان نوشته‌اند.
من یک نکته مهم را که محصول ارتباط و معاشرت نزدیک و 25 ساله‌ام با امام است را عرض کنم و آن این است که امام از یک سلسله ویژگی‌های ذاتی و اکتسابی برخوردار بودند که در مجموع واقعا خلاف‌گویی و دادن گزارشات غلط به ایشان را بسیار مشکل کرده بود. واقعا من می‌دیدم که برخی افراد وقتی گزارش یا ادعای غلط یا دروغی را نزد ایشان مطرح می‌کردند، هنوز سخن طرف مقابل تمام نشده به کذب بودن آن پی می‌بردند.
* از دیدگاه شما شناخت سریع و صحیحی که ایشان از ماهیت برخی عناصر و جریانات پیدا می‌کردند به کدامین ویژگیهای شخصی یا ذاتی ایشان باز می‌گشت؟
** سؤال خوبی است. به نظر من ایشان 2 ویژگی بارز داشت که موجب شده بود از چنین توانمندی و قدرتی برخوردار شود. یکی تقوا و مراقبت مستمر اخلاقی که انسان را به جائی می‌رساند که «ینظر بنوراله». دیگری زیرکی و هوشمندی خاص ایشان بود که من در کمتر کسی از علما و مراجع دیده‌ام. حقا به مفهوم واقعی کلمه امام «آدم‌شناس» بود.
یادم هست در نجف اشرف روزی پس از درس امام مرحوم حاج‌آقا مصطفی مرا به کناری کشید و گفت: من یکی دو روز است که فهمیده‌ام فردی از شرکت‌کنندگان در درس آقا، «اول الواردین» است و «آخرالخارجین» به احتمال قوی این فرد ساواکی است و می‌آید که جلسه و شرکت‌کنندگان در درس را زیر نظر داشته باشد... خود من هم به آن فرد مظنون شده بودم.
شب رفتم خدمت امام و جریان را برای ایشان نقل کردم. ایشان از من پرسیدند: شما کی این آقا را شناختید؟ گفتم: حدود یکی دو روز است. ایشان لبخندی زد و فرمود: من 4 ماه است که او را شناخته‌ام و تقریبا یقین پیدا کرده‌ام که او ساواکی است، منتهی حرفی نزدم چون می‌دانستم که اگر او بفهمد که او را شناخته‌ام، ساواک او را عوض می‌کند و معلوم نیست که ما بتوانیم جاسوس بعدی را به این سرعت بشناسیم. شما و مصطفی هم به روی خودتان نیاورید. بگذارید بیاید. این یک نمونه که واقعا برای من جالب بود.
خاطره حیرت‌آور دیگری هم از ایام اقامت ایشان در نوفل لوشاتو دارم. در آن روزها من صبحها تا بعد از مغرب نوفل لوشاتو بودم و شب می‌آمدم پاریس در هتلی که در محله شانزه لیزه بود، می‌خوابیدم. یک روز صبح بود که داشتم آماده می‌شدم برای رفتن به نوفل لوشاتو دیدم یکی از ناشرین بیروت که با من آشنائی مختصری داشت به اتفاق یک خانم نسبتاً مسن به دیدن من آمدند. من اول تصور کردم که برای مصاحبه آمده‌اند، لذا گفتم که مصاحبه می‌کنم. آن خانم گفت: نه ما برای مصاحبه نیامده‌ایم، واقعاً جریانی اتفاق افتاده که فکر مرا به خودش مشغول کرده و من آمده‌ام تا در مورد آن از شما شوال کنم.
من اهل پاریس و یهودی هستم و شوهرم هم خاخام است. من و شوهرم چون مایل بودیم که از چند و چون فعالیت آیت‌اله خمینی و اطرافیان سر در بیاوریم، بنا شد من تحت عنوان «خبرنگار هلندی» به دیدن ایشان بروم و در ضمن گفت‌و‌گو چیزهایی را که می‌خواهم، بفهمم. آقای دکتر یزدی همین دیروز را برای مصاحبه من تعیین کرد. اما به مجرد حضور من در اتاق آیت‌اله خمینی، ایشان با قاطعیت گفتند: من با ایشان مصاحبه نمی‌کنم.
