تاریخ انتشار : ۰۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۱:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۲۰۲۳۶۶
گفت‌و‌گو با مصطفی ملکیان - علیرضا خدادوست

* روشنفکری دینی در جامعه ما چه کارکرد و جایگاهی دارد؟
** جایگاه و کارکرد روشنفکری دینی وقتی روشن‌تر می‌شود که ما روشنفکری دینی را با دو رقیب خودش، یعنی روشنفکری غیر دینی (لائیک) و روحانیت بررسی کنیم.
روشنفکری دینی و روشنفکری لائیک در روشنفکری خودشان با هم رقابت دارند، یکی از این دو با صبغه دینی و دیگری با صبغه غیر دینی و نه لزوماً ضد دینی، از سوی دیگر رقابتی که روشنفکری دینی با روحانیت دارد در این است که هر دو با دین سر و کار دارند و خودشان را متدین می‌دانند اما یکی از این دو، دین را همراه با نواندیشی می‌خواهد و دیگری هم بدون نواندیشی.
در ربط و نسبت روشنفکری دینی و روشنفکری لائیک باید به این نکته توجه داشته باشیم که جامعه ما هنوز که هنوز است متدین است و جامعه‌ای دینی است. جامعه‌ای که هم به لحاظ عقیدتی، احساسی و عاطفی و هم به لحاظ عملی دل‌مشغول دین و مذهب است. از سوی دیگر وقتی قصد داریم تا موجودی را تعلیم و تربیت کنیم و به مجرای خاص سوق دهیم باید میزان فهم و قبول مخاطب را در نظر بگیریم و چون مخاطبان ما مسلمان هستند طبعاً باید با آنها با ترمینولوژی روشنفکران دینی سخن بگوئیم والا توفیق و کارآیی نخواهد داشت.
از طرف دیگر وقتی روشنفکری دینی را با روحانیت مقایسه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که در اینجا هم روشنفکری دینی کارآمدتر است. به دلیل این که روشنفکری دینی با روح زمانه مطابقت و موافقت بیشتری دارد.
البته وقتی می‌گویم «روح زمانه» منظورم روح زمانه در اصطلاح هگلی نیست و معتقد نیستم که روح زمانه یک عامل جبری است و هیچ آزاده‌ای در مقابلش توان ایستادگی ندارد ولی در عین حال معتقدم به این که گرایش عمومی در هر زمانی ممکن است با گرایش عمومی در زمان قبل از آن یا بعد از آن تفاوت داشته باشد و من به همین گرایش عمومی می‌گویم روح زمانه.
روح زمانه به گمان من امروزه، روح مدرنیته است و روح مدرنیته بسیار موافق‌تر است با آنچه روشنفکران دینی می‌گویند تا روحانیت. یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های مدرنیسم مؤلفه اومانیستی بودن و انسان‌گرایی مدرنیسم است و این مؤلفه در اندیشه روشنفکران دینی کاملاً جلوه‌گر است و چون تقریباً مخاطبان روشنفکران دینی انسان‌هایی هستند که در دوران مدرنیسم زندگی می‌کنند طبعاً روشنفکران دینی موافق با روح زمانه در حرکت هستند. البته به لحاظ نظری سیر هماهنگ با روح زمانه صرفاً دلیل بر حقانیت نیست ولی از قضا در این مورد به نظرم حق هم با روشنفکران دینی است. یعنی اینجا از آن مواردی است که شخصی سخنی می‌گوید که موافق روح زمانه است و اتفاقاً حق هم با اوست و کاملاً هم می‌توان به نحوه استدلالی نشان داد آنچه که روشنفکران دینی می‌گویند مطابق با واقع‌تر است.
روشنفکران دینی به معنای دقیق کلمه اومانیست هستند. روشنفکران دینی برخلاف روحانیون هم در ناحیه مسائل و مشکلات اومانیست هستند و هم در جهت راه‌حل و رفع مشکلات چنین رویکردی دارند.
اهتمام روشنفکران در ناحیه مسائل و مشکلات، کاستن از درد و رنج‌های این جهانی است. روشنفکر دین به هیچ‌وجه منکر قیامت و زندگی پس از مرگ نیست و بر آن مراحل تأکید می‌ورزد، ولی از سوی دیگر اعتقاد جدی دارد که دین و مذهب باید درد و رنج انسان‌ها در این جهان را هم مورد توجه قرار دهد و ما باید از دین قرائتی داشته باشیم که در جهت کاستن از درد و رنج این جهانی انسان‌ها هم سخنی برای گفتن داشته باشد. تأکید بر درد و رنج این جهانی و کاستن از آن، وجه اومانیستی روشنفکری دینی در جهت خود مسائل و مشکلات است. اما در یک جهت دیگر هم روشنفکری دینی اومانیست است، یعنی در جهت رفع مشکلات. روشنفکری دینی در جهت حل مشکلات کاملاً به علوم و معارف بشری بها می‌دهد. درحالی که روحانیون ما در بسیاری از موارد چنان مواجهه‌ای با علوم و معارف‌سرایی هستند که هر کسی در خواب دیده و آن کس هم قبل از خواب، مست و خراب بوده است یعنی هیچ اندر هیچ اندر هیچ.
شاعر می‌گوید:
دنیا چو یکی حباب، آن هم چه حباب نی بر سر آب بلکه بر روی سراب آن هم چه سرابی؟ که ببینید چه خواب وان خواب چه خواب؟ خواب به خواب یعنی این دنیا مثل حبابی روی سراب است و آن سراب را هم یک آدم بدمست خراب در خواب دیده است.
* به نظر می‌آید که گرایش غالب روحانیون این است که علوم و معارف بشری چنین چیزی هستند.
** به نظر می‌آید این نحوه نگرش به علوم در فرهنگ ما هندسه را علم بنای آخور می‌نامد!
این نکته را قبول دارم، ولی باید نکته‌ای را هم در حاشیه به آن اضافه کنم. یک وقت بحث ما درباره قدر و قیمت نسبی علوم و معارف است و یک وقت هم درباره نفس علوم و معارف سخن می‌گوییم.
یعنی کسی می‌گوید هندسه علم بنای آخور است و درحال مقایسه هندسه با علوم و معارف بسیار شریف‌تر و عمیق‌تر است وقتی این علم را با علومی که در پی نجات روح و استکمال معنوی انسان‌ها هستند مقایسه می‌کند می‌گوید هندسه بی‌قدر است. یعنی نوعی نسبت ‌سنجی می‌کند و به نظرم مولوی که این سخن را گفته در همین مقام بوده و در این مقام حق هم با مولوی است.
اما یک وقت کسی آن‌چنان نسبت به این علوم بی‌اعتناست که گویا این علوم شأن و کارکرد فرودین خودشان را هم ندارند.
هر چند که در بین این علوم حق و باطل وجود دارد و ما باید موضع نقادانه خویش نسبت به آنها را حفظ کنیم ولی به هر حال حاصل تجارب نوع بشر در طول تاریخ است و نمی‌توانیم در محاسبات آنها را به هیچ گرفت، روحانیت ما به معنای دقیق کلمه واقعاً به این علوم بی‌اعتناست. یعنی هیچ‌کدام از این دستاوردها را در هیچ تصمیم‌گیری عملی و در هیچ اتخاذ موضع نظری به جد نمی‌گیرد و به همین دلیل گویا از این حیث رویکردی ضد اومانیستی دارند.
البته منظورم این نیست که هیچ روحانی وجود ندارد که علوم بشری را به جد بگیرد، من گرایش کلی را عرض می‌کنم همان‌طور که در بین دانشگاهیان هستند کسانی که رویکرد اومانیستی ندارند و در میان روحانیون نیز هستند افرادی که رویکرد اومانیستی دارند، اما گرایش کلی به همان سمت و سویی است که عرض کردم.
از آنجا که انسان امروز، انسانی است اومانیست طبعاً اگر روشنفکر دینی اومانیست باشد حرفش طنین بیشتری دارد و میزان توفیقش بیشتر خواهد بود.
* شاخص موفقیت یک جریان فکری مثل روشنفکری دینی را چه عواملی می‌دانید؟
** شاخص موفقیت را در دو چیز می‌دانم، یکی قدرت دفاع عقلانی و استدلالی از مواضع خویش و دوم مشکل‌گشایی عملی که اقبال عمومی را هم به دنبال خویش می‌آورد.
اگر فقط استدلال، معیار و ملاک باشد متوجه می‌شویم که روشنفکران دینی بسیار استدلالی‌تر و عقلانی‌تر از مواضع خودشان دفاع می‌کنند.
* در شکل‌گیری تحولات اجتماعی سیاسی ایران در 50 سال گذشته و به‌ویژه شکل‌گیری انقلاب اسلامی نقش روشنفکران دینی را بیشتر می‌دانید یا روحانیت؟
** برای سخن گفتن در این مورد باید ملاک‌های عینی در اختیار داشته باشیم تا متهم نشویم به این که ذوق و سلیقه و ترجیحات فردی را معیار دانسته‌ایم و برای این که یک چنین ملاک عینی در اختیار داشته باشیم نیازمند یک نظرسنجی هستیم که سه ویژگی داشته باشد. اولاً پرسش‌ها با تعمیق و تدفیق هر چه بیشتر طراحی شده باشند. ثانیاً کسانی که مورد پرسش واقع می‌شوند متنوع و متکثر باشند و ثالثاً این که این نظرخواهی در محیطی کاملاً آزاد صورت بگیرد تا کسی دغدغه نداشته باشد که اگر فلان سؤال بهمان جواب را دادم فردا چه خواهد شد؟
اگر چنین نظرخواهی صورت بگیرد آن وقت بنده نظرم این است که روی هم رفته روشنفکران دینی بسیار بسیار موفق‌تر بوده‌اند. اما چون این نظرخواهی صورت نگرفته و به گمان من امکان صورت گرفتنش هم در جامعه ما نیست این سخن من، سخنی ابطال‌ناپذیر است و لذا مخالفین می‌توانند پوزخند بزنند که به همین خیال باش!
* نسبت و ارتباط نواندیشان دینی با اصلاح‌گران دینی چیست؟ آیا این دو لزوماً یکی هستند؟
** اگر بخواهیم برحسب مفهوم سخن بگوییم، به نظر من اصلاح‌گران دینی ضرورتاً نواندیش نیستند و حتی می‌توانند در مقابل نواندیشان دینی بایستند. بسیاری از کسانی که در جهان عرب و حتی جهان انگلیسی زبان دنیای اسلام (مثل مالزی، اندونزی و پاکستان) اصلاح‌گری دینی می‌کردند، نواندیش نبودند و از قضا می‌گفتند ما باید بگردیم به سلف و می‌خواستند به یک سرچشمه پاک و پیراسته‌ای دسترسی پیدا کنند و در واقع دیدی نوستالژیک داشتند. غم غربت و حسرت وطن دارند و وطن خودشان را در 1400 سال پیش می‌دانند، این گروه اصلاح‌گر دینی بودند، ولی اصلاح‌گری آنها در جهت نواندیشی نبوده است.
همان‌طور که قبلاً گفتم یکی از مؤلفه‌های جدی نواندیشی توجه به علوم و معارف بشری در جهت رفع مشکلات است اما برخی از این اصلاح‌گران علوم و معارف را زوائدی می‌دانند که زهرآگین و مسموم کننده است. لذا قصد دارد این‌ها را کنار بزنند و برسند به آن گوهر دین که در 1400 سال پیش وجود داشته است.
لذا به لحاظ مفهومی نمی‌توان هر کس که اصلاح‌گری دینی می‌کند را لزوماً نواندیش هم دانست اما به لحاظ مصداقی اکثر اصلاح‌گران دینی هم‌دوش و هم‌پوش به حساب می‌آید.
* یکی از مباحث رایجی که امروزه در اکثر محافل به آن توجه می‌شود مقوله اصلاحات است که از جنبه‌های مختلف سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مورد بحث قرار می‌گیرد نسبت و رابطه نواندیشان دینی با اصلاحات چیست؟ و آیا نواندیشان دینی توانایی رهبری جنبش اصلاح‌طلبی را دارند؟
** وقتی می‌گوییم فلان کس اصلاح‌طلب است دو معنا را می‌توان از آن برداشت کرد. گاهی اوقات می‌گوییم کسی طرفدار اصلاح است یعنی اصلاح‌گر است در مقابل کسی که معتقد به انقلاب است. در این معنا، فردی است که معتقد است باید در یک عمل دفعی یا نسبتاً دفعی نظام سیاسی حاکم بر جامعه را سرنگون کرد و با نظام سیاسی جدید به مقاصد غیر سیاسی نظیر اهداف فرهنگی و اقتصادی هم دست یافت. این نظریه انقلاب است.
در مقابل نظریه اصلاح معتقد است به این که هیچ‌وقت به سود بشر به‌طور کلی و به سود هیچ جامعه‌ای نیست که به یک عمل دفعی که طبعاً خشونت‌بار نیز خواهد بود دست بزند و ما باید از راه اصلاح، تغییرات را به صورت تدریجی و طبیعی پیش ببریم.
اگر مراد از اصلاح‌طلبی این باشد، نواندیشان دینی عموماً اصلاح‌طلب بوده‌اند یعنی با یک عمل خشونت‌آمیز دفعی چندان میانه خوشی نداشتند.
اما یک وقع اصلاح‌طلبی در موردی دیگر به کار می‌رود یعنی کسی که محافظه‌کاری نمی‌کند. یعنی اولاً وضع موجود را مطلوب نمی‌داند و ثانیاً وضع مطلوبی سراغ دارد که موجود نیست و در تلاش است تا جامعه خودش را از وضع موجود نامطلوب به سوی وضع مطلوب ناموجود ببرد.
اگر این معنا از اصلاح‌طلبی را در نظر بگیریم باید بگوئیم تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بخشی از روحانیون هم اصلاح‌طلب بودند، اما بعد از انقلاب اسلامی اصلاح‌گری به معنای دوم هم بیشتر کار روشنفکران دینی بوده است.
* با توجه به معنای دوم یعنی اصلاح‌طلب در برابر محافظه‌کار (طالب وضع موجود) نواندیشان دینی چقدر در هدایت جنبش اصلاح‌طلبی توانایی دارند؟
** در اینجا هم باید دو مقام عمل و نظر را از هم تفکیک کرد. به نظر من روشنفکری دینی در مقام نظر کاملاً آمادگی این را دارد که این جنبش را به سامانی برساند و به اهداف خودش نزدیک‌تر کند و وضع موجود را در جهت کاهش درد و رنج‌های مردم پیش ببرد. اما اگر بخواهد در مقام عمل هم‌چنین باشد نیازمند شرایطی است که تحقق آن نیازمند محقق شدن آن سلسله شرایط است.
* چه موانعی باعث می‌شود که روشنفکری دینی در مقام عمل نتواند توان بالقوه خودش را به فعلیت برساند؟
** اولین مانعی که روشنفکری دینی باید بر آن غلبه کند این است که دستخوش شبه مسأله‌ها نشود و بتواند کاملاً بین مسأله و شبه مسأله تمیز قائل شود. یک وقت من با یک دید واقع‌بینانه و ژرف‌نگر به جامعه نگاه می‌کنم و مسائل نظری و عملی جامعه را در می‌یابم. یک وقت هم چون از دور دست بر آتش دارم یا چون قوت تمیز و تشخیص کافی ندارم یا به جهت این که رقبا و مخالفان من توانسته‌اند مرا در گردونه یک سلسله از شبه مسأله‌ها دچار کنند به انفعال نظری کشیده می‌شومک یعنی ممکن است فعالیت عملی داشته باشم و این فعالیت در واقع ناشی از انفعال نظری است و در واقع نمی‌دانم مسأله اصلی کجاست؟
* آیا به نظر شما روشنفکران دینی ما درحال حاضر دچار این مشکل شده‌اند؟
** تا حد فراوانی به نظر دچار این مشکل شده‌اند و اما نکته دوم که چه بسا مصداقی از همان مورد اول باشد و شاید بزرگ‌ترین مصداق مورد اول باشد، پرهیز از سیاست‌زدگی است.
* روشنفکران دینی ما باید واقعاً از سیاست‌زدگی اجتناب بورزند اما منظور از سیاست‌زدگی چیست؟
** گفتم که روشنفکران دینی اومانیست‌اند و چون اومانیست‌اند، تمام اهتمام آنها معطوف به کاهش درد و رنج انسان‌هاست و شکی نیست که بخشی از درد و رنج‌های انسان‌ها ناشی از حکومت‌ها و نظام‌های سیاسی است که بر انسان‌ها حکم می‌رانند. بنابراین روشنفکر دینی نمی‌تواند به هیچ‌وجه نسبت به رژیم سیاسی حاکم بر جامعه‌اش بی‌تفاوت باشد و از این لحاظ جزء لاینفک روشنفکری دینی توجه به مسائل سیاسی همه هست. اما اهتمام بسیار جدی و عمیق به مسائل سیاسی یک حرف است و سیاست‌زدگی حرف دومی است. ما نباید در عین اهتمام بلیغی که به امور سیاسی داریم، سیاست‌زده شویم یعنی این که یگانه مسأله و مشکل یا علت‌العلل مسائل و مشکلات را نظام سیاسی حاکم بر جامعه بدانیم. اگر شما معتقد باشید که یگانه مشکل جامعه ما رژیم سیاسی حاکم بر آن است یا بزرگ‌ترین مسأله و علت‌العلل مشکلات ما این است، من می‌گویم شما سیاست‌زده هستید و این سیاست‌زدگی مصداقی از عدم تفکیک مسأله و شبه مسأله است.
من بارها گفته‌ام و باز هم تأکید می‌کنم بر این که اگر فرهنگ یک جامعه عوض نشود، ولی صد بار رژیم سیاسی آن جامعه عوض شود، باز هم خود همین مردم به دست خودشان رژیم سیاسی جدیدی را به چیزی شبیه همان رژیم سیاسی قبلی که خودشان نابود کرده بودند تبدیل می‌کنند و بعد هم این رژیم مثل بختک می‌افتد روی سرشت و سرنوشت این‌ها.
به نظر من عمده مسائل ما مسائل فرهنگی هستند و روشنفکران دینی ما باید توجه کنند که مسائل سیاسی معلول مسائل فرهنگی هستند و لذا باید ابتدا به دنبال یک تغییر فرهنگی مطلوب باشیم. اگر تغییر فرهنگی در جهت مطلوب حاصل آمد آن وقت به تعبیر مارکس نظام‌های سیاسی ناسالم خودشان می‌پژمرند و نیاز به فعالیت برای اسقاط آنها نیست و آهسته آهسته کارکردشان را از دست خواهند داد، ولی اگر تغییر فرهنگی صورت نگیرد، صد بار هم رژیم‌های سیاسی بروند و بیایند باز وضع همان‌طور باقی خواهد ماند.
* در کشور ما کسانی اعتقاد دارند که توسعه سیاسی مقدم بر توسعه اقتصادی است، آیا شما این افراد را هم سیاست‌زده می‌دانید؟
** اگر بخواهیم با این ترمینولوژی صحبت کنیم، باید بگویم از نظر من روشنفکر دینی باید توسعه فرهنگی را مقدم بر توسعه سیاسی و اقتصادی بداند.
لازم است در همین‌جا تصریح کنم من با کسانی که در چند سال اخیر دائماً می‌گویند توسعه اقتصادی مقدم بر توسعه سیاسی است مخالفم و از سوی دیگر با کسانی هم که می‌گویند توسعه سیاسی بر توسعه فرهنگی مقدم است مخالفم. من اعتقاد دارم توسعه فرهنگ نسبت به توسعه سیاسی و اقتصادی اولویت دارد، حتی اگر مجال این نباشد که من استدلال عقلانی در این باره اقامه کنم لااقل سخن کسانی که می‌گویند توسعه اقتصادی بر توسعه سیاسی مقدم است و توسعه سیاسی بر توسعه فرهنگی مقدم است با سخن قرآن مخالف است.
ما در قرآن داریم که: «ان‌الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر و اما باانفسهم» از این آیه نتیجه می‌گیریم که: هیچ امر آفاتی تغییر نخواهد یافت، مگر ابتدا امور انفسی بهبود یافته باشد. اقتصاد و سیاست امور بیرونی هستند و این دو اصلاح نخواهد شد، مگر این که امور انفسی انسان‌ها که امروزه از آنها با عنوان امور فرهنگی تغییر می‌شود تغییر مطلوب پیدا کنند. به همین دلیل روشنفکری دینی در صورتی توفیق خواهد داشت که مستقیماً به سراغ تعلیم و تربیت برود.
* روشنفکران دینی چگونه باید رابطه خودشان با مردم را تنظیم کنند تا هم بتوانند نقش هدایت‌گری اجتماعی را ایفا کنند و هم دچار عوام‌زدگی نشوند؟
** روشنفکران دینی در ارتباط با مردم باید به چند نکته التفات کنند: اول آنکه صداقت داشته باشند. یعنی ظاهر و باطن من یکی باشد و آنچه بر زبان و قلم من جاری می‌شود همان باشد که در ذهن و ضمیرم می‌گذرد. روشنفکر دینی به مخاطبان خودش باورانده است که روشنفکر دینی است نه روشنفکر غیر دینی و اگر روزی در مسیر فکری خودش به جایی رسید که وجداناً احساس کرد علقه دینی ندارند، صداقت اقتضا می‌کند تا به مردم القا کند که از این پس به چشم روشنفکر دینی به من نگاه نکنید.
گاهی اوقات روشنفکر در اثر یک نظریه یا سلسله نظریاتی که ابداع می‌کند به شهرت و محبوبیتی دست پیدا می‌کند، در این حال باید مراقب باشد تا برای محفوظ ماندن این شهرت و محبوبیت دست به تزویر و ریا نزند و با صداقت با مردم مواجه شود.
گاهی پیش می‌آید که یک روشنفکر سرنوشت خودش را با چند نظریه گره می‌زند، اما بعدها به مرور زمان از آن نظریه‌ها فاصله می‌گیرد، ولی می‌بیند اگر این فاصله گرفتن را بیان کند شهرتش را از دست می‌دهد و لذا این موضوع را اظهار نمی‌کند و این یعنی من، مردم را از آنچه که به نظر خودم حقیقت است محروم نگه می‌دارم. یعنی منفعت خودم را بر حقیقت عام مقدم داشته‌ام.
نکته دیگری که روشنفکر دینی باید به آن توجه کند این است که اگر ما قصد داریم تا مردم عوض شوند باید علوم و معارفی که در اختیار آنها قرار می‌دهیم به آستانه آگاهی آنها برسد و برای این که به آستانه آگاهی آنها برسد، باید به لسان مردم بگوییم.
متأسفانه یکی از موانع رشد روشنفکری در میان مردم همیشه این بوده که روشنفکران، یک زبان مخصوص به خودشان داشتند و این زبان تنها به درد این می‌خورده که در مجالس و محافل خودشان را مطرح کنند.
کار روشنفکر با کار پزشک متفاوت است. وقتی مریض به پزشک مراجعه می‌کند و می‌پرسد که بیماری من چیست؟ پزشک چند اصطلاح لاتین را می‌گوید و بعد هم می‌گوید داروهای تو این‌هاست. معمولاً ما آن اصطلاحات را متوجه نمی‌شویم، ولی حداقل این است که بعد از مصرف داروها بهبود می‌یابیم. هر چند که نفهمیدیم ترکیبات شیمیایی و آلی داروهایی که مصرف کردیم چه بوده! اما در مورد روشنفکری این‌طور نیست، چون دارویی که روشنفکر به شما می‌دهد همان اصطلاحات است. اینجا کارآیی دارو این است که خود همان اصطلاحات فهم شوند. البته با لسان مردم سخن گفتن یعنی سخنان ما آن‌گونه باشد که مردم فهم کنند، به این که سخنانی بگوییم تا آنها قبول کنند. ما تابع قبول مردم نیستیم. شأن روشنفکر فوق آن است که تابع عوام‌الناس شود، ولی باید سخنی بگوید که مردم فهم کنند و چه بسا بعد از فهم، قبول هم کردند.
نکته سوم این است که ما باید از هرگونه مبهم‌گویی و ابهام‌گویی بپرهیزیم، ابهام و ایهام دو آفت هستند و ما نباید با ابهام و ایهام در مقام فریب دادن مردم باشیم.
کسی سخن مبهم می‌گوید که می‌بیند اگر مدعای خودش را صریح بگوید، دچار مشکلاتی خواهد شد یا اگر دلیل را بدون ایهام بیان کند، ضعف دلیلش روشن شود. اگر جایی واقعاً نمی‌توانیم سخنی بگوییم، بهتر است سکوت کنیم، نه این که سخن دستخوش ایهام و ابهام بگوییم.
نکته دیگر این که روشنفکری دینی باید متوجه باشد هرگونه محافظه‌کاری چه در مقام نظر و چه در مقام عمل به زیان مخاطبان یعنی مردم تمام می‌شود. ما نمی‌توانیم از یک‌سو با مردم گفتگو کنیم و از سوی دیگر با کسانی که دشمن مردم هستند نشست و برخاست داشته باشیم.
کسی را دعوت نمی‌کنند تا اصلاح‌گر یا روشنفکر شود و اگر کسی وارد این عرصه نشد، ملامتی بر او نیست ولی اگر خودش آمد و خیانت کرد کاملاً قابل ملامت است.
مطلب دیگر آنکه روشنفکر باید از هرگونه کیش شخصیت پیرامون خودش بپرهیزد، چون یکی از مقولات جدی روشنفکری استدلال‌گرایی است، نه تعبدگرایی، روشنفکر دینی معتقد است در قلمرو دین حتی‌المقدور باید از تعبد کاست و بر طرف استدلال افزود. یعنی ما سخن را از آن‌رو بپذیریم که می‌بینیم میان همه سخنان بدیل خودش، دلیل قوی‌تری به همراه دارد این یعنی استدلال‌گرایی و تعبدگریزی و لذا روشنفکر نباید در این میان خودش را مستثنی کند و بگوید مخاطبان من باید نسبت به من کیش شخصیت داشته باشند.
به نظرم روشنفکر باید چنان راه و رسم بت‌شکنی را القا کند که اگر روزی خودش هم خواست بت شود، مخاطبانش آن راه و روش‌ها را برای شکستن خود او هم به کار ببرند و این یک تربیت جدی است که از روشنفکر انتظار می‌رود تا در مخاطبانش ایجاد کند.
* شما تا کنون درباره روشنفکری دینی به‌گونه‌ای سخن گفتید که گویی روشنفکری دینی یک جریان یکپارچه است، درحالی که ما شاهدیم در مقام اظهارنظر بسیاری هستند که ادعای روشنفکری دینی دارند، ولی حرف‌های بسیار پراکنده و مشوش بیان می‌کنند آیا این یکپارچه دیدن جریان روشنفکری دینی مشکل‌زا نیست؟ یا بهتر نیست که این احکام را فقط به نظریه‌پردازان روشنفکری دینی انصراف دهیم؟
** یکپارچه دیدن آنها به این معنا نیست که میزان قوت علمی همه آنها به یک اندازه است یا میزان خیرخواهی و صداقت آنها با هم برابر است. بلکه یعنی مؤلفه‌های مشترکی در میان این مجموعه وجود دارد. اولاً همه تعلق خاطر به دین دارند و ثانیاً معتقدند برای انسان معاصر باید پیام دین را به صورتی تفسیر کرد که در ناحیه مسائل و مشکلات به درد و رنج‌های این جهانی انسان‌ها هم توجه شده باشد. همین کفایت می‌کند که تعدادی بشوند روشنفکر دینی اما در میان آنها از هر حیث و منظر دیگری اختلاف وجود دارد به تعبیر دیگر روشنفکری دینی یک مکتب نیست، بلکه یک جریان است.
پریشان‌گویی و پریشان‌اندیشی و چه بسا سخنان دستخوش ابهام و ایهام گفتن و چه بسا سخن بلادلیل گفتن در میان روشنفکران دینی به چشم می‌خورد، ولی چیزی نیست که خصیصه روشنفکران دینی باشد در میان روشنفکران غیردینی هم وجود دارد.
نکته‌ای که قصد دارم بگویم این است که این پریشان‌گویی و پریشان‌اندیشی، یکی از پیامدهای نامطلوب اندیشه پست مدرنیسم است. نمی‌گویم همه پست مدرن‌ها این‌گونه هستند، ولی ما متأسفانه از پست مدرنیسم فقط این مؤلفه را داریم. این تفکر که من حالا چیزی می‌گویم به صورت مبهم و موهوم و بلادلیل و سطحی اما بعداً به مرور زمان خود این سخن در اذهان و نفوس رشد پیدا می‌کند و اصلاح می‌شود، یکی از آفت‌هایی است که از پست مدرنیست‌ها به ما سرایت کرده، یعنی هیچ حسنی از پست مدرنیست‌ها به ما نرسیده، ولی این یکی رسیده!
پست مدرنیست‌ها یک عادت غالبی که دارند این است که اخگرهای فکری خودشان را همین که به ذهن خطور کرد، فرافکنی می‌کنند، بعد می‌گویند خودمان هم می‌دانیم که ناپختگی‌هایی دارد ولی این خامی‌ها تعمیر و مرمت خواهد شد. اما خوشبختانه این مشکل در میان روشنفکران دینی جریان پرشماری نیست و نکته دیگر این که قوت فکری روشنفکران دینی و کثرت مطالعه آنها هم به این اندازه نیست.
* آیا روشنفکران دینی و روحانیون که در ابتدای بحث به عنوان دو رقیب از آنها یاد کردید، می‌توانند با یکدیگر تعامل و همکاری فکری داشته باشند؟
** اگر روحانیت ما توجه بیشتری داشته باشد که در چه دنیایی زندگی می‌کند و در این روزگار مشکلات نظری و عمل انسان امروز چیست؟ و در ضمن پیش فرض‌های اجتناب‌ناپذیر ذهن و ضمیر انسان چیست؟ در این صورت به نظر من این تعاطی افکار امکان‌پذیر است.
ولی اگر من در محله خودم بنشینم و سر در لاک خودم ببرم و بگویم مردم باید خودشان را به من هماهنگ کنند و بگویم «اکثرهم لا یعقلون، اکثرهم لا یفقهوم، اکثرهم لا یؤمنون»، هیچ‌گونه تعاملی امکان نخواهد داشت.