نویسنده: ویلفردو پارتو
برگردان: سیدحسین مدنی
ویلفردو پارتو (1923 ـ 1848) در بندهایی از اثر خود تحت عنوان «رسالهای درباره جامعهشناسی عمومی» کاربرد زور و خشونت در جامعه را تئوریزه کرده است. تفسیر او از کاربرد زور و خشونت در جامعه دستاویز فاشیسم ایتالیایی و سایر فاشیستهای دنیا قرار گرفته است. آثار فکری پارتو هنوز هم آبشخور بسیاری از حاکمان جهان است به گونهای که گویی نظریههای او هنوز هم از تازگی برخوردار است و میتواند دستاویز زورمداران و خشونتطلبان باشد. پارتو مدافع نظریه الیگارشی حکومتی بود و نظریه چرخشی نخبگان او در ادبیات سیاسی همچنان از جایگاه ویژهای برخوردار است. جمله مشهور او «تاریخ گورستان اشرافیتهاست» از همین دیدگاه نشأت گرفته است. پارتو، رسالهاش را به 2612 بند تقسیم کرده است. مطلب ترجمه شده تحت عنوان «استفاده از زور در جامعه» فرازهایی از بندهای 2175 ـ 2170 و 2201 ـ 2178 را در برمیگیرد. بخشهایی از آن، در پی آمده است.
به طور کلی، بقای جوامع ناشی از انگیزههای اعضای آن برای انطباق با بازماندههای مربوط به جامعهپذیری است. با این حال در جوامع انسانی افرادی وجود دارند که این انگیزهها در آنها بسیار ضعیف است و شاید حتی بتوان گفت که در حقیقت عاری از چنین انگیزههایی هستند. این واقعیت، دو نتیجه جالب اما متناقض دارد که یکی از آنها جامعه را تهدید به نابودی میکند و دیگری موجب پیشرفت آنها میشود نتیجهنهایی این وضعیت حرکتی دائمی است. اما این حرکت جهت مشخصی ندارد و ممکن است در هر جهتی امتداد یابد.
در جامعهای که احساس نیاز به همبستگی و انسجام در افراد بسیار قوی باشد، علتی درونی برای زوال وجود نخواهد داشت؛ اگرچه هیچ دلیل سودمندی هم برای تغییر، خواه افزایشی و خواه کاهشی برای افراد جامعه وجود ندارد. از طرف دیگر در صورتی که نیاز به همسانی و همبستگی احساس نشود، جامعه از هم گسیخته میشود و هر فرد منافع شخصی خود را پی میگیرد، همانگونه که شیر و ببر، پرندگان شکاری و سایر حیوانات رفتار میکنند. بنابراین جوامعی که دوام میآورند و تغییر میکنند در حد وسط بین آن دو نوع جامعه افراطی قرار گرفتهاند.
یک جامعه همگن ممکن است به صورتی در نظر گرفته شود که احساس نیاز به همبستگی در همه افراد به یک اندازه وجود داشته باشد. اما شواهد نشان میدهد که چنین جامعه انسانی وجود خارجی ندارد. جوامع انسانی اساساً ناهمگن هستند و شرایط حد وسط به این دلیل به وجود میآید که احساس نیاز به همبستگی در برخی از افراد، بسیار قوی، در برخی معتدل، در برخی ضعیف و در تعدادی نیز به طور کلی وجود ندارد.
این نکته را نیز باید به عنوان یک واقعیت، پذیرفت که در برخی شرایط احساس نیاز به یگانگی در نزد برخی افراد قویتر است و از این رو، از حد متوسط جامعه بالاتر قرار میگیرند و در برخی دیگر ضعیفتر است که از حد وسط جامعه پایینتر قرار دارند و در برخی هم این خصلت آنقدر ضعیف است که میتوان گفت فاقد آن هستند.
پرسش درباره اینکه «آیا زور و خشونت باید در جامعه به کار برده شود یا نه؟» و اینکه «آیا استفاده از زور مفید است یا نه؟» پرسشی بیمعنی است، چه برای استفاده از زور توسط کسانی که میخواهند همبستگی جامعه را حفظ کنند و چه برای کسانی که به همبستگی جامعه تجاوز میکنند و همچنین برای رفتارهای خشونتآمیز کسانی که در مقابل خشونت دیگران ایستادگی میکنند. در حقیقت، اگر یک جنگجوی طبقه حاکم از به کارگیری زور خودداری کند، به معنی آن است که اجازه میدهد یک شورشی، اصولی را که همبستگی و وحدت جامعه را حفظ کرده است، زیر پا بگذارد.
از طرف دیگر، اگر او استفاده از زور را تأیید کند، این به معنی آن است که او از کاربرد زور توسط اقتدار عمومی برای سرکوب شورشیان و مطیع کردن آنان حمایت میکند. برعکس، اگر یک جنگجوی طبقه محکوم از کاربرد زور در جامعه اظهار تنفر کند، این به معنی آن است که او از کاربرد زور توسط دارندگان اقتدار قانونی برای به اطاعت واداشتن مخالفان تنفر دارد و اگر به جای آن، او از کاربرد زور حمایت کند، به استفاده از زور توسط کسانی که انسجام اجتماعی را به خطر میاندازند، عنایت دارد.
پرسش درباره اینکه «آیا توسل به زور و خشونت برای تقویت انسجام موجود در جامعه مفید است، یا اینکه استفاده از زور یگانگی و وحدت جامعه را از بین میبرد». نیاز به شناخت عمیق واقعیتهای آن جامعه دارد.
واقعیتهای اجتماعی و استفاده از زور
چه رابطهای بین استفاده از زور و واقعیتهای اجتماعی وجود دارد؟ از نگاه یک عضو طبقه حاکم، به واقعیتهای زیر باید توجه کرد:
1 ـ دستهای از شهروندان که تمایل دارند از خشونت استفاده کنند میتوانند خواست خود را بر مسئولانی که نمیخواهند خشونت را با خشونت پاسخ دهند، تحمیل کنند. اگر مخالفت مسئولان در توسل به زور از ابتدا با احساسات بشر دوستانه برانگیخته شده باشد، چنان نتیجهای [تحمیل خواستهها] به دست خواهد آمد، اما اگر آنها [حاکمان] از کاربرد خشونت به این بهانه خودداری کنند که تصمیم عاقلانهتری در استفاده از وسایل دیگر دارند، اثر آن اغلب بدین گونه است. 2 ـ برای اجتناب یا مقاومت در کاربرد خشونت، حاکمان متوسل به «دیپلماسی» فریب میشوند، در این صورت حاکمان در قدرت ـ به بیانی ـ از شیران به روباهان تبدیل میشوند. طبقه حاکم در مقابل تهدید به خشونت سرخم میکند، اما این ظاهر قضیه است و سعی دارد مانعی را که نمیتواند به صورت رو در رو با آن مواجه شود، به جبهه دیگری بکشاند. در طولانی مدت اتخاذ چنین روشی توسط روباهان حاکم، در حالی که شیران رأی منفی میدهند، تأثیرات گستردهای بر جا میگذارد. 3 ـ سیاستهای طبقه حاکم برای طولانی مدت برنامهریزی نشده است. «ضعیف شدن احساسات بقای گروه» موجب میشود که طبقه حاکم به وضعیت موجود دلخوش شود و کمتر به آینده بیندیشد. علایق مادی و زودگذر بر علایق آرمانی جامعه و ملت و بر علایق درازمدت غلبه مییابد. محرک اصلی، لذت بردن از حال بدون تفکر زیاد درباره آینده است. 4 ـ بعضی از این پدیدهها در روابط بینالمللی هم قابل مشاهده است. جنگها اساساً اقتصادی میشوند و تلاشها اغلب در این جهت است که از درگیری، با قدرت خودداری شود. به عبارت دیگر، در چنین شرایطی شمشیر فقط قبل از کند شدن فرود میآید. یک کشور ناخواسته به طرف جنگی کشیده میشود که اهداف اقتصادی را به صورت کنترل شده دنبال میکند و انتظار این است که این وضعیت تحت کنترل بماند تا هر لحظه بتوان آن را به سوی جنگ نظامی سوق داد.
با نگاهی به طبقه محکوم، ارتباطات زیر که با بخشی از برتریهای این طبقه مطابقت دارد، قابل تشخیص است. 1 ـ وقتی که طبقه محکوم در برگیرنده افرادی است که آماده استفاده از زور تحت رهبری رهبرانی توانا هستند، طبقه حاکم در اغلب موارد، سرنگون میشود و طبقه دیگر جای آن را میگیرد این امر به سادگی در جایی اتفاق میافتد که طبقات حاکم از روحیات انسان دوستانه برخوردارند و معمولاً نمیتوانند افرادی از طبقات محروم را ـ که خود را به سطوح بالاتر میکشانند ـ جذب کنند. یک آریستو کراسی انسانگرا که بسته و متعصبانه عمل میکند در حد اعلای ناامنی قرار دارد. 2 ـ بسیار دشوار است طبقه حاکم زیرک، حیلهباز، شیاد و اغواگر را سرنگون کرد و به منتهی درجه دشوار است طبقه حاکمی را سرنگون کرد که میتواند افرادی از طبقه محکوم را ـ که از چنین خصوصیاتی برخوردارند و ممکن است رهبر طبقات پایین اجتماع شوند و آماده به کارگیری خشونتاند ـ جذب نماید. تردیدی وجود ندارد که تودههای مردم بدون داشتن چنین رهبرانی، بدون زیرکی و بدون سازمان، هیچگاه قدرت برپایی حکومت دیرپایی را نخواهند داشت.
برای طبقه حاکم که ترکیبی از افراد محدود است، تغییر منش، تغییر قابل ملاحظهای را در این طبقه دربر خواهد داشت، در حالی که تغییر در تعداد مشابهی افراد در طبقه محکوم، تأثیر چندانی در این طبقه ایجاد نخواهد کرد.
خشونت قانونی و خشونت غیرقانونی
همه حکومتها از زور استفاده میکنند و همه آنها ثابت میکنند که کار آنها براساس دلیل و منطق است. نظریههایی که توسط حکومتها برای تأیید کاربرد زور طراحی شدهاند، تقریباً همیشه با نظریههایی که استفاده از زور توسط اقتدار عمومی را سرزنش میکنند، ترکیب میشود. تنها تعداد اندکی خیالپرداز، بنا به هر دلیلی، این واقعیت [استفاده از زور] را به طور کلی رد میکنند، اما نظریههای آنها یا اصلاً تأثیری ندارند یا صرفاً قدرت مقاومت را در بخشی از مردم تضعیف میکند یا برخی زمینههای به کارگیری خشونت توسط حکومت را از بین میبرد.
ممکن است گفته شود خشونتی که منافع اربابان و صاحبان صنایع را تأمین میکند، قانونی، و خشونتی که توسط اعتصابکنندگان علیه اعتصابشکنان به کار برده میشود، غیرقانونی است. این موضوع، سؤال از فایده خشونت را به سؤال از فایده وضعی که به کارگیری خشونت را میطلبد، انتقال میدهد و این موضوع بسیار مهم و قابل توجهی است که هیچ کس آن را انکار نمیکند. خشونت قانونی نتیجه هنجارهای نهادینه شده در یک جامعه است. اگر قانون، مردم را برای رسیدن به خواستهایشان مجبور به استفاده از خشونت قانونی میکرد، آنها نیازی به پناه بردن به خشونت غیرقانونی نداشتند. چنین بحثی در بسیاری موارد دیگر مصداق دارد. مردمی که خشونت غیرقانونی را به کار میگیرند هیچ چیز برایشان بهتر از این نیست که بتوانند از خشونت قانونی استفاده کنند.
ترکیب هوش و زور
در اینجا به سؤال بسیار مهمی میرسیم. بحث بر سر رابطه مناسب بین زیرکی و حیلهگری و کاربرد زور است و اینکه «آیا هرگز، حتی در یک مورد خاص، کاربرد هوش و خشونت با هم مفید است یا نه؟» لازمه پاسخ به این سؤال آن است که نشان دهیم کاربرد زیرکی و مکر همیشه، بدون استثنا، از کاربرد زور مقرون به صرفهتر است. هیأت حاکمه «الف» در یک کشور خاص را تصور کنید که بهترین عناصر را جذب میکند و برای تفکر و اندیشه در کل جمعیت ارزش قائل است. در این مورد، طبقه محکوم «ب» به طور وسیعی از داشتن چنین عناصری محروم است و امید کمی دارد، یا اصلاً امیدی ندارد که بر طبقه «الف»تا زمانی که جنگ جنگ هوش و عقل است، فائق آید. اگر هوش و زور با هم ترکیب شوند سلطه طبقه «الف» دائمی میشود، همانگونه که دانته میگوید: «اگر تدبیر و عقل به ویژه شیطانی اضافه شود، هیچ چیز را یارای مقابله با نوع بشر نیست.»
اما چنین ترکیب خوشحالکنندهای تنها برای تعداد کمی از افراد پیش میآید. در اکثر موارد، مردمی که بر عقل تکیه میکنند در استفاده از زور نقص دارند و برعکس.
بنابراین تمرکز افراد طبقه «الف» بر استفاده از زیرکی و مکر، افراد طبقه «ب» را به سوی استفاده از خشونت سوق میدهد و اگر این فرآیند مدت زمان زیادی دوام آورد، حالت تعادل به حالت بیثباتی تبدیل میشود، برای طبقه «الف» در کاربرد زیرکی و حیله خبرگی دارد ولی برای کاربرد زور انگیزهای ندارد؛ این در حالی است که طبقه «ب» دارای زور است و انگیزه به کارگیری آن را دارد ولی فن استفاده از این مزیتها را نمیداند.
اما اگر آنها شانس این را بیابند که رهبرانی صاحب فن پیدا کنند ـ و تاریخ نشان میدهد که چنین رهبرانی معمولاً از ناراضیان طبقه «الف» هستند ـ آنها همه لوازمی که برای سرنگونی طبقه «الف» لازم است، در اختیار دارند. تاریخ در این خصوص مثالهای بیشماری از دورترین زمانها تا زمان حال ارائه میدهد.