دکتر یزدی گفت: آقا ایشان خبرنگار هستند و از هلند تا اینجا برای مصاحبه آمده‌اند. آقای خمینی بار دیگر با جدیت گفتند نه خیر، ایشان خبرنگار نیستند و من هم با ایشان مصاحبه نمی‌کنم. دکتر یزدی رو کرد به من و گفت: ایشان وقتی بگویند کاری را نمی‌کنند یعنی واقعاً نمی‌کنند، اصرار بی‌فایده است... این خانم ادامه داد که: من واقعاً از دیروز تا به حال متحیر مانده‌ام که ایشان از کجا هویت مرا فهمیده است. مگر دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی ایشان چقدر قوی است که از جریانی که تنها من و شوهرم از آن مطلعیم باخبر شده است؟
من به ایشان گفتم: به هر حال شما خودتان یهودی هستید و به وجود خدا اعتقاد دارید و شوهرتان هم خاخام است، قطعاً می‌توانید مفاهیمی مثل متافیزیک و کمک و امداد الهی را در فهم و شناخت افراد بفهمید، علاوه بر این ایشان بسیار زیرک و باهوش است و افراد را خوب می‌شناسد... البته آن خانم به خاطر اینکه این مفاهیم را خیلی جدی نمی‌گرفت جواب مرا قبول نکرد و بالاخره رفت. من رفتم نوفل لوشاتو و بر حسب سنت، شب بعد از نماز مغرب و عشا خدمت‌شان رسیدم.
جریان این خانم را پیش کشیدم و گفتم: ظاهراً خانمی تحت عنوان خبرنگار هلندی خدمتتان رسیده بود... ایشان هنوز حرف من تمام نشده بود فرمودند: بله، ایشان خبرنگار نبود. گفتم شما می‌دانید که او اهل پاریس و یهودی است؟ فرمودند: «ظاهراً»!‌ واقعاً من تعجب کردم. دوباره از ایشان پرسیدم: می‌دانید که شوهر ایشان خاخام است؟ باز فرمودند: «ظاهراً»!‌ من دیگر داشتم از تعجب گیج می‌شدم در عین حال حس کردم که ایشان مایل نیستند که من از ایشان سوال کنم که از کجا اینها را فهمیده‌اند.
مقصودم از ذکر این واقعه این است که واقعاً به اشتباه انداختن امام و خلاف واقع گفتن به ایشان اگر نگویم محال بود، باید بگویم واقعاً خیلی مشکل بود. یک خاطره‌ای همین الان یادم آمد. می‌دانید که سال 59 و 60 اوج اختلافات میان بنی‌صدر با مرحوم شهید بهشتی بود. بنی‌صدر به گونه‌ای رفتار می‌کرد که وانمود کند مورد تأیید امام است و من پیش خودم از این خوف داشتم که این وقتی پیش امام می‌رود مطالب را به شکل دروغ و خلاف واقع خدمت ایشان بگوید.
یک روز که خدمت امام بودم به ایشان عرض کردم که بعضی افراد ـ ‌ایشان هیچوقت اجازه نمی‌دادند که در حضورشان اسم کسی برده شود یا غیبتی شود ـ چندان سالم نیستند و نگرانی ما این است که شما یک وقت حرفهای اینها را قبول کنید و ترتیب اثر بدهید. ایشان وقتی خوب به حرفهای من گوش دادند فرمودند من یک چیزی به شما بگویم و راحتتان کنم. من وقتی کسی پیشم می‌آید تا دهانش را باز می‌کند برای حرف زدن می‌فهمم که دارد دروغ می‌گوید یا راست، اما من به لحاظ رفتاری به گونه‌ای عمل می‌کنم که طرف تصور می‌کند که من واقعا حرفهای او را قبول دارم و ترتیب اثر می‌دهم. شما نگران نباشید.
* شما در بخش قابل توجهی از مقطع حیات امام عضو شورای عالی قضائی بودید و قطعا در محدوده کاری خود نیز از ایشان خاطرات زیادی دارید. با عنایت به پاره‌ای از ضعفهای امروز قوه قضائیه مایلیم تا نکاتی را از نگاه و سیره قضائی ایشان که امروزه در شرایط موجود کاربرد دارد، از زبان شما بشنویم.
** خاطرات من در این مورد به لحاظ زمانی اعم از دوران مسئولیت قضائی بنده است و من حتی قبل از آنکه عهده‌دار این منصب بشوم جلوه‌های بسیار زیبائی از منش رئوفانه و عدالت‌جویانه ایشان دیده‌ام که به نکاتی از آنها اشاره می‌کنم. اول نکته‌ای که در این زمینه قابل اشاره است، تفوق شدید رأفت و عفو بر انتقام و شدت عمل است. در مقطع حضور امام در نوفل لوشاتو، وقتی که ایشان عزم بازگشت به کشور را داشتند، چون والده و همسر و فرزندان من در نجف بودند، از ایشان اجازه گرفتم تا به نجف بروم و در اولین فرصت به اتفاق آنها به ایشان در ایران ملحق شوم.
در مدت زمانی که من به اتفاق خانواده در نجف بودم و آماده می‌شدیم که به ایران برگردیم، ایشان به ایران بازگشتند و 10 روز بعد از آن هم انقلاب پیروز شد. تقریبا در روزهای اول بازگشت ایشان به قم بود که به ایران آمدم و یکراست رفتم خدمتشان. ایشان تا مرا دیدند حتی قبل از احوالپرسی فرمودند: «برو برای من دلیل پیدا کن، می‌خواهم عفو عمومی بدهم» البته ایشان فی‌الجمله ادله را به خاطر داشتند منتهی آن روزها به جهت مشغله زیاد فرصت مطالعه نداشتند.
من همان لحظه به ایشان عرض کردم که پیامبر اکرم«ص» وقتی وارد مکه شد فرمود: «کل دم فی الجاهلیه تحت قدمی هاتین» شما که ولایت فقیه را به نحو اتم قبول دارید، می‌توانید از این صلاحیتتان استفاده کنید و عفو عمومی بدهید... ایشان فرمود: باید بیشتر تأمل کنم. لذا فردای آن روز ایشان عفو عمومی داد و تنها کسانی که قتل یا شکنجه کرده‌اند را استثناء کرد. ویژگی دیگر ایشان این بود که عداوت هیچ فرد یا دستگاهی موجب نمی‌شد که او در برخورد و رویاروئی با آن فرد یا دستگاه از موازین عدالت تجاوز کند.
من یادم هست در مقطع حضورم در پاریس، روزنامه‌ای منتشر می‌شد به زبان عربی و به نام «السفیر». این روزنامه مصاحبه‌ای از امام را منتشر کرد. یکی از سوالات این مصاحبه از امام این بود که اگر شما در نهضتتان پیروز شدید با شاه چه کار می‌کنید؟ امام جواب داده بودند که: اقل عقوبتش حبس ابد است! من با خواندن این مطلب خیلی متعجب شدم.
همان شب بعد از نماز مغرب وقتی خدمت ایشان رسیدم گفتم که من امروز در فلان روزنامه چنین چیزی از قول شما خواندم، واقعیت دارد؟ فرمودند؛ بله. گفتم: چطور شما برای این شاه فاسد جنایتکار قائل به چنین مجازاتی هستید؟ فرمود: ما او را تنها به عنوان آمر به قتل می‌شناسیم و مجازات آمر هم همین است... البته ایشان این حکم را تنها ذیل عنوان آمریت شاه فرموده بودند نه عناوین دیگر.
و بالاخره به رغم تمام این نکاتی که عرض کردم تنها چیزی که ایشان را در عین روشنفکری و آزاداندیشی فقهی به شدت مضطرب و حتی وحشت‌زده می‌کرد این بود که به ایشان اطلاع دهند که در دستگاهی عملی برخلاف شرع صورت می‌گیرد. این از آخرین خاطراتی است که از ایشان دارم. چند روز قبل از عمل جراحی و بستری شدن در بیمارستان در یکی از ایام خدمت ایشان بودم. به ایشان عرض کردم. با وجود تأکید شما بر رعایت موازین شرعی متأسفانه در برخی از محاکم برخی از احکام برخلاف مسلمات شرع صادر می‌شود و این در شأن دستگاه قضائی جمهوری اسلامی نیست.
ایشان بلافاصله مضطرب شد و با حالت خاصی به من گفت: شما حتماً این مسائل را پیگیری کنید و اجازه ندهید که این اتفاق بیفتد... به این توصیه هم اکتفا نکردند و احمدآقا را صدا زدند و فرمودند: ببینید آقای بجنوردی چه می‌گویند، حتماً این مسئله را پیگیری کنید که خلاف شرعی صورت نگیرد.
احمدآقا هم گفتند: ایشان خودشان کاملاً در متن مسائل قضائی هستند و بهتر از هرکس دیگر می توانند پیگیری کنند... این نکته را هم به عنوان ختام این بخش عرض کنم که ما تا زمانی که به مراعات موازین شرعی تقید داشته باشیم لطف و حمایت خفیه الهی شامل حال ما خواهد بود و اگر خدای ناخواسته روزی برسد که برای اجرای منویات شرع اهمیت و حساسیتی قائل نشویم، به ورطه سقوط و اضمحلال خواهیم افتاد.
* با عنایت به این که ما از شما قول گرفته‌ایم تا جلسه دیگری را در باب مقوله نواندیشی دینی و ملاک‌های نواندیشی‌های فقهی جنابعالی در خدمتتان باشیم و تصور می‌کنیم خوانندگان ما هم بسیار طالب آن باشند، به عنوان دیباچه‌ای بر آن گفت‌وشنود مایلیم سؤال پایانی خود را به ملاک‌های نواندیشی فقهی از دیدگاه امام اختصاص بدهیم.
** ویژگی بارز و درخشنده امام این بود که در بحث و فحص علمی به مشهورات زمانه چندان وقعی نمی‌گذاشت و سعی داشت در هر مسئله‌ای خودش مستقلا وارد عرصه تحقیق شود و بررسی داشته باشد. البته احترام بزرگان نزد ایشان محفوظ بود اما همیشه سعی داشت تا در مسائل علمی علی‌الخصوص فقهی،‌ بدون پیش‌فرض و مطلق انگاری دیدگاه سایر فقها وارد شود. ایشان چند اصل مهم را به عنوان مبنا و منشأ اندیشه فقهی خودش پذیرفته بود و به عقیده بنده نواندیشی‌های ایشان هم ناشی از مبنا قرار دادن همین چند اصل بود.
اصل اول این بود که دین اسلام جهانی است و محدود به نقطه جغرافیایی خاصی نیست، همانگونه که محدود به زمان خاصی هم نیست و برای حیات بشر الی یوم القیامه آمده است. وقتی ما می‌بینیم که دنیا در تمامی عرصه‌ها در حال رشد است طبیعتاً اگر دین محدود به زمان و مکان خاصی نباشد باید بتواند پا به پای زمانه پیش برود و پاسخگوی نیازهای جدید بشر امروز باشد. مسلما گذر زمان ماهیت برخی از مفاهیم را دستخوش تغییر می‌کند و طبعا مفهومی که به لحاظ ماهیت پیشین خود یک حکم داشت با تغییر ماهیت دادن حکم جدیدی پیدا می‌کند.
این به معنای تغییر حکم خدا نیست بلکه چون موضوع عوض شده طبیعتا حکم هم تغییر کرده. مثلاً شطرنج در ادوار گذشته متمحض در آلیت قمار بوده اما بشر امروز اکثرا به این وسیله به چشم ورزش فکری نگاه می‌کند. اینجاست که به لحاظ تغییر ماهوی این شی می‌گوئیم حکم جدیدش «اباحه» است منتها نباید کسی از آن استفاده حرام بکند.
اصل دومی که امام در نگرش فقهی‌اش بسیار آن را مهم می‌شمرد این است که تمامی احکام اسلامی در راستای تحقق عدالت اجتماعی است، در راستای تقویت اخلاق است. وقتی عقل جمعی بشر به این نقطه برسد که فلان حکم برخلاف عدالت است ما نمی‌توانیم آن را عادلانه تلقی کنیم و باید در اندیشه اولی خودمان تجدیدنظر کنیم...
* تصور می‌کنم از اینجا به بعد مناقشه ما با شما آغاز می‌شود. چرا که اگر دایره قرائات مختلف به مفهوم عدالت هم تعمیم پیدا نکرده باشد و همچنان عدالت «وضع الشی فی موضعه» باشد قطعا در شناخت مصداق آن جهان‌بینی و مکتب هر فرد،‌ گروه و یا ملتی موثر است.
قطعاً به لحاظ همین اختلافات بنیادین که تأثیر خودش را در بسیاری از عرصه‌های بنیادین فکر و نظر از جمله تعریف عدالت می‌گذارد ما نمی‌توانیم با تلقی بسیاری از فرهنگ‌ها که سلطه خود را بیشتر با شانتاژهای سیاسی، تبلیغاتی و حتی نظامی بر جهان گسترده‌اند، از مفهوم عدالت موافق باشیم، اینطور نیست؟

** من یک مقدمه‌ای عرض می‌کنم. ما معتقدیم که تمامی احکام شرع تابع مصالح و مفاسد هر شی جعل می‌شود، به عبارت روشنتر شرع خوب و بعد جعل نمی‌کند بلکه همان خوب و بدهای طبیعی را حفظ می‌کند. درست برخلاف اشاعره که می‌گویند: «رب حسن ینهاه الشارع فیصیر قبیحاً و رب قبیح یامره الشارع فیصیر حسناً».
بشر به گونه‌ای خلق شده که حداقل در سطح کلی و کلان می‌تواند به صلاح و فساد اشیاء پی ببرد. در محدوده عقل عملی اینگونه نیست که عقلای غیر منحرف عالم یک جا یک چیزی را حسن بدانند و جای دیگر قبیح. خوب و بدها همه جای عالم یکسان است. همان چیزی که امروز از آن به دکترین حقوق یا اصل مسلم حقوقی تعبیر می‌شود...
* بحث ما در باب تاثیر اختلاف مذاهب در شناخت مصداق عدالت است. مثلا در محدوده عدالت سیاسی، مشرب امام خمینی که تمامی بایدها و نبایدهای سیاسی را تابع آموزه‌های دینی می‌کند مصداق عدالت است یا دیدگاهی که دین را در محدوده ارتباط مخلوق با خالق و در کلیساها و مساجد محصور می‌داند؟
** ببینید بشر در فهم مواضع صحت و فساد تا حد زیادی متاثر از فطرت یعنی حالت اصلی و اولیه خلقت خودش است و این حالت موجب می‌شود که عقلای غیر منحرف عالم در شناخت مصداق عدالت با هم تعارض چندانی نداشته باشند...
* سؤال اینجاست که شما در تمامی مسائل و نکاتی که با اندیشه سیاسی، فرهنگی مسلط بر جهان امروز است اختلاف نظر دارید و معتقدید که دیدگاهتان ناشی از فطرتتان است، طرف مقابل را متهم به منحرف بودن می‌کنید یا سهمی هم برای این مسئله قائلید که اساساً نوع نگاه او به انسان و جهان به عنوان یک مبنا با مبنای شما متفاوت است؟
** این نکته هست که بشر ممکن است در شناخت مصادیق امر فطری اشتباه کند و چیزی را فطری تلقی کند که فی‌الواقع فطری نباشد اما در کل بشر به لحاظ ادراکی که خداوند تعالی به او داده حداقل در سطح کلی می‌تواند به صحیح یا فاسد بودن چیزی پی ببرد. به عبارت روشنتر هر فرد با هر مذهبی دروغ را قبیح می‌داند و یا سایر اموری که همه بر فساد آن متفقند.
* بحث خوبی است و البته حرف‌های ما هم زیاد است. اما چون مجال این گفت‌و‌گو اندک است در نوبت بعد به شکل مستوفی به آن می‌پردازیم. از جنابعالی که فرصتی را به انجام این گفت‌و‌شنود اختصاص دادید متشکریم.