تاریخ انتشار : ۲۲ دی ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۷۹۸

رضا استاد رحیمی
ناقدان مدرنیته، همگی از پایان تاریخ و آخر زمان سخن نمی‌رانند، شماری از آنان امید به گشایش افق‌هایی تازه بسته‌اند. اما همه از «پایان مدرنیته» یاد می‌کنند. مدرنیته به سنت‌های جامعه کهن نقد داشت و اعلام می‌کرد که آنها بخردانه نیستند و از آزادی و روح سازندگی انسان بی‌خبرند، ... اما ناقدان مدرنیته جامعه مدرن را نیز چنین می‌یابند. آنان را روزگار پس از مدرنیته را یکی از این دو راه می‌شناسند: نیهیلیسم، یا دستیابی به افقی تازه، افقی که طلیعه‌اش با شک‌آوری پسامدرن، با ناباوری به معنای قطعی و نهایی چیزها، رخدادها، سخن‌ها، متن‌ها و با انکار متافیزیک حضور معنا، آغاز شده است.
فهم تغییرات و دگرگونی‌های پیچیده عرصه جدید مستلزم درک تحولات دوران مدرن یا تجدد می‌باشد، زیرا نبیان و شالوده اصلی جهانی شدن از بازسازی ساختار اقتصادی - اجتماعی نظام سرمایه‌داری منشعب می‌شود، که این یکی نیز در دامن عصر روشنگری زاده و پرورش یافته است. با تعریفی نو از جایگاه انسان، سرمایه و طبیعت توسط روشنفکرانی چون، بیکن، دکارت، منتسکیو، آدام اسمیت و ... شروع شده و در نهایت به کل مجموعه جهانی تسری یافته است و ارزش‌های کهنه، نظام‌های سنتی و معرفت‌های پیشین در درون پارادایم جدیدی از معرفت‌شناسی، قالب جدید یافته و هر آنچه سخت و استوار بود، دود شد و به هوا رفته است. نهادهای جدید جایگزین نهادهای قبلی گردیده، سازمان‌های جدید اقتصادی، اجتماعی با هویتی جدید خیلی زود به ابعاد فراگیر جهانشمول تبدیل شدند و ارزش‌های انسانی بازاندیشی شدند، یعنی نوعی تأمل در نظم قدیمی برای ایجاد تحول ریشه‌ای در روابط و رفتارهایی جدید می‌باشد و به عبارتی دیگر اصطلاح تجدد به نهادها و شیوه‌های رفتاری خاص اطلاق می‌گردد که پس از عصر فئودالی در اروپا استقرار یافته و در قرن بیستم آثار و عوارض آنها با سرعتی روزافزون جهانی و تاریخی شد.
تغییرات و دگرگونی‌های جهان عرب، ابتدا در کانون اقتصادی گسترش یافته و در نقاط دیگر جهان عملی شد. یعنی توسعه قدرت صنعتی در فرایندهای تولیدی با استفاده از ابزارهای پیشرفته و ایجاد نوعی نظام تولید کالایی که از دو ویژگی عمده برخوردار باشد: 1) وجود بازارهای رقابتی برای عرضه کالا 2) تبدیل نیروی کار به کالای قابل عرضه در بازار نهادینه شده و رفته رفته همین الگوها بر اساس قالب‌های اجتماعی مشخصی تحت عنوان دولت - ملت و براساس سازوکارهای مشخص، ابعادی جهانی یافت.
«در واقع نهادهای اصلی تجدد غرب یعنی صنعت محوری، سرمایه‌داری و دولت - ملت به راستی جهانی شده‌اند» و چنانچه گیدنز از آن به عنوان مدرنیته دوم یاد می‌کند و عده دیگری که نظر بدبینانه‌ای نسبت به فرایند جهانی شدن دارند آن را غربی‌سازی یا آمریکایی نمودن دنیا قلمداد می‌کنند، با این همه، پروسه جهانی شدن در حال تکوین و سایه‌گستری بر همه عالم می‌باشد و نیز نمی‌توان پروسه مذکور را به عنوان بخشی از سیاست نظام سرمایه‌داری برای غربی نمودن جهان تلقی کرد. اگرچه به عقیده «مانوئل کاستلز» در عصر حاضر نظامی پویا و پاینده است که بر امواج جهانی «ثروت، قدرت و اطلاعات» سوار باشد و کشورهای توسعه نیافته و در حال توسعه فارغ از این ماجرا هستند.
اما به نظر می‌رسد که تحکیم و تثبیت سرمایه‌داری نئولیبرال اساسی‌ترین شیوه رهیافت جهانی شدن از پس از 1990 به واسطه دگرگونی‌های به هم پیوسته یعنی محو کمونیسم و افول نهضت‌های اجتماعی باشد و به همین دلیل جنبش‌های ضد جهانی شدن در مرحله تازه‌ای از مقاومت در برابر نظم نوین جهانی سامان یافته‌اند. این نهضت‌ها در قالب محیط‌زیست‌گرایان، نهضت طرفداران زنان، بنیادگرایان مذهبی و ... سازماندهی می‌شوند و حادثه 11 سپتامبر نمونه واضح و روشن از این عملکرد فعالان ضدجهانی شدن هستند و در واقع جنبش‌های مذکور اعتراضی است به یکه تازی بعضی از کشورهای قدرتمند در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و حقیر شدن فرهنگ دیگر اقوام و مذاهب و نیز نابرابری مفرط در عرصه‌های مذکور. این عوامل دست به دست هم موجب به وجود آمدن هویت‌های مشترک می‌گردند، این هویت‌ها خود را «حول ارزش‌های سنتی، خدا، ملت و خانواده می‌سازند و حصارهای اردوگاه خود را با نهادهای قومی و دفاع منطقه‌ای، محفوظ می‌دارند.»
این است که در دنیای جدید جهانی شده زوال هویت‌ها، بی‌احترامی به ارزش‌ها و سنت‌ها و نیز در جهانی که ثروت، قدرت و تصویر بر همه اعمال بشری حاکمیت دارد، جستجوی هویت - فردی یا جمعی - منبع اساسی معنای اجتماعی می‌شود. چالش و کشمکش میان نهضت‌های ضد جهانی شدن و فاعلان آنها جریان‌های متضاد و متناقض عصر جدید را رقم خواهد زد.
امروزه کمتر کسی در مورد واقعیت «جهانی شدن» شک و تردید به خود راه می‌دهد و نیز به همان نسبت کمتر کسی از خواستگاه اصلی این مفهوم آگاهی واقعی و عمیق دارد. ریشه جهانی شدن آنچنانکه گروهی از عالمان علوم اجتماعی معتقدند، مربوط به دو دهه اخیر نمی‌شود، برعکس دیرینه کهنی دارد، گرچه به لحاظ معرفت‌شناسی مفهوم جهانی شدن ساخته و پرداخته عصر جدید است و فشردگی، کوچکی و نزدیکی جهان، مربوط به چند دهه اخیر می‌باشد، به طوری که عده‌ای از این متفکران معتقدند که «جهانی شدن» از اواخر قرن بیستم بحث روز و جهانشمول شده است و حتی تا اوایل دهه 90 قرن بیستم در بیشتر فرهنگ‌های بزرگی همچون فرهنگ انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و آلمانی لغتی با عنوان مزبور وجود نداشته است، یا در کشورهای بزرگی چون ژاپن و چین از اواخر دهه 80 و اواسط دهه 90 وارد محافل آکادمیک شده است در حالی که گروهی جهت‌گیری و سوگیری نسبت به یکپارچگی، همکاری متقابل و گرایش به همگونی، تجانس و اشاعه آن را برگرفته از ادیان آسمانی می‌دانند و حتی عده‌ای پا را فراتر از آن می‌گذارند و صف‌آرایی دو اندیشه متضاد یعنی طرفداران و معتقدان به فرهنگ و سیاست جهانشمول در یک طرف و گروهی که معتقد به فشردگی و ایجاد یک دولت - ملت کوچک بودند و تشکیل یک دولت واحد جهانی با فرهنگ همگون را برای کل بشریت فاجعه‌ای بزرگ می‌دانستند در طرف دیگر یا مقابل قرار داشتند. به طور کلی 6 فرضیه تاریخی در مورد امواج جهانی شدن وجود دارد:
1- طرفداران مذهبی ایجاد جهان متجانس معتقدند که در طی قرون 4-7 میلادی، مسیحیت به واسطه رسمیت یافتن در امپراتوری روم بسط و گسترش یافت و در طی قرون فوق‌الذکر آیین هندو در جنوب شرق آسیا فراگیر شد، آیین بودا از طریق هند در چین گسترش یافت و در همان زمان به کره و ژاپن نیز سرایت کرد، با آغاز قرن 8 میلادی دین اسلام تا اسپانیا گسترده شد و دنیای اعراب از مراکش تا عراق، از خلیج فارس تا آسیای میانه و پاکستان امتداد یافته بود، اشاعه مذاهب جهان و زبان مقدس به نوعی همگرایی و وابستگی متقابل نسبت به یک امر مقدس را شدت می‌بخشید.
در طی قرون وسطی، ارباب کلیسا، بیش از اسلاف رواقی خود، حامی ایده جهان‌گرایی بوده‌اند، به عقیده حاملان تئولوژی کلیسا، انسان‌ها نه تنها از طریق قانون فطری و نظم سیاسی، بلکه به واسطه گناهکار بودن همگان و هبوط اولیه، برای کسب رحمت خداوندی نیاز به یگانگی در کل واحد دارند.
2- دومین موج جهانی شدن با فتح آمریکا توسط «کریستف کلمب» در اواخر قرن 15 شکل گرفت، در این دوره ارزش‌های بالای تجارت موجب رشد و گسترش نظام جهانی جدیدی شد که والر اشتاین با استفاده از «سیکل کنراتیو» آن را مصادف با پیدایش اقتصادی جهانی سرمایه‌داری می‌نامد.
3- وقتی استعمار اروپایی در تمام کره خاکی سایه افکنده بود و خواهان تسلط بر تمامی عرصه‌ها و همگانی نمودن فرهنگ خویش بود و تا اواسط قرن نوزدهم ادامه داشت، کشمکش‌ها بر سر مستعمرات، آغاز سومین موج جهانی شدن بود.
4- چهارمین موج جهانی با دوران شکوفایی امپریالیسم اروپایی از اواسط قرن 19 تا سال 1918 مصادف بود، در طی این سال‌ها تجارب عمده آنها از طریق اقیانوس‌ها شکل می‌گرفت و سایه استعمار اروپا بر سر تمام قاره‌های آمریکا، آسیا و آفریقا قرار داشت، جنگ جهانی اول که کانون کشمکش‌ها در داخل اروپا را عیان کرد و در همین سال‌ها مارکسیسم با شعار اتحاد کارگران بر علیه سرمایه‌داری و با انقلاب اکتبر 1917 به منصه ظهور رسید.
5- جنگ دوم جهانی موج پنجم جهانی شدن بود که سرآغاز کشمکش‌های دو ابرقدرت شرق و غرب بود و تمامی سرزمین‌ها به نحوی متأثر از منازعه قدرت دو غول قدرت جهانی بود و جنگ سرد ادامه این تضاد و گسترش آن به کل جهان از کره و ژاپن تا آسیای غربی و آفریقا، از آمریکای شمالی تا استرالیا و نیوزیلند سایه گسترده بود. در این دوره آمریکا چونان قدرتی بی‌رقیب، فرهنگ خویش را بر سراسر عالم پهن کرد که عده‌ای از آن به عنوان «آمریکایی شدن» جهان یاد می‌کنند.
6- و نهایتاً ششمین موج از نیمه دوم دهه 80 قرن بیستم شروع می‌شود، مهاجرت توده‌وار بین قاره‌ای و بین‌المللی از جنوب به شمال، از آمریکای لاتین به آمریکای شمالی، از آفریقا و جنوب آسیا به اروپا شروع شد و دلیل اصلی، آن هم اقتصاد پررونق و امکانات اجتماعی و فرهنگی وسیع، گسترش سیستم تجارتی نوین، رشد صنایع الکترونیکی و تکنولوژی‌های ارتباطی و سرمایه‌داری اطلاعاتی آنها بود که سبب‌ساز توجه جهانیان را موجب شده‌اند. گروه دیگری انقلاب صنعتی و رشد آن به دیگر کشورها و کشف استعدادهای طبیعی و فطری در شکوفایی و بهبود زندگی بشری را ریشه جهانی شدن می‌دانند و انقلاب فرانسه را مکمل انقلاب قبلی و مسبب نگرش جدیدی نسبت به مفاهیمی چون، قدرت، آزادی، کرامت انسانی و ... که در گذر زمان به صورت ارزش‌های جهانی نهادینه شده‌اند، «انقلاب صنعتی از سویی با تغییر تکیه‌گاه اقتصاد از تولید کشاورزی به تولید انبوه صنعتی، قبل از هر چیز اعلان پیروزی آزادی عمل فردی در عرصه مناسبات اجتماعی رها شده از قید اجباری‌های اقتصادی نظام فئودالی به شمار می‌آمد» و از سوی دیگر به شکل‌گیری قدرت تکنولوژی و بازار منجر شد، برآیند این دو فرآیند ناهمسو شکل‌گیری «پیوندهای اقتدار» نوینی بود که به صورت مخالفت‌های افراطی تجدید ساختارطلب (ایدئولوژی‌های روشنگری، مارکسیسم و آنارشیسم)‌و موافقت‌های افراطی ویرانگر (دولت‌گرایی‌هایی از نوع هگلی و نازیسم و فاشیسم) فاصله زمانی بالنسبه طولانی نیمه دوم قرن هجدهم تا سال‌های قرن بیستم را اشغال کرده است و انقلاب فرانسه موجب فروپاشی نهادهای سنتی قدرت از طرفی و پیدایش «بناپارتیسم» و کیش پرستش دولت و رهبرزدگی توده‌ها. که مهمترین عامل بازدارندگی دموکراسی حقیقی از طرف دیگر از قرن هجدهم تا امروز بوده است.
گروه دیگری پیشینه تاریخی جهانی شدن را از اوایل نیمه دوم قرن بیستم با حوادثی نظیر؛ تأسیس سازمان ملل متحد (1945) انتشار کتاب دهکده جهانی توسط «مک لوهان» (1965) انتشار کتاب موج سوم توسط «الوین تافلر» (1978)، پایان جنگ سرد (1989) و اتحاد پولی یازده کشور اروپایی (1998) یاد می‌کنند.
رابرتسون ریشه شکل‌گیری جهانی شدن را از زمان زوال فئودالیسم در اروپا می‌داند که آغاز ریشه صورت‌بندی نخستین جوامع مبتنی بر سازمان ملی، فرازگیرتر از بندی مفهوم فرد، ارتقا نظام روابط بین دولتی و آغاز اندیشه‌های جدید درباره بشریت، به ویژه در فلسفه و حقوق بین‌الملل، پدید آمد عده‌ای دیگر جهانی شدن را تداوم «مدرنیته» و در امتداد آن می‌نگرند.
به عقیده گیدنز دینامیسم مدرنیته به گونه‌ای تغییرناپذیر به سوی جهانی شدن نهادهایش حرکت می‌کند یعنی جهانی شدن سرمایه‌داری، صنعت‌گرایی و نظارت اداری و کنترل ابزار خشونت که در دولت - ملت متمرکز شده‌اند.
«والر اشتاین» جهانی شدن را فرآیند معناداری می‌داند که از حدود 500 سال پیش شده و با فروپاشی اتحاد شوروی این امر سرعت بیشتری به خود گرفته است. اینها (که می‌توان سنت مارکسیستی را در همین قالب جای داد) جهانی شدن را نتیجه توسعه نظام سرمایه‌داری می‌دانند یکی از مهمترین نظریه‌پردازان فوق دیوید هاروی است. او در کتاب وضعیت پسامدرنیته (1989) جهانی شدن را به پسامدرنیته و پسامدرنیته پیوند می‌زند و استدلال می‌کند که شکل جدیدی از سرمایه‌داری تحت عنوان «پسامدرنیته انعطاف‌پذیر را می‌توان بر حسب مارکسیسم کلاسیک درک نمود ... به عقیده هاروی جهانی شدن برای سرمایه‌داری پدیده جدیدی نیست لیکن پسامدرنیته انعطاف‌پذیر در بر دارنده شدت یافتن تراکم و فشردگی زمانی - فضایی است که در واقع ویژگی آن محسوب می‌شود. زندگی اجتماعی تا حدی سرعت گرفته که فضا کاهش یافته یا به کلی از بین رفته است، به طوری که ما این وضعیت را در مورد انتقال و دریافت فوری اندیشه‌ها در سراسر جهان با استفاده از ارتباطات ماهواره‌ای شاهد هستیم.
در نهایت جهانی شدن با انقلاب تکنولوژی اطلاعات و بازسازی شبکه‌های جهانی، ثروت، قدرت و اطلاعات هویت تازه‌ای یافته است که همانا جامعه شبکه‌ای نامیده می‌شود. وجه بارز این جامعه جهان شمول شدن آن دسته فعالیت‌های اقتصادی است که اهمیت استراتژیکی قاطعی دارند، شبکه‌ای شدن سازمان و انعطاف‌پذیری و بی‌ثباتی کار و فردی شدن نیروی کار و نیز فرهنگ مجاز واقعی که از نظام رسانه‌ای فراگیر به هم پیوسته و متنوع به وجود آمده است به دگرگونی بنیان‌های مادی زندگی، فضا و زمان، که با فضای جریان‌ها و زمان ایجاد شده‌اند که جلوه‌هایی از فعالیت‌های قالب و نخبگان حاکم هستند، از دیگر وجوه مشخصه جامعه شبکه‌ای است. دنیای تازه که بر همه ابعاد (فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی) بشری تأثیرگذار است و عده‌ای از فرهنگ‌ها، سازمان‌ها و افراد را وادار به عکس‌العمل نموده و این فرصت را در اختیار آنها گذاشته است که از هویت فرهنگی و اجتماعی خویش دفاع نموده و بر تفاوت‌های خود استوار باشند و اگر ابزارها و منابع عمده انسجام اجتماعی در معرض اضمحلال و فروریختگی قرار گرفت، اگر تضاد و کشمکش‌های طبقاتی در داخل دولت - ملت‌ها و در درون نظام‌های بین‌المللی افزایش یافت و اگر دین و هویت افراد در معرض تعرض قرار گرفت و اگر شکاف نسل‌ها، بحران هویت‌ها، اضمحلال حاکمیت‌ها و بی‌معنی بودن زندگی افزایش یافت. نهضت‌ها و جنبش‌های اجتماعی (زیست‌محیطی، کارگری، بنیادگرایان دینی، ملی‌گرایی، ضد انحصارگرایی و ضدجهانی شدن و ... ) شکل گسترده‌تری می‌یابد و همه اینها زاییده شکل جدیدی از زندگی است که در جامعه شبکه‌ای و از کانال‌های ارتباطی گوناگونی (همچون اینترنت و شبکه‌های الکترونیکی) به وجود می‌آید.
‌ معنا و مفهوم جهانی شدن
تعاریف زیادی از جهانی شدن از سوی اندیشمندان ارائه شده است، در بیشتر تعاریف به بعدی از ابعاد این مفهوم اشاره شده و بر آن اساس تعریف شده است. در بیشتر این تعاریف بعد اقتصادی جهانی شدن بیش از همه ابعاد دیگر مورد عنایت قرار گرفته است، علت این امر نیز تحولات گسترده ناشی از انقلاب صنعتی رشد و گسترش نظام سرمایه‌داری، کاهش کنترل دولت‌ها بر اقتصاد، فعالیت مؤسسات و نهادهای اقتصادی در سطح فراملی، افزایش رقابت و به تبع آن تسریع در فن‌آوری‌های اقتصادی و اشاعه آن به دیگر کشورها و نقاط جهان، این بعد از جهانی شدن را سرآمد دیگر ابعاد نموده است و جهانی شدن سیاسی و فرهنگی را نتیجه این نوع از جهانی شدن می‌دانند.
مفهوم جهانی شدن و تعاریف مربوط به آن از اواخر قرن 20 عرضه شده است.
بارتلسون سه معنای مهم از جهانی شدن را برمی‌شمارد:
1- انتقال (transternce) 2- دگرگونی (transformation) و استعلا (transcandence) که به تدریج در درون گفتمان‌های جهانی شدن شکل یافته است - با این همه جهانی شدن با تعاریف مختلفی به کار می‌رود:
جهانی شدن شامل تراکم دنیا به عنوان یک کل با افزایش سریع در اجماع و پایه‌گذاری فرهنگ جهان است، این امر با نوعی توازن و یکپارچگی انتظارات همراه است و با تشکیل همزمان در سازمانها و تجربه‌های زندگی، دنیا به عنوان یک کل متجلی می‌شود.
- جهانی شدن هم در هم فشرده شدن جهان و هم تراکم آگاهی نسبت به جهان به عنوان یک کل دلالت دارد.
جهانی شدن شکل تازه جامعه‌ای است که از پیامدهای تکنولوژی اطلاعات و بازسازی ساختار سرمایه‌داری جامعه شبکه‌ای به منصه ظهور رسیده است.
- «جهانی شدن» در مفهوم آن عبارت است از: «در هم ادغام شدن» بازارهای جهان در زمینه‌های تجارت و سرمایه‌گذاری مستقیم و جابه‌جایی و انتقال سرمایه، نیروی کار و فرهنگ در چارچوب سرمایه‌داری و آزادی بازار و نهایتاً سر فرود آوردن جهان در برابر قدرت‌های جهانی بازار که منجر به شکافته شدن مرزهای ملی و کاسته شدن از حاکمیت دولت خواهد شد. عنصر اصلی و اساسی در این پدیده، شرکت‌های بزرگ چند ملیتی و فراملی هستند.
- جهانی شدن یعنی به استقبال یک جهان رفتن، آشنا شدن با فرهنگ‌های دیگر و احترام گذاشتن به آراء و نظریه‌های دیگران؛ در صورتی که جهان‌گرایی نفی دیگران است، نفوذ در فرهنگ‌های دیگر، و محل برخورد ایدئولوژی‌هاست